دسته: به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ

برای یک سالگی وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

سیدمصطفی رضیئی

مدت‌هاست به این نتیجه رسیدم که در دنیایی ایده‌آلی زندگی نمی‌کنیم. درگیر قضاوت‌هایمان هستیم و به‌خاطر اختلاف‌هایمان به گِل نشسته‌ایم. وسط تمامی این‌ها، آدمی تکیه‌گاه‌های کمی پیدا می‌کند تا یک نفس عمیق بکشد. وبلاگ «آرامگاه زنان رقصنده» یک فضای کوچک و صمیمی درست کرده است تا بشود در کمال امنیت، چند لحظه مکث کرد و نفسی تازه کرد.

ممنون از نوشی و ممنون از تمام چهره‌های ورای وبلاگ که زحمت می‌کشند تا این نوشته‌ها به دست ما برسد. تجربه‌ها تقسیم بشود و راه گفتگویی دوستانه در موضوع مهم‌ترین سوژه‌های زندگانی بازتر بشود. ممنون از همگی و حسابی خسته نباشید و کامروا ادامه بدهید.

میعاد

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

یکی از زنان رقصنده

تا به حال چندین بار خواستم به عناوین مختلف در متن‌های مختلف خودم رو معرفی کنم و بگم که چه‌کسی هستم: در سر در وبلاگ، اون زنی که روسری آبی رنگ به سر داره و رژ لب قرمز زده و کمی گوشتالو و کمی تنبل و کمی هیجان‌زاست، منم. چندین قرن قبل از اینکه این وبلاگ ساخته بشه، تصویری از اون چیزی که من در جهان هستم در سردر مقبره‌ای نقش بسته. در میان زنانی رقصنده.

کلیدر آقای دولت آبادی عزیز با توصیف نفس‌گیری از مارال آغاز میشه: تن، لباس پوشیدن و طریقه‎ی گرفتن دهانه‌ی اسب. چند صفجه جلوتر مارال در برکه فرو می‌شه و باز چند گام ِ جلوتر، شوهرعمه‌ی مارال از شیوه‌ی راه رفتنش شگفت‌زده میشه: انگار میشی که چندین شکم زائیده قدم برمی‌داره. همونقدر زنانه، همونقدر به قرار.

نوشتن، برای من مطمئن‌ترین و عجیب‌ترین شیوه‌ی معرفی خودم به جهان بوده و هست و وبلاگ‌نویسی، صادقانه‌ترین دری که تا به حال به جهان باز کردم. من سال‌هاست وبلاگ می‌نویسم. همین روزها قدیمی‌ترین خانه‌ام سیزده ساله میشه. وبلاگ دیگرم چهار ساله است و اسم من هر شناسنامه‌ی هر کدام از این خونه‌ها متفاوته. روزی که دعوتنامه‌ی نوشتن در یک وبلاگ زنانه‌ی گروهی رو خوندم و این آزادی رو پیدا کردم که به هر اسمی خواستم بنویسم، به نظرم رسید اینجا قراره من زنانه‌ترین وجه‌م رو زندگی کنم. مستتر در قول لام. در قرار الف. من اینجا مارال هستم.

حدود هفتاد درصد موضوعاتی که در این یک سال نوشتیم پیرامون چیزهایی بوده که برای شخص من هیچ وقت دغدغه نبودن و نیستن. به خاطر طبقه‌ی اجتماعی، نوع فرهنگ و سن من هنوز با بسیاری از مسائل رایج زنان در ایران آشنا نشدم و نیستم. نوشتن همزمان در مورد موضوع واحد اما، هنوز بعد از یک سال برام عادی نشده. اینکه چقدر جامعه‌ی جهانی هنوز قبل از اینکه ما رو انسان ببینه زن به شمار میاره و چقدر مسائلمون متاثر از جنیستمونه. اینکه چطور با تغییر کمی جغرافیا، زندگی‌هامون و دیدگاهمون چقدر فرق می‌کنه: چیزی که از نظر من یک اصله، به لطف همین طریقه‌ی نوشتن دیدم برای دیگری یک تابو محسوب می‌شه.

وبلاگ‌نویسی با اسم مستعار به من و شاید به ما اجازه داده در نوشتن عریان باشیم. ما بین خودمون هم همدیگه رو نمی‌شناسیم که حریم خصوصی نویسنده‌ی متن‌ها زیر سوال نره. اینطور بی‌پروا نوشتن اصلا ساده نیست. یک بار یکی از سخت‌ترین موضوعات رو شب قبل از یکی از سفرهام نوشتم و بعد از دل‌درد تا هشت ساعت نمی‌تونستم نفس بکشم. جوری بدنم از یادآوری اون خاطرات و اتفاقات دست به اعتصاب زد که هنوز بهش فکر می‌کنم وحشت‌زده میشم. سفرم رو از دست دادم.

این متن حدودا پنجاه و دومین متنیه که ما هماهنگ با هم می‌نویسیم. چند بار و چند موضوع دیگه برای بررسی داریم؟ زن بودن چه صورت‌های فتان و غمگین و شادانی خواهد داشت که اجازه خواهد داد با هم بهش نگاه کنیم؟ نمی‌دونم. فقط خوشحالم از این فرصت. از اینکه می‌تونم همگام با بقیه قدم بردارم، برقصم و زن باشم.

این عکس رو انتخاب کردم به خاطر ممزوج بودن زن و پرنده. وبلاگ زنان رقصنده، یه جور نوشتن از زنانگیه و یه جور نوشتن از دردهای زنانگی. انگار عریان می‌شیم و دردهامون رو دستمون می‌گیریم و گاهی تلاش می‌کنیم دردها رو پرواز بدیم. انگار زن – پرنده یا زن – رقصنده می‌شیم.

میعاد

Demeter (Born out of the Void) by Jessica Watts

یک سال رقص موزون میانه میدان

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

پرویز فرقانی

مردسالاری درایران یک نابهنجاری قدیمی است. گرچه در جاهای دیگر نیز کم و بیش همین است. این عارضه با ریشه‌های فرهنگی و دینی و تاریخی‌اش گرچه بسیار آشکار و زننده است اما گفتنش در ابتدای این یادداشت شاید لازم باشد.

با نوشته‌ها و افکار دو تن از خانم‌هایی که وبلاگ گروهی آرامگاه زنان رقصنده را می‌نویسند از روزگار وبلاگ‌نویسی آشنا هستم و به استناد همان نوشته‌ها می‌دانم که از مردان زندگیشان بسیار جفا دیده‌اند. بخشی از یادداشت‌هایی را که در این وبلاگ منتشر می‌شود می‌خوانم. دیدگاه‌های گوناگون و قابل اعتنایی مطرح می‌شود و با توجه به این که حدس می‌زنم نویسندگان از نظر سن و تجربه‌های اجتماعی و پیشینه فرهنگی و خانوادگی و سنت و مدرنیته در جایگاه‌هایی گوناگون هستند، دیدگاه‌هایشان برای منِ مردِ خواننده متوسط آموزنده و جذاب است. اما به نظرم بیشتر نوشته‌ها، از میان آنها که خوانده‌ام، گردِ یک کانون مشترکند و آن منفی بودن نگاه به جنس مرد – دستِ کم مردِ ایرانی – است. حتی آنها که گاهی از مردانی به نیکی یاد می‌کنند، نگاهشان گویا به مردانی استثنایی، همچون پدرانشان و یا از روی نوعی ترحم است. این گونه برخورد، نمی‌خواهم بگویم منصفانه، اما شاید قاعده نباشد.

به نظرِ من – که ممکن است اشتباه هم باشد – در مقایسه با زنان، بیشترِ مردان فارغ از این که در چه سن و سالی هستند، کم و بیش، کودکانی‌اند که پیوسته نیاز دارند مادری، دختری، همسری، دوست دختری، در یک کلام زنی، دستی بر سر و گوش آنها بکشد. این دست کشیدن‌ها به اقتضای سن و شخصیت و موقعیت و تربیت و بعضی ویژگی‌های دیگر گاهی از جنس عاطفی و احساسی، گاهی جنسی و فیزیکی، گاهی همراهی و همدلی و گاهی نشان از سرگشتگی است. این نیاز به نظرم همان چشمِ اسفندیارِ مردان است.

یک سالگی آرامگاه زنان رقصنده بسیار مبارک باد و به امید مانایی رقصی این چنین میانه میدان و تحسین بسیار از اراده و پشتکار آهنین نوشی خانم در راهی که پیش گرفته.

آیا می‌خواستم برقصم؟

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

یکی از زنان رقصنده

گمانم در تمام زندگیم خواسته‌ام این بود که رقصنده باشم، بالای میزی در دیسکو وقتی مست و شادم. مثل الهه‌ای بی‌نظیر در نقاشی‌هایی که از خدایگان باستانی می‌کشند. مثل زنی که با رقصش جنگ‌ها را به صلح می‌رساند. مثل زنی که برای پول در خیابان‌های شلوغ می‌رقصد. مثل کسی که از شادی طول یک خیابان بلند را رقصان و شادان می‌پیماید. مثل عروسی که شادمانی‌اش را در حلقه‌ای از نزدیک‌ترین دوستانش به رقص می‌آورد…

هیچکدام از آن‌ها نشد؛ اما یک روز دعوت شدم به رقص اعجاب‌آوری در میان بارش کلمات رنگین، دست در دست زنان هم‌پیمان نادیده‌. رقصیدن میان کلمات، گریستنم بود، خندیدنم بود، هیجان‌زدگیم بود، مهرم بود، عشقم بود و تمام تمام احساسم بود.

جوان‌تر که بودم در یکی از آرزوهای محالم دوست داشتم رقاصه‌ای باشم که انحناهای بدنش، شعر باشد و کوبش پاهایش کلمه و هر کس که بخواهدش بتواند او را از رقصش بخواند. در این هم‌رقصی اعجاب‌آور، کلماتم رقصیدند و من پا کوبیدم و دست افشاندم و چرخ زدم و خوانده شدم.

نوشی عزیز، برای نواختن این آهنگ زیبا از تو ممنونم.

«حمی»

آیا میخواستم برقصم؟A visitor at the ‹Rain Room› at  The Museum of Modern Art  – Photo credit: Timothy Clary

تولدی دیگر

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

Survivor

با وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده از طریق کسی آشنا شدم که دوست بود و با اینکه آن دوست، دوست نماند، هنوز هم گاهی وبلاگ را می‌خوانم. بعضی وقت‎ها بعضی متن‌ها شیرین هستند و زنده، بعضی وقت‌ها هم راستش وسط کار رها می‌کنم خواندن را.

پیشنهاد نوشی به من برای نوشتن به عنوان نویسنده مهمان وقتی بود که زندگی سخت گرفته بود و پایش را گذاشته بود روی گلویم و فشار می‌داد، ناکس. نوشتن یک متن برای وبلاگ باعث شد دوباره لذت نوشتن یادم بیاید و دوباره نوشتم و حظ بردم. که امروز روز، نوشتن حظ‌بردنی‌ترین کارهاست.

خلاصه که این نوشته ادای دینی هست به وبلاگ بی‌حاشیه‌ای که من را دوباره با خودم، با بیان کردن خودم و با نترسیدن از خودم آشتی داد.

ضمنا یک سالگی‌تان هم مبارک باشد.

 

با شور و شعف یک قطعه خواندنی تازه

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

هراند – ه

سلام. من به عنوان یک ارمنی – بخوانید اقلیت – در ایران، تقریبا آشنایی چندانی با فرهنگ و رسوم و مهم‌تر از این‌ها از جزئیات پدرسالاری و حتی مادرسالاری در فرهنگ  خانوادگی در ایران نداشتم.

از روزی که بطور تصادفی با وبلاگ زنان رقصنده آشنا شدم، تقریبا همه نوشته‌های این وبلاگ اعم از هر موضوعی را خواندم و متوجه شدم که آشنایی من با فرهنگ خانوادگی ایرانی بسیار بالا رفته است. ضمن اینکه تقریباً همه نوشته‌ها را با شور و شعف یک قطعه خواندنی تازه خواندم.

تبریک می‌گویم به شما چرا که اگر چشم و گوش من وسواسی را توانستید باز کنید، یقین داشته باشید که بسیاری کسان دیگر را هم سبب شده‌اید که دست کم یک چیزی یاد بگیرند و یا دست کم‌تر (!) از نوشته‌ها لذت برده باشند.

موفق و موید باشید و راهتان را ادامه دهید.

یکی از میان شما

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

یکی از زنان رقصنده

سلام، من نوشی، یکی از بیست و سه نویسنده‌ ثابتی هستم که در این وبلاگ نوشته‌هامو منتشر کردم. شما احتمالا منو می‌شناسین. عکس‌هامو دیدین، صدامو شنیدین و نوشته‌هامو خوندین، اما قطعا شما هم مثل بقیه نمی‌تونین دقیقا حدس بزنین هر هفته کدوم متن نوشته منه. چون خیلی از مواقع من به عمد سبک نوشتنم رو عوض می‌کنم، جوری که شکل استفاده از کلمات به چشم خودمم غریب میان.

ایده ساختن این وبلاگ از خیلی سال پیش توی سرم بود. یک بار شروعش کردم که تجربه موفقی نشد. شاید اگه به سرنوشت مقدر معتقد بودم دیگه هرگز دنبال این ایده رو نمی‌گرفتم. اما من اهل تغییر دادن شرایطم. پس یه بار دیگه شروع کردم. نقاط ضعف رو می‌دونستم، اول اونا رو پوشش دادم و این جوری شد که وبلاگ راه افتاد.

خودمم نمی‌دونم چطوری شد که یکهو به نظرم رسید باید اسم اون اثر باستانی ایتالیایی رو روش بذارم. من وقتای بیکاریم روی پرونده‌های ویکی‌پدیا کار می‌کردم. چشمم به این نقاشی و اسمش خورده بود. اما هیچوقت فکر نکرده بودم ازش استفاده کنم. شاید اگر کمی معناگراتر بودم می‌گفتم این اسم و تصویر بود که منو انتخاب کرد. دقیقا مثل ایده که نمی‌دونم وسط اون همه بدبختی چطوری به ذهنم خطور کرد.

من توی زندگیم سر دو تا موضوع خیلی سختگیر بودم. یعنی تا اون حد که منو وادار به گفتگوی صریح و مستقیم کنه، جوری برام عزیز باشه که براش بجنگم و با دقت مادرانه بهش برسم. اولیش بچه‌هام، دومیش این وبلاگ. شاید چون از اول مثل امانت بهشون نگاه کردم و نسبت بهشون حساسیت به خرج دادم. و دقیقا به خاطر همین وسواس و دقت نظر، سر این وبلاگ خیلیا رو از خودم رنجوندم. آدمایی که منو به خاطر نوشته‌های نوشی دوست داشتن، اما توی آرامگاه زنان رقصنده نوشی دیگه‌ای رو می‌دیدن که سختگیره، غر می‌زنه، غلطای املایی و مشکلات گرامری رو به رو میاره، سر منظم‌نویسی و رعایت زمان‌بندی حساسه، چهارچوب داره و البته با سرسختی جلوی فرو رفتن وبلاگ توی حاشیه رو می‌گیره. هر دفعه که کسی از من رنجیده یا باعث رنجشم شده، چند روزی حالم خوب نبوده تا بلاخره همون وسواس و دقت نظر به دادم رسیده و به خودم دلداری دادم که دوام بیار، شخصیش نکن. این خصوصیت کار گروهیه.

گفتم کار گروهی، بله، دقیقا! این بارزترین مشخصه‌ی این وبلاگه. من قدردان کمک همه شماهایی هستم که ناشناس، با اسم مستعار، یا با اسم حقیقی هر کدوم یه گوشه این کار رو گرفتین: شماهایی که خواننده می‌شین، نویسنده مهمان می‌شین، توی نوشته‌هاتون به ما اشاره می‌کنین، بهمون لینک می‌دین، ایمیل می‌زنین و از سرگذشتتون می‌گین، پیام می‌دین و افکارتون رو با ما به اشتراک می‌ذارین، و خصوصا شماهایی که یکی از دوازده زن رقصنده هستین و نقش اساسی توی کارهای وبلاگ دارین.

شاید من به عنوان بنیانگذار وبلاگ شناخته‌شده‌ترین فرد این گروه باشم، اما همون طور که نوشتم من فقط یکی از بیست و سه نویسنده‌ای هستم که از روز اول تا حالا تحت عنوان زنان رقصنده توی این آرامگاه مطلب نوشتن. دوستانی که شاید شما هیچوقت ندونین کیا هستن، اما بدون کمکشون من نمی‌تونستم چرخ وبلاگ رو بچرخونم.

یک سالگیمون مبارک.

عکس نیاز به تفسیر نداره. داره؟ شما تصور کنین دوازده نفر دارن ماشین رو هل میدن!

یکی از میان شما

A Good Little Runner by Beryl Cook