دسته: تجربه‌ی قدرت

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

«تجربه‌ی قدرت»

از میان نامه‌های رسیده: نگین

من لیسانسم رو از دانشگاه تهران گرفتم. فارغ‌التحصیلیم هم زمان با ازدواجم و از طرف دیگه بدترین دوره اقتصادی ایران بود. بلافاصله شروع کردم به  گشتن دنبال کار. بازار کار برای خیلی از رشته های مهندسی وضعیت وخیمی داشت و عملا بدون پارتی کار پیدا نمی‌شد. بعد از چند ماهی گشتن و نیافتن تصمیم گرفتم به رشته خودم اکتفا نکنم و کارهای مختلف را تجربه کنم. از کار فروش تا کارمند بیمه رو رفتم سراغش.

حدود یک سالی در این شرایط بودم و روز به روز افسرده‌تر می‌شدم. نمی‌تونستم جایگاه خودم رو پیدا کنم و شغل‌ها با روحیه‌ام تناسب نداشت. بی‌انگیزه شده بودم و هیچ کاری نمی‌کردم. منی که همیشه کتابی برای خوندن داشتم حتی کتاب هم نمی‌خوندم. روز به روز بیشتر در گرداب افسردگی فرو می‌رفتم.

بالاخره با پیشنهاد و کمک همسرم خیلی آهسته شروع کردم یاد گرفتن برنامه‌نویسی. خیلی از رشته خودم دور بود و وقت و انرژی زیادی می‌گرفت. بارها در میانه راه خسته و نا امید می‌شدم اما چون تنها روزنه امیدم بود بیشتر بهش چنگ می‌زدم. چند ماهی رفتم جایی کارآموزی به این امید که بعد از اون دوره من رو استخدام کنن اما اینطور نشد.

بالاخره یک جا رو پیدا کردم و با حقوق پایه شروع به کار کردم. به طرز معجزه‌واری ورق برگشت. اجازه می‌دادند خودم و توانایی‌هام رو نشون بدم. بارها توی جلسات به عنوان یک برنامه‌نویس خوب من رو مثال زده بودن. بعد از سه ماه درخواست افزایش حقوق دادم و خیلی راحت قبول کردند. مدیران چند تیم می‌خواستن من بهشون ملحق بشم و مدیر خودم به شدت مخالف بود. احساس مفید بودن می کردم. غول افسردگی رو شکست داده بودم. خودم رو آماده پیشرفت می‌دیدم و حس می‌کردم هرجایی که بخوام می‌تونم کار کنم. برای خیلی از همکارهام پیشرفتم قابل باور نبود.

بعد از اون من کارهای خیلی بهتری پیدا کردم و درآمدم خیلی بیشتر شد. اما هیچ وقت حس قدرتی رو که در سال اول کارم داشتم دیگه تجربه نکردم. احساس اینکه تمام موانع دنیا در برابر اراده و خواست من هیچند و من اونقدر قدرت دارم که به هرچی بخوام برسم. اون شرکت نقطه عطفی در زندگی من شد. جایی که تونستم خود واقعیم رو به دیگران و مهمتر از همه به خودم نشون بدم.

اندر مصائب رئیس بودن

«تجربه‌ی قدرت»

مهمان هفته: شراگیم زند

برای ما آدمهایی که بیشتر عمرمان زیر دست این و آن کار کرده‌ایم و خودمان صاحب کار نبوده‌ایم، پیدا کردن خاطره از قدرت نیاز به مقداری جستجو و بالا پایین‌کردن‌های ذهنی دارد… من می‌خواهم اینجا حاصل یکی از این جستجوها را برایتان بازگو نمایم.

زمانی من در یک مغازه سوسیس-کالباس‌فروشی نزدیک خانه‌مان فروشنده بودم. (فاز دوی اکباتان، مجتمع گل‌ها، فروشگاه مواد پروتئینی آرش. آن مغازه مدت‌هاست جمع شده ولی شعبه دیگری هم در فاز یک داشت که احتمالا هنوز برقرار باشد.) کلا مغازه را دو نفره می‌چرخاندیم و من بودم و خود آرش خان که حقوق بخور و نمیری به من می‌داد. چند ماهی آنجا کار کرده بودم که دیدم امورات مغازه خیلی بیشتر از «فروشندگی»ست و عملا همه کارهای حمالی و جا‌به‌جا کردن گونی‌های سوسیس و کالباس افتاده است گردن من. این مساله مخصوصا وقتهایی که خود آرش نبود (که اکثرا هم نبود و می‌رفت دنبال عشق و حال خودش) خیلی سخت بود، به خصوص اینکه اکثر مواقع  بار که می‌رسید مشتری هم توی مغازه بود و من هم زمان به هر دو کار یعنی راه انداختن مشتری و تحویل بار با هم نمی‌رسیدم. با آرش صحبت کردم و بعد از غرغرهای فراوان قرار شد یک کارگر ساده هم بگیرد برای این جور کارها. آگهی زدیم پشت شیشه و چند روزی عده‌ای آمدند و رفتند تا بالاخره پسر نوجوانی که اهل کردستان بود و تازه به تهران آمده بود با شرایط و حقوق کمی که آرش تعیین کرده بود – و اصلا برای این گذاشته بود که کسی نیاید و من تنهایی خرحمالی‌ها را انجام بدهم – راضی به کار کردن شد.

روز اول قشنگ آرش توجیهش کرد که وقتی او نیست شراگیم همه‌کاره مغازه است و باید از من حرف‌شنوی داشته باشد. از آن روز به بعد هروقت آرش می‌رفت و من همه کاره مغازه می‌شدم حس عجیبی پیدا می‌کردم. دستور دادن و بله شنیدن و آسان شدن کارها برایم یک وسوسه بود، ولی با روحیات و کم‌ویی ذاتی من جور در نمی‌آمد. همه‌اش به خودم نهیب می‌زدم که بر این وسوسه غلبه کنم. گاهی کارهای خیلی ساده و پیش پا افتاده‌ای از او می‌خواستم و برای اینکه فکر نکند دارم دستور می‌دهم، خودم جلو جلو مشغول آن کار می‌شدم و به او هم می‌گفتم همراهی‌ام کند. چند روزی به این شکل سپری شده بود که حس کردم کم‌کم رفتار محجوبانه‌ی آن پسرک هم دارد تغییر می‌کند. می‌رفت برای خودش جلوی مغازه می‌ایستاد و دخترها را که رد می‌شدند دید می‌زد. سرش دائما توی موبایلش بود و صدایش که می‌کردم حداقل ده ثانیه زمان می‌برد که مثلا سرش را از گوشی‌اش بیرون بیاورد و ببیند من چه می‌گویم!

الغرض… گذشت و گذشت تا آن روز موعود فرارسید. یکی از کارهای اصلی او تی زدن کف مغازه بود. کاری که همیشه به این شکل انجام می‌شد که من پشت دخل را خودم انجام می‌دادم و جلوی دخل را می‌دادم که او تی بزند. این بار دیدم پشت دخل نیاز به تی زدن ندارد و سطل و تی را گذاشتم که بخش مربوط به خودش را تی بزند. پسرک با اکراه سرش را از موبایلش بیرون آورد و گفت: شما خودت تی نزدی پشت دخلت را. یک لحظه برق از سه فازم پرید. همان لحظه و همان جا تمام حجب و حیای ذاتی خودم را کنار گذاشتم و با تحکم گفتم که این مساله به او ربطی ندارد و او باید کارش را انجام دهد.

دردسرتان ندهم. یکی من گفتم و یکی او گفت و کار بالا گرفت. در همان لحظه آرش هم رسید و جویای داستان شد. ماجرا را کامل نقل نکرده بودیم که آرش از خداخواسته شناسنامه پسرک را بهش داد و گفت فردا بیاید برای تسویه حساب. پسرک به شدت از اینکه در این دعوا آرش جوابش کرده بود رنجیده بود. موقع رفتن من را تهدید کرد و گفت یک روز هرجای دنیا که ببینمت با چاقو می‌زنمت! هنوز که هنوز است اگر کسی را ببینم که شبیه او باشد یاد او و تهدیدش می‌فتم و می‌گویم نکند واقعا همان آدم باشد و با چاقو بزندم!

القصه… دیگر آرش کسی را نیاورد. من بعد از آن کار چند جای دیگر هم مشغول به کار شدم و کم و بیش آدم‌هایی زیر دستم آمدند و رفتند. ولی هیچوقت اولین تجربه‌ام از مافوق بودن را فراموش نکردم. فهمیدم آدم‌ها سوای اینکه در کدام نقش (رئیس یا مرئوس) قرار داشته باشند ذات یکسانی دارند. چه بسا آن کارگری که مظلومانه هر روز دارد با توپ و تشر صاحب کارش سر می‌کند و بله چشم می‌گوید، اگر موقعیتش را داشته باشد شمر شود و چه بسا رئیسی که دل دستور دادن نداشته باشد مبادا که کارگرش از اینکه زیردست اوست حس بدی پیدا کند.

هرچه که بود تجربه قدرت داشتن برای من «آمد» نداشت و نتوانستم در قلمرو کوچک خودم درست فرمانروایی کنم. نمی‌دانم در آینده باز تجربه این چنینی داشته باشم یا نه، ولی همینقدر می‌دانم که دیگر در چنان موقعیتی رفتاری دیگر خواهم داشت.

غم مخور

«تجربه‌ی قدرت»

بامداد

داشتم فكر مى‌كردم به موضوع اين هفته‌مون كه خيلى درگيرم كرده، كنكاش توى خاطراتم از كودكى تا به حال و اينكه آيا من جايى بودم كه احساس قدرت كنم؟ از بچگى هميشه برام تصميم مى‌گرفتن، هميشه موضوعاتى كه به خودم مربوط بود رو كسى ديگه راه مى‌برد بدون اينكه من توى اين بين به چشم بيام يا نظرم رو بپرسن. غم‌انگيزه نه؟! بزرگتر كه شدم بدتر هم شد و وقتى ازدواج كردم، دور شدم از اون محيط و فكر كردم حالا خودم هستم و خودم، مى‌تونم تصميم بگيرم مى‌تونم. اما باز هم…

بچه‌هام دنياى من هستند، من مادر خوش‌اخلاقى اما نيستم و به شدت منم منم مى‌كنم. ولى گاهى كه برخلاف حرف من بچه‌ها توى مسائل مربوط به خودشون نظر ميدن انگار تلنگرى به من مى‌خوره كه بايد بيشتر بهشون بها بدم و ته دلم قند آب ميشه كه از حق خودشون دفاع مى‌كنند با تمام سختگيرى‌هاى من، و حس خوب بودن بهم دست ميده.

سال گذشته بعد از دو سال دورى از كار پيش آقايى رفتم براى مصاحبه و ايشون از من تست گرفت، استرس و البته فراموشى باعث شد رد شم و اعتماد به نفسم به شدت پايين اومد و روزها غصه مى‌خوردم تا روزى كه آقاى الف با من تماس گرفتند و گفتند كه قبولم كردند ولى بايد بيشتر تلاش كنم تا دوباره خودم رو بالا بكشم. يك سال گذشت و من هر روز سعى كردم پيشرفت كنم تا سربلند باشم تا چند هفته پيش كه آقاى الف رو جايى ديدم و بهم گفتند فردا برنامه‌اى داريم و شما لطفا توى برنامه اين قطعه رو اجرا كنيد، قبول كردم ولى با كاسه چه كنم چه كنم به خونه برگشتم. من اون قطعه رو بلد نبودم، اجرا نكرده بودم و فقط چهارده ساعت فرصت داشتم و حالا رسيدگى به بچه‌ها و كار خونه هم بود. يكى دو ساعت رو براى خودم خالى كردم و با شعار من مى‌تونم شروع كردم به تمرين. فردا صبح بعد از تموم شدن مراسم، آقاى الف من رو كشيدند كنارى و گفتند: «اجراى خيلى خوبى بود و من خيلى خوشحالم كه سال گذشته به شما اعتماد كردم، ممنونم.» اين بهترين جمله و قشنگ‌ترين حسى بود كه بهم دست داد، انگارى دنيا توى مشت من بود و من صاحب اين دنيا.

چه قدرتی بالاتر از این

«تجربه‌ی قدرت»

نیمه‌شب

این موضوع فکرم را به خود مشغول کرده است. به گذشته‌ها برگشته‌ام. به کودکی‌ام و دعواهای کودکانه در مدرسه، به ضعف خودم و تهدید هم سن و سالانم که پدرم را می‌آورم. طفلکی‌ها پدر را می‌دیدند که می‌آید و با همکارانش سلام و خوش و بش می‌کند و می‌رود و می‌ترسیدند‌. غافل از این که او کاری به دعواهای ما بچه‌ها نداشت. به عجزم در خانه و دست و بازوی قوی برادر بزرگ، و سایه مادر که موجب ترس او می شد. اما مادر در غیاب او به من توصیه اکید می‌کرد که سر به سر برادر نگذارم که قوی‌پنجه و جاهل است یکی‌ می‌زند و دست و پایم می‌شکند. به ترسم از مادرشوهر که تهدید می‌کرد: «مثل سگ از گوشت می‌گیریم و بیرونت می اندازیم و حسرت دیدار بچه‌هایت را بر دلت می‌گذاریم. احتیاج به کنیز و نوکر دارم و لیاقت بچه‌هایت همین است.» به وحشتم از همسر و زنان دور و برش و دهان لقش که برای آزارم درباره آنچه که با آنها انجام می‌داد سخن می‌گفت که این زشت‌ترین شکنجه روحی است.

در این دوران بود که سکوت کرده و سرم را پایین انداخته و با خوب و بد زندگی ساخته و بچه‌ها را بزرگ کردم. ما سه نفر دور هم نشستیم و آنها به اشتیاق بودن من در کنارشان، تکالیفشان را انجام دادند و من مطالعه کردم. بعد از اتمام تحصیلات کاری مناسب پیدا کرده و ازدواج کردند. روز ازدواج فرزند دومم احساس کردم که من نیز یکی از قوی‌ترین زنان هستم. اکنون در دوران قدرت زندگی می‌کنم.

چه قدرتی بالاتر از این که دست تنها فرزندانت را، آن هم در ولایتی بیگانه بزرگ کنی. اگرچه خطوط پیری صورتم را پر نقش و نگار کرده اما خود را جوان‌تر و قوی‌تر از گذشته‌های نه چندان دور می‌دانم.

طفل گریز پا

«تجربه‌ی قدرت»

شبانگاه

سن من، برای معلم دانشگاه بودن پایین است و سن دانشجویان آن دانشگاه از سن معمول دانشجویی بالاتر است. علاوه بر شکاف سنی، جنسیت هم در شغل من نکته قابل توجهی است. اوایل که معلم آن دانشگاه شده بودم، از رفتار دانشجویانم عصبانی می‌شدم، گاهی جلسه‌ی اول من را به رسمیت نمی‌شناختند و فکر می‌کردند من همکلاسی‌شان هستم و سر به سرشان می‌گذارم. اما در نهایت قدرت مطلق به واسطه‌ای تحت عنوان نمره، در دستان من بود.

یک ترم دانشجوی آقایی داشتم که سمت خوبی داشت و سنش هم بالا بود. جلسه‌ی اول، سر کلاس کلا ایستاد و هر سوالی را که می‌خواست بپرسد فریاد می‌زد. بعد کلاس هم به آموزش مراجعه کرده بود و از اینکه یک دختربچه‌ی لوس بی‌سواد معلمش شده، ابراز نارضایتی کرده و تهدید کرده بود که به واسطه‌ی سمت و قدرتش، معلم کلاس را عوض خواهد کرد. تقریبا تا اواسط ترم سر کلاس فریاد می‌زد و مخالفت خودش را با هر مساله‌ای که مربوط به زنان بود اعلام می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که هم‌کلاسی‌هایش هم به رفتارش اعتراض می‌کردند. من اما هیچ واکنشی نسبت به فریادها و اعتراضاتش نداشتم و با همان لحنی که پاسخ سوال دیگران را می‌دادم پاسخ سوالات اغلب مزخرف او را نیز می‌دادم. در واقع او را مثل کودکی می‌دیدم که اتفاقی که او دوست داشته رخ نداده و حالا کلافه است.

تقریبا از اواسط ترم فریادهایش فروکش کرد. امتحان‌شان را از سطح معمول دشوارتر گرفتم و سوال‌ها را تحلیلی طرح کردم. زمان تصحیح کردن برگه‌ها به برگه او که رسیدم، دیدم واقعا خوب نوشته است و تحلیل‌هایی بالاتر از سطح کلاس ارائه داده است. دروغ چرا، نمره‌اش را همان روز ثبت نکردم، تقریبا دو روز فکر کردم که با او، برگه و نمره‌اش چه کنم؟ در نهایت نمره برگه‌اش یعنی بیست را برایش منظور کردم.

بعد از اینکه از نمره‌اش مطلع شده بود، برایم ایمیل زد و از من تشکر کرد که با وجود تمام بی نظمی‌ها و بی ادبی‌هایش، نمره‌ی خوبی به او دادم و از من چیزهای زیادی یاد گرفته است. در ترم بعد، با من کلاس نداشت اما یکی از طرفداران پر و پا قرص من در دانشگاه شده بود. هنوز هم هر از گاهی برای من ایمیل می‌زند و در مورد مشکلاتش با من مشورت می‌کند.

قدرت سکوت

«تجربه‌ی قدرت»

شامگاه

قدرت از اون بحث‌های پیچیده و متغیره. گاهی وقتا آدم یه کاری رو انجام میده و احساس می‌کنه که قهرمان شده، اما چند سال بعد وقتی به کارش فکر می‌کنه چیزی به جز حماقت و لجبازی دستش رو نمی‌گیره. بیشتر قهرمان‌بازیهای دوران بلوغ از این دسته هستن: درس نخوندن و توی روی مدیر و معلم ایستادن، تجربه مصرف الکل و مواد مخدر، انجام کارای خطرناک و ارتکاب اعمال غیرقانونی… خلاصه دست زدن به هر چیزی که اسم ممنوع روش داشته باشه.

بعضی وقتا هم آدم کاری رو عین عادت انجام میده. یه بخشی از روال روزمره زندگیشه و اصلا هم فکر نمی‌کنه اتفاق خاصی افتاده. اغلب شجاعت و قدرت این تیپ آدما نه تنها کشف نمی‌شه بلکه به حساب ضعف و گاهی بی‌دست و پایی‌شون هم گذاشته می‌شه. من هر وقت به این نوع شجاعت فکر می‌کنم یاد مادرم می‌افتم. مادرم زن ترسویی به نظر می‌اومد. از آسانسور خوشش نمی‌اومد، هرگز شنا نمی‌کرد، ارتفاع رو دوست نداشت، از حیوونا می‌ترسید، دوست نداشت توی خونه تنها بمونه، دوست نداشت تنها سوار تاکسی بشه، زیاد صحبت نمی‌کرد، اهل ریسک و خطرکردن هم نبود… در کل آدم وابسته‌ای به نظر می اومد که در ذهن بچگانه من به ضعف و نداشتن قدرت تعبیر می‌شد.

من برای فهم قدرت مادرم به زمان نیاز داشتم. اون قدر که خودم بزرگ بشم، ازدواج کنم، مادر بشم و بعد بخوام بچه‌هام رو توی جنگلی که امنیت نداشت و اسمش جامعه بود بزرگ کنم. با ناامنی زن بودن توی یه کشور جهان‌سومی با قوانین قرون وسطایی سر و کله بزنم اما با بچه‌هام ثبات رفتاری داشته باشم. مدام بابت هر چیزی بلرزم، اما لرزشم رو به دیگران منتقل نکنم. از بی‌پولی و بیکاری بگیر تا جنگ و انقلاب و حمله هوایی، از مصیبت‌های ریز و درشت آوارگی بگیر تا از دست دادن پاره‌ی تن، همه رو به دندون بکشم و در جواب به بچه‌هام با لبخند دلگرمی بدم. من تا پای این موضوع قرار نگرفته بودم هرگز نفهمیده بودم مادرم چه قدرتی داشت. من برای نصف این موضوع کم می‌آوردم. گاهی فریادم به هوا می‌رفت و ترکش خشمم به تن بچه‌ها می‌خورد. بعد از خودم می‌پرسیدم مادرم چطور دوام آورد؟ چطور لبخند از لبش نمی‌افتاد؟ چطور این همه صبور و ثابت بود؟ چطور می‌تونست وقت درد ساکت بمونه؟

من به مرور زمان فهمیدم که نشون دادن اون همه ثبات از زنی که از ارتفاع، از آب عمیق، و از تنهایی می‌ترسید به شجاعت زیادی نیاز داشت، ثباتی که مادرم با همه لرزشی که زندگی‌اش داشت، به ما می‌بخشید. بدون بهانه، گله، بدون سرازیر کردن خشمش به جون ما… همه قدرت مادرم در سکوتی بود که وقت سختی‌ داشت تا بدون اتلاف وقت ما رو به جان‌پناه برسونه.

مادرم زن قدرتمندی بود… مادرم، قهرمان زندگی من بود.

 

 

 

 

طبیعی بودن

«تجربه‌ی قدرت»

غروب

شاید من آدم سختگیری باشم اما وقتی به لحظه‌ی قدرت زندگیم فکر کردم، انگار الک دستم گرفتم و یکی یکی اتفاقات ریز و درشت رو از هم جدا کردم. لحظه‌های موفقیت در کار و پیشرفت در زندگی از همه زودتر حذف شدن. انگار قدرت من از کار کردن نیومده و نمیاد. اکثر لحظاتی که در شهر و مناطق شهری سپری می‌کنم از جلوی چشمم رد شدن و در برابرش شوریدگی و یکی شدن در طبیعت موندن به جا موند. اون وقتی که آنقدر با جهانم همنوا هستم که انگار به هر چیزی قادرم. اما به گمانم این هم نبود. به آدم‌ها رسیدم و دیدم من از معشوقم و یا از خانواده‌ام هم این حس قدرتمند بودن رو دریافت نمی‌کنم. اما با دوستانم، با عزیزترین ِ دوستانم، چرا. اما کجا؟

برای حس قدرتمند بودن، من بیش از هر چیز به مبارزه نکردن نیاز دارم. اینکه نجنگم و برای من بردن و باختن و یا تغییر دادن خودم یا طرف مقابلم مطرح نباشه. در قدرتمند بودن به سبک من، هر کسی قراره همون چیزی که هست باشه. همون لحظه‌ای که هست رو با تمام اجزای وجودش زندگی کنه. در قدرتمند بودن، کسی بازی نمی‌کنه. نقاب نمی‌زنه. نقش به عهده نداره. من برای ساختن دوستی‌هام بیش از هر چیز تلاش کردم و زندگی در اون جمع کوچیک که هر کس با کمبودها و داشته‌هاش محترمه، قدرتمندترین لحظه‌های زندگی منه.

بعضی از روزهای زندگی هم هست که مبارک بودن میزبانی برای همین دوستانم رو به همراه داره. هر کدوم کیلومترها راه میان تا به من برسن و من فرصت پیدا می‌کنم در خونه‌ی کوچک خودم به سبک خودم ازشون پذیرایی کنم. خونه، بزرگترین دستاورد من در زندگیمه و تقسیم کردنش با آدم‌هایی به این حد عزیز، تمام وجودم رو لبخند می‌کنه. در تمام لحظات قبل و بعد و حین مهمانی، حس عجیبی از بلوغ، حس عجیبی از قدرت رو حس می‌کنم. انگار تمام سختی‌ها و مشکلات جهان طی شدن تا به همینجا برسیم: به ساختن سرپناهی که بوی شخصی من رو داره و دوستانی از جنس خودم که همراهم بشن.

قبل از نوشتن این متن فکر می‌کردم از موفقیت زنی در جهان مردانه خواهم نوشت. از کارم، از لذت پیشرفت و از مبارزه کردن. اما با شگفتی نتیجه‌ی نهایی با تمام برنامه‌ریزی‌های من متفاوت شد. قدرتمندترین لحظه‌های من وقتی نیست که همپای یک مرد تلاش می‌کنم. زمانیه که مثل یک زن، سرشار از آرامشم.

 

مهربانی قدرت است

«تجربه‌ی قدرت»

بعد از ظهر

گمانم در من دختر مهربانی زندگی می‌کند که نباید خفه‌اش کنم.

دختری که از پختن غذای دلخواه هر کس در مهمانی‌‌هایش غرق لذت می‌شود، دختری که آماده است اولین کسی باشد که برای کمک بلند می‌شود. دختری که آماده است مهربان باشد، بخندد و بخنداند. می‌تواند توی جمع‌های ناآشنا برای غریبه‌ها خاطرات بانمک تعریف کند و یخ جمع را آب کند. بلد است در مسافرت مهربان و خوش‌خلق باشد و از نیازش برای دیگران بگذرد و هیچ حس بدی نداشته باشد.

گمانم بهترین دوران قدرتمندی‌ام زمانی بود که مهربان بودم. خودِ خودِ مهربان‌م؛ بی‌آنکه توجهی به کسانی بکنم که فکر می‌کردند مهربانی زیاد دیگران را پررو می‌کند.

الان گم شده‌ام.

حالا وقت‌هایی که مهربانم؛ یک نفر ته ذهنم را با قاشق کوچکی مدام خراش می‌دهد که دیدی؟ فکر کردند خری و سوارت شدند… دیدی چه‌طور پاسخت را دادند؟ دیدی فلان کردند، دیدی بهمان گفتند…

و وقت‌هایی باسیاستم از خودم متنفرم. از اینکه خودم را از کسانی دریغ می‌کنم بیزارم. اینکه لبخند و آرامش و راحتی خیال، دیگر از من نشأت نمی‌گیرد حالم را خراب می‌کند و چه فایده که آدمک قاشق به دست تهِ ذهنم خوشحال باشد؟

آن‌وقت‌ها مهربانی‌ام خورشیدی بود که برف های زیادی را آب کرده بود، برف‌های کهنه سی ساله‌ای را… حالا نه تنها آن برف ها برگشته‌اند که خودم هم مثل یک گلوله‌ی کوچکی که لای بهمن گیر کرده‌؛ با سرعت می‌غلطم.

یادم هست در فیلمی دو نفر بحث می‌کردند. آن که زیردست اما عاقل‌تر بود می‌گفت: «دانش، قدرت است» و ولی‌نعمتش در جواب، ابتدا دستگیرش کرد و چاقو گذاشت زیر گلویش و بعد آزادش کرد و گفت: «قدرت، قدرت است.»

آن‌وقت دوباره یادم آمد: «مهربانی، قدرت است.»

خانوم سرهنگ

«تجربه‌ی قدرت»

نیمروز

در تنها تجربه کاری‌ام که با مهاجرت پایان یافت، با مدیر شدیدا مردسالاری سر و کار داشتم که دقیقا از اولین روز استخدام اعضای تیم ما (از جمله خود من)، رویکرد زن‌ستیزانه و تفکر تحقیرآمیرش راجع زنان را علنی کرد. قدیمی­‌تر­های شرکت می­‌گفتند آقای مدیر زمانی در مجموعه‌ه­ای دیگر به عنوان زیر­دست همسرش مشغول به کار بوده و زن دائما شوهرش را تحقیر می­‌کرده و حتی هنوز هم وی را به خاطر کمتر بودن درآمدش سرزنش می­‌کند و به همین دلیل وی از خانم­ها دل خوشی ندارد. من و سایر همکاران خانم آن تیم، در طول سه سال همکاری با آن مجموعه نتوانستیم تغییر چندانی در دیدگاه وی به وجود آوریم؛ حتی با وجود مشاهده خرابکاری­‌ها، زیرآب­‌زنی­‌ها و توطئه­‌های آقایان تیم علیه خودش.

مدتی بعد از مهاجرت شنیدم که بالاخره با تلاش­‌های بی‌­دریغ و شبانه‌روزی (!) آقایان تیم، مدیر برکنار شده و یکی از آنها بر صندلی وی تکیه زده است. در چنین اتمسفری، بال و پر باز کردن و تجربه قدرت بسیار دشوار و نا­ممکن می­‌نمود. با این وجود، عاقبت هر کدام از ما خانم­‌ها مدیریت پروژه کوچکی را به دست گرفتیم. یکی از ما هم که کودک درون فعالی داشت و پر بود از ایده­­های خلاقانه و جسورانه، از سوی مدیر­عامل به سرپرستی منابع انسانی برگزیده شد. او -مدیر جدید منابع انسانی- خوب می‎‌دانست چطور در جلسه‌ه­ای مهم و در حضور مدیر­عامل و کارفرما، توجه­‌ها را به خودش جلب کند و خودی نشان دهد؛ ولی حتی برای او هم عرصه تنگ بود و همیشه می­‌گفت خانم­‌ها باید دو برابر تلاش کنند تا به اندازه آقایان دیده شوند. در مدیریت پروژه کوچکی که به من سپرده شده بود، مجبور بودم کمی جدی باشم و در عین حال گزک دست تیم کافرما -که مسئولیت آموزش آن­ها هم بر عهده ما بود- ندهم. به همین دلیل مرا پیش دیگران و دور از چشم خودم، «خانم سرهنگ» می­‌خواندند.

در زندگی شخصی هم از سنی به بعد، با وجود همه مخالفت­‌ها و موانع و جنگ و جدل­‌ها، پای دخالت خانواده را از تصمیم‌­گیری­­‌های مهم زندگی‌­ام کوتاه کردم. استقلال‌طلبی و تلاش برای حفظ حریم شخصی‌ام مرا از چشم آن­ها انداخت و آتش­‌ها به پا کرد. ماجرای ازدواجم که دیگر نور علی نور بود. با جنگ با خانواده شروع شد و با قهر به سرانجام رسید. در مورد ازدواج و حقوق قانونی‌ام، هیچ مشاور و همراهی از سوی خانواده نداشتم اما تا جایی که عقلم می­‌رسید، تمامی حقوق مدنی­‌ام که با امضای سند ازدواج از زن سلب می­‌شود، به ثبت رساندم. این موارد شاید در برخی جوامع پیش‌پا‌افتاده تلقی می­‌شوند اما در جامعه فعلی ما، یک قدم رو به جلو محسوب می‌­شود؛ یک قدم رو به برابری، رو به انسانیت، رو به قدرت و استقلال زنان.

یک الف بچه!

«تجربه‌ی قدرت»

 پیش از ظهر

رییسی داشتم که خیلی گول هیکلش را خورده بود. برای بالادستی‌ها بله قربانش به راه بود و وقتی وارد اتاق ما می‌شد انگاری همان دم در تاج زرینی سرش می‌گذاشتند که این شما و این برده‌های شما. ما هم البته عین خیالمان نبود. انتظار داشت وارد اتاق که می‌شود نفس نکشیم و ترس وجودمان را به لرزه بیاندازد. ولی در واقع وقتی وارد می‌شد فرقی به حال ما نداشت، یا مشغول خنده بودیم یا سرمان به کار گرم بود، برایش تره هم خرد نمی‌کردیم.

سر یکی از پروژه‌ها کارش زیاد شد و مجبور شد بخشی را به من بسپارد. فکر می‌کرد کار گِل به من سپرده ولی به مرور زمان مسئولیت من تبدیل شد به گلوگاه پروژه تا حدی که حتی با مرخصی‌ام موافقت نمی‌شد، اضافه کاری اجباری که سر شاخش بود. به همین دلیل جایگزینی من با فرد دیگری در این مرحله ممکن نبود. همین هم رییسم را می‌سوزاند، کشته مرده پول اضافه کاری بود. من هم بیکار ننشسته و جای خودم را تثبیت کرده بودم. در عرض دو ماه چنان همه چارچوب‌های قبل را بهم ریختم و بنیان خویش افکندم که وقتی رییس خواست کار را پس بگیرد که بگوید کار را که کرد آنکه تمام کرد. چونان خر در گل گیر نمود و بنای عرعر گذاشت. اولش خواستم برایش توضیح بدهم و عین یک کارمند خوب کارم را تحویل دهم. ولی خودش راه نیامد و بدقلقی کرد. اشتباه از خودش بود که یک روز وسط سردرگمی‌اش از توضیحات من، برآشفته شد و گفت: «دختر استخدام نکردم که برای من دم دربیاورد، دختر استخدام کردم که هرطور دلم خواست تربیتش کنم که مطابق میل من کار کند، حالا تو یه الف بچه برای من دم درآورده‌ای؟»

از لحن و کلامش شگفت‌زده نبودم چون حرف زدن بلد نبود و در عمل مشخص بود که به‌خاطر مرد بودنش احساس رجحان می‌کند. با این وجود از جسارتش برای به زبان آوردن این کلام حسابی آتشی شدم ولی بروز ندادم. پرسیدم ادامه بدهم یا نه؟ که جواب نداد و سرش را کرد توی مانیتور خودش. من بعد از چند دقیقه از اتاق خارج شدم و سرزده رفتم اتاق بالادستی‌اش که باید برای دیدارشان وقت قبلی می‌گرفتیم. رییس والا که برافروختگی‌ام را دید، اجازه شرفیابی داد. رفتم جریان را گفتم و اضافه کردم یا شما وادار به عذرخواهی می‌کنیدش یا من خودم دست بکار می‌شوم. می‌‌دانستم حداکثر تا آخر این پروژه وقت دارم که یا حقم را بگیرم یا بدون حقم اخراج شوم. هرچه رییس من را آرامتر می‌کرد، من برافروخته‌تر خواسته‌ام را تکرار می‌کردم. در آخر گفت که نمی‌شود کسی را وادار به عذرخواهی کرد و او از جانب رییسم از من عذر می‌خواهد.

از آنجا که پیشتر چندباری دم خودش را چیده بودم و لاس زدن‌هایش را کور کرده بودم، خوب می‌دانست که من کوتاه نمی‌آیم. از اتاقش که بیرون آمدم به میز خودم برنگشتم، رفتم و با دیگر همکاران مشغول صحبت شدم. فکر کرد که دارم قضیه را برایشان بازگو می‌کنم. در حالیکه من فقط می‌خواستم کمی گپ بزنم تا آرام شوم و قصدم این بود که با ترک پروژه انتقام بگیرم و از آن طریق کار را به بالاترها بکشانم. هول شد و از اتاقش بیرون پرید، صدایم کرد و آرام در گوشم گفت: «با کسی صحبت نکن تا ببینم چه باید کرد». به اتاقش برگشت و چند دقیقه نگذشت که مردک را در راه اتاق رییس والا دیدم، که از غیظ قدم بر زمین می‌کوبید. خیلی طول کشید، هم دیگران کار داشتند هم خودم، برگشتم سرمیزم.

گمانم یک ساعتی گذشت که دو رییس وارد اتاق شدند، دم در تعارف تکه پاره کردند و رییس کوچک بلاخره جلوتر وارد شد و با عصبانیت بدون اینکه به من نگاه کند گفت: «من از حرفم منظوری نداشتم ولی شما هم رفتارتان خیلی درست نیست، به حرف من گوش نمی‌کنی». جوابی ندادم و رو به رییس والا گفتم: «من الآن باید این را عذرخواهی تلقی کنم؟» رییس والا پا در میانی کرد و مدام خانم مهندس خانم مهندس گفت و هندوانه زیر بغلم داد و سعی می‌کرد اوضاع را ماست‌مالی کند. بلاخره بعد از کلی کش و قوس آمدن و سرخ و سیاه شدن گفت: «ببخشید خانم مهندس». خودم را از تک و تا نینداختم و گفتم: «الآن کار در مرحله‌ای نیست که بشود به کس دیگری سپرد و توضیح داد، اگر می‌خواهید خودتان از اول شروع کنید، اگر نه من باید خودم ادامه بدهم». انگار نه انگار که مردک جان کٙند و گفت ببخشید. کلامش را حتی نشنیدم.

راستش را بگویم همان موقع که هر دو ‌‌‌وارد شدند و از قیافه‌هاشان معلوم بود برای کاری آمده‌اند که خوششان نمی‌آید، من قند در دلم آب شد و احساس پیروزی کردم. ولی دلم می‌خواست حالا که می‌توانم تا تهش بروم. بشنوم و تمام همکاران دیگر در اتاق هم بشنوند، همان‌ها که جلویشان به من گفته بود یک الف بچه!

 

 

 

بید و باد و واقعیت روزگار

«تجربه‌ی قدرت»

 صبح

دختری رو می‌شناختم که وقتی دعوا می‌شد از قدرتش استفاده نمی‌کرد. اگه جواب فحشی رو بلد بود که طرفش بلد نبود نمی‌گفت که یاد نگیره. اگه زورش می‌رسید که بزنه نمی‌زد. فقط دفاع می‌کرد. فقط یک بار توی زندگی چغلی یکی رو کرد که اونم فکر می‌کرد کار درستی می‌کنه. هیچ‌وقت از کسی انتقام نگرفت. هیچ‌وقت به کسی پز نداد و حسادت کسی رو تحریک نکرد. دختری رو می‌شناختم که خیلی جاها از قدرتش برای کمک به دیگران استفاده کرد ولی دوست داشت که دیگران قدرش رو بدونن. فکر می‌کنم به قدرت عادت کرده بود.

اما راستش دیگه دختری رو نمی‌شناسم که اینجوری باشه. دختری که الان می‌شناسم بیشتر بی‌حوصله‌ست، دلخوره. امکانش باشه فحش جوری میده که طرفش توی جواب بمونه. زورش برسه میزنه جوری که طرف از جاش بلند نشه. از انتقام هم خوشش میاد و اعتقاد داره در انتقام لذتی هست که در عفو نیست. از کوچیکترین برتری برای فخر فروشی استفاده می‌کنه و نگران حسادت دیگران هم نیست. اگه احساس کنه کمکی که می‌کنه قدر دونسته نمی‌شه دیگه کمک نمی‌کنه.

بین خودمون بمونه دختری که می‌شناسم این موقعیت الانش رو دوست نداره. اون دختری هم که می‌شناختم موقعیت اون موقعش رو دوست نداشت. هیچ‌وقت هیچ دختری رو اینقدر از نزدیک نمی‌شناختم که از قدرت لذت برده باشه. دختری که من می‌شناختم و می‌شناسم از قدرت می‌ترسید. ولی به قدرت نیاز داشت. برای دفاع از خودش در برابر دنیا. باید قوی می‌بود. چاره‌ای نبود. نمیشد همه‌ی مسئولیت‌ها رو گردن کس دیگه‌ای انداخت.

و اما خودم. هیچ‌وقت اونجوری که بتونم تعریفش کنم یا خاطره‌ای ازش داشته باشم قدرتمند نبودم. همیشه ترجیح می‌دادم کنار گود بشینم ببینم دیگران یا لنگش می‌کنند یا لنگ میشن. شاید یه دوره‌ای توی دوران دانشجویی در اوج خودم بودم. وقتی دیگران در آرامش خودشون می‌پلکیدن من و چند تا از دوستانم دنیا (دنیا هم یه جور خداست) رو بنده نبودیم و آتیش می‌سوزوندیم. آتیشی که هنوز هم ازش دود بلند می‌شه و خاطرات دیگران و خودمون رو قلقلک می‌ده. شاید اون دوران در اوج قدرت هم بوده باشم. اما حواسم نبوده باشه. به هرحال همون دوران بود که دنیا جوری زد پس کله‌م که تا چند سال سرم صدا می‌داد. که یاد گرفتم همیشه سرم رو خم کنم.

پرچم برافراشته روی برجک داغان

«تجربه‌ی قدرت»

 سپیده‌دم

می‌خواستم روز تولدش غافلگیرش کنم. میز کنج رستوران، مشرف به حیاط، همان جایی که خیلی دوست داشت را رزرو کردم. صبح رفتم و کیک کوچولوی تولد را به یخچال رستوران سپردم. دیر رسید طبق معمول. از دیدن گل فقط روی میز ما تعجب نکرد. وقتی اشاره کردم با سبکدلی خندید و گفت متوجه نشدم بس که محو تو بودم.

خیلی عاشق بودم. خیلی مطمئن به انتخابم. وقتی غذا تمام شد و کیک را آوردند تعجب کرد. فقط تعجب نه، معذب شد. کادویش را به دستش دادم تا فضای سنگین را بشکنم، خیلی موفق نشدم. تحت تاثیر هدیه قرار نگرفت، همیشه با چیزهای عادی از نظر من مشکل داشت. اما سورپرایز اصلی مانده بود.باز هم از رو نرفتم. به چشم‌هایش نگاه می‌کردم و از تصور چند لحظه بعد قند در دلم آب می‌شد. دومین جرعه چای را داشت قورت می‌داد که دیگر طاقت نیاوردم: «دلم می‌خواد با هم زندگی کنیم، برای همیشه.» چای را پایین داد و بعد همه چیز یخ زد، لبخندم، نوک انگشتانم، قلبم، چایم. کلمات به زور از دهانش در می‌آمدند، مثل حرکت آهسته فیلم واژه‌های کدورت‌دار و تخت به گوش‌هایم می‌رسیدند: «قرارمون این نبود، تو داری همه چیو خراب می‌کنی…»

بقیه حرف‌هایش را گوش‌هایم پس زدند. جوابی که می‌خواستم این نبود. در یک لحظه کوتاه واقعا دلم می‌خواست مرده باشم. آخرین تلاشم را کردم: «من فکر می‌کردم تو هم دلت می‌خواد همیشه با هم باشیم…» حرفم را قطع کرد: «من باید برم دستشویی» خون منجمد‌شده ناگهان جوشید به گوش‌هایم سرازیر شد. وقتی که مطمئن شدم وارد دستشویی شده کیفم را برداشتم، رفتم سمت صندوق و میز را حساب کردم. چیزی لابد در صورتم بود که صندوق‌دار و گارسن را که از صبح شاهد تلاش‌های من بودند وادارد در مورد ترک ناگهانی‌ام هیچ سوالی و حرفی مطرح نکنند. از پله ها بالا آمدم و دیگر هیچوقت به آنجا با همه محتویاتش برنگشتم.

نه ماه طلایی

«تجربه‌ی قدرت»

 سحرگاه

تنها زمانی که احساس قدرت کردم وقتی بود که حامله بودم. نمی‌دانم تمام زن‌ها مثل من در آن بزنگاه نه ماهه چنین بودند یا هستند یا نه. اگر بودند که هیچ و این یعنی خاصیت تمام زنان باردار  است و مشخصه‌ی بارداری حتماً. ولی اگر نیست و نبوده‌اند، باید من دلیلش را جستجو کنم.

در واقع من فکر می‌کنم من یا شاید زنان اندکی در این دوران احساس قدرت می‌کردیم، اینکه نطفه‌ای در درونت رشد می‌کند و تو احساس قدرت می‌کنی، این قدرت از آن تو نیست، از آن همان نطفه‌ی درون توست. یعنی می‌گویم قدرت از آن همان نطفه‌ی کوچک است، و لااقل برای من که چنین بوده، وگرنه من با آن حال بی‌حال و زار، گوشه‌ای افتان و خیزان فقط خودم را به دست‌شویی می‌رساندم تا هرچه خورده و نخورده بودم را بالا بیاورم. با این حال قدرت داشتم. راستش تنها وقتی در زندگی که آنقدر خودم را قدرتمند می‌دیدم، همان زمان بود. همان نه ماه طلایی، همان نه ماه درخشان، همان نه ماه به یاد ماندنی من.

دیگر هیچ‌گاه چنین فرصتی را تجربه نکردم. چنین با سرِ بالا راه رفتن. چنین با قدرت حرف زدن. چنین کلمات را محکم ادا کردن. چنین محکم و با اطمینان پا برزمین گذاشتن. دیگر هیچ وقت برایم تکرار نشد و بعد از زایمان باز همان آدم سابق شدم. و جالب بود که نه ماه تمام، حالم بد بود و تهوع و ویار و فشار خون بالا و سنگینی و سردرد و هزار دلیل برای مچاله شدن داشتم. اما پر قدرت بودم. با اعتماد به نفس کامل بودم.

حالتی که روزهای عادی هیچ وقت چنین نبوده و نیست، هیچ وقت چنین نبوده و نیست. یعنی روزهایی که حالم خوب است اما پایم روی زمین محکم نیست. روزهایی که حالم خوب است اما سرم بالا نیست. روزهایی که هزار دلیل برای قدرت دارم، اما موضع‌ام ضعف کامل است، بی ردی از قدرت.

بعدها هر که فرزندم را دید گفت که چقدر قدرتمند است، چقدر با اعتماد به نفس است. و من یاد آن نه ماهی می‌کردم که از وجود او و با او این قدرت را تجربه کرده بودم. پس سرم را تکان می‌دادم و می‌گفتم: بله، شدیداً.