دسته: به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ

راه تازه

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

آنا، یکی از زنان رقصنده پیشین

تلاش شما را برای شروع و ادامه نوشتن و کار گروهی می‌ستايم. چون می‌دانم کار بسيار سختی است، اما خوشحالم که در ابتدای کار در کنار بقيه بودم و من هم سهم كوچكی از شروع آن داشتم.

بيشتر مطالب را دنبال می‌كنم و می‌خوانم و از شما متشكرم كه راه تازه‌ای براي بيان احساس بدون سانسور باز كرده‌ايد. اميدوارم به راه طولانی خود همچنان شاد و رقصان ادامه دهيد و شاد و سلامت باشيد.

 

همه‌ی خواهران و برادران من

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

نیلوفر

سلام، من از بعضی نوشته‌ها بسیار لذت بردم با بعضی از نوشته‌ها گریه کردم و با بعضی از نوشته‌ها خندیدم اما مهمتر از همه اینکه بعضی از کسانی که نوشتند انگار خواهرم بودند و یا برادرم. خاطره و نوشته‌هاشون آنقدر شبیه زندگیم بود که فکر کردم خودمم که نوشتم.

ممنون برای تمام زحماتتون خیلی ممنون و سپاسگزار.

افزودن سرنخ‌های تازه

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

مسعود سلطانی

اولین باری که با زنان رقصنده آشنا شدم، زمانی بود که قرار بود به عنوان نویسنده مهمان درباره فرزندخواندگی بنویسم. نوشته‌ها را خواندم، پرونده به پرونده. برخی پرونده‌ها را دو بار و سه بار خواندم. دلم می‌خواست در آن پرونده‌ها هم نویسنده مهمان بودم.

الان که زنان رقصنده یک ساله شده است، دوباره سراغ پرونده‌ها رفتم و دوباره گفتم کاش پرونده‌ها بسته نمی‌شدند و همیشه باز بودند تا سرنخ تازه‌ای به آنها اضافه شود.

مهمانی مبسوطی‌ست

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

یکی از زنان رقصنده

بار اولِ فراخوانی زنان رقصنده اعلام آمادگی و علاقه کردم. نمی‌دانم بعد از گذشت چه مراحلی بلاخره ایمیل متن‌های آزمایشی به دستم رسید، ولی می‌دانم بار اول به خاطر دو ساعت و نیم اشتباه در تبدیل ساعت لعنتی خط خوردم. خیلی ناراحت بودم، تلاش کردم برگردم. ولی قوانین سفت و سخت بود. دیر کرده را تدبیر نیست.

وبلاگ را می‌خواندم و گاهی به خودم می‌گفتم اگر فقط دو و نیم ساعت جنبیده بودی الآن تو هم با همین گروه همین موضوع را می‌نوشتی. یکی دو باری وسوسه موضوع رهایم نکرد و در وبلاگ خودم نوشتم. فکر می‌کردم خیلی طول بکشد که بتوانم وارد گروه شوم. فکر می‌کردم کسی که به این سختی وارد شده و کاری چنین هیجان‌انگیز و گروهی چنین ناشناخته پیدا کرده، مگر می‌شود به راحتی ول کند و برود تا جا برای من باز شود؟! روزهای هفته هم که زیاد نمی‌شوند. شماتت آن دو و نیم ساعت با من بود تا خیلی زودتر از انتظار من و در عین ناباوری دوباره از سرگروه نامه‌ای گرفتم که شانس دوباره‌ای به من می‌داد. این بار فرصت را غنیمت شمردم و سر وقت نوشته‌هایم را فرستادم. ولی انگار بخت هنوز با من یار نبود. از فرط استرس دوباره دیر کردن دو موضوع را با هم اشتباه می‌گرفتم و هرچه سرگروه از یک موضوع دیگر می‌پرسید و ویرایش می‌خواست. من آن یکی را ویرایش می‌کردم. بلاخره متن‌هایم پذیرفته شد و من می‌توانستم وارد شوم که افتاد مشکل‌ها. در یک مورد با سرگروه به توافق نرسیدیم. من باز هم ناراحت منتظر ماندم برای تغییر شرایط. این صبوری از قبلی خیلی سخت‌تر بود و برایم طولانی‌تر گذشت. در دور سوم بلند کردن مهمان‌ها برای رقص، من هم بینشان بودم. تا امروز سی‌ و هفت هفته با هم رقصیده‌ایم.

اجازه بدهید اندکی فخر بفروشم و بگویم تجربه بسیار دلنشینی‌ست این مستقل با هم نوشتن. گاهی هم بسیار سخت است ولی سختش هم حلاوتی دارد چشیدنی. هر هفته باید به موضوعی فکر کنی که شاید اصلاً برایت موضوعیت ندارد، موضوعی که شاید برایت ناشناخته است و یا کاملاً بدیهی. گاهی نمی‌توانی راحت نه یا آره بگویی، از طرفی هم مجبور نیستی حتماً موضع بگیری. هر هفته در شرایط شخم‌زنی خودت و نگاهت قرار می‌گیری، هر هفته موضوعی داری برای صیقل زدن خودت. همه اینها هم جدای از محدودیت زمانی و همپوشانی مشکلات زندگی شخصی‌ست. اگر برای خودت می‌نوشتی، می‌توانستی به راحتی موضوع را موکول کنی به وقتی که حس و حالش باشد یا سر فرصت یا وقت اضافه یا موضوع بشود دلمشغولی خودت. ولی وقتی رقصنده‌ای، باید با آهنگ همین الآن برقصی و دوست داری خوش برقصی. این میانه‌ای که هستم خیلی خوشایند است، جایتان خالی!

پی‌نوشت:  تنها ربط این عکس به ما رقصنده بودن خانومه‌ست. وقتی دیدمش احساس کردم وقتی دارم متن‌هام رو می‌نویسم اینجوریم.

مهمانی مبسوطی‌ست

Joyful by Kouwshik Ramiah

رسیدن به آن عدد جادویی

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

رضا باقری

برای آدم‌های قدیمی مثل من، فضای وبلاگ هنوز ملموس‌تر، قابل درک‌تر و باورپذیرتر است، هنوز هویت دارد، از نام وبلاگ گرفته تا طراحی و تمپلیت‌اش شخصی‌است.

قدیم‌ها وقتی صفحه‌های وبلاگ‌ها را باز می‌کردیم (با آن اینترنت دایل‌آپ پرسرعت!) اولین چیزی که از وبلاگ می‌دیدیم، رنگ، عکس بنر و … بود (به خصوص که هنوز css2، html5, jquery و.. هم اختراع نشده بود). همین هویت شخصی بود که حس وبلاگ را می‌ساخت. اما فضاهایی مانند فیسبوک، اینستاگرام (و این اواخر تلگرام و …) هویت فردی ندارند، همه چیز یک‌رنگ و یک‌شکل است، نهایت هنر مدیر صفحه یا کانال انتخاب نام و شاید عکس سردر باشد، شما با یک نگاه اولیه هیچ حسی به آن صفحه نداری.

گفته می‌شود که دوران وبلاگ‌ها تمام شده، مثل کتاب‌های کاغذی، از شما چه پنهان، من هنوز هم لذت خواندن یک کتاب کاغذی را با صد کتاب دیجیتال عوض نمی‌کنم (درخت‌ها نابود می‌شود؟!، پاسخش، آمار نابودی جنگل‌ها در بیست سال اخیر و بیست سال قبلش!)

اما وبلاگ…

اوایل که «آرامگاه زنان رقصنده» راه افتاد، برای معرفی‌اش که چی‌ هست؟، حرفش چیست؟، اصلا چرا آرامگاه؟ چرا رقصنده؟ باعث بانی‌اش چه کسی است، مجبور بودم اشاره کنم مدیر وبلاگ «نوشی» است، همان نویسنده‌ی «نوشی و جوجه‌هایش». عنوان وبلاگ و نام «نوشی» کافی بود که بیشتر افراد (به‌خصوص بانوان) کنجکاو بشوند و ببینند این‌جا چه خبر است و این‌بار نوشی چه کرده‌است. هر چند این‌جا دیگر نوشی نبود، اما همان اعتبار اولیه‌ی برند نوشی برای علاقمند شدن، کافی بود. و امروز دست‌کم بین بعضی از دوستانم «آرامگاه زنان رقصنده» در حال تبدیل شدن به برند مستقل است.

آرامگاه زنان رقصنده، برخلاف نامش اصلا آرامگاه نیست. قرار هم نبوده باشد. می‌شود بلندترین فریادها را این‌جا شنید. فریاد‌هایی که لزوما فمینیستی نیستند.

مدت‌ها پیش «نشر نی» اقدام به انتشار مجموعه‌ای کرد با نام «۱۰۰ سال سینما، ۱۰۰ فیلم‌نامه». هوشنگ گلمکانی عزیز در مقدمه‌ی کتاب‌ها نوشته بود: «… اگر برخلاف سنت مرسوم این دیار، به آن عدد جادویی (۱۰۰) رسیدیم، مطمئن باشید کار را رها نمی‌کنیم…» این ماجرای ادامه‌دار بودن و ادامه دادن، دست‌کم برای ما ایرانی‌ها چیزی کمتر شناخته‌شده است، کمتر نشریه، مجموعه، بنگاه و … مشتقلی هست که دوام بیاورد و ادامه بدهد، به خصوص که جنبه‌ی اقتصادی هم نداشته باشد.

رسیدن به عدد جادویی ۵۰ موضوع و حدود (فکر می‌کنم) ۳۵۰ نوشته، از نویسنده‌های متفاوت و مستقل، نه فقط تحسین‌برانگیز، که ستایش‌برانگیز است و رسیدن به ۵۰۰ عنوان و بیشتر را قابل باور می‌کند. آدم چندان امیدواری نیستم، اما این‌جا از معدود جاهایی است که جدا امیدوارم سال‌های سال ادامه پیدا کند.

پی‌نوشت: بیشتر نوشته‌های وبلاگ برایم دلچسب و قابل درک بوده و اما بوده مطالبی که دوستشان نداشته‌ام، و بوده‌اند مطالبی که آزارم داده‌اند. اما هنوز از اولین‌ جاهایی‌ست که معمولا هر روز سر می‌زنم.

رقصی چنین

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

یکی از زنان رقصنده

داشتم توی گوشی‌ام می‌چرخیدم، بچه‌اکم توی کارسیت (صندلی ماشین کودک) خواب بود و من هم در انتظار تمام شدن کار همسر، صفحات اجتماعی را بالا و پایین می‌کردم. عجب عنوانی داشت این وبلاگ جدید، معرفی شده توسط کسی که دنبالش می‌کردم توی نت. شوق خواندن زبانه کشید و بعدش ذوق همراهی. به نظرم کاملا دور از دسترس می‌آمد، می‌شود من هم کلماتم را به رقص در بیاورم؟ خیلی طول نکشید و خیلی طول کشید.

رقص برای من همواره یادآور آزادی بوده، هیچ آدابی و ترتیبی مجو. بدن و ذهنم رها می‌شد حین رقص کلمات. وارد وادی رقصندگان شدن برایم بهترین هدیه بوده در این یک سال فرساینده، چه به عنوان خواننده، چه نویسنده… و حقیقتا نجات‌دهنده، همانی که از رقص انتظار دارم. آثار فرسایش را روفته و جایش سطح صیقلی به جا گذاشته. هر بار روحم را لمس می‌کنم با ترقص در این فضا. می‌توانم به راحتی بگویم دستاوردم در این یک‌سال برایم بسیار ارزشمند بوده: خواندن و نوشتن و زندگی کردن.

 

رقصی چنین

نشانی عکس

رودخانه

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

ساقی قهرمان

این وبلاگ از نگاه من شبیه به رودخانه شده، یعنی مجموعه‌ی ویژگی‌های رودخانه – که هرچند مسیر مشخصی داره اما در نهایت این مسیر قطعیت ندارد، و هر چند شتاب دارد، این شتاب تابع نظم است، و هر چند اصل و قاعده دارد، سرشار از غیرمنتظره‌هاست و هر چند متکثر است، اما واحد است – ولی اینها هیچکدام اهمیت ندارد.

به نظر من چیزی که اهمیت دارد این است که یک شکل کنشگری اجتماعی کاملا تازه و کاملا بی‌سابقه را وارد فضای کنشگری اجتماعی کرده، یعنی جانبدار نیست و متعلق به جناح نیست و جامعه را به شکل یک کل تماشا می‌کند و به شکل یک مجموعه نظر می‌دهد. در فضایی که ما همه با حقوق بشر و جامعه جناحی برخورد می‌کنیم رویکرد این وبلاگ آموزنده و شفابخش است.