دسته: به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ

قرار به همینه نباشه

ما دو نوشته جدید داریم که به مناسبت سالگرد وبلاگ نوشته شدن. فعلا اونها رو در این تاریخ منتشر می‌کنیم و بعد از پایان هفته به بخش خودشون منتقل خواهند شد.

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

کامیار علی‌پور

اصولا یک سالگی خیلی مهمه. البته یک نقل قولی از نیما یوشیج به پسر یک ساله‌اش هست که در تلگرام و فیسبوک و الخ دست به دست می‌شه با این مضمون که پسرم، یک بهار و تابستان و فلان و فلان رو دیدی، از این به بعد هم همینه.

وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هم یک ساله شده و من امیدوارم از این به بعد هم «همینه» نباشه. من گهگاهی متنی براش می‌نوشتم و با علاقه متون باقی نویسنده‌ها رو می‌خوندم. امیدوارم یک سالگی این سری نوشته‌ها باعث بهتر شدن و پربارتر بودنشون بشه.

من و آرامگاه زنان رقصنده

ما دو نوشته جدید داریم که به مناسبت سالگرد وبلاگ نوشته شدن. فعلا اونها رو در این تاریخ منتشر می‌کنیم و بعد از پایان هفته به بخش خودشون منتقل خواهند شد.

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

یکی از زنان رقصنده

وسط یک بلبشوی تمام عیار در یک مقطعی از زندگی، یک روز که صفحه فیس‌بوک را باز کردم – محض اینکه کاری کرده باشم که یک کم ذهنم را از همه چیز دور کنم – یک پیام دعوت دیدم برای نوشتن در وبلاگ گروهی. همان لحظه اول یک دفعه دیدم یه چیزهایی شروع کرد در ذهنم جرقه زدن و قلقلک شدن. احساس کردم این همان چیزیست که قراره حال این روزای من رو خوب کنه و کمی از فردیت و هویت از دست رفته‌ام رو ترمیم کنه. بی‌اونکه به هیچ چیز دیگه فکر کنم سریع پیام دادم که «هی! منم هستم و خیلی خوشحال خواهم بود که…»

همه چیز خیلی هیجان‌انگیز بود. هر هفته از یک چیز نوشتن، چیزهایی که اغلب ساده نبود و همه چیزت را در یک هفته جلوی چشمت می‌آورد تا بتوانی آخر سر یک نقطه مناسب برای ورود به موضوع پیدا کنی؛ ناشناس نوشتن بین یک عده آدم دیگه که به تو امکان می‌­داد حرفایی را که همیشه برای گفتنشان ملاحظاتی داشتی را راحت بنویسی و از عواقبی مثل قضاوت شدن، انگ خوردن، اتهام خوردن و … در امان باشی؛ اشتیاق آنکه وقتی تو داشتی آنقدر دست و پا میزدی که درباره موضوع هفته بنویسی، بقیه چه کردند (گاهی نتیجه از خودم مایوسم می‌­کرد، گاهی به خودم امیدوار…) خلاصه که رقصی چنین میانه میدان، تجربه‌ای نبود که جای دیگری قبلا کرده باشمش یا شاید دوباره بتوانم داشته باشمش.

مسلما که دوست دارم دوباره از پیله در هم تنیده ام بیرون بیام و رها و بی‌خیال برقصم در این آرامگاه یک‌ساله اما این همه هیجان برای هر هفته من زیادی است، هفته‌­هایی که نمی‌فهمم چطور می­‌آیند و می‌روند و من دارم تلاش می‌کنم به تعریف جدیدی از خودم، معنای زندگی، مرزهای شخصی و هویت‌های چندگانه‌­ام برسم…

یک سال و یک روز

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

اختتامیه

این آخرین پست، از سری نوشته‌های سالنامه‌ست. ما از چند ساعت دیگه با یه موضوع دیگه به روال عادی و همیشگی وبلاگمون برمی‌گردیم. ویدئوی زیر فقط یه سپاسگزاری ساده و فشردن دست تمام دوستانیه که به عنوان زن رقصنده برای این وبلاگ قلم زدن. دوستانی که بعضی از اونها موندگار شدن، بعضی رفتن، بعضی هم در مرخصی موقتی به سر می‌برن.

از بودن میون شما خوشحالیم.

 

آمده تا بماند

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

وحید بدیعی

اون روزها که تب وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی تو دل خیلی‌هامون افتاده بود با بلاگ نوشی و جوجه‌هاش آشنا شدم با اون نگارش روان و دلنشین، با نوشی و زندگی پرتلاطمش آشنا شدم و با نوشته‌هاش زندگی کردم. وقتی که نوشی از فضای مجازی غیبش زد، گمگشته‌ای داشتم که بسیار به او می‌اندیشیدم و نگران سرنوشتش بودم. نگران اینکه نکنه از مبارزه دست کشیده و تسلیم شده؟ نکنه آسیبی به خودش و جوجه‌هاش رسیده؟

سال‌ها گذشت. سه سال پیش نوشی رو دوباره پیدا کردم، گمگشته ام رو یافتم، رفیق روزهای تنهایی و غمبار غربت رو پیدا کردم. با نوشی تماس گرفتم ازش دعوت کردم میهمان برنامه رادیویی من باشه که پذیرفت و از آن پس در فضای مجازی با هم دوست شدیم.

سال پیش نوشی به من خبر داد که با کمک چند خانم دیگر یک وبلاگ مشترک راه انداخته که نامش آرامگاه زنان رقصنده‌ست و از من خواست تا به عنوان میهمان مرد در این وبلاگ مطلب بنویسم. راستش با کمی تردید این کار را کردم چرا که کار گروهی درمیان ما ایرانی‌ها چندان مرسوم و مانا نیست.

ولی خیلی زود فهمیدم کارشان جدی‌ست. نوشته‌ها را یکی پس از دیگری خواندم. نوشته‌ها پیرامون سوژه‌های انتخاب‌شده بود. نوشته‌هایی زنانه، سرشار از احساس و صمیمیت، بسیار آموزنده و گاه غمگنانه، ولی با نظم و پشتکار.

آرمگاه زنان رقصنده متولد شده بود و آمده بود تا بماند و جایش را در فضای مجازی پیدا کند. و حالا ما شاهد جشن یکسالگی این نوزاد پر شور هستیم. به عنوان یک مرد ایرانی از یکایک شما سپاسگزارم که با نوشته‌هایتان چهره عریان زن ایرانی را نشان دادید.

«تولدتون مبارک و عمرتون دراز باد. کاری کرده‌اید کارستون.»

 

چراغی روشن

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

یکی از زنان رقصنده

برخی می‌نویسد تا خوانده شود، برخی می‌نویسند تا خالی شوند. آنها که به نیت خوانده شدن می‌نویسند دنبال شهره شدنند و آنها که برای آرامش روح می‎نویسند در تلاش برای گمنام ماندن. هر چه کنج خلوت‌تری داشته باشی برای سبک‌بار شدن، قلمت روان‌تر می‌نویسد و بی‌پرده‌تر.

من با نام مستعار «سحر» از جمله افرادی هستم که در گروه دوم طبقه‌بندی می‌شوم، می‌نویسم برای گمنام ماندن و خودم بودن، بدون واهمه از شناخته شدن می‌نویسم و این موضوع را از نقاط قوت وبلاگ می‌دانم، با وجود اینکه وبلاگ شخصی خودم را دارم ولی نوشتن در جایی مثل آرامگاه زنان رقصنده مرا مقید می‌کند تا هر هفته بنویسم و نوشتن هفتگی را از ضروریات زندگی شخصی می‌دانم.

نوشتن برای وبلاگ گر چه کار زیبایی است ولی برای نویسنده‌های آماتوری مثل من چالش‌های خودش را هم دارد، برخی موضوعات واقعا دشوارند و گاهی نوشتن حتی چند جمله و کلمه، کلی وقت و انرژی می‌گیرد و در نهایت با کلی استرس به انتها می‌رسد. علاوه بر ان، چون متن‌ها را  «نوشی» هم می‌بیند و از هویت اصلی ما خبر دارد برای شخص من کمی بازدارنده است تا کاملا بی‌پروا بنویسم.

از نظر من آرامگاه آرمانی شاید جایی باشد که بجای جلوی کسی رقصیدن، بشود در آن چراغ خاموش رقصید، در تاریکی مطلق و بی‌تکلف… ولی هر چه امروز هست غنیمت است و خوشحالم از قلم زدن در این وبلاگ.

ارادتمند:  «سحر»

توضیح عکس: این منم وقتی نمی‌دانم چه بنویسم و ساعت به نیمه‌شب نزدیک می‌شود!

چراغی روشن

Wanna be a writer? Me Neither, by ThunderPuff

 

قلم مقدس

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

مهرداد میرهادی

قلم که رها شود، کسانی می‌آیند و در گوشت نجوا می‌کنند تا به کاغذ بنگاری.

 تنها تصور کن که رفته‌ای و معلق در میانه راه مانده‌ای به گفتن ناگفته‌ای مانده. سرگردان می‌گردی و راهی نمیابی به خاک.

 قطارت رفته و تو درمانده.

کسی را می‌بینی در نیمه‌شب آزادانه خود رها کرده است و به رقص حروف محظوظ است. نمی‌روی و نجوا نمی‌کنی تا امانت تمام کنی از عدم به وجود؟

رسانه است، اگر رسانا باشی.

واسطه‌ای بین هست و نیست.

شفا است.

موج باشی، می‌رقصی. همانند عقربه‌ای حساس به لرزش.

زبانی به گنگی خسته.

در پیاده‌رو کنار دادگاه تایپ کردن است مشتاقانه به ستاندن حقی پایمال شده.

فرصتی ثانوی به جبران در پایان.

تو نیز اگر می‌نگاری گوش به زنگ باش. وقتی به خواندن نوشته‌ات متعجب شدی و موی بر بدنت راست شد و سرما به پشتت نفوذ کرد، بدان که تو می‌خوانی و او می‌نویسد.

این قلم مقدس است. رحمت است بر تو و آن که دیر دانست.

اگر مجالی دادی، رسانه شدی.

بین چشم‌ها و قلم‌ها، گوش‌ها و نجواها، قلب‌ها و زبان‌ها.

سالی است که مأمنی داریم، واسط به قلبمان.

مبارک است.