دسته: بزرگ‌ترین چالش در بزرگ کردن بچه

با اجازه!

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

باغچه‌ی همسایه: وبلاگ ماچو بده بیاد

منت مادری یک چیزست، محبت مادری یک چیزست، حمایت از فرزند یک چیز است، مسئولیت‌پذیر بودن در قبال دعوت از یک سری کروموزم که تبدیل به انسان بشوند و شروع به رشد کنند هم یک چیز دیگر، که خود مسئولیت‌ها چند چیزند. نوشته «هورمون مادری» می تواند بیانگر آن جنبه‌ای از مادری و چالش بچه‌داری باشد که تا بحال در این سری نوشته‌ها اشاره نشد و اگر شد من برداشت نکردم. بسیار مشتاق و منتظر بودم که بخوانم والدین ورای ترس‌ها و گذشته و باور خودشان مسئولند و این مسئولیت فقط در قبال آرامش و آسایش و حمایت و خورد و خوراک و پوشاک و امنیت ذهنی- فردی- اجتماعی- جنسی و … نیست. یک وجهه خیلی مهم از این مسئولیت متوجه خود والد است که باید فرزند را مستقل از خودش پرورش دهد که کاری بسیار سخت و پیچیده است.

والد باید آگاه باشد که محبت نابجا، توجه بی‌مورد می‌تواند به فرزند آسیب جدی برساند. فرزندانی که در کمال آرامش و آسایش و امکانات رشد می‌کنند اگر والد آگاه و گوش به زنگ نباشد موجوداتی لوس و وابسته، رقت‌انگیز و بی‌عرضه خواهند بود که در نبود والد/پشتیبان احساس ناامنی می‌کنند. حال اگر هر گوشه از این آسایش و امکانات بلنگد نیز قوزی بالای قوز ناآگاهی والد می روید که نه تنها فرزندی وابسته و ناتوان از نظر شخصیتی بلکه لطمه خورده و ترسیده تحویل جامعه خواهد شد که سالها بعد خودش بالغ یا والد است و همینطور نسل به نسل یک پای بساط می‌لنگد تا به آخر. در اینجا منظور من از والد، والدی که ناآگاه است، والدی که از ترس مادر شوهر والد شده، والدی که کتک می‌خورد یا می‌زند، والدی که خودش در هراس‌هایش گم شده، والدی که به دنبال لقمه نان سگ دو می‌زند، والدی که همچنان در جستجوی خویشتن خویش‌ست، والدی که به دنبال مهریه است یا نفقه، والدی که با مهریه تلکه شده، والد مطلقه با نگاه‌های ناپاک رییس بر دامان پاکش، والد خودفروش یا دیگرفروش، والدی که در مهاجرت واداده یا نداده، والد زن‌سالار یا مردسالار، والد عهد دغیانوثی یا مدرن یا پست‌مدرن … نیست. منظور من از والد یک والد نمونه از نظر اجتماع است، همان همه چیز تمامِ آگاهِ در پر قو بدون دخالت هر گونه پیش‌داوری و تاثیر از ناملایمات زندگی گذشته با آخرین متد روانشناسی بزرگ کننده است. والدی که فارغ از اینکه هر کدام از اینها که گفتم هست یا نیست، این را می‌داند که این به بچه بیچاره ربطی ندارد و بچه باید در شرایط معتدلی رشد کند. مشاهدات من از والدین اطرافم چه آشنا چه غریبه، چه ماندگار چه گذرا، یک والد نمونۀ بسیار مهربان و توجه‌کننده (این بسیار هم اطلاق جامعه است وگرنه به نظر من نشانی‌ست از ناآگاهی یا ناتوانی در کنترل خود) فرزندی لوس و ناتوان پرورش خواهد داد. کسی هم که از این لوسی بیشترین رنج را می‌برد خود جگرگوشه‌شان است. اطرافیان در نهایت چند صباحی تحمل می‌کنند و می‌روند. والد هم که دست‌پخت خودش است و کدام بقالی می‌گوید ماست من ترش است؟ ولی کودک طفلک رنج می‌کشد از ترسی که همیشه همراهش است و به غیر از والدش با کسی امنیت ندارد، از دافعه‌ای که برای دیگران دارد، از ناتوانی که در مواجه با جامعه دارد. رنجی که می‌برد در مقایسه با هم‌سالانش، رنج جدایی‌های اجتناب‌ناپذیر، رنج نچشیدن شیرینی‌های کودکی، رنج دلتنگی‌ای که نمی‌گذارد از اردوهای مدرسه لذت ببرد، رنجی که مادرش بلد نیست تا مشق‌هایش را تایید کند. رنجی که با بزرگتر شدنش بیشتر هم می‌شود. گاهی برای والد در هر مکانی جایگزین پیدا می‌کند و گاهی نه، ولی رنج همیشه باقی‌ست. حتی حضور والد می‌تواند در سنینی همزمان باعث شرمندگی و خجلت هم باشد و این رنجی‌ست مضاعف. اینکه هر فردی در مواجهه با این ترس و رنج چه واکنشی نشان خواهد داد و چه قشری از جامعه را بازتولید خواهد کرد بماند، ناآگاهی یا مسئولیت‌ناپذیری والد در پذیرش سختیِ سخت گرفتن بر فرزند و از خود راندن و رنجاندنش مسبب این رنج است. سخت گرفتن و رنجاندن نه از نوعی که «قانون گفته و جریمه می‌شیم»، یا همان ضعف در برابر عادات قدیمی و «مردم چی میگن» و «همینی که من می‌گم حرف نباشه»، سخت گرفتن از آن جهت که کودک نمی‌خواهد امن والد را رها کند و رسم زندگی بیاموزد. از دید من شاید بزرگترین چالش برای فرزندآوری این باشد، چرا که دیگر موارد به سیر زندگی بستگی دارد که چه اتفاق‌هایی بیفتد و چه افرادی سر راه زندگی قرار بگیرند، ولی این لوس نکردن و وابسته نکردن بچه بستگی مستقیم دارد به رابطه والد و فرزند، بستگی مستقیم دارد به محبت. شاید چون بسیار دیده‌ام والدین مختلف با شرایط بسیار متفاوت ولی مسلط و آگاه در بزرگ کردن فرزند که به ظاهر فرزندان برومندی دارند، فرزندان مستقلی دارند، ولی جایی از زندگی تلنگش دررفته که ای وای ماستشان ترش شده و نفهمیده‌اند، حتی گاهی با مرگشان این مهم بروز پیدا کرده. برای من بزرگترین چالش این است که بقال به موقع بفهمد دارد ماستش را ترش می‌کند و جلویش را بگیرد، و امان از این مهر مادری لاکردار.

سقوط آزاد

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

از میان نامه‌های رسیده: میشا

بازى کودکى من مخصوصن وقت تابستون اين بود که اگه نمى‌رفتم روستا، توى کوچه با اکثرن پسرها و کمتر دخترها بازى مى‌کردم! هفت سنگ، گرگم به هوا، کش بازى… تا نهايت دم غروبى با اخم مامان و من بميرم و تو بميرم مامان بزرگ با گريه برمی‌گشتم خونه و بلا استثنا هر روز همين برنامه اجرا مى‌شد و من تابستونا توى کوچه بزرگ مى شدم.

باباى من خيلى سخت‌گير بودن و هرچى بزرگتر شدم اين محدوديت‌ها بدتر شد. مانتوهام هميشه تيره بود، بیرون مقنعه سرم می‌کردم، خونه‌ى هيچ دوستى نمى تونستم برم، قرار بيرون که هرگز، مهمانى رفتن و تولد هم عمرن! و من با تمام اين محدوديت‌ها، همه اين کارهاى نبايد و حتا بيشترش رو انجام دادم و حالا فکر مى‌کنم اگه فقط يکيش لو مى‌رفت، اگه تو يه دونه ازون دور همى‌هاى مختلط يا رفتن خونه‌ى دوستاى مذکرم که صرفن فقط دوست بودن، اتفاقى مى‌افتاد سرنوشت من چى مى شد؟

حالا من مادر يک دختر زير پنج ساله‌م و بزرگترين دغدغه‌م اينه که چطورى مى‌تونم روزى دخترم رو رها کنم توى اين جامعه. جامعه‌اى که هر روز بدتر از قبل ميشه… بد بوده هميشه يا اين خصلت مادر بودنه که عينک بدبينى به چشم مى‌زنيم؟ توى اين سال‌ها تابوها و خط قرمزها از بين رفته يا هيچوقت نبوده؟

به دوستى مى‌گفتم دخترم هر روز بزرگتر مي‌شه و نيازش به رفت و آمد با هم سالهاش و رفتن به اجتماع هم سن‌هاى خودش بيشتر ميشه. هر روز بيشتر از روز قبل بهم مى‌گه مامان امروز بريم جايى که دوست‌هاى بيشترى باشه… و من چطور مى تونم اعتماد کنم؟ من حتا نمى‌تونم بچه‌م رو بفرستم توى کوچه تا مثل خودم با وجود همه‌ى اون سخت‌گيرى‌هاى کودکيم بازى کنه! من اعتمادم رو از دست دادم.

جواب داد خب تو مى تونى با رفت و آمد با چند تا خانواده و شناخت از اون خانواده اين اعتماد رو به دست بيارى که بچه درست تربيت شده و براى دخترت مى‌تونه دوست مناسبى باشه! من جوابى ندادم از ترسم، که اتفاقن مشکل من توى اين سن به خودىِ خود بچه‌ها نيستن بلکه همين خانواده‌ست! خانواده‌اى که نمى‌دونى مادر و پدر پشت نقاب والد بودن دقيقن کى هستن.

من مادرى رو مى‌شناسم که فکر مى کنه بايد هميشه لخت جلوى پسرش بگرده تا چشم و دلش سير بشه. من پدرى رو مى‌شناسم که اجازه ميده دختر هفت ساله‌ش کنجکاوى‌هاى جنسى کودکانه‌ش رو با خودش رفع کنه. من زن و مردايى رو مى‌شناسم که به دختر و پسرشون اجازه مى‌دن با هم حمام بگيرن تا به باور خودشون عقده‌اى بار نيان. و همين بچه ها قراره ده سال ديگه، بيست سال ديگه، هم‌شهرى، هم‌کلاسى و دوستِ دختر من باشن، و اين ترسناکه! براى من خيلى ترسناکه، و از حالا هر شب و توى هر خوابِ نيمروزى کابوسشون رو مى‌بينم.

من نمى‌تونم به کسى بگم آنقدر با چنين آدم‌هايى آشنا شدم که حتا از تنها گذاشتن دخترم با پدرش مى‌ترسم! حتا اعتمادم به همسرم رو از دست دادم! و هر روز بيشتر از روز قبل فکر مى‌کنم اشتباه بزرگ زندگيم به دنيا آوردن دخترمه! توى همين هفته گذشته که به اصرار دخترم برای دیدن تئاتر رفتيم، سر آخر گفت مى‌خواد با شخصيت گرگ قصه عکس بندازه، تا من گوشيم رو از کيفم در بيارم و بجنبم، دخترم دويده بود و توى بغل آقا گرگه بود و اون داشت لپش رو مى‌کشيد و مى‌بوسيد، و من مثل ماده شيرى چنان پريدم و دخترم رو از دستش قاپيدم که هم باعث گريه دخترم شدم و هم نگاه متعجب و عاقل اندر ديوانه آقا گرگه به خودم… و تا رسيدن به خونه يک لحظه دختر گريونم رو که تقلا مى‌کرد از بغلم بيرون بياد، ول نکردم و مى‌لرزيدم!

مطمئنن من هم مريض شدم از بس آدم‌هاى مريض دور و اطراف خودم ديدم، و قطعن براى آرامش و تربيت درست دخترم بايد در پى درمان خودم باشم، ولى باز هم فکر مى‌کنم من خوب بشم، بقيه چى؟! من مادر ترسان و وحشت‌زده‌اى هستم که قبل از ياد دادن زيبايى‌هاى دنيا، رنگ‌هاى جعبه مداد رنگى، جاهاى خصوصى رو به دخترم آموزش دادم و دارم از اون سمت بام سقوط مى کنم و از ترس، علاقه، و وحشت از آينده، دخترم رو هم دارم همراه خودم پرت مى‌کنم…

ما و بیم و امیدهای بچه‌داری

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

مهمان هفته: مسعود

یادم نمیره اون روزی رو که همسرم «الی» بهم گفت باردار شده!
تا قبل از اون هیچ وقت بطور جدی به پدر شدن فکر نکرده بودم. سال دوم ازدواجمون بود و هر دومون تردید داشتیم که این بچه‌دار شدن زودهنگامه یا نه! اما از اونجا که دید من همیشه به زندگی و طبیعت این جور بود که هر چه برامون پیش آورد رو بپذیرم و خوبی‌هاش رو ببینم و شاخ و برگ بدم، پدر شدن رو هم با اشتیاق پذیرفتم و سعی کردم به الی هم توی این شرایط جدید اطمینان بدم که همه چیز خوبه و خوب خواهد موند، اگه ما بخوایم. خلاصه با اینکه بچه‌دار شدن به خصوص در ایران آخرین چیزی بود که اون روزا انتظارش رو داشتم، تلاشم رو می‌کردم که دوران بارداری و زایمان الی به آرامش بگذره.

نه ماه گذشت و روز موعود رسید و یه موجودی که از دید ما خیلی شبیه فرشته‌های رویایی بود، توی بغلمون بود. اسمش رو با عشق گذاشتیم «باران». حدود یک سالگی باران، من برای ادامه تحصیل از ایران خارج شدم و سه ماه بعد همراه با الی و باران در چشم به هم زدنی شدیم مهاجر. پنج سال گذشت و فرشته‌ی دیگه‌مون هم به دنیا اومد: «رُز».

از همون دوران بارداری اول الی چیزی رو که در خودم و همسرم می‌دیدم این بود که دلمون نمی‌خواست حالا که پدر و مادر شده‌ایم، خطاهایی که در مورد خودمون در دوران رشد و تربیتمون اتفاق افتاده، برای بچه یا بچه‌هامون تکرار بشه یا حداقل توی ذهنمون این رو یه ایده آل تصور می‌کردیم. به خصوص که مهاجرت، ما رو از تاثیرات مثبت و منفی زندگی در محیط ایران و همراهی فامیل دور کرده بود. تقریبا مثل اغلب پدرها و مادرها از همون اوایلی که باران به حرف افتاد، سعی می‌کردیم بچه‌مون همون دیدگاه ما رو به زندگی داشته باشه و ادامه‌ش بده؛ و حتی اگه قراره بهتر از ما زندگی کنه، اساس زندگی و جهانبینی‌ش حدودا بر پایه‌ی اصولی باشه که ما براش داریم در زمان کودکیش تعریف می‌کنیم.

شاید این جریان تا حدود زیادی به این برمی‌گشت که ما هم مثل اغلب آدمایی که پدر یا مادر میشن، طبق غریزه‌یی که برای پرورش بچه‌مون داریم، اون رو جزیی از خودمون، مال خودمون و یا در بهترین حالت ادامه‌ای از خودمون می‌دونستیم. از طرف دیگه باورمون این بود که تا می‌تونیم به بچه‌هامون توی فکر کردن پر و بال بدیم تا بتونن در مورد خوب و بد بودن چیزهایی که بطور روزمره باهاشون درگیر میشن، تصمیم نهایی رو خودشون بگیرن.

الان یه ساله که دو تا بچه داریم و هنوز هم کم و بیش روشمون برای تربیت بچه‌ها همونه که بود. ولی خوب دیدمون نسبت به تاثیر کاملا مثبت خودمون توی آینده‌ی بچه‌ها دیگه خیلی با اطمینان نیست. یه دلیلش اینه که توی این چند سال دیدیم گاهی رفتارهایی غلط و حتی به شدت غلط از هر دومون سر می‌زنه که شاید ریشه‌هاش در دوران کودکی خود ما بوده. رفتارهایی که خودمون رو هم شرمنده می‌کنه و انتظاری که از خودمون داشتیم برای دادن یه آرامش در حد کمال به بچه‌هامون رو برآورده نمی‌کنه.

البته مطمئنم که خطاهای ما در تربیت رز و باران، خیلی کمتر از خطاهای والدینمون در مورد ماست ولی همین که نتونستیم اون پدر و مادر ایده‌آلی براشون باشیم که توی ذهن داشتیم، خیلی اذیتمون می‌کنه.  دلیل مهم دیگه‌ش هم نگرانی زیادمون از تاثیرات ناخواسته‌ی مهاجرت روی بچه‌هاس. حالا می‌دونیم که همون آینده‌ی عجیب و غیر قابل تصوری که ما برای خودمون از نگاه والدینمون درست کردیم، ممکنه در مورد بچه‌هامون هم اتفاق بیفته.

با این همه من و الی همچنان امیدواریم که بتونیم آگاهانه‌تر به برخورد و رفتار خودمون با هم، با محیط، و با بچه‌ها نگاه کنیم، تا بعدها کمتر دچار دردسر بشیم. بخصوص وقتی که بچه‌ها شروع می‌کنن به پیدا کردن شخصیت و فردیتی مستقل از ما. این امید، تا حدی ترسمون رو از فکر کردن به اینکه سرانجام خونواده‌ی ما چی میشه و بچه‌ها چه راه‌هایی رو برای ادامه زندگیشون انتخاب می‌کنن کم میکنه. ولی خوب این نگرانی هیچوقت کاملا از بین نمیره.

چالش تولید مثل

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

بامداد

برای من چالش تولید مثل مهم‌تر و مقدم است بر چالش بزرگ کردن بچه. اینکه یک بچه‌ای به دنیا بیاید آنقدرها هم امر مسلم و بدیهی نیست که بخواهم از آن فورا گذشته و فکر کنم مهمترین چالش در بزرگ کردنش کدام است. می دانم البته برای خیلی‌ها مراحل زندگی از پیش تعریف شده و دیکته شده است و حتی در موردش شک و سئوالی هم ندارند و با صدای بلند هم فکر نمی‌کنند چون برایشان بدیهی‌ست که در یک سنی همه ازدواج می‌کنند و همه آنهایی که ازدواج می‌کنند بعد از مدتی بچه‌دار هم می‌شوند. طبیعی‌ست که در این حالت زن یا مرد تنها چالشی که جلوی روی خود می‌بیند بزرگ کردن بچه است.

برای من اما، چالش از خیلی قبل‌تر مطرح است. اصلا چرا باید بچه‌ای به دنیا بیاید؟ یک نفر چرا باید فکر کند که باید پدر یا مادر شود؟ چون به سن معینی رسیده است؟ چون استقلال مالی دارد و به قولی دستش به دهانش می‌رسد؟ چون فیزیولوژی بدنش به او اجازه تولید مثل می‌دهد؟ چون پدر یا مادر بودن یعنی همان توانایی تولید مثل را داشتن؟

خیلی دلم می‌خواهد از بی‌شمار کسانی که زاد و ولد می‌کنند یا قصدش را دارند، نه هزار نفر، فقط ده نفر بیایند و پایین این مطلب بنویسند به چه دلیل فکر کردند که باید بچه دار شوند؟ یا که می‌توانند بچه دار شوند و می‌توانند پدری و مادری کنند؟ فقط در چنین حالتی من تنها پاسخی و دلیلی که بنظرم متقاعد کننده است را در بخش پاسخ‌ها خواهم گفت.

به شخصه هیچوقت حس نکردم که نیازی به زاییدن دارم. بعضی‌ها می‌گویند تا وقتی زن مادر نشده باشد کامل نیست. نمی دانم چرا این بعضی‌ها، بلد نیستند برای خودشان حرف بزنند و اصرار دارند نظر و حس شخصی خود را توی حلق همه بچپانند! کی گفته و بر اساس کدام مدرک و شاهد عینی نشان داده که زنانی که تصمیم به بچه‌دار شدن نگرفته‌اند کامل نیستند؟ چرا همه زنان باید کامل بودن خود را وابسته به کسی بیرون از خود بدانند؟ اصلا معیار کامل بودن را چه چیزی در نظر گرفته‌اند این افراد؟ کاش یک روزی همه عادت کنند قبل از فتوا صادر کردن کمی تامل کنند بلکه به این قبیل یاوه‌گویی‌ها نیفتند.

حال خوب ِ من، خوشبختی و تحقق یافتنم به عنوان زن هیچوقت ربطی به فرد دیگری بیرون از خودم نداشته است. نه کسی به اسم دوست پسر، نه نامزد نه پارتنر و نه شوهر. داشتن یک یار همراه خیلی هم خوشایند است ولی ربطی به کامل حس کردن من ندارد. در مورد بچه هم همینطور است. هیچوقت حس مادری نداشته‌ام نسبت به بچه‌ها و حتی خیلی خوب نمی توانم بچه را بغل کنم. کاری‌ست که به دفعات انگشت شمار در زندگی انجام داده‌ام و اشتیاقی به یاد گرفتنش نداشته‌ام چه برسد به داغون کردن بدنم با بارداری؟! بارداری و تمام تغییراتی که به بدن تحمیل می‌کند برای من یک چیزی در حد آنی ست که «تراپی خشن» می‌نامند. یکجور تعرض به بدن خودم برای ایجاد یک زندگی دیگر، آنهم در دوره و زمانه‌ای که مادرِ زمین کوچکترین نیازی به خلق انسان‌های بیشتری ندارد.

هر بار در این مورد صحبت پیش می‌آید یا جایی در موردش می‌نویسم به شدت مورد حمله و توهین قرار می‌گیرم و هیچوقت نفهیدم چرا؟ چرا زنی که با زاد و ولد دیگران هیچ مشکلی ندارد و فتوای توقف تولید مثل صادر نمی‌کند باید اینهمه مورد حمله قرار بگیرد؟ فقط بخاطر اینکه منطبق با آنچه که همگان از «زن» انتظار دارند نیست؟ زنی که تحقق وجود خودش را در مادری نمی‌بیند اینقدر تهدیدآمیز است که باید حتما صدایش خفه شود و تصویرش حذف؟ اینهمه زن که در گوشه و کنار دنیا می‌زایند کافی نیستند و به اندازه کافی امنیت و اطمینان خاطر خلق نمی‌کنند و باید حتما آن معدودی که غیر از این هستند نابود و ساکت شوند و مورد اهانت قرار گیرند؟

حالا بماند که منهم کلا چقدر آدمی‌ام که حرف دیگران و فتواهایشان برایش مهم است… می‌دانید اینکه دیگران در موردم چه فکری می‌کنند از یک تا ده چقدر برایم اهمیت دارد؟ منفی چهار!

این روزهای من

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

نیمه شب

چند شبه گریه‌هات خیلی زیاد شده. دلیلش رو نمی‌فهمیم. من و بابات نمی‌تونیم آرومت کنیم. هر کاری می‌کنیم اما تو ضجه می‌زنی. از ضجه‌ات قلبم ریش میشه. به شدت احساس بی‌کفایتی می‌کنم که نمی‌تونم آرومت کنم. روی مبل نشستم و تو رو روی پاهام تکون میدم که بابات بتونه بخوابه و فردا بره سر کار. تا فکر می‌کنم خوابت برده و پاهام متوقف میشن، ناله می‌کنی و غر می‌زنی، پاهام سِر شدن، کمرم درد می‌کنه، خوابم میاد. تو باز بنای گریه می‌ذاری. هی می‌خوام ساکتت کنم صدات بابات رو بیدار نکنه. آروم نمیشی، یه حسی به اندازه چند دهم ثانیه از ذهنم رد میشه. مثل رعد و برقه، یه لحظه روشن میشه اما صداش خیلی مهیبه. «یه لحظه دلم می‌خواد بکوبونمت به دیوار». وحشت می‌کنم از خودم، از حسم… دو ساعت بعد تو خوابی. قشنگترین خواب دنیا. صورتم رو به صورتت می‌چسبونم. رد اشک رو گونه‌ته. از خودم خجالت می‌کشم، از خودم بدم میاد، نه از خودم متنفرم… به شدت احساس گناه می‌کنم. از خودم می‌ترسم. می‌ترسم بهت آسیب بزنم. به تویی که اینقدر عزیزی و بوی شهد و شکر میدی…

کلی ایمیل و پیام کاری و شخصی جواب نداده دارم. کلی دِدلاین رد کرده دارم و یه کوه کار تلنبار شده رو هم. می‌خوام تو بخوابی و برم سر کارام. وقتی شیر می‌خوری تو بغل من خوابت می‌بره اما خواب بیرون بغل رو دوست نداری، تا می‌ذارمت زمین بیدار میشی. بیدار میشی و می‌خندی اما من کلافه و مستاصلم و فقط نگاهت می‌کنم و نمی‌تونم جواب خنده‌ات رو بدم. کی اینطوری شدم! اینقدر سرد و بی‌احساس…

دعوت می‌شم به یه جمع دوستانه که شایدم از توش فرصت‌های کاری خیلی خوبی دربیاد. دلم می‌خواد برم، مدتهاست جایی تنهایی نرفتم. مرد میگه برو. اما هر چی حساب کتاب می‌کنم می‌بینم ساعت رفت و برگشتم به شیر خوردن تو نمی‌خوره. حاضر نشدی شیشه شیر قبول کنی تا مبادا بیشتر از دو ساعت ازت دور بشم. نمیرم اما دلم اونجاست و همش فکر می‌کنم الان چی داره می‌گذره. به این فکر می‌کنم که اگه الان نبودی من اونجا بودم و مطمئنم طرح چند تا کار درست حسابی رو می‌ریختیم. به خودم میام که چطور دارم به نبودنت فکر می‌کنم. تویی که بودنت اینقدر دوست داشتنیه.

می‌خزم زیر پتو کنار مرد. بغلش رو باز می‌کنه و خودم رو توش جا میدم. کش و قوسی میام تا گرفتگی پشتم که مال چند ساعت بی‌حرکت موندن واسه خوابوندن توئه باز بشه. تازه سرمو گذاشتم رو دست مرد و چشمامو بستم که صدای گریه‌ات میاد. چقدر دل کندن از این جای گرم و راحت سخته. به همه شبایی فکر می‌کنم که تا صبح راحت می‌خوابیدم و خوابم هزار تیکه نمی‌شد، به شبایی که تو نبودی. باز به خودم لعنت می‌فرستم که دارم واسه چند ساعت خواب به نبودت فکر می‌کنم.

مرد هیجا‌ن‌زده بلیط‌های فلان تاکشو رو که کلی با ویدئوهاش خندیده بودیم رو نشونم میده و میگه دیگه این یکی رو باید بیای. بچه رو یه جایی می‌ذاریمش واسه سه ساعت. جور نمیشه، هر کاری میکنیم جفت و جور نمیشه. مرد تنها با یکی از دوستاش میره و دم رفتن با حسرت میگه دوست داشتم با هم بریم و تا وقتی نگاهش پشت پرچین پنهون میشه همونجا دم در وایمیسم و به حرف خودم فکر می‌کنم که گفتم، سخت نگیر، یه کم بزرگتر شه میریم با هم. واقعا من کی میتونم دوباره بی‌فکر و خیال بچه با تو بیرون بیام مرد؟

جرأت نمیکنم برم روی ترازو، اصلا ترازو رو بردم یه جایی که نبینمش. از هیکلم بیزارم، از جلوی آیینه‌ها زود رد میشم که نبینم بدنم رو. میخوام رژیم بگیرم اما همه نهیم می‌کنن که تو الان باید بچه شیر بدی. حتی الان اختیار بدنم رو ندارم. یعنی میاد روزی که بتونم دوباره اون پیرهن خالخالی چیندار رو بپوشم؟

 

یک روایت ناتمام

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

شبانگاه

اولین جمله‌ای که بعد از مراسم عروسی از مادرم شنیدم این بود: بچه‌دار نشین زود. جمله‌ای که نسل اندرنسل حداقل در خانواده ما بین مادران و دختران در شب عروسی رد و بدل شده بود و به اعتقاد من پیشینه بسیار مزخرفی داشت. با خنده به مادرم گفتم ما چند ساله با همیم مامان جان نگران نباشید.

ترس مادرم در شب عروسی برایم کاملا واضح و روشن بود، نگرانی از اینکه آیا ازدواج من با آدم درستی بوده یا نه و ترس اینکه اگر به جایی نرسید بنا به اعتقاد آنها با یک یا دو بچه از زندگی بیرون نیایم. ترسی که شاید بسیاری از مادران و پدران در ایران با آن دست به گریبان هستند.

بچه‌دار شدن مسئله کوچکی نیست. مخصوصآ اگر خارج از ایران زندگی کنی، بجز مسئله مادیات به مسئولیت پذیری زن و مرد هم وابسته است.

من به عنوان زنی مستقل که دوشادوش همسرم کار می‌ کنم هنوز خودم را آماده این مسئولیت‌پذیری نمی‌بینم. مسئولیتی که به از خود گذشتگی بیشتر شباهت دارد. مسئولیتی که به عنوان زن و یک مادر در فراهم کردن شرایط ایده‌آل زندگی برای فرزندم بر دوش دارم. من شخصا و به عنوان یک زن، جهان پیرامونم را سخت‌تر و دردآورتر از آن می‌بینم که بخواهم با به دنیا آوردن کودکی و یا بهتر بگویم یک انسان به این دنیا، باعث شوم تا او هم مثل من در جهانی پر از بی‌‎عدالتی و سختی زندگی كند.

دوستان زیادی دارم که به سادگی بچه‌دار شدند و به راحتی و بدون سختگیری زیاد به زندگی با بچه خو گرفتند، اما من و همسرم بارها با بررسی شرایط با خودمان فکر کردیم که آیا واقعا باید بچه‌دار شد؟ آیا واقعا نیازی به آوردن کودکی دیگر به این دنیا هست که بخواهد در دنیای پر از تلخی و جنگ بزرگ شود؟

شاید برای بسیاری از افراد این جملات شعاری محسوب شود، اما برای من به عنوان یک زن، یک دختر و یک فرزند ترس‌های زیادی در پس این تصمیم وجود دارد که باعث شده کماکان از فکر کردن به سه نفره شدن خانواده کوچکمان بترسم.

اما حالا بعد از گذشت سه سال کم کم مادرم به بهانه‌های مختلف شروع به فرستادن عکس بچه‌ها و نوه‌های دوستانش می‌کند. به قول خودش به زبان بی‌زبانی تلاش می‌کند تا من را به بچه‌دار شدن تشویق کند و آن سوی داستان من هستم که هنوز مردد هستم و روایت بچه‌دار شدنم کماکان ناتمام است.

هورمون مادری

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

شامگاه

داشتم کارهامو می‌کردم و در همون حال به تلویزیون نگاه می‌کردم که داشت یه برنامه مستند پخش می‌کرد از نتیجه آزمایش دانشمندهای خارجی روی موش، و نشون می‌داد موش‌هایی که زایمان کرده بودن به محض اینکه هورمون مشخصی از بدنشون کم می‌شد، عملا بچه‌هاشون رو به حال خودشون رها می‌کردن. در عوض موش‌هایی که حتی یکبار هم زایمان نکرده بودن، به محض دریافت اون هورمون، سراغ بچه موش‌های رها شده می‌رفتن و شروع می‌کردن به مادری و مراقبت از اونها. یادمه یه جاهایی وسط برنامه، ظرف و ظروف آشپزخانه رو به کل ول کردم و نشستم به دیدن و تا ساعت‌ها بعدش که پخش برنامه تموم شده بود، من هنوز داشتم به موضوع فکر می‌کردم.

بعد از اون خیلی چیزها توی ذهن من ترک خورد و من از جایگاهی که با افتخار روش ایستاده بودم یواش یواش اومدم پایین، و اونقدر فکر کردم تا به نتیجه‌ای که باید می‌رسیدم، رسیدم. در واقع پاداش اون همه رنجشی که بعد از فهمیدن قضیه هورمون مادری و آزمایش موش‌ها در من ایجاد شده بود، فهم و قبول چیزایی بود که بعدا توی همه کشمکش‌های دوره بلوغ بچه‌ها کمکم کرد بحران رو مدیریت کنم و همه چیز رو با حداقل آسیب دوباره مرتب سر جای خودش بذارم.

اولین تغییر، فهم این موضوع بود که مادری یا پدری بیولوژیکی همه چیز نیست. همه میتونن پدر یا مادر باشن و بچه‌شون رو دوست داشته باشن، اما هر کسی در قبال بچه‌ش احساس مسئولیت نمی‌کنه. پس خیلی زود تکلیف احساس وظیفه و احساس دوست داشتن رو برای خودم مشخص کردم. به صرف مادر بودن به خودم حق ندادم تصمیم بگیرم و بعد استدلال کنم که مادرم و صلاح بچه‌م رو می‌خوام. پس هم معلم بچه‌م شدم، هم منتقد خودم. تجزیه و تحلیل کردم، تصحیح کردم، تکرار کردم. اگر لازم بود سختگیر بودم، اگر لازم شد نه گفتم. جای بحث و گفتگو رو باز گذاشتم، اما باج ندادم. نذاشتم مهر مادریم که منو بین تمام اطرافیانم شاخص و انگشت‌نما کرده بود چشمهام رو کور کنه و زبونم رو سست. مدام به خودم گفتم مادری هورمونه. چیز بیشتری به بچه‌هات بده. چیزی که با دو خط هورمون کمتر و بیشتر، کم و زیاد نشه.* سعی کردم تعادل داشته باشم، نه زیادی محبت کنم و نه سخت بگیرم. به بچه‌م بفهمونم تحت هیچ شرایطی محبت بی‌قید و شرطم رو ازش دریغ نمی‌کنم و البته این موضوع مانعی سر راه وظایفی که مادر بودن روی دوش من گذاشته نخواهد بود.

و باور کنین که این کار ساده ای نبود. این که بچه به این باور برسه که احساس مسئولیت من و سختگیری‌هام ربطی به دوست داشتن همیشگی و بدون مرگم نداره و این که بدونه فقط و صرفا بخاطر دوست داشتن نیست که کاری رو براش انجام میدم، بفهمه که در قبال به دنیا اومدنش مسئول هم هستم.

==
*بعدها متوجه شدم که در جهانی انباشته از مواد شیمیایی که مغز با آنها کار میکنه و به واسطه اونها هورمون‌ها کم یا زیاد میشن زندگی می‌کنیم. عشق، نفرت، اخلاق، میل به زندگی، تمایل به خودکشی، مادرانگی، پرخوری، هوش و استعداد، اعتقاد به خدا، مهربانی، خشم، جنایت و هر چیز ریز و درشت دیگه‌ای که توی ذهن ماست یا یا ما فکر می‌کنیم روی کره زمین وجود داره، زاییده همون مواد شیمیاییه. پس احساس وظیفه هم چیزی خواهد بود عین مادری… چندان جای افتخار باقی نمی‌مونه.