دسته: ترانه درونی

زوال رویاهای شکوهمند آدمی

«ترانه درونی»

باغچه‌ی همسایه: پرویز فرقانی

من تقریباً تمام وقت‌هایی که تنها هستم با صدایی نسبتاً بلند و در اوقات دیگر با صدایی درونی، می‌خوانم یا زمزمه یا همهمه می‌کنم. اما ترانه درونی‌ام بی‌گمان یکی بیشتر نیست و آن موسیقی متن فیلم پدرخوانده کار درخشان «نینو روتا» ست. هرگاه که با کاری یا حادثه‌ای یا خبری درگیر می‌شوم ناگاه این موسیقی از درون به حنجره و لب‌هایم می‌تراود. دلیل درست آن را نمی‌دانم و فقط می‌توانم حدس بزنم و بگویم شاید دلیلش این باشد که این موسیقی، این ملودی (که مثل همه عوامل دیگر آن فیلم شاهکار بود) هم زبان با فیلم قصه زوال رویاهای شکوهمند آدم را روایت می‌کند. قصه رویای «شازده کوچولویی» که زمین را سیاره‌ای دیگر می‌پنداشت، قصه نوجوانی که دنبال عدالت و آزادی بود و سردمدار جنایت‌کاران شد، قصه دیوانه‌ای که می‌خواست «گیتی را هموار کند» و گیتی روی ناهموارش را به او نشان داد. قصه نسل ما که گمان می‌کردیم «انقلابی» در درون رخ داده است، قصه «بوی خوب بوسه‌های عاشقانه» و تبدیل آن به «بوی تلخ یک وداع جاودانه» (با وام گیری از کلمات نسخه فارسی ترانه با صدای عارف).

 

عارف، بوی فریاد

از لبانم می‌تراود بوی فریاد
دیگر اکنون روز بدرود روز بیداد
بوی زلفت زیر باران
بوی ابر گریه‌آلود در بهاران
در تو بوی بی‌وفایی
مرگ روز آشنایی
بوی خون بوسه‌های عاشقانه
بوی تلخ یک وداع جاودانه
بی‌تو هر جا بی‌قرارم
گریه کن ای چشم غمگین سوگوارم
در تو بوی بی‌وفایی
مرگ روز آشنایی

Advertisements

باوفایی کلمات

«ترانه درونی»

بامداد

من زیاد آواز می‌خونم و زیاد زمزمه می‌کنم. این از یه عادت قدیمی پدرم میاد که وقتی بچه بودیم زیاد آواز می‌خوند. دور و بر من زنی نبود که چیزی بخونه و در حافظه‌ی من صداش بمونه. فقط همسر یکی از دوستای بابا بود که اگر ازش می‌خواستی، از آهنگ‌های خیلی غمگین گوگوش می‌خوند. داشت از شوهرش جدا می‌شد و تمام غم دنیا توی صداش بود.

بابا اما زیاد آواز می‌خوند. از آهنگ‌های روحوضی تا تو ای پری کجایی. من یه روز به خودم اومدم و دیدم یه ارثیه نصیبم شده و اون گوش موسیقیایی خوبه. حافظه‌ی عالی برای به خاطر سپردن شعرها هم هست و البته علاقه‌ی زیاد برای سر دادن آواز.

یکی از آرزوهای دورم که هیچ وقت جایی نگفتم همینه که یه روز بتونم از این علاقه‌ی مشترکم با بابا پول در بیارم. هنوز که نشده اما خیلی جاها همین آواز خوندن به کمکم اومده. وقتی استرس می‌گیرم و وقتی از شدت اتفاقات در حال فلج شدن هستم، یک دفعه شروع به خوندن. مهم نیست کجا باشم و چه ساعتی باشه. می‌خونم و می‌خونم و کم کم آروم می‌گیرم. انگار آواز خوندن، کوک مجدد من برای همنوایی با جهانه.

این منم! هر بار میخوام آهنگ بخونم میبینم دارم همینو میخونم. از هر زمزمه‌ام میگذره و راهش رو باز میکنه. اصلا همیشه توی آوازهایی که می‌خونم نیمه‌ی اول این آهنگ هست.

همین که میگه «آمد، آمد با دلجویی / گفتا با من تنها منشین / برخیز و ببین / گل‌های زیبای صحرایی را / از صحرا دریاب این زیبایی را…» بعد همینطوری یکی رقصان رقصان میاد، با دامن چین چین و بلندش، یه شاخه قاصدک دستشه و به من می‌رسه و اندوه، دود میشه و میره.

زندگی ساده نیست. من زیاد اندوهگین میشم و خیلی وقت‌ها چنگ می‌زنم به ریسمان آواز. به اون شاخه‌ی قاصدک که پرپر بشه و هوای زندگی رو روشن‌تر کنه.

«تنها منشین، دلکش»

آمد آمد، با دلجویی
گفتا با من، تنها منشین
برخیز و ببین، گل‌های خندان صحرایی را
از صحرا دریاب این زیبایی را

با گوشه گرفتن، درمان نشود غم
برخیز و به پا کن، شوری تو به عالم

تو که عزلت گزیده‌ای، غم دنیا کشیده‌ای
ز طبیعت چه دیده‌ای تو
تو که غمگین نشسته‌ای، ز جهان دل گسسته‌ای
به چه مقصد رسیده‌ای تو

آمد آمد، با دلجویی
گفتا با من، تنها منشین
برخیز و ببین، گل‌های خندان صحرایی را
از صحرا دریاب این زیبایی را
زین همه طراوت از چه رو نهان کنی، شکوه تا به کی ز جور این و آن کنی
دل غمین به گوشه‌ای چرا نشسته‌ای، جان من مگر تو عمر جاودان کنی

تا کی تو چنین باشی، عمری دل غمین باشی
گل گشت چمن بهتر، یا گوشه‌نشین باشی

تا کی باید باشی افسرده در بند دنیا
خندان جوشان چون گل، تا بینی لبخند دنیا

گل بی‌گلدون

«ترانه درونی»

نیمه شب

دل است دیگر. زبان سرش نمیشود. می‌خواهد همه چیزش را بدهد و به نقطه‌ای برگردد که اولین بار این آهنگ را شنید. به همان نقطه لعنتی ملعون وقتی از دهانمان بخار می‌آمد و بلند بلند می‌خواندیمش.

زمستان بود انگار. زمستان بود و تو در همه زمستان‌های من بودی. کاش نبودی. کاش هیچ وقت نبودی. کاش هیچ گل گلدونی باهم همسرایی نمی‌کردیم، در آن زمستان لعنتی، در آن خیابان‌های لعنتی. وقتی می‌گفتی: ”من میرم گم می‌شم…” و گم شدی

 

گل گلدون من، سیمین غانم

گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شبو دیگه شب بو نمیده
کی گل شبو رو از شاخه چیده
گوشه ی آسمون پر رنگین کمون
من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب
گل گلدون من
ماه ایون من
از تو تنها شدم
چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
آسمون آبی میشه اما گل خورشید
رو شاخه های بید دلش میگیره
دره مهتابی میشه اما گل مهتاب
از برکه های خواب بالا نمیره
تو که دست تکون میدی
به ستاره جون میدی
میشکفه گل از گل باد
وقتی چشمات هم میاد
دو ستاره کم میاد
میسوزه شقایق از داغ
گل گلدون من
ماه ایون من
از تو تنها شدم
چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب

به ياد روزهاى عاشقى

«ترانه درونی»

شبانگاه

عاشق بودم با تمام ذره ذره وجودم. معشوق خدا بود. هر كارى میكرد بهترين بود. چشمهايم كور بود و فقط خوبى‌هاى او را می‌ديدم. دلم جاى اينهمه عشق نداشت. سر ريز می‌شد از چشمهایم. معشوق گذاشت و رفت خارج براى مدتى. رنج دروى خيلى سخت بود.

من دختر لاغرى بودم كه پوست روى استخوان شده بود. ولى اين ترانه من رو به دنياى عاشقى می‌برد و كمک می‌كرد تا روزهاى دورى را  سر كنم. هنوز وقتى گوش می‌كنم ياد روزهاى قديم ميافتم و حس عاشقى جوانى رو زير پوستم احساس می‌كنم.

سوغاتی، هایده
وقتی میای صدای پات از همه جاده‌ها میاد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا می‌شه لحظه دیدن می‌رسه
هر چی که جاده‌س رو زمین به سینه من می‌رسه
آی
ای که تویی همه کسم، بی‌تو می‌گیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هرچی می‌خوام می‌رسم
به هر چی می‎خوام می‌رسم
وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم؟
گل‌های خواب‌آلوده رو واسه کی بيدار بکنم؟
دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه؟
مگه تن من می‌تونه بدون تو زنده باشه؟ای که تویی همه کسم، بی‌تو می‌گیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هرچی می‌خوام می‌رسم
به هر چی می‎خوام می‌رسم
عزیزترین سوغاتیه، غبار پیراهن تو
عمر دوباره منه، دیدن و بوییدن تو
نه من تو رو واسه خودم، نه از روی هوس می‌خوام
عمر دوباره منی، تو رو واسه نفس می‌خوام
ای که تویی همه کسم، بی‌تو می‌گیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هرچی می‌خوام می‌رسم
به هرچی می‌خوام می‌رسم

از بیزاری تا شیدایی

«ترانه درونی»

شامگاه

اولین بار از طریق اولین دوست پسرم اسم متالیکا و پینک فلوید به گوشم خورد. چقدر هم كه بدم اومد از همون تک و توک آهنگی كه اون موقع ازشون شنیدم. نمی‌فهمیدم چی باعث میشه یه نفر از اون همه سر و صدای نوک‌تیز و گوش‌خراش لذت ببره.  لجم هم در میومد بس که شیفته آهنگاشون بود.

اما سال‌ها بعد آهنگ «هیچی دیگه اهمیت نداره» متالیکا اومد نشست وسط دلم و شد یکی از درونی‌ترین زمزمه‌هام. جادوی ریتم معرکه و کلمه به کلمه ترانه این آهنگ انگار که یه ساز خاموش و تار عنکبوت بسته‌ رو توی دلم به صدا در میاره. البته هنوز هم از سر و صدای گوش کرکن این نوع موسیقی در بیشتر موارد بیزارم به جز چند مورد تک و توک مثل همین این که تونستن به طور معجزه‌آسایی دست بکشن ته جون و دلم. مثل کسی که از دود و دم سنگین متنفره اما با یه نخ سیگار تفریحی به اوج مستی و شیدایی می‌رسه.

«Nothing Else Matters»
So close no matter how far
Couldn’t be much more from the heart
Forever trusting who we are

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don’t just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

So close no matter how far
Couldn’t be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

I never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don’t just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know

So close no matter how far
Couldn’t be much more from the heart
Forever trusting who we are
No nothing else matters

And nothing else matters

آلبوم خاطرات

«ترانه درونی»

غروب

هميشه توى خلوت خودم با بغض «به سوى تو به شوق روى تو به طرف كوى تو…» رو زمزمه مى‌كنم، گاهى بلند و گاهى آهسته… شايد دنبال خودم مى‌گردم، منِ گم كه پيدا نمى‌شم. شايد به ياد سال‌هايى كه گذشت مى‌خونم، عزيزانى كه رفتن هرچه دور و دورتر…

«مگر تورا جويم… بگو كجايى؟!»

به ياد دخترك ساده‌اى كه فكر مى‌كرد زندگى تماما خلاصه شده درون لبخندهاى پيدا و پنهان خالصانه و مهربانانه، به ياد خونه‌ى مادربزرگى كه دور كرسى وسط اتاق همه جمع مى‌شديم و براى بار هزارم قصه‌هاى شيرين خاله‌ها و دايى‌ها رو مى‌شنيديم و سير نمى‌شديم.

«ببين چه بى پروا ره تو مى‌پويم… بگو كجايى؟»

به ياد عموى درگذشته‌اى كه برادر بود، به ياد كوچه‌هاى شهرک كه از پى دوچرخه بنفش رنگم مى‌دويد تا مراقبم باشه، تا زمين نخورم، تا حس امنيت كنم. به ياد روز آخر كه نديدمش، كه روى مزارش خودم رو مچاله كردم و عذاب كشيدم، كه كم بودم، كه دستش رو نگرفتم و نگفتم همونقدر كه تو بودى من هم كنارت هستم.

«يكدم از خيال من، نمى‌روى اى غزال من، دگر چه پرسى ز حال من»

به ياد گذشته، به ياد جوانى مادرم، پدرم. به ياد پاكى و سادگى و كودكى… به ياد هرچه بود و نيست، به ياد هركه بود و نيست، به ياد رفته‌ها و رفته‌ها و رفته‌ها…

  «فتاده‌ام از پا بگو كه از جانم دگر چه خواهى»

به سوى تو: كوروس سرهنگ‌زاده

به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو
سپیده‌دم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی
نشان تو، گه از زمین، گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا، ره تو می‌پویم، بگو کجایی
کی رود رخ ماهت از نظرم، نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی
به دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهی
فتاده‌ام از پا، بگو که از جانم، دگر چه خواهی
یک دم از خیال من نمی‌روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من، اسیر کوی توأم، به آرزوی توام
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی
به دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهی
فتاده‌ام از پا، بگو که از جانم، دگر چه خواهی

ندای درونی

«ترانه درونی»

عصر

خاک موسیقی احساس تو را می‌شنود؟
من بارها با این موسیقی باریده‌ام، اشک باریده‌ام، شوق باریده‌ام، شادی باریده‌ام، غم باریده‌ام….. خون باریده‌ام.

ببار ای بارون ببار، ببار، آلبوم شب سکوت کویر، محمدرضا شجریان

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار… ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار… ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار… ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه دادن به شبهای تار… ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار… ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار… ای بارون