دسته: بحران میانسالی

‎استخر آب یخ

«بحران میانسالی»

بامداد

‎انگار خود را در استخر پر از آب یخ بیندازی و شوکه شوی. میان‌سالی مثل پریدن در استخر آب یخ است. شوکه‌کننده و دردناک. گریزناپذیر و محتوم به پذیرش.

‎بدن دیگر طراوت جوانی ندارد، زیر چشم‌ها خط افتاده، پلک‌ها افتاده‌اند، پادرد و دست درد‌ها آغاز راهند، یائسگی… آه از این یائسگی که خودش بحث مفصلی‌ست، و آینه‌های بی‌انصافی که دیگر زیبایی‌ات را به رخ نمی‌کشد. دائم باید از این دکتر به آن دکتر بروی، این کرم ، آن کرم، این قرص تقویتی، آن کپسول جوان‌ترسازی.

‎بعضی‌ها هم هستند که دست به دامن عمل‌های جراحی می‌شوند، کشیدن پوست، پروتز، و هزار عمل لیفتینگ و کوفت و زهرمار دیگر. آن سینه با پروتز بالا می‌رود، خب البته می‌رود ولی پوست دیگر آن پوست همیشگی نیست، همه چیزت عاریه‌ست، همه چیزت تقلبی‌ست، و این حتمن دردناک است.

‎راستش وقتی جوانیم فکر نمی‌کنیم روزی به این بحران دچار شویم، ولی آنقدر زمان مثل برق و باد می‌گذرد که تا به خودت می‌آیی می‌بینی به دوره‌ای  رسیدی، فرزندانت را به مرحله‌ای رسانده‌ای، کارت را کرده‌ای ، درست را خوانده‌ای ، آردها را ریخته‌ای و الک‌ها را آویخته، دیگر بازنشسته شده‌ای و باید بشینی و در بهترین حالت ممکن برای خودت سرگرمی‌ای دست وپا کنی. وگر نه آن بچه‌هایی که تا دیروز زیر پروبالت بودند و مامان مامان بیا پیشم، مامان مامان بیا برام نقاشی بکش می‌گفتند، حالا آنقدر دغدغه دارند که تو را حتی نگاه هم نمی‌کنند.

می‌توانی برای زمستان‌هایشان ترشی درست کنی و برای پای صبحانه‌هایشان مربا… بله میان‌سالی همین‌قدر روزمرگی دارد، مگر آنقدر باهوش بوده باشید و از قبل برنامه‌ی مشخصی داشته باشید و آنقدر دغدغه و مشغله برای خودتان دست و پا کرده باشید تا از این روزمرگی‌ها که تبدیل به روز_مرگی می‌شود جلوگیری کنید.

و همه ما به صف ایستاده‌ایم تا نوبتمان شود تا یکی از پشت محکم پرتمان کند در همان استخر آب یخ منحوس تاریخی عمرمان.

Advertisements

ميانسالِ سرخوشِ بحران‌زده

«بحران میانسالی»

نیمه‌شب

آن روزها حدود ٣٨ سال داشت، مردی از خانواده خیلی مرفه و زیادی باکلاس که به قول پدرم با شاه هم فالوده نمی‌خوردند! در خانواده‌ای بزرگ شده بود که عطر عصر و شبشان با هم فرق می‌کرد و داشتن فلان چیز را افتخار و نداشتن بهمان چیز را کسر شان می‌دانستند؛ خلاصه برو بیایی داشتند و شان و مقام کاذبی برای خودشان قائل بودند. روزی که در یک جمع دوستانه بودیم هنگام خداحافظی، با همسرش خداحافظی کرد و به سمت دیگری که خلاف جهت پارک کردن ماشین بود رفت، وقتی علت را جویا شدیم همسرش با خنده گفت: با موتور میاد! تصور آقای فلانی با آن همه وسواس و کلاس، روی ترک موتور و با کلاه کاسکت حداقل برای من و اطرافیانی که او را می‌شناختند هم عجیب و هم خنده‌دار بود.

چند وقت بعد خانم ٤١ ساله یکی از دوستان که دست بر قضا از نزدیک می‌شناختمشان و حتی مسافرت مشترکی هم رفته بودیم خیلی شیک و مجلسی اعلام کرد که مدتی‌ست با مرد دیگری ازدواج کرده و دیگر تمایلی به ادامه زندگی قبلی ندارد!

بعد از آن یکی از آشنایان دقیقاً در چهل سالگی‌اش به این نتیجه قاطع رسید که با وجود داشتن همسری که بسیار هم دوستش داشت هنوز مزه عشق واقعی را نچشیده و به قول خودش در به در به دنبال عشق حقیقی در آدم‌های دیگر می‌گشت و بلاخره پیدایش کرد و زندگی موازی عاشقانه‌اش را آغاز کرد!

دیدن اتفاقات محیرالعقولی از این دست که برای آدم‌های دور برم افتاده است مرا یاد حرف استاد زبان فرانسه‌ام می‌اندازد که اولین بار از زبان او در مورد اتفاقی به نام بحران ٤٠ سالگی شنیدم؛ زمانی در میانه‌های عمر انسان که حدود ٤٠ سالگی است و آدم‌ها دچار یاس فلسفی می‌شوند. ترس از اینکه بخش گُل زندگی گذشته و به قول معروف افتاده‌ایم در سرازیری و هنوز هزار کار نکرده و هزار افسوس و هزار ندامت از کرده‌ها داریم. گویا در آقایان پررنگ‌تر و واضح‌تر دیده می‌شود و در خانم‌ها کمتر. خلاصه اینکه نسل بشر در میانه‌های مسیر زندگی‌اش در وادی یاس فلسفی و افسردگی می‌افتد و خوشا به سعادت آنها که از این بحران جان سالم به در می‌برند.

بلا به دور ولی هر چه بیشتر به اطرافم نگاه می‌کنم و به عملکرد اطرافیانم دقت می‌کنم بیشتر از اینکه یاس را ببینم بخش محیرالعقولش توی ذوق می‌زند، همه هم شاد و خندان و راضی. گمان می‌کنم که بخش بحرانش بیشتر مربوط به اطرافیان شخصِ میانسالِ اسماً بحران‌زده است که باید از یک روز به بعد یک موجود عجیب و غریب با رفتارهای غیر قابل پیش‌بینی را تحمل کنند وگرنه میانسال مذکور در سرخوشی خاصی از زندگی‌اش به سر می‌برد!

 انصافا بحران را چه کسی تجربه می‌کند؟ خانمی که شوهر محترمِ با کلاسش را روی ترک موتور و هنگام ویراژ دادن بین ماشین‌ها می‌بیند یا شوهری که همسرش را در آغوش مرد دیگری یافته یا زنی که از رابطه پنهانی شوهرش با دیگری باخبر شده است؟ قضاوت با شما!

فریاد زیر آب

«بحران میانسالی»

شبانگاه

از چهل سالگی که رد شد، به خونریزی افتاد. درد شدید داشت. حدود بیست کیلو وزن از دست داد و حجم موهای سرش نصف شد. تشنج می‌کرد. سرم می‌زد و وقت حرف زدن، از نهایت استیصال دست تکون می‌داد که هیچ‌کس نیست. هیچ‌کس نیست. انگار غریقی باشه که صداش به جایی نمی‌رسه و فرو میره. بیشتر فرو میره.

صدای قشنگی داشت و همیشه در مهمونی ها آواز می‌خوند: بینا، گوگوش، عارف و مرجان. گاهی همسرش همراه با صداش همخوانی می‌کرد و ما یواش بشکن می‌زدیم. این وقت‌ها چشم‌های قشنگ گاویش پر از خوشبختی می‌شد.

بعد کیفش رو باز می‌کرد. بسته‌ی سیگارش رو در می‌آورد و زیر هود می‌ایستاد به سیگار دود کردن.  چند سالی دل‌دل کرده بود که نیکوتین رو ترک کنه و بچه‌دار شه. ترک نکرد و خبر بارداریش رسید. دوقلو.

مادر که شد، چیزی به جز مادر شدن ازش باقی نموند. مادر شدن هنرمند شدن رو بلعید. مادر شدن کار کردن رو بلعید. مادر شدن فقط سیگار کشیدن رو باقی گذاشت. پسرهاش وارد دبستان که شدند، برای همخوانی در یک آلبوم موسیقی ازش دعوت شد. همسرش شرط گذاشت که اسمش ذکر نشه. قبول کرد. در نهایت هم، شرط بعدی حضورش رو لغو کرد.

و بعد، چهل سالگی. و بعد، خونریزی.

گریه می‌کرد. دست تکون می‌داد و دست‌هاش توی هوا موج می‌کشید که تنهام. دستم به جایی بند نیست. کسی نیست مواظب بچه‌هام باشه. کسی نیست بتونم با خیال راحت و پشت‌گرمی بودنش کاری کنم. گریه می‌کرد. خون از دست می‌داد و بی‌رمق می‌شد. نه دیگه از همسرش کاری بر می‌اومد و نه از مادرش. برای جوانیش گریه می‌رد. برای رویاهایی که از دست داده بود. برای زندگی دیروزش. برای وقتی که بخشی از زندگیش منجمد مانده بود.

نوجوانی فرزندانش که به پایان رسید، آروم گرفت. در خودش فرو رفت. شروع به آشپزی کرد. شروع به چاق شدن. سفید شدن. پیر شدن رو باور کرد. با هر سانتی‌متری که فرزندانش قد کشیدند بیشتر باور کرد و بعد، از همینجا بود که شروع کرد به تمام شدن.

عاشقانه‌ای هورمونی

«بحران میانسالی»

شامگاه

«ح» دایی من بود. مردِ موفقی بود، خانواده‌ی منسجمی داشت، پسرهایش در دانشگاه‌های خوب دنیا درس می‌خواندند، همسرش «ن» زنِ خانه‌دار مهربانی بود که همیشه در خانه و دلش به روی اقوام همسرش باز بود (در فرهنگ رو به گذار ایران، رابطه عروس و اقوام همسر، اغلب بستری برای درگیری و دلخوری است.) همه چی خوب بود تا اینکه یک روز که همه خانه‌ی مادربزرگم بودیم، مادربزرگم زد زیر گریه و گفت : «ن مبتلا به سرطان شده است و سرطانش بدخیم است…» این که چه قدر اشک ریختیم و غصه دار شدیم بماند، اینکه مهمانی‌هایمان تبدیل به مراسم عزاداری شده بود بماند، نکته‌ی قابل توجه در هم شکستن و فروریختن «ح» بود. در حالی که «ن» سرسختانه، درمان را پیگیری می‌کرد و به خواسته‌ی او، ما هم در حضورش اصلا به بیماری اشاره‌ای نمی‌کردیم و شاد و سرخوش بودیم، اما «ح» مثل یک پسربچه‌ی افسرده نق می‌زد و کارهای روزمره‌ی خودش را نیز انجام نمی‌داد. همه‌ی روز را در خانه به سر می‌برد و نیاز به مراقبت داشت. راستش رفتارش برای همه عجیب بود، «ح» قدرتمند تبدیل به انسانی ناامید و منفعل شده بود که صرفا حیات نباتی داشت و به جای اینکه گره‌ای از مشکل باز کند، خودش گره‌ای کور بر مشکل اضافه کرده بود.

«ن» در جریان درمانش به مرحله‌‌ای رسید که نیاز به روان‌درمانی خانوادگی داشت، آنجا بود که علت رفتار «ح» مشخص شد. او به گفته پزشک دچار بحران میانسالی شده بود، ناگهان متوجه شده بود که در میانه‌ی زندگی حدود شصت سالگی، تلاش‌هایش به ثمر ننشسته و همسرش در آستانه‌ی مرگ است و هیچ کاری هم نمی‌توانست انجام دهد.

«ن» فوت کرد و حال «ح» هر روز بدتر و بدتر می‌شد، با پیگیری یکی از پسرها، «ح» مقدمات سفرش از ایران فراهم شد اما زنده نماند. خیلی‌ها گفتند که غم دوری «ن» را نتوانست تحمل کند و مرگش را به عشق و دلدادگی‌شان نسبت دادند و «ن» و «ح» را الگوی وفاداری جوان‌های فامیل کردند. وقتی پدر من فوت کرد، پسرهای «ن» و «ح» نگران بحران میانسالی عمه‌شان بودند، راستش من هم نگران بودم، سعی کردم در موردش بخوانم و علایمش را بدانم و برایش راه حل داشته باشم.

سن یه نمره‌ست

«بحران میانسالی»

غروب

وقتی نویسنده‌ی مورد علاقه‌م توی سن هشتاد و پنج سالگی اعلام کرد که آخرین کتابش رو چاپ می‌کنه دلم گرفت.

آدمیزاد وقتی احساس می‌کنه پیر شده که ناتوان بشه. اما در‌ واقع این‌طور نیست. پیری رو به زور به حلق ما فرو می‌کنن. اینکه توی هر سنی چی بپوشیم و چطور رفتار بکنیم و چه جاهایی بریم و تا کجا درس بخونیم همه‌ش به این ربط داره که چی برامون تعیین کردند. توی کشور عزیزمون که این موضوع در حد فاجعه‌ست. به میانسالی که برسی رسماً بازنشسته‌ت می‌کنن و ازت می‌خوان خودت رو برای مردن آماده کنی. اگه طبیعت به‌موقع کارش رو انجام نده خودت شرمسار رو به درگاه خدا میاری و ازش می‌خوای کار رو تموم کنه. توی همچین جامعه‌ای رسیدن به سن میانسالی میشه یه بحران. کیه که دلش بخواد سرش رو بذاره زمین و بمیره؟ کیه که دلش می‌خواد یه بیکاره‌ی بی‌مصرف باشه؟ کیه که دلش بخواد سربار بشه و ناتوان؟ میانسالی زنگ‌های خطر رو به صدا درمیاره. میگه داره وقتت تموم می‌شه. دینگ دینگ دینگ.

اینجا که هستم اینجور نیست. وقتی میرم فروشگاه نزدیک خونه و می‌بینم فروشنده‌هاش همه از دم پیرزن هستن خوشم میاد. وقتی می‌بینم یه خانم مسن داره چمن کوتاه می‌کنه و این شغلشه کیف می‌کنم. وقتی می‌بینم دوران بازنشستگی یعنی تازه یه زندگی جدید و دوران حال و حول لذت می‌برم. بعید می‌دونم بتونم مثل اینا باشم. من توی جامعه‌ای رشد کردم و بزرگ شدم که سن فقط یه نمره نبوده. یه حکم تیر خلاص بوده. دلم به حال مردم جامعه‌م می‌سوزه. حتی برای اونا که اول جوونی هستن. چون به سرعت برق و باد می‌گذره.

با همه‌ی این حرفها چند ماهی میشه که احساس کردم دارم پیر می‌شم. و این موضوع کمی برام سنگین بود. نشستم فکر کردم دیدم اگه قرار باشه من هم هشتاد و پنج سال عمر کنم تازه وسط راهم و خیلی جا دارم. ولی یادم افتاد سلول‌های بدن من از بچگی یاد گرفتن وقتی رسیدی به وسط یعنی کارت تمومه. یعنی سراشیبی. یعنی دیگه زندگی داره به انتهای راه نزدیک میشه. از الان دیگه کنتور بنداز. شمارش معکوس. دیگه فایده نداره منطقی با سلول‌هام صحبت کنم. خیلی دیر مسیر زندگی رو عوض کردم. خیلی دیر.

درکش نمی‌کنم

«بحران میانسالی»

عصر

نمی‌دانم بحران میانسالی بود یا نبود ولی نیمی از دوستانم به محض ورود به سی سالگی رفتار و گفتار و پوششان عوض شد. بعضی‌ها‌شان زودتر از موعد و هم زمان با شوهر کردن این تغییر شگرف را نمودار ساختند ولی بعضیشان همان فردای تولد سی سالگی.

من خودم هیچ‌وقت فکر یا حس نکردم که خب الآن، امروز که تولدم است و فلان سن را رد کردم دیگر نباید این لباس را بپوشم، این کار برایم عیب خواهد بود، فلان‌جا دیگر نمی‌روم و با فلانی دیگر حرفی نخواهم داشت. تولد و سن برایم مقوله چندان مهمی نیست. می‌شود که در عرض دو روز احساس پیری بکنم و فردایش جوان شوم. حس و حالم بیشتر متاثر از اوضاع و احوال روحی‌ام است تا سن بدنم. تازه اعتقاد دارم اگر ورزش کنی می‌توانی جوان شوی و سن بدنت از سن شناسنامه‌ات کمتر شود. ولی دیده‌ام بعضی را که این عدد توی شناسنامه برایشان خیلی مهم است. به کسی نمی‌گویندش، از آن بدتر معتقدند پرسیدن سن خانم‌ها بی‌ادبی‌ست. یکی نیست بگوید چه فرقی می‌کند، حالا تو دوست نداری نگو. چرا زنانه مردانه‌اش می‌کنی. حالم از مردهایی که چشمک می‌زنند و به ظن خودشان خیلی خوشمزه می‌گویند «بی‌ادبی نباشد چند سالتان است» بهم می‌خورد. مردک بی‌ادبی تو در پرسیدن سن من نیست، در این شکل نگاهت است. بگذریم، کجا بودیم؟ آها، بحران میانسالی دوستانم، که نمی‌دانم چرا و از کجا یک رقمی برای خودشان تعیین کرده‌اند و بعد از آن دیگر بزرگ و مسن و از ما دیگر گذشته شدند. لباس‌های متفاوت، رفتار خسته و از همه چیز سیر، قطع رابطه، تغییر ناگهانی علایق، ناگهان کم جنب‌وجوش شدن، بی‌حوصلگی مداوم. به راستی که درکشان نمی‌کنم.

در مقابل دیده‌ام به واقع مسن‌هایی را که هنوز با لذت بستنی لیس می‌زنند، ورزش می‌کنند، می‌رقصند، به آینده امید دارند و برای سفر برنامه‌ریزی می‌کنند و در تلاش برای یافتن و داشتن تجربه‌های تازه‌اند. درستش هم همین است. باید تا انرژی داری، تلاش کنی و در هر شرایطی خودت را مثبت‌اندیش نگه داری. وقتی هنوز انرژی داری برای کوه رفتن، وقتی هنوز برای شیطنت‌هایت انرژی داری، وقتی هنوز می‌توانی و حوصله خیلی کارها را داری، چرا باید خودت را مقید به اعداد کنی؟ اکثر بحران‌زده‌هایم از این کبر سن حاصل‌شده حتی راضی نبودند و حسرت جوانی را می‌خوردند، حال آنکه جوانیشان همان دیروز که تولدشان بود بر باد رفته، نه صد سال پیش. نمی‌فهمم چرا باید چیزی را در زندگیت قبول کنی که نه حقیقت دارد و نه دوستش داری و نه اتفاق افتاده. نمی‌فهمم چطور فقط یک شمع فوت کردن این همه تاثیر در احوالاتشان داشته؟!

داشتن بحران و نداشتن حس و حال خوب می‌تواند ناشی از شرایط زندگی، مشکلات، ناکامی‌ها، انتظارات یا هر چیزی باشد به جز سن. هر زمانی می‌تواند اتفاق بیفتد. سن یک عدد فرضی‌ست نه بیشتر. حتی یک دوستی داشتم اینقدر دچار بحران سی سالگی شده بود که پیشنهاد کردم دروغ بگو، تا می‌توانی سنت را کم بگو، و در کمال تعجب همه‌چیز درست شد. در جمع دوستان جدیدش شاداب و جوان و بیست‌وپنج ساله بود و در جمع ما دوستان قدیم پژمرده و ناراحت که وای دیدید پیر شدم و شوهر نکردم. می‌خواستم بکوبم فرق سرش. شاید هم الکی برای خودش بحران ساخته بود سرش گرم باشد.

این دوستان بحران‌زده‌ام به همین اکتفا نکرده و سعی در صدور بحرانشان داشتند. می‌نشستند و زل می‌زدند به صورتت و چروک‌هایت را کشف می‌کردند. موی سفید، چروک عمیق، واه واه واه. همان‌ها در عوض دل به مردان بالای چهل سال می‌دادند که لامصب قالی کرمان است و اول چل‌چلی‌اش، کاش بر منِ پیرِ فرتوت نظری افکند. نمی‌دانم چرا همین چل‌چلی و قالی کرمانی را برای خودش نمی‌دید.

سال سخت

«بحران میانسالی»

بعد از ظهر

اولين باری كه احساس كردم زمان از دستم رفته وقتى بود كه ماه چهار و پنج بارداری بودم، هول كردم و فكر كردم بعد از به دنيا اومدن فرزندم من ديگه مال خودم نيستم ديگه نمى‌تونم آزاد و رها باشم، نمى‌تونم بدون فكر كردن به موجود ديگه‌اى و هماهنگی با اون به كارهام برسم. شروع كردم از صبح تا شب و از شب تا صبح نقاشى كشيدن، كتاب خوندن، طرح زدن و دوختن. مريض شده بودم اما نمى‌خواستم زمان رو از دست بدم و فقط غصه مى‌خوردم.

بعدتر وقتى آخرين سال دهه سی زندگيم رو مى‌گذروندم، داخل حمام بودم و زير دوش آب يكهو با خودم گفتم سى سالگى؟! اوه سی سالگى؟ چقدر كار نكرده دارم، چقدر نخنديدم، چقدر جوونى نكردم، چقدر نگشتم، نخوندم، لذت نبردم، چه‌قدر زندگى نكردم. اين بار برخلاف دفعه قبل انرژى نداشتم و به معناى واقعى افسرده شدم، فقط يك گوشه مى‌نشستم و گريه مى‌كردم، با همسرم نمى‌تونستم كنار بيام، اعصاب بچه‌ها رو نداشتم، و فكر مى‌كردم زمان رو از دست دادم، هى آرزو مى‌كردم كاش بخوابم و وقتى بيدار مي‌شم چهارده ساله باشم و اين بار قدر روزهايى كه مى‌گذره رو بی‌شک بهتر مى‌فهمم. شب، قبل خواب آرزوى تمامم همين بود كه اى خدا كاش توى اتاق چهارده سالگيم از خواب بيدار شم كاش برگردم كاش یک فرصت دوباره بهم بدى.

روزها همينطورى مى‌گذشت، از خونه‌م متنفر بودم، از همسرم متنفر بودم و به فكر جدا شدن ازش افتادم، و عوض دوست داشتن بچه‌هام دلم براشون مى‌سوخت تا اينكه دخترخاله يكى دو سال بزرگتر از خودم از شهر ديگه‌اى به ديدنم اومد كه ده سال از آخرين بارى كه ديده بودمش مى‌گذشت. پيشش گريه كردم، گفتم اميدى به هيچ چيز ندارم، حسرت و حسرت و حسرت فقط توى دلم هست و دلم مى‌خواد بميرم. باهام خيلى صحبت كرد، گفت اگه سى سالگى نصف عمرت باشه هنوز نيمى ديگه باقيه، بلند شو و دنبال آرزوهات برو، بلند شو كه ده سال بعد حسرت همين روزها به دلت باقيه، بچه‌هات رو ببين، ببين چقدر معصوم و پاک هستند و مادر مى‌خوان، مادرى كه بهشون ياد بده از همين لحظه‌ها استفاده كنند، مادرى كه روحيه قوى داشته باشه و خوشحال بودن رو بهشون هديه كنه. بلند شو محيط خونه‌ت رو باب ميلت درست كن، روحيه‌ت رو قوى كن و گذشته رو به گذشته بسپار و از همين امروز و همين حالا شروع كن.

یک هفته كنارم بود، پا به پاى من از اين مغازه به اون مغازه اومد، براى پنجره خونه پارچه انتخابيم رو دوخت، مبلهام رو عوض كردیم، دنبال ادامه كارم رفتم و كلاسى كه سالها دوست داشتم درش شركت كنم ثبت نام كردم. بچه‌ها رو نگه مي‌داشت تا من دنبال سر و سامون دادن به خودم برم.

 امروز كه به اون سال نگاه مى‌كنم از خودى كه انقدر ضعيف شده بود خجالت مى‌كشم، خيلى از حسرت‌ها از دلم پر كشيده و رفته و اگه غصه‌اى هم هست سعى مى‌كنم به دست فراموشى بسپارم و تلاش كنم براى خوشى خود درونيم. عمر مى‌گذره، تلاش كنيم خوب بگذره، و ای كاش قدر سن‌هايى كه مى‌ره رو بدونيم.