دسته: تحقیر و تنبیه بدنی کودک

مراقب ادعاهای خود باشید

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

مهمان هفته: عیسی

از مجموعه یادداشت‌های یک دکتر خسته

همه چیز از آن روزی شروع شد که معلم کلاس چهارم دبستان از دست فرامرز عصبانی شد و توی سرمای زمستان و ریزش برف سال ۷۱ بهش گفت که باید بروی و توی حیاط بیاستی. اونقدر تصویر ایستادنش زیر برف برام واضحه که حتی یادمه برف روی پلک‌هایش و عینکش نشسته بود و او صاف روبرو را نگاه می‌کرد و حرکت نمی‌کرد. جسته‌گریخته از برخی بچه‌ها می‌شنیدم که پدرهایشان گاهی آنها را کتک می‌زنند. همیشه تصورم از تنبیه بدنی یک تصویر مخوف و هولناکی بود. شاید دلیلش این بود که بیشتر از آن که تجربه کرده باشم، شنیده بودم. در واقع والدینم به چنین چیزی اعتقاد نداشتند. البته اینطور نبوده که به من هیچ فشاری نیامده باشد… هنوز صدای پدرم در گوشم زنگ می‌زند؛ آن روزی که جلوی برادر کوچک‌تر و پسرخاله‌ام ماشین را کنار خیابان نگهداشت و با تمام وجود سر من داد زد که یا حرف مرا گوش می‌دهی یا از ماشین پیاده می‌شوی و من آن روز تلخ‌ترین واژه زندگی‌ام را گفتم: «چَشم.»

برای هر کودک در سنینِ کشف استعداد و شکل‌گیری شخصیت نفهم بودن، ناکافی بودن، خرابکار بودن، بی‌فایده بودن خودش فی نفسه بزرگترین ضربه روحی و روانی را به همراه دارد؛ چه برسد به اینکه با تنبیه بدنی نیز همراه باشد. خاطرم هست روزگاری را که معلم ما مانند شیر غرانی که به گله بره‌ها حمله کرده وارد کلاس می‌شد و نگاهش به دنبال قربانی مورد علاقه‌اش می‌گشت تا آنکه پیدایش‌کند و با سوال‌پیج کردن فراوان او را محکوم به تنبیه نماید. و باز خاطرم هست که من چگونه از ترس گرفتار شدن در چنگال معلم عصبانی عقده‌ای به کُنجی امن پناه می‌بردم. آن روزگار بود که به خودم قول دادم «‌اگر روزی معلم شدم هرگز دست روی بچه‌ها بلند نمی‌کنم.»

گذشت و گذشت و چرخ روزگار در سال ۸۶ مرا معلم انشا کرد. معلمی با شعار «من هرگز عصبانی نمی‌شوم» و چه کلاس شلوغی و پر هیجانی. تمام بچه‌ها از لحظه لحظه کلاس به وجد می‌آمدند و لذت می‌بردند. درسی دوست‌داشتنی و کلاسی از جنس خلاقیت. اما اداره کلاسی بیست نفره با هیجان فراوان و تکه‌ها و شیطنت‌های ویژه دوران بلوغ کار ساده‌ای نبود. در همان لحظات هم بارها از کوره در می‌رفتم و آن موقع وقتی در جایگاه معلم نشستم درک کردم که چقدر سخت است به اعصاب خودم مسلط باشم. برایم جالب‌تر این بود که ترس بچه‌ها را هم درک می‌کردم و در صورت آنها همه چیز را می‌خواندم، در حالی که خودم در جایگاه معلم نشسته بودم و سعی داشتم که هرگز عصبانی نشوم.

این گذشت تا در یکی از انشاهای بچه‌ها به شکل مکرر شاهد تصاویر تاریک و مبهم و غم‌انگیز بودم. موضوع را با معلم پرورشی مدرسه در میان گذاشتم و فهمیدم که فرزند از تنبیه بدنی پدر آزرده است و مدرسه پیگیر موضوع است. با خودم وعده دادم: «من وقتی پدر شوم، هرگز دست روی فرزندم بلند نمی‌کنم.» بعدش ازدواج کردم و صاحب فرزند شدم؛ دکترای روانشناسی و صاحب نظر درباره اصول تربیتی.

وای! عجب حرف سختی! سخت نه بخاطر اینکه من دستِ بزن دارم. خیر! برای اینکه فرزندم ناخودآگاه می‌داند چگونه مرا عصبانی کند و من مجبورم، تاکید می‌کنم مجبورم به عهدم پایبند بمانم.

ماجرا گذشت تا رسید به آن روز که در جمع پدران یک مجموعه دبیرستان این سوال از من شد: «جناب آقای دکتر! آیا شما تنبیه بدنی برای بچه‌ها را توصیه می‌کنید؟» نگاهی به پدران انداختم؛ کارمندان بانک‌ها و موسسات، سخت گرفتار پول درآوردن، تشنه داشتن پسرانی رام و آرام و حرف گوش‌کن. حتی برخی از آنها زیر لب پوزخندی نثارم کردند که «ما که می دانیم تو مخالفی! اما ما می‌زنیم بچه‌هایمان را!» برخی دیگر را دیدم؛ چهره پدر خسته و درمانده از داستان‌های فرزندش، از چالش‎های دوران بلوغ که نتوانسته بود از عهده آنها بر بیاید؛ از اینکه درست در زمانی که باید برایش پدری رفیق و همراه باشد، پدری غایب و خشمگین بوده است. پدرهای دیگری را دیدم که دست بر سینه منتظر توصیه‌های کلاسیک اخلاقی من بودند که به بقیه بگویند دیدید ما راست می‌گفتیم و آخرین متدهای تربیتی حرف ما را تایید می‌کند.

صدایم را صاف کردم و گفتم: «به نظر من تنبیه بدنی هیچ اشکالی ندارد. اما خیلی نامردید، خیلی بی‌وجدان هستید، خیلی پَست هستید، اگر هنگامی که تنبیه می‌کنید، ریس اداره‌تان را هم بزنید، افسر راهنمایی رانندگی نفهم چهارراه را که شما را جریمه کرده بزنید، مادر زنتان را هم بزنید، معلم کودکی‌تان که شما را کتک می‌زده را هم بزنید، و خیلی نامردید اگر با کتک زدن فرزندتان از تمام افرادی که از آنها کینه به دل دارید انتقام بگیرید.» نگاهی به جمعیت انداختم؛ تقریبا همه شوکه بودند. «بهتر بگویم! شما زمانی می‌توانید دست روی فرزندتان بلند کنید که بتوانید آگاهانه ضمن شناخت خشم خودتان، همه محرک‌ها را جدا نموده و صرفا با واقعیت موضوع روبرو شوید.» باز هم به دلم ننشست. کمی قدم زدم «پدران! تنبیه بدنی و روحی اثری بسیار عمیق بر پیکره روان نوجوان شما می‌گذارد. نگذارید فشارهای زندگی و خشم‌های انباشته و کینه‌های فرو خورده باعث شود که شما به راحتی بروی فرزندانتان دست بلند کنید. حقیقتش را بخواهید نمی‌توانم به شما بگویم که عصبانی نشوید. بالاخره پدید می‌آید. زندگی است دیگر، گاهی خشم و عصبانیت هم دارد. و این حرف خنده‌داری‌ست اگر بگویم تلاش کنید که هرگز عصبانی نشوید. اما این حرف را می‌توانم بگویم که تلاش کنید بدانید که سر چه موضوعی عصبانی هستید و می‌خواهید چه کاری انجام دهید.» نگاهی به پدرانی انداختم که خودشان محصول تنبیه‌های بدنی مدرسه و والدینشان بودند. به راستی که باید مراقب ادعاهایمان باشیم. زیرا روزی به سرنوشت ما تبدیل خواهند شد.

Advertisements

ببخشید

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

بامداد

زیاد دعوای‌مان می‌شد. چهارتا بچه‌ی پشت سرهم بودیم و درگیری‌هایمان طبیعی بود. مادرم ما را نمی‌زد. هرگز هیچکداممان را نزد. از او حساب می‌بردیم و می‌دانستیم بهای عشق و رسیدگی بی‌دریغ و بی‌پایانش، گوش دادن بی چون و چرا به حرف‌هایش است.

یک‌بار با برادرم دعوایم شد. من زیادی لوس بودم و گریه کردم. مادرم عصبانی شد و دست گذاشت روی شانه‌ام و هلم داد عقب؛ گریه‌ام شدیدتر شد و رفتم توی حمام شیر آب را باز کردم و گریه کردم. چند ضربه کوچک به در خورد، لای در را باز کردم. مادرم در را بازتر کرد و بی‌ترس خیس شدن بغلم کرد و گفت: «دستم بشکنه، ببخشید.»

لحظه‌ی گرانی بود. از آن روز یادم ماند کاری نکنم بگوید ببخشید، کاری نکنم بگوید دستم بشکند.

بدترین اتفاق تمام کودکی‌مان این بود که برسد به آن‌جا که بنشیند توی آشپزخانه و گریه کند. گمانم یک‌بار به آن‌جا رسیده بود و هیچ‌کدام دل‌مان نمی‌خواست باز به آن‌جا برسد. قلب‌های کوچک ما توانایی بلند کردن این همه سنگینی را نداشت.

نمی‌دانم خوب است یا بد، اما حتی الان بعد از گذشت سال‌ها از آن‌روزها هنوز برای من بدترین اتفاق این است که کسی را ناراحت کنم؛ که ببینم کسی از ناراحتی پناه می‌برد به گریه، به اندوه. این، باعث شده خیلی وقت‌ها پا بگذارم روی خودم، مطمئنم بعدا می‌توانم خودم را آرام کنم اما اگر کسی ناراحت شود – به هر دلیلی، خواه مربوط به من باشد یا نه – وجدانم را نمی‌توانم به هیچ روشی آرام کنم. دوستم می‌گوید: «به خودت یاد بده همه چیز تقصیر تو نیست. اینطوری نابود می‌شوی.»

سعی می‌کنم یاد بگیرم و فقط مواظب باشم مستقیم یا غیر مستقیم کسی را آزار ندهم. اما سخت است. هر لحظه صورت مادرم می‌آید جلوی چشمم که می‌گوید: «ببخشید…»

ساربان سرگردان

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

نیمه‌شب

مردی در اسطوره‌های یونان هست که یه تخت داره. مردم رو به تختش دعوت می‌کنه که استراحت کنند و بعد اگر قدشون از قد تخت بلندتر باشه اونها رو از زانو اره می‌کنه و اگر قدشون از تخت کوتاه تر باشه، با تسمه بدنشون رو می‌کشه و اندام درونی بدن از این فشار پاره میشن و شخص می‌میره. هر وقت صحبت از اصول تربیتی بچه‌ها میشه، من یاد این تخت یونانی می‌افتم.

ایده‌ی اولیه‌ی تربیت اینه که من چیزی رو می‌دونم که تو نمی‌دونی. من صلاحی رو می‌فهمم که تو نمی‌فهمی. من شعور و درکی رو دارم که تو نداری. همین میشه که هر کس قدرت بیشتری داره سعی می‌کنه به اسم تربیت دیگری رو تحت مهمیز کنترلش بیاره. دختری می گفت وقتی سر کار رفته، رئیس اداره اش بهش گفته من تو رو خرد می‌کنم و از نو می‌سازم تا اونطوری که من می‌خوام کار کنی. اینجا من هیچ نوعی از سرکشی رو قبول نمی‌کنم.  دختر جان هشت سال پیش اون رئیس و در اون اداره کار کرده بود تا به نقطه‌ی شکست رسیده بود.

این آدم‌ها رو که می‌بینم، فکر می‌کنم چی کم دارن و چه چیزی سر جاش نیست که به چنین تحقیری، به چنین اجباری تن میدن؟ مشکل مسائل مالی می‌تونه باشه یا عقده ی حقارت یا چیز دیگه‌ای؟ معمولا اما پشت چنین اتفاقاتی، پدر و مادری هستن که در بچگی به کودکشون آموزش دادن باید تمرد رو کنار بذاره یا باید مطیع باشه یا کافی نیست. بچه‌ها سال ها در ترس زندگی می‌کنند و بعد همه‌ی تلاششون رو می‌کنن تا اونقدر خوب باشن تا دیگه هیچ کس اینطور آزارشون نده.

یا مثلا دیگه همه داستان پدر مادری که با زور، تطمیع و فشار و تنبیه و تشویق سال‌ها سعی کردن کودکانشون را با تربیت مذهبی بار بیارن یا به همه ثابت کنند فرزندشون باهوش‌ترین شخص فامیله رو بلدیم. خیل عظیم افرادی که الان دور و برمون هستند و از درس متنفرند یا به شدت دین‌ستیز شدند و حداقل رواداری رو برابر مذهب دارند. یا افرادی بینمون که رابطه ی عشق و نفرت با پدر و مادرشون دارن و با سن زیاد هنوز نتونستن درک کنن لازم نیست در هر کاری دنبال رضایت والدین باشن و زندگیشون در ملغمه ای از نارضایتی و تلاش می‌گذره.

من متخصص کودک نیستم و کودک زیادی دور و برم هیچ وقت نبوده. اما نگاه می‌کنم و می‌بینم پدر و مادرهایی که خیلی سختگیر بودند الان در اطرافشون بزرگسالانی به شدت ناراضی دارند. افرادی که در شبکه‌های اجتماعی صبح تا شب در حال غر زدن هستند و اصرار می‌کنند که سوخته‌ترین نسل ایرانند.

مرخصی

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

شبانگاه

نویسنده مورد نظر در مرخصی به سر می‌برد.

سه روایت

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

شامگاه

بک – از خرید دم عید برمی‌گردم. همه‌جا شلوغ است. همه‌جا پر از ازدحام است، پر از همهمه، پر از صداهای کرکننده. وارد مترو می‌شوم. دو پسر بچه‌ی دوقلو یک ریز دارند گریه می‌کنند. یکی دست پدر است و یکی دست مادر. هر دو با ریتمی یکسان با هم مثل سمفونی نانوشته‌ای گریه می‌کنند. مادر از دست آنکه بغلش است دیگر عصبانی می‌شود. چک محکمی به صورت پسرک می‌زند. پسرک گریه‌اش اوج می‌گیرد. مادر مستاصل به جایی خیره می‌شود تا شاید سنگینی نگاه‌ها را حس نکند.

دو – با دخترم درحال خرید هستیم. امروز بهانه می‌گیرد. با همه‌چیز و همه‌کس سر ناسازگاری دارد. خودش هم نمی‌داند چه می‌خواهد، فقط بهانه می‌گیرد. دائم گریه می‌کند و غر می‌زند. چند باری می‌پرسم که چه می‌خواهد، چیزی نمی‌گوید فقط گریه می‌کند. نمی‌دانم چطور می‌شود که دیگر از دستش عصبانی می‌شوم و سرش داد می‌زنم. و محکم در گوشش می‌زنم. داخل فروشگاه همه نگاهم می‌کنند. نمی‌دانم بعدش باید چه عکس‌العملی نشان دهم. دخترم زیر گریه می‌زند. همان‌طور مستاصل به جایی خیره می‌شوم تا سنگینی نگاه‌ها را حس نکنم.

سه – خواهر کوچکترم کنارم خوابیده. سه سال از من کوچکتر است. کوچک‌تر، زیباتر، شیرین‌تر. همه توجه‌ها به اوست. مادرم شیرش را می‌دهد و پدرم قربان صدقه‌اش می‌رود. حالا کنار هم خوابیده‌ایم. پدر نیست و مادر در آشپزخانه است. دستم را روی دهانش می‌گذارم. اول لبخند می‌زند بعد دست و پای کوچکش را تکان تکان می‌دهد و بعد جیغ خفه‌ای می‌کشد. مادر سراسیمه می‌آید. دست مرا پس‌می‌کشد و محکم در گوشم می‌زند. بچه را بغل می‌کند. من گوشه‌ای گریه می‌کنم.

در صورت امکان مستحب است که اجتناب شود!

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

غروب

داشتم فکر می‌کردم چه بنویسم! خب شکی نداریم که چنین روش تربیتی‌ای نکوهیده و نادرست است و آسیب‌های روانی ریز و درشتی وارد می‌کند که روانشناسان بهتر از بنده حضور انورتان عرض کرده، می‌کنند و خواهند کرد. همه می‌گویند نزنید و تحقیر نکنید که فردا خشونت در جامعه باز تولید نشود. خب؛ نزنید دیگر، حتما باید با زور دگنگ حرف به کله‌تان فرو شود؟!

خواستم از دوستان کتک‌خورده و بد از آب درآمده‌ام بنویسم، دیدم همه‌شان خوب از آب درآمده‌اند. دو سه‌تاییشان هم که ناکوک می‌زنند یا اینقدر نازپرورده و کتک‌نخورده بوده‌اند که از سیلی روزگار کمرشان شکسته و کوکشان در رفته، یا والدین محترم نمی‌زدند ولی اینقدر منم داشته‌اند که بچه از مثل آدم زندگی کردن بیزار شده و در زندگی خودش جفتک‌های عجیب غریب می‌اندازد. خلاصه نمونه‌ای نیافتم.

جهت کشف یک مثال، یک نسل عقب‌تر رفتم. نتیجه حتی بدتر بود. پدر مادرهای همنسلان من، کودکان دهه ۳۰ و ۴۰ خورشیدی هستند و چه کتک‌ها که نخورده‌اند. با ترکه آلبالو از درخت توت پایین آورده شده‌اند. به عقوبت پاره کردن شلوار چهل‌تکه‌شان در کوی و برزن، بابت هر کوک اضافه یک کتک نوش جان کرده‌اند. سر ظهر هنگام بازی در حیاط، خواب پدر را مشوش کرده و پشت‌بندش یک کتک جانانه مهمان شده‌اند. در مدرسه بخاطر گرفتن مداد با دست چپ انگشت‌هایشان درد شدیدی تحمل کرده، یا کلی مثال دیگر. ولی اکنون که مادربزرگ پدربزرگ هستند، نه بچه‌های بی‌معرفت و پرعقده و آسیب‌رسانی بوده‌اند و نه والدین پربغضی (نشان به آن نشان که خودشان پایه‌گذاران تفکر نه به تنبیه بدنی و تحقیراند) و نه بزرگ‌والدین بدعنقی، حتی خیلی مهربان و دل‌رحم و مامانی هستند.

از طرفی چندتایی مثال امروزی دور و برم دارم که مثال نقض نظریه روانشناسانند. همه‌شان بر اساس آخرین متد صلح‌طلبی و احترام به بچه و دیدن از زاویهٔ دید بچه و اینها دارند بزرگ می‌شوند و وااای که چه معجونی شده‌اند، پرمدعا و بی‌تربیت و گودزیلا. هر چه بگویی چارتا رویش جوابت می‌دهند. هر چه بخواهند با قلدری طلب می‌کنند، بدون اندکی درک از نمی‌شود و نمی‌توانم.

القصه که به نظر می‌رسد؛ گاهی زبانم لال، زبانم لال، گوش شیطان هفت پرده کر، گاهی دستت بشکند ولی بزنی، گویا افاقه می‌کند. حالا نه با ترکه و پشت دست، ولی با نگاه و اخم و تخم که دیگر می‌شود یک چیزهایی را حالیش کرد. حالا نه تحقیر، ولی بفهمد افسار زندگی دست کیست.

باور بفرمایید من هم کودکی را زیر دست والدی ظالم می‌بینم، خونم به جوش می‌آید، دست کتک‌زننده را به قصد شکستن می‌گیرم. من هم از رنج حقارت در چهره‌شان دلم ریش می‌شود. من هم با دیدن روح‌های درهم‌شکسته و چشمان اشکبارشان دیوانه می‌شوم. من هم با محققان و صاحبان فن در مذمت تنبیه بدنی و تحقیر کودک همداستانم ولی موافق دست بر سینه، غلام زرخرید کودک بودن و در نازبالش پروردنش نیز نیستم. بخاطر خود بچه عرض می‌کنم. به شهادت روزمرگی خودتان و اخبار، دنیای ما، دنیای راحت و مهربانی نیست. جامعه‌ای هم که داریم، از دنیایمان نامهربان‌تر است و فقط والدین نیستند که ممکن است تحقیر و تنبیه در چنته داشته باشند. شاهدش همین والد تحقیرنکننده، که با رو ترش کردن به کودک دستفروش تحقیرش می‌کند. همین والد که بهترین تربیت را برای فرزندش برمی‌گزیند، کودک سرایدار را مناسب همبازی شدن با فرزندش نمی‌بیند. همین والد به کلاس پیانو برنده که برای روحیه مفید می‌داندش، با ایش‌وفیش از کنار کودک ژنده‌پوش و خسته می‌گذرد. هیچکس هم که آسیب نزند و تحقیر نکند، حادثه و جنگ خبر نمی‌کند.

نمی‌دانم کدام خطر بزرگتریست. ولی هرچه نگریستم و در هر نسلی و هر ملتی، نازپروده‌ها و سیلی‌نخورده‌ها بیشتر از زندگی کشیده‌اند و روزگار سنگینتر در دامنشان گذاشته تا کتک‌خورده‌ها و تحقیرشده‌ها. آنچه بر آنها گذشته را سر سوزنی تایید نمی‌کنم ولی آنها حداقل از کودکی آموخته‌اند خودشان هوای خودشان را داشته باشند، آموخته‌اند گلیمشان چقدر است و چطور از آب بیرون بکشندش.

پدرم که درگذشت، ترک تحصیل کردم

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

عصر

دخترک همیشه رنگ‌پریده و نگران بود. مسبب آن همه نگرانی و تشویش و بیقراری‌اش پدر سختگیرش بود. او دلش می‌خواست دخترش هر سال با معدل بیست قبول شود و به کلاس بالاتر برود. فکر می‌کرد که اگر دخترش معدل بالاتر داشته باشد، صاحب شغل و مقام بالائی می‌شود.

دخترک با هر نمره نوزده یا هیجده از پدر به سختی کتک می‌خورد و با صورتی کبود و پایی لنگ راهی مدرسه می‌شد. از پدر آموخته بود که رازدار باشد و در مقابل سوال اولیای مدرسه بگوید که از پله‌ها لیز خورده، پایش پیچ خورده یا دلیل دیگری سبب زخمی شدنش شده است. نصیحت و خواهش و پرخاش اولیای مدرسه هم تاثیری بر پدر سختگیر نداشت. مادرش به اولیای مدرسه التماس می‌کرد که پدر را جهت توضیح و سرزنش به مدرسه دعوت نکنند. زیرا بعد از هر دعوت به جان دخترک می‌افتد که چرا به معلمت گفتی کتکت زدم؟ پس از پایان سال تحصیلی پدر به هدف ثبت نام دخترش در مدرسه‌ای دیگر (که به قول خودش فضول نبودند) پرونده دخترش را گرفت و رفت.

چند سالی از این ماجرا گذشت. روزی از روزها در جشن عروسی یکی از نزدیکان فیلمبردار را که دیدم، رنگ چشمانش، قیافه‌اش، چهره سفید و براقش به نظرم آشنا آمد. اما نشناختمش. او دوربین فیلمبرداری را به همکارش داد و به طرف من آمد. با سلام و احوالپرسی خودش را معرفی کرد. شناختمش. او همان دخترک نگران چند سال پیش بود. گفت: «می‌بینید صورتم چقدر زیبا و شاداب است؟ بعد از مرگ پدرم دیگر کسی کتکم نمی‌زند. تازه دوره راهنمایی را تمام کرده بودم که پدرم سکته کرد و درگذشت. خدا می‌داند که پس از دفن پدر چه حالی داشتم. از طرفی خوشحال بودم که دیگر زیر مشت و لگد و سیلی‌اش له نخواهم شد و ازطرف دیگر می‌گریستم از این که پدرم درگذشت و یتیم شدم. نمی‌دانستم از خوشحالی بخندم، یا در غم از دست دادن پدر بگریم. همان سال ترک تحصیل کرده و نزد عمویم که عکاس و فیلمبردار است مشغول به کار شدم. خدا را شکر که درآمد خوبی هم داریم. او آرزو داشت که من صاحب بهترین شغل دنیا شوم. گاهی سر مزارش می‌روم و برایش فاتحه می‌خوانم و می‌گویم پدر جان آسوده بخواب که دخترت صاحب بهترین شغل دنیاست. زیرا من عاشق شغلم هستم.»

می‌گویم‌: «‌پدرت نیت بدی نداشت‌. فقط روش غلطی داشت.» جواب می‌دهد‌: «‌می دانم من هم دوست دارم بچه‌ام بهترین شغل دنیا را داشته باشد. من و همسرم به همدیگر قول دادیم هرگز دست روی بچه‌مان بلند نکنیم. با روش درست و محبت و راهنمایی سبب موفقیت او شویم.»