دسته: به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ

خشت اول

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

مگنولیا

نسبتا کم سن و سال بودم، شاید حداکثر ۱۳ ساله. مامان و بابا در آستانه جدایی بودند. روزی نبود که وقتی از مدرسه برمی‌گشتیم، مامان برای آماده کردن ذهن ما – به خیال خودش – نگوید: «امروز جدا شدیم و همه چیز تمام شد». راهی که مامان برای جا انداختن موضوع در ذهن ما انتخاب کرده بود، راه نبود، که بی راهه بود. شنیدن حتی یک بار این جمله درد داشت؛ خیلی هم درد داشت؛ چه برسد به شنیدن هر روزه و هر روزه، شکستن هر باره و هر باره، شوک دوباره و دوباره. انگار یکباره چاقو خوردن کافی نباشد و هر روز زخمت را انگولک کنند…

از کودکی، عاشق خواندن بودم؛ کتاب‌هایی از هر گروه سنی، ممنوعه و غیرممنوعه، رمان و ادبی، تاریخی، مذهبی، علمی، روانشناسی… از همین رو، با نوشتن هم آشنا بودم. قلم نسبتا خوبی داشتم و انشای روانی. این شد که نوشتم. از درد شنیدن این جمله، در یک دفتر ۴۰ برگ، در برگ‌های خالی به جا مانده از سال قبل. نوشتم: «… آنها جدا شدند و این جدایی، برای ما بچه‌ها ضربه دردناکی بود و عنوان بچه‌های طلاق، بسیار سنگین…» نوشتم تا سبک شوم، تا با کسی درددل کنم، تا حال آن روزهایم را ثبت کنم. نوشتم و دفتر را در یکی از قفسه‌های خاک خورده کتابخانه بزرگ دیواری یکی از اتاق‌ها جا دادم. چند روز بعد، مادرم در حالیکه جلوی بقیه خواهر و برادرهایم دستی به سرم می‌کشید، با لبخندی آمیخته با ترحم و تمسخر گفت: «که طلاق ضربه دردناکی بود، هان؟» عین جمله خودم بود، از میان دفتر ۴۰ برگم. دیوار اعتمادم فروریخت.

راهنمایی بودم و به عادت آن سن و سال، نامه‌ای برای همکلاسی‌ام نوشته بودم. از سر شوخی و برای خرق عادت، نامه را اینطور شروع کرده بودم: «امیدوارم‌ حالت بد باشد و چند روزی در رختخواب بمانی…» در انتهای نامه هم گل و بلبل کشیده بودم. اما آخر کار نامه را نپسندیدم و پاره کردم و دور ریختم. در احوالات خودم بودم که مادرم عصبانی و فریادزنان پیدایش شد که: «چشمم روشن! صبر کن پدرت بیاید! با اتوبوس به مدرسه می‌فرستمت پررو شده‌ای و چشم و گوشت باز شده! (چند صباحی بود که بی‌سرویس مدرسه و یا بی‌رساندن مادرم با اتومبیلش، با اتوبوس شرکت واحد رفت و آمد می‌کردم) گیج و حیران مانده بودم که از چه حرف می‌زند. تا آنکه بالاخره با پیگیری و سماجت فهمیدم بعد از اینکه نامه را پاره کرده و دور ریخته‌ام، کنجکاوی مادرم تحریک شده، تکه کاغذپاره‌ها را برداشته اما نتوانسته دست‌خط تحریری‌ام را بخواند. آنچه به خیال او نوشته بودم، در تکه کاغذی که از بخت بد من در دستش افتاده بود این بود: «حمید روزی در رختخواب». با اینکه مورد تهمت بودم و این من بودم که طلبکار بودم، مجبور شدم برای خواباندن غائله، غرورم را زیر پا بگذارم و  پیشقدم شوم و توضیح بدهم که ماجرا از چه قرار است، و آن وقت تازه برای آن شوخی و آرزوی بیماری برای دوستم، سرزنش شوم. دوباره دیوار اعتمادم فرو ریخت.

باز هم راهنمایی بودم و با تاثیر از رمان‌های رایج آن سن و سال داستانی عشقی در سررسیدم نوشته بودم و چند برگی هم خاطرات و حتی شعری در آرزوی مرگ دیو و شکستن شیشه عمرش و آزاد شدن دخترکان اسیر که اشاره‌ام به پدرم و خواهرانم بود. سررسید را دبیر مدرسه ضبط کرد و این باعث شد من و دوستم خطی رمزی اختراع کنیم تا کسی از نوشته‌هایمان سر در نیاورد. رمزگشایی زمانبر بود اما انگار در دنیای بی‌اعتمادی اطراف چاره ای نبود. چند روز پیش، آن دوستم را پس از سال‌ها به لطف اینستاگرام پیدا کردم. می‌گفت هنوز دفتر یادداشت‌های رمزیمان را نگه داشته. من اما همه را بعد از به خاطر سپردن راهی زباله‌دانی کرده بودم. یاد گرفته بودم کاغذ پاره‌ها را در چند سطل زباله مختلف تقسیم کنم و سر راه مدرسه و خانه بریزم تا دست کسی به آنها نرسد. چیزی برای پنهان کردن نداشتم، اما دیگر به «اعتماد کردن» اعتمادی نداشتم.

پارسال، با «آرامگاه زنان رقصنده» آشنا شدم. نامه‌ای نوشتم و فرستادم و اتفافا در بخش «از میان‌ نامه‌ها» منتشر شد. این بار با خیال راحت نوشتم. کسی مرا نمی‌شناخت. کسی قضاوتم نمی‌کرد. مورد تهمت نبودم و مجبور نبودم بابت نوشته‌ام از خودم دفاع کنم. کسی به دنبال تکه کاغذهایم نمی‌گشت و کسی از سر ترحم جلوی دیگران دستی به سرم نمی‌کشید.

خشت اول دیوار اعتماد را همان جا از نو بنا نهادم.

مى‌نويسم، پس هستم

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

یکی از زنان رقصنده

من يک زن جوونم. زنى كه با وجود سن نسبتا كم و محدوديت‌های زياد، كلى تجربه از سر گذروندم و كلى از خطوط قرمز رد شدم. چه شب‌ها و روزهايى دلم که مى‌خواست تمامش رو فرياد بزنم و بگم من اينم نه اون چيزى كه نشون ميدم و شما مى‌بينيد اما نمی‌شد. با این که هميشه شيفته نوشتن بودم و هستم و وبلاگ می‌نوشتم و حتی توی وبلاگ شخصیم هم کسی من رو نمی‌شناخت اما مجبور به خودسانسورى هميشگى بودم چون ترس داشتم.

نوشى رو از سال‌هاى پيش از طريق وبلاگش مى‌شناختم و وقتى فرصتى فراهم شد كه در كنارش من هم يک زن رقصنده باشم به معناى واقعى دوست داشتم گريه كنم. چون می‌تونستم بدون ترس و واهمه با امنيتى كه از دل قوانين آرامگاه زنان بيرون مى‌اومد شروع به نوشتن كنم.

خيلى اوقات توى گروه‌هاى تلگرامى که مى‌بينم به يکی از مطالب آرامگاه اشاره مي‌شه، ذوق‌زده مي‌شم، اگه اون مطلب راجع به نوشته خودم باشه كه دیگه رسما توى آسمون‌ها سير مى‌كنم و خدا می‌دونه چه لذتى می‌برم اما در مورد این که من توی این گروهم، یا این متن رو من نوشتم هیچی نمی‌گم.

ما مى نويسيم، ما از دل خطوط قرمز سر بيرون آورديم، ما خودمونيم… اما دروغ چرا، بعضى وقت‌ها هرچى كه گنده‌تر مي‌شيم، هرچى بيشتر شناخته مي‌شيم، توى فلان وبلاگ که ازمون مى‌نويسن یا فلان نشريه خارج باهامون مصاحبه مى‌كنه يه ترسى به دلم مي‌شينه، نمى‌تونم واهمه خودم رو توضيح بدم. فقط دلم نمى‌خواد امنيتم به خطر بيفته… اما در کل من خوشحالم، به خودم افتخار مى‌كنم و شاكرم كه نوشى به من فرصت نوشتن و درست نوشتن داده.

آرامگاه زنان رقصنده انگار غار منه، جاى راحتیمه.

راستی اگه براتون سئوال شده چرا این عکس، باید بگم با اينكه به نظر می‌رسه سرِ نخ رفتارمون بر اساس چهارچوب‌هاى اجتماعى دست یکی دیگه‌ست که می‌خواد زندگی‌مون رو بر اساس بكن – نكن‌ و بايد – نبايدهای خودش شکل بده، ولى ما زنان رقصنده رها هستيم و مطابق مسیر خودمون پيش می‌بریم همه چیز رو. ما هدايت‌گر هستيم و آزاد و رقص‌كنان.

«ماهی»

مى‌نويسم، پس هستم

Artwork by Sato Masahiro , Q-TA

تجربه‌های مشترک

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

بی‌تا

باید اعتراف کنم که نوشی و جوجه‌هایش را تا قبل از صفحه آرامگاه زنان رقصنده زیاد نمی‌شناختم و آشناییم تنها در حد خواندن مطالب ارجاع‌شده توسط دوستان مشترک بود. وقتی فراخوان صفحه و شرایط و موضوعات را دیدم به نظرم نشان از تفکر ساخت‌یافته، منظم و هدفمند مبدع آن داشت که پیگیری صفحه را جالب می‎کرد.

اما به تدریج موضوعات انتخابی و دیدگاه‌های نویسندگان مختلف با رویکردها، تجربیات و شخصیت‌های مختلف در مورد یک موضوع واحد جذابیت دیگری به این صفحه داد. در بعضی موارد فکر می‌کردم این متن را گویا من نوشته‌ام، این تجربه را من هم داشته‌ام، به این مسئله اینطور فکر نکرده بودم، من اگر بودم چه کار می‌کردم، چرا؟ و … بسیاری از این متن‌های کوتاه می‌توانستند سررشته رمانی بلند یا تحقیق جامعه‌شناسی بشوند.

ممنونم از شما که افق دید من یکی را باز کردید و خوشحالم که فرصت شد از شما نوشی جان با اراده‌ی پولادین و نظم آهنینتان تشکر کنم. با آرزوی موفقیت و شادی روزافزون.

متن برای دفتر یادبود آرامگاه زنان رقصنده

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

شراگیم زند

وقتی قرار شد وبلاگ «آرامگاه زنان رقصنده» راه بیفتد و از من هم خواسته شد که به عنوان نویسنده میهمان گاهی چیزی آنجا قلمی کنم کمی تعجب کردم اما «نه» نگفتم… فکر نمی‌کردم این حرکت یک سال دوام بیاورد. ایده نوشتن دسته جمعی آن هم در یک وبلاگ گروهی در زمانی که شبکه‌های اجتماعی رنگ و وارنگ عملا وبلاگ‌نویسی را از دور خارج کرده بود به نظرم نوعی ماموریت غیر ممکن بود.

حالا آرامگاه زنان رقصنده یک ساله است و خوشحالم که این غیر ممکن با پشتکار و جدیت نوشی عزیز و سایر نویسندگان آن به یک سالگی خودش رسیده است و برگی قابل اعتنا و غنی شده است بر صفحه وبلاگستان فارسی.

برای همه آنانی که در این وبلاگ از دغدغه ها، داستان‌ها و افکار خود نوشته‌اند و خواهند نوشت و به خصوص برای پدیدآورندگان آن آرامش و شادی و موفقیت آرزو می‌کنم.

حس متفاوت گروهی نوشتن

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

یکی از زنان رقصنده

احساس مهم بودن بهم میده. نوشتن توی وبلاگ گروهی رو میگم. همیشه متعلق به جمعی بودن همراه خودش احساس امنیت میاره. احساس جدی بودن و وظیفه‌ای داشتن.

همیشه نوشتن رو دوست داشتم. تعداد وبلاگ‌هایی که دارم بیشتر از حدیه که بتونم توی همه‌شون بنویسم و به روز باشم. مدت‌ها بود دیگه نمی‌نوشتم و گاهی شاید تک‌پستی. ننوشتنم برخلاف نوشتن دلیل داشت. نوشتن برای من دلیل نمی‌خواست. خودش می‌جوشید. ولی ننوشتن یعنی خشک شدن سرچشمه. یعنی یک اشکال. اما شروع دوباره سخت بود. گاهی به زور می‌چلوندمش و باز خشک می‌شد. دلیلش واضح بود. به اندازه‌ی کافی خوب نبودم. به اندازه‌ی کافی کامل و خوب و درست نمی‌نوشتم. نمی‌دونم این بلا سر چند نفر اومده و چرا… ولی می‌دونم که وقتی میاد بدجوری جا خوش می‌کنه.

برای همین وقتی اولین بار با موضوع نوشتن توی یک وبلاگ گروهی مواجه شدم رم کردم. ای وای نه! چی بنویسم آخه. من دیگه خوب نمی‌نویسم. من دیگه حرفی برای گفتن ندارم. نمی‌خواستم مسئولیتی رو قبول کنم که از پسش برنمیام. اما مدتی که گذشت و من خواننده بودم، دیدم دوباره دستم به خارش افتاده برای روی کیبرد کوبیدن. وقتی به جایی رسیدم که احساس کردم دیگه نمی‌تونم ننوشتن رو تحمل کنم شروع کردم به خواهش که من رو هم‌ بازی بدید. اما دیگه جا نداشتن و همین من رو حریص‌تر کرد.

به هرحال الان اینجا هستم. بین یک گروه دوست‌داشتنی که گاهی به نوشته‌هاشون حسودی می‌کنم و وقتی می‌بینم از من بهتر و جالب‌تر می‌نویسن لجم درمیاد.

مرسی که من رو راه دادین.

«آنی»

در مورد عکس: قرار نداشتم با خودم که عکسی بگیرم. ذهنم مشغول چیز دیگه‌ای بود حتی. رفته بودم موزه سلطنتی انتاریو این قایق و حرکت دسته‌جمعی این عده در حالی که یک رهبر دارن من رو یاد وبلاگمون انداخت. متاسفانه نور جوری بود که نتونستم عکس بهتری بگیرم. دلم یه عکس خیلی خوب می‌خواست. خیلی تلاش کردم ولی این بهترین کاری بود که ازم برمی‌اومد. حسش خیلی نزدیکه. حرکتی هماهنگ بدون دخالت تو کار همدیگه. هر کی به جلوی خودش نگاه می‌کنه ولی حرکت دسته‌جمعیشونه که قایق رو به حرکت در میاره. البته اون رهبری که اون جلو نشسته یک کمی برای نوشی بودن نیاز به اغراق داره. نوشی خودش پارو زنه. کارش حتی بیشتره نه اینکه برعکس بشینه و فقط هدایت کنه… حالا دیگه.

حس متفاوت گروهی نوشتن

باید استاد و فرود آمد، بر آستانِ دری که کوبه ندارد

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

پویا گویا

از وقتی تاریخ به یاد دارد، زنان در سرزمین من، پُشت پرده‌ها می‌نشسته‌اند. دلبرکان بوده‌اند، لعبتکان، ملکه‌های پر رنگ و رقص. در دوره‌هایی از همین سال‌های گذشته‌ی نزدیک، زنان لحظاتی و اتفاق‌هایی را دوشادوشِ مردها بنا نهاده‌اند، پیشی گرفته‌اند حتی به خَلقِ حادثه‌های مهم و سِتُرگ. اما بی‌ریا که نگاه کنی، می‌بینی کارزار که تمام شده است، برگشته‌اند پُشت پرده‌ها و دوباره به هیبتِ دلبر در آمده‌اند. مادران سرزمین من، دلبران جوانی بودند، کدبانوی تمام وقت و همیارِ بی همکار، آموزگارانِ واو به واوِ زندگی، در عصرهای خسته‌ی تنهایی و شلوغی.

ما برای زنان، شعرها گفته‌ایم. از سیمینِ ساقشان، تا عطر زلف‌های خرمنین. آنها را ستوده‌ایم، به ملاحت چهره‌های ساده یا پر بَزک، به قلوه لبانشان، یا باریکیِ کمرشان. خوب نگاه کنید، ما همیشه، فقط آنها را «می‌بینیم».

وبلاگ «آرامگاه زنان رقصنده»، حاصل همدستیِ نسلی از همین زنان است. زنان سرزمینی که از ازل تا کنون، همیشه پرده‌ای داشته و پُشت پرده‌ای. اما این وبلاگ انگار برون ز پرده‌ی اجبار قرار است ما را به ضیافتی در درون احوال و اندیشه‌ی زنان ببرد.

ما می‌خوانیم که زنان چگونه می‌اندیشند، می‌اندیشند به تمام دردها، خاطره‌ها، پس‌نشستن‌هایی که جامعه‌ی مردمحور با چوب‌دستِ زمان برسرشان فرود آورده است. متون وبلاگ اسم نویسنده ندارد اما جانِ نوشته‌ها اسم نویسنده است.

زن. نه لعبتکی چشم‌بادامی. زن. نه دلبرکی خوش‌سیما. زن. نه مادری خانه‌دار و خانه‌نشین. نویسنده: زن. زنانی که آرام و درست در میان نوشته‌هایشان، خودشان را می‌گویند، با تمام کمی و کوچکی، با تمام حضور پر هیبت و شلتاقِ دایمی. خودشان، با تمامِ زنانگی.

وبلاگِ «آرامگاه زنان رقصنده»، یکساله شد. تولدش مبارک!

 

 

«کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.»

پی‌نوشت: ابتدا و انتهای نوشته از شعر «در آستانه»، اثر «احمد شاملو»‌ست.

دوست دارم، چرا؟

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

یکی از زنان رقصنده

همه چیز از یک فراخوان فیس‌بوکی شروع شد و بعد از یک سال جزیی از زندگیِ هر روزه‌ی من شد، وبلاگ را دوست دارم و در غم و شادی، در بهترین و بدترین حال به موضوعی که باید در موردش می‌نوشتم فکر کرده‌ام.

وبلاگ و نوشی عزیز را دوست دارم، من تا قبل از اینکه عضو نویسندگان این گروه شوم، تقریبا تمام کارهای گروهی که انجام دادم به ثمر ننشست. اما این وبلاگ اولین تجربه‌ی خوبِ من در موردِ کار گروهی است. بهترین خصیصه‌ی وبلاگ نظمی است که به پشتوانه‌ی نوشی در آن حاکم است و هماهنگ کردن نویسنده‌ها، متن‌ها و موضوعات از کارهایی است که او با تلاش و پیگیری روزانه انجام می‌دهد.

 وبلاگ و تیم‌مان را دوست دارم با اینکه هیچ یک از اعضای گروه را تاکنون ندیده‌ام، از هم‌زبانی و هم‌اندیشی‌مان با وجود تمامی اختلاف‌هایمان لذت می‌برم.

وبلاگ و تیم و خوانندگان‌مان را دوست دارم، که آرام آرام متن‌ها را می‌خوانند، نظرشان را ابراز می‌کنند و با وجود تضاد دیدگاه‌هایی که با هم داریم با احترام به یکدیگر انتقاد می‌کنیم. انگار داریم به قول سیاسیون مشق دموکراسی می‌کنیم.

دوست دارم سال آینده که دوسالانه‌ی وبلاگ را برگزار می‌کنیم خوانندگان بیشتری داشته باشیم تا فضای گفتگو گسترش پیدا کند و از این رهگذر عنصر آگاهی تسری پیدا کند. از شما چه پنهان جامعه‌شناس مورد علاقه‌ی من هابرماس و ایده‌ی زیست جهان و حوزه‌ی عمومی اوست. دوست دارم یک روز وبلاگ زنان رقصنده را به او معرفی کنم و او در یکی از سمینارهایش به وبلاگ‌مان اشاره‌ای کند.

«زهرا»

پی‌نوشت: من فکر می‌کنم یکی از کارکردهای وبلاگ پررنگ کردن مفهوم همدلی زنانه است و عکس نیز این مفهوم را از نظر من در بردارد.

دوست دارم، چرا؟Empathy by Cesar Prada