دسته: با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم

مونیکا و بی کسی‌اش

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

نیم‌روز

همسایه روبروی من، نوه‌ای به اسم مونیکا دارد. مونیکا دختریست زیبا با موهای بلند، به آهویی وحشی می‌ماند که در جنگلی تاریک راه گم کرده و کسی حاضر به روشن کردن چراغی در زندگی‌اش نیست. نسبت به سن‌اش بسیار چاق است. شکم برآمده‌اش او را حامله نشان می‌دهد. مادرش در قمارخانه‌ای به عنوان گارسون کار می‌کند. عصرها سر کار می‌رود و ساعت یازده شب که کارش تمام می‌شود، به جای بازگشت به خانه، قمار بازی می‌کند. امیدوار است پولی که به دستگاه می‌اندازد روزی برنده‌اش کرده و او را صاحب مبلغ کلانی کند تا او با این پول بادآورده برای خودش زندگی باشکوهی فراهم کند. او هر روز مونیکا را به مادرش می سپارد.

هر روز صبح مادربزرگ کیف مدرسه دخترک را از شکلات و آب‌نبات و کیک پر کرده، راهی‌اش می کند. ظهر که به خانه مادربزرگ برمی‌گردد، بعد از خوردن غذا، مادربزرگ کاسه‌ای پر از چیپس یا سیب‌زمینی سرخ کرده و … به او داده و به اتاق خواب می‌فرستد تا آنجا همراه با خوردنی‌ها و کولا تکالیفش را انجام دهد. بعد از تمام شدن تکالیف نیز اجازه سر و صدا ندارد. لپ‌تاپی دستش هست و با فیلم‌ها و بازی‌های کامپیوتری سرگرم می‌شود.

مادربزرگ همیشه زبان به شکوه می‌گشاید و می‌گوید: این دختر را می‌بینی؟ مثل گاو ماده می‌چرد. او را پیش دکتر برده‌ام و گفته که خیلی اضافه وزن دارد و باید لاغر شود. اما حرف گوش نمی‌کند و می‌خورد. از روزی که به دنیا آمده، پیش من و مادرش است. سیزده سال است که وبال گردن ماست. می‌گویم: او نوه‌ات است. کاش راه دور نبود و نوه‌های من هم هر روز پیشم می‌آمدند و از دیدنشان لذت می‌بردم. بچه گناهی ندارد که سعی می‌کنید از سرتان بازش کنید. این رسم تربیت بچه نیست. می‌گوید: می‌خواهی چه کار کنم؟ مادر … این را پس انداخته و رفته دنبال …، این هم بزرگ شود مثل مادرش می‌شود. دیگر خسته شده‌ام. حداقل آخر هفته که تعطیل است، بیاید و دختر فلان‌فلان‌شده‌اش را ببرد. مگر من دایه‌ام؟ برای خودم خانه و زندگی دارم و الان می‌خواهم بیرون بروم. دوست ندارم این را با خودم ببرم. دلم هم نمی‌خواهد خانه‌ی من تنها بماند. دستش کج است.

از مونیکا می‌خواهم به خانه من بیاید و تا بازگشت مادربزرگ پیش من بماند. خوشحال شده و با سرعت لپ‌تابش را برداشته و با من می‌آید. می‌گوید تشنه است و دلش می‌خواهد چیزی به جز آب بنوشد. برایش چایی می‌آورم. دلخور نگاهم می‌کند. برایش شرح می‌دهم که نوشیدنی برای سلامتی‌اش ضرر دارد و بهتر است ترک کند. چایی را با اکراه می‌نوشد و از جا بلند شده و وارد اتاق خوابم می‌شود. کمد لباسم را باز کرده و بلوزهایم را از داخل کمد در می‌آورد. جلویش را می‌گیرم و از او می خواهم بلوزهایم را سرجایش بگذارد و از اتاق خوابم بیرون بیاید. به او تذکر می‌دهم که ورود به اتاق و دست زدن به کمد و اشیای خصوصی دیگران کار درستی نیست. در مرحله اول اخم کرده  و می‌گوید که از من خوشش نمی‌آید. اما من خودم را به نشنیدن می‌زنم. برایش انار می‌آورم و دانه‌هایش را جدا می‌کنم و با هم می‌خوریم. خوشش می‌آید و با من درد دل می کند.

می‌گوید: مادر و مادربزرگم برایم میوه پوست نمی‌کنند. یک عالمه شکلات و شیرینی می‌دهد که بخورم و خفه‌خون بگیرم. همه‌اش داد می‌زنند. پشت سر پدرم فحش می‌دهند که مرا وبال گردن آنها کرده است. می‌گویند شبیه گاو بی‌شاخ و دم هستم و به درد هیچ مردی نمی‌خورم که بیاید و دستم را گرفته و ببرد و راحت شوند.

راستی که چقدر صاف و ساده است. با یک محبت کوچک من رام شده و سفره دلش را برایم باز کرده است. از رفتار وحشتناک مادرش، از شب‌هایی که با مردی بیگانه به خانه می‌آید و او بیشتر شب‌ها خود را در اتاقش حبس می‌کند تا مرد مست او را نبیند. زیرا از معلمش آموخته که مردان مست بیگانه حالی‌شان نمی‌شود و می‌توانند به او آسیب برسانند. دستی بر موهای صاف و بلندش کشیده و دلداری‌اش می‌دهم. می‌گویم که آنها خیلی دوستت دارند اما نمی‌توانند علاقه‌شان را به تو نشان دهند. از زیبایی‌اش می‌گویم.از نقاشی‌های قشنگی که می‌کشد و از تنها ایرادش که چاقی اضافی است، آرام انتقاد می‌کنم. به من قول می‌دهد که مواظب سلامتی‌اش باشد. از او می‌خواهم که به مرد زندگی فکر نکند که خیلی زود است. باید درس بخواند و صاحب شغلی مناسب شود. آن گاه مردی خوب و مناسب عاشق‌اش خواهد شد…

حالا چند ماهی است که با مونیکا دوست شده‌ام . خانه مادربزرگ زندگی می‌کند و روزهای آخر هفته با اکراه پیش مادرش می‌رود. من نیز مثل معلمش تاکید می‌کنم که خانه مادرش از اتاق خوابش بیرون نیاید. تقریبا هر روز به دیدنم می‌آید. سعی می‌کند حرف‌هایم را گوش کند. به آرامی گونه‌اش را می‌بوسم و او به این بوسه من عادت کرده است. گاهی وقت‌ها دوتایی تا سر کوچه پیاده‌روی می‌کنیم. شوخی می‌کنیم و می‌خندیم. من با او احساس نوجوانی می‌کنم و او نیز خاله صدایم می‌کند. خوشحالم که توانسته‌ام برای چند ساعتی هم که شده لبخند بر لبانش بیاورم و بخواهم که با همکلاسی‌هایش هم مهربان باشد و از نوجوانی‌اش لذت ببرد. گویا مادربزرگش خیال اسباب‌کشی به خانه‌ای بزرگتر دارد و من نمی‌دانم عاقبت این دوستی بعد از اسباب‌کشی مادربزرگ چه خواهد شد.

Advertisements

این یک هشدار است، یک زنگ خطر

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

پیش از ظهر

نشسته بودم توی کلاس پشت کامپیوتر. آن‌روزها کارم تدریس نرم‌افزار بود و نوجوان‌ها بیش از بقیه رده‌های سنی متمایل بودند که این علم تقریبا تازه را کشف کنند. من برنامه‌نویس خوبی بودم و برای جلب نظرشان کدهای جذاب یادشان می‌دادم که خروجی‌های خوب داشت و کیفورشان می‌کرد.

توی کلاس‌های آن دوره دختری بود شقایق نام که خیلی شلخته لباس می‌پوشید اما چهره‌اش آنقدر جذاب بود که بی‌اختیار ظاهرش و شیوه لباس پوشیدنش را در نظر دیگران بی‌اهمیت جلوه می‌داد. دیگران به محض لبخند زدن و نمایش یک ردیف مروارید سفید و درخشان و برقی که از مردمک چشم‌های سیاهش می‌درخشید مسخ می‌شدند. برای من اما بعنوان معلمش هوش سرشار این دخترک ارزشمند بود. تشویقش می‌کردم و سعی‌ام این بود رابطه‌ام با بچه‌ها دوستانه باشد.

آن روز شقایق برافروخته وارد کلاس شد. لاقید و بی‌توجه به من که پشت میزم نشسته بودم یک صندلی کشید جلو، قلم و کاغذی برداشت و شروع کرد به نوشتن. اولش گمان کردم دارد تکلیفی، چیزی می‌نویسد اما وقتی متوجه شدم دارد اشک می‌ریزد صدایش زدم. «شقایق جان! چی شده؟ می‌تونم بهت کمک کنم؟» سرش را بالا آورد. دماغش را بالا کشید و با بغض گفت: «نه هیچکس نمی‌تونه دیگه بهم کمک کنه. میخوام بمیرم.» لبخند زدم و گفتم:« ای بابا حالا خیلی برای مردنت زوده شقایق. تو فقط شونزده سالته. بگو ببینم چی شده؟»

شقایق گفت با پسری دوست است که مسیحی است و حالا دارد از ایران می‌رود. می‌گفت ادوین گفته من مسیحی هستم و تو مسلمان و با هم بودنمان امکان‌پذیر نیست. می‌گفت اگر ادوین را از دست بدهد زندگی برایش بی‌فایده خواهد بود. حالا هم دارد نامه خودکشی‌اش را می‌نویسد تا به زندگی‌اش پایان دهد.

کار شقایق چیزی بود بین یک شیدایی تمام عیار و یک کودکی عجیب و غریب. به نظرم آمد در آن لحظه نباید بخندم و مسخره‌اش کنم. حق ندارم بی‌تفاوت باشم، حتی نصیحت کردن هم به نظرم بی‌فایده بود. بنابراین از خودم برایش گفتم. از احساس مشابهم در سال‌های نوجوانی به پسری که از دوستان خانوادگی‌مان بود. من دوستش داشتم. عاشقش بودم اما او هیچوقت نفهمید و یک روز شنیدم با همکلاسی‌اش در دانشگاه نامزد کرده است. بعد گفتم که اتفاقا به نظر من هم دنیا تمام شده می‌آمد. گفتم که من هم به خودکشی فکر کردم و نامه‌اش را هم نوشتم. کوتاه و مختصر، اما بعد یادم آمد طرف اصلا نمی‌دانسته من دوستش دارم پس چه گناهی دارد؟ من نباید از او عصبانی باشم. بیشتر که فکر کردم دیدم حتی اگر می‌دانست هم خیلی فرقی نمی‌کرد چون او خیلی مذهبی بود و من نبودم و احتمالا رابطه‌مان شدنی نبود. خلاصه هر چه بیشتر فکر کردم دیدم دلیلی برای خودکشی ندارم. آدم برای مردن باید دلایل بهتری داشته باشم. شقایق گریه کردن یادش رفته بود و داشت به من نگاه می‌کرد. تا آخر کلاس هم در دنیای خودش غور کرد. آن روز گذشت و من شب تا صبح از فکر و خیال و دلهره پلک روی هم نگذاشتم.

صبح فردا چشم‌های براق و سیاه شقایق و ردیف سفید مروارید دندان‌هایش اولین تصویری بود که بعد از ورود به کلاس دیدم و نفسی از سر آرامش کشیدم…

ققنوس در قفس

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

صبح

از بین تمام شاگردهای ریز و درشتی که توی این سال‌ها داشتم، به گمونم پسرکم از همه عجیب‌تر بود. روزی که کلاس درسمون رو شروع کردیم، وقتی بود که میان‌ترم اولش تموم شده بود و معدلش سه و نیم شده بود. (عدد درسته. دهگانش رو جا ننداختم). من اولین سوالی که پرسیدم این بود که تازه فهمیدین این بچه مشکل درسی داره؟

پسرکم اهل یه خانواده‌ی سنتی از یه شهرستان نسبتا کوچیک بود. هیچ وقت نگفت برام چه اتفاقی اونجا براش افتاده و چی شده که مجبور شده بود شهرش رو عوض کنه و بیاد شهر ما درس بخونه. رخداد، هر چیزی بود، منجر شده بود هیچ‌کدوم از مدرسه‌های شهرش ثبت نامش نکنن. توی شهر جدید هم دوستانی از سنخ دوستان قبلیش سریعا دورش جمع شدن. زندگیش دوباره تبدیل به ادامه‌ی همون زندگی شد. این البته بخشی بود که من نمیدیدم. ‌

پسرک خیلی مودب، خوش‌خنده و بسیار بذله‌گو بود و برخلاف بقیه‌ی شاگردهام و نوجوان‌هایی که دیده بودم که دلشون می‌خواست یا دکتر شن یا مهندس یا وکیل، این یکی دلش می‌خواست بزرگ شه و بره روی سن و مردم رو بخندونه. می‌خواست کمدین شه و هم باریک‌بینی‌اش رو داشت و هم استعدادش رو. یک پسر مودب و تپل و سر به هوا و عادی. این اون چیزی بود که می‌دیدم.

پرده رو اما کنار که می‌زدی، پشت پرده یک تصویر وحشتناکی خوابیده بود که هیچ وقت جرئت نکردم درست نگاهش کنم. این رو روزی فهمیدم که دوست دختر سابقش بهم زنگ زد. گریه می‌کرد که با فلانی به هم زدم و اون تهدیدم کرده روم اسید می‌ریزه. بهش گفتم نه و غلط کرده و مگه میشه؟ مگه به همین مسخرگیه زندگی؟ تو چرا این مزخرفات رو باور کردی؟ دعواش که کردم که پسر جان این حرفت وحشتناک‌ترین چیزیه که می‌تونستی بگی، این چیه گفتی؟ جواب داد نه شوخی کردم و یک جوری به مسخره‌بازی گذروند و رد شدیم از مسئله. قدم بعدی وقتی بود که از مدرسه‌اش خاطره تعریف کرد که دعوا کرده بودند و اونقدر آدم روبروش رو کتک زده بود که دندونش شکسته بود و صورتش خونی شده بود. این رو هم گذاشتم پای بلوف‌زنی‌های نوجوانی. مگه میشه کسی اینطور وحشیانه برخورد کنه؟

پسرک بچه‌ی کوچیک خانواده بود و تنها اولاد ذکور. پدر تمام آرزوهای عیش و عشرت زندگیش رو در همین یک دردانه خلاصه کرده بود و بچه، از نوجوانی پای بساط باده‌گساری و تفرج مردانه بود. خود پدر دستش پیاله داده بود. خودش براش سیگار روشن کرده بود و خودش مرزهای باید و نبایدی ذهنش رو نابود کرده بود. هر بار پسر رو تشویق کرده بود قلدربازی کنه و کارهای خطرناک انجام بده و همیشه این وقت‌ها بود که بهش اون توجهی که می‌خواست رو داده بود. در برابر هیچ وقت نظارت و مرزبندی که باید رو روی پسرش اعمال نکرده بود. پسرک خودش می‌دونست کارهاش در شان خودش و خانواده‌اش نیست. راه دیگه‌ای بلد نبود تا توجه جلب کنه. تا محبت جلب کنه.

آخر دوره‌ی درس خوندمون توی یه درگیری خیابونی چاقو خورد و دکترا بهش گفتن سلامتی بخشی از بدنش رو به احتمال زیاد برای همیشه از دست داده. این نقطه، همون جایی بود که رسیدن بهش ناگزیر طریقه‌ی زندگیش بود اما اینجا موج تحقیر از طرف خانواده‌اش سرازیر شد. که تو چرا اینی؟ پدرش بهش زنگ زده بود و گفته بود تو دیگه پسر من نیستی. مادرش هر روز بهش می گفت چقدر خجالت می‌کشه از بودنش و بقیه دائم بهش سرکوفت می‌زدن و پسرک، اینجا فقط هفده سالش بود. له شده بود از درون.

من نوجوان‌هایی که مشکل پیدا کردن یا مشکل داشتن زیاد دیدم. از کسانی که با خانواده دعوا می‌کنن تا افرادی که با سیستم جامعه نمی‌تونن خودشون رو همخوان کنن. همیشه نوک پیکان این جریان رو به سمت خانواده می‌بینم: پدر و مادر وقتی نتونن بچه رو درست بپذیرن و اجازه‌ی رشد بهش بدن، رفتارهایی که نوجوان برای جلب توجه می‌کنه از حد بیرون میره. به نظرم – نظر کسی که مادر نیست – ابتدایی‌ترین کاری که در مواجه با یک نوجوان آسیب‌دیده میشه انجام داد بودن کنارشه. دیدنشه. شنیدنشه. فرق گذاشتن بین خود واقعیش با اون کسیه که در این مواقع درگیر شده و آسیب دیده. بچه‌ها همه یک عالمه بخش‌های روشن دارن که نیاز دارن کسی از درونشون بیرون بکشه. عمیقا نیاز دارن که دیده بشن. اگر توی این نقطه رها بشن، عمدتا نمی‌تونن خودشون رو از اتفاق تفکیک کنن. از درون به پایان می‌رسن .نیاز دارن به اونها به عنوان یک فرد مستقل احترام گذاشته شه. و بد به حال نوجوانی که این امکان براش پیش نیاد.

من تو را جدی می‌گیرم

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

سپیده‌دم

چند روز پیش یه جایی بحثی بود راجع به یه دختر و پسر نوجوون که خیلی سفت و سخت تصمیم گرفته بودن با هم ازدواج کنن و خانواده‌ها هم خیلی سفت و سخت داشتن مقابله می‌کردن با این تصمیمشون. جدای از اینکه به هر حال توی همچین شرایطی باید همه جوانب قضیه رو در نظر گرفت، داشتم فکر می‌کردم که اگه خانواده‌ها موفق بشن و این دو تا رو از تصمیمشون منصرف کنن آیا بلدن بهشون کمک کنن که دوباره خرده‌های دل شکسته‌شون رو جمع و جور کنن و دوباره بتونن سرپا بشن و برن دنبال یه عشق و عاشقی جدید؟

به نظرم تو فرهنگ ما اصلاً یه نوجوون اونقدر جدی گرفته نمی‌شه که بخوایم فکر کنیم می‌تونه مشکل عاطفی هم داشته باشه و بخوایم بدونیم باهاش چطور باید برخورد کنیم. اگه یه دختر مثلاً ۱۵-۱۴ ساله بره به مامانش بگه مامان من عاشق پسر همسایه شدم ولی اون بهم محل نمی‌ذاره و دلم رو میشکونه، مامانه اگه خیلی روشنفکر باشه به دختره میگه تو هنوز دهنت بوی شیر میده، بشین سر درس و مشقت دخترم، هر وقت دانشگاه قبول شدی همین پسر همسایه میاد پاشنه خونه رو از جا می‌کنه که عروسش بشی. اگه هم یه کمی کمتر روشنفکر باشه که جواب دختره لنگه دمپایی و گزارش به باباش خواهد بود.

نمی‌دونم چرا این طوریه که مشکلات عاطفی تو این سن و سال، معمولاً  از بیخ و بن انکار می‌شه. در صورتی که اگه بخوایم منطقی نگاه کنیم اتفاقاً تو این دوره سنی به خاطر هجوم همه جانبه هورمون‌ها و به خاطر اینکه نوجوون هنوز در خیلی از موارد مثل یه کودک فکر می‌کنه احتمال درگیر شدن عواطف و به تبع اون برخوردن به مشکلات عاطفی خیلی زیاده. یه دختر یا پسر ۱۴ ساله با کمترین آشنایی می‌تونه عاشق بشه و فکر کنه که طرف عشق اول و آخر زندگیشه و اگه بهش نرسه دیگه زندگیش تموم شده. با قدرت خیال‌پردازی فوق‌العاده‌اش از طرف یه شاهزاده می‌سازه که قراره تا آخر عمر در کنار هم عاشقانه زندگی کنن و هر شب با این رویای شیرین به خواب میره. حالا یه روز صبح بیدار می‌شه و می‌بینه که شاهزاده دیروز از اون محل اسباب‌کشی کرده و به کل از صفحه روزگار حذف شده. بره به مامانش بگه؟ به باباش بگه؟ خاله؟ عمو؟

من تا حالا در نقش اون مامانه یا خاله‌هه نبودم ولی به احتمال قریب به یقین تا چند سال دیگه پسرم من رو در جایگاه اون مامانه قرار خواهد داد (البته اگه بتونم یه کاری کنم که باهام اینقدر راحت باشه که اینجور مسایلش رو بهم بگه). تا حالا چندین بار به این سناریو فکر کردم که یه روز پسرم از مدرسه میاد خونه و در اتاقش رو می‌بنده و از اون تو صدای موسیقی غمگینی میاد و بهم می‌گه مامان لطفاً کاری به کارم نداشته باش. کاری که قراره بعدش بازیگر نقش مامان انجام بده اینه که بعد از اینکه پسر یه کم آروم شد و دلش خواست بشینه با مامانش حرف بزنه و بگه که چند روزه دختر دوست خانوادگیشون جواب پیام‌هاش رو سربالا میده، یه نفس عمیق بکشه و سر پسر رو بذاره رو سینه‌اش و بهش بگه درکت می‌کنم، حق داری غمگین باشی. بزرگ شدن درد داره و این قلب شکستن‌ها هم جزیی از بزرگ شدن آدم‌هاست. به دنیای آدم‌بزرگ‌ها خوش اومدی.

دنیاهای دور، رویاهای نزدیک

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

سحرگاه

مهسا که به دنیا آمد من نوجوان بودم. او اولین کودک متولد شده در فامیلِ هفتاد هشتاد نفر‌ه‌ی ما پس از سال‌ها بود و طبیعی است که تمام روند بزرگ شدنش، اولین کلماتش، اولین قدم‌هایش و همه‌ی اولین‌های دیگرش چقدر برای همه‌ی ما جالب بود.

کم‌کم دختربچه‌ی ما بزرگ‌تر شد. اولین باری که مستقلاً با هم بیرون رفتیم، برای نمایشگاه کتاب بود که آن‌وقت‌ها خیابانِ کناریِ خانه‌ی ما بود. آن سال‌ها من روسری‌ام را مدل خاصی سر می‌کردم که شکلی بین شال و روسری را نشان می‌داد. بار بعد که در مهمانی خانوادگی دیدمش، روسری‌اش را مدل ابداعی جدید من سر کرده بود و آرایشش و حتی مدل موهایش هم شبیه من بود.

دیگر در مهمانی‌ها مثل دو دوست کنار هم می‌نشستیم، با هم ظرف می‌شستیم و با هم برنامه توی گوشی‌های بقیه می‌ریختیم و در خلالش حرف می‌زدیم. از درگیری‌هایش با مادرش، اولین تپش‌های قلبش، عشق، دوست-پسر پیدا کردن، فیس‌بوک، درس‌هایش، دوست‌هایش، مسافرت‌هایمان و از دانشگاه قبول شدن او، که دلش می‌خواست همان دانشگاه من برود و همان رشته‌ی مرا بخواند و همان کارهای مرا بکند.

بعدتر من در شرکت پدرش مشغول به کار شدم. گاهی می‌آمد آنجا و کنار من که کارهایم را می‌کردم می‌نشست و حرف می‌زد و سوال می‌کرد و تعریف می‌کرد تا ساعت کاری‌ من تمام شود و با هم برویم. یک‌بار خواست که با هم برویم بگردیم. من بردم‌اش به سفره‌خانه‌ای که تازه با دوستانم پیدا کرده بودیم و قلیان برای دخترها هم سرو می‌کرد. برایش کیک شکلاتی و قلیان و چای و سیب‌زمینی تنوری سفارش دادم. ساعتش را نگاه می‌کرد و دل دل می‌کرد برای رفتن. گفت دوستانش در اکباتان (یا شهرک غرب یا یک جای دیگری که یادم نمی‌آید) یک دور همیِ «هیوج» دارند که همه‌ی شاخ‌های شهرک آنجا جمعند. گفت دوتا از آن‌ها به او «کراش» دارند و قرار است بعد از آن بروند خانه‌ی یکی دیگر از دوستان و «ماری» بزنند. گفت دفعه قبل خانه سارینا بودند که مادرش مسافرت بوده و همه حالشان خوش بوده -بالا بوده‌اند- که یکهو در می‌زنند و که پشت در بوده؟ زن همسایه که قرار بوده در نبودِ مادر سارینا بیاید و به او سر بزند. یادم نیست گفت چطور پیچاندندش. شاید هم درست توضیح نداد. همین‌ها مرا قانع کرد که حتماً دارد غلو می‌کند و حتما دختر و پسرهای به این کم سن و سالی با هم رابطه‌ی جنسی ندارند و حتماً ماری دود نمی‌کنند و حتماً مارتینی نمی‌نوشند.

همان روز و همان جا بود که حس کردم چقدر تمام حرف‌هایی که در مورد «عشق» و «تک پر» بودن و «یک مرد برای همیشه» پای ظرفشویی برایش گفته‌ام احمقانه است. حس آدمی را داشتم که با لباس سنتی دهکده‌اش در شوی «ویکتوریا سیکرت» شرکت کرده و حالا نمی‌داند با دامن بلند چین-چینش چه کند.

یادم نیست چقدر بعد از آن بود که خانه‌ی خاله‌اش مهمان بودیم و از قضا یکی از بستگان شوهرخاله‌اش هم آنجا بود. پسری که من به نام می‌شناختم ولی تا به حال ندیده بودمش. پسر خیلی جوان و بسیار خوش‌منظر، مودب، پخته، خوش‌صحبت و با اطلاعاتی بود که تازه دانشگاه قبول شده بود و آن‌ همه ظرافت و عقلانیت ِرفتاری با آن‌همه جوانی‌اش برای من – و حتما برای تمام حاضرین آن‌جا – بسیار دلنشین بود. مهسا آرام آمد کنارم نشست و گفت: «یادت میاد گفته بودم یکیو دوس دارم؟» و با چشم اشاره کرد به پسر و گفت: «همینه.» لبخند زدم. (البته توی دلم) پسر تماماً منطبق بر آن حرف‌های دخترانه‌ی قبلی‌مان بود و اگر بخواهم کمی اغماض کنم شبیه مردهای «من- پسند» و پارتنر آن وقت‌ها و همسر فعلیم بود.

راه، همین بود. من باید زندگی می‌کردم. زندگی خودم را و او همان طور که کنار من ظرف می‌شست یا کنارم میوه پوست می‌کند یا قلیان می‌کشید یا از دور نگاهم می‌کرد برای خودش الگو بر می‌داشت. شاید مهم نباشد که آن وسط‌ها دروغ بگوید یا ماری بزند یا دورهمی‌های خفن برود؛ مهم این است که عاقبت به راهی می‌رود که فکر می‌کند یک نفر دیگر قبل از او رفته و به نظر او درست، قشنگ یا معقول می‌رسد.

دینگ! برایم پیام می‌آید: «سلام اُلگو جان، گِس وات؟ قبول شدممممممم!!!!!!!! چطوری هم-دانشگاهی؟؟؟؟؟؟» (البته این‌ها را فینگیلیش می‌نویسد)

باید حواسم باشد درست‌تر زندگی کنم. این‌طور نیست؟

بحران

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

مهمان هفته: وحید بدیعی

یکی از بزرگترین تجربیات نوجوانان در سنین بلوغ مشکل عاطفی است و چنانچه پدر و یا مادر و یا کسی که نوجوان او را الگوی خود می‌داند در مورد مسائل عاطفی با او صحبت نکرده باشد، برخورد با چنین مشکلی دشوارتر خواهد بود. در این میان به نظر من نقش مادر می‌تواند نقشی بزرگ و سرنوشت‌ساز باشد، چرا که نوجوان از کودکی دلبستگی به مادر را تجربه کرده است. در واقع مادر برای هر دو جنسیت نوجوان می‌تواند راه‌ساز باشد.

دوستی که مادر یک دختر هجده ساله است و سال‌هاست که متارکه کرده می‌گفت دخترش برای ایجاد رابطه با جنس مخالف دچار مشکل است و مادر برای دخترش خیلی نگران است. بعد از ساعت‌ها بحث و گفتگو مشخص شد که مادر برای سال‌ها از همسر سابقش و پدر دخترش گلایه می‌کرده و این باعث شده است که دخترش نسبت به جنس مخالف بدبین باشد و این بدگمانی باعث شده بود که در مجلس رقص دبیرستان تنها بماند. این دوست خوب به نظر من اشتباه بزرگی کرده بود، چرا که کودک  و نوجوان با ذهن زلالشان توان تفکیک و جداسازی ندارند و وقتی ذهنشان به یک نفر بدبین شد آن را بسط می‌دهند و نسبت به جنس مخالف بدبین می‌شوند.

مادر بخصوص اگر متارکه کرده است می‌تواند نقش یک آموزگار را داشته باشد و به کودک و یا نوجوان خود بیاموزد که که اگر دو نفر با هم نمی‌توانند زندگی مشترک داشته باشند، به معنی آن نیست که آنها با هیچکس نمی‌توانند رابطه داشته باشند. نوجوانان باید بیاموزند که اگر یک نفر عواطف آنها را به بازی گرفت، پایان دنیا نیست و همیشه افرادی خواهند بود که بتوانند رابطه‌ای عمیق و پایدار برقرار کنند.

مشکلات عاطفی همیشه رابطه با جنس مخالف نیست و برخی اوقات نوجوان در ارتباط با خانواده دچار مشکل عاطفی می‌شوند. احساس عدم درک یکی از معمول‌ترین این مشکلات است. به نظر من با نوجوانان باید گفتمان داشت. حرف‌هایشان را شنید و درکشان کرد. یکی از آسان‌ترین روش‌های برخورد با مشکلات عاطفی نوجوانان کمک گرفتن از روانشناس و روانکاو است. پیدا کردن روانکاوی که نوجوان بتواند به او اعتماد کند در واقع می‌تواند مشکل‌گشای بسیاری از این مشکلات باشد.

روانکاو می‌تواند با دانش خود به نوجوان کمک کند تا افکار پریشان را از ذهنش بزداید و در مسیری درست به زندگانی ادامه بدهد.