دسته: با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم

من را جدی می‌گیری، پس هستم

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

بامداد

یک.
من بچه ندارم. اما تا امروز سعی کردم مدام به خودم یادآوری کنم دردهای عاطفی کودکی و نوجوانی‌ام چه بودند که خانواده نتوانست برایشان مأمن یا التیامی باشد. وسواس دارم که فراموششان نکنم برای روزی که شاید خودم مادر شوم. با داستان‌هایی که از کودکی و نوجوانی مادرم و مادربزرگم شنیده‌ام فکر می‌کنم اگر مادرم همین وسواس را به خرج داده بود، شاید این چرخه زودتر شکسته بود.

دو.
با اینکه خانواده تحصیل‌کرده و فرهنگی دارم یادم هست که هرگز به عنوان یک نوجوان جدی گرفته نشدم. هرگز پولی به من ندادند که با مسؤولیت مدیریت دخل و خرج آرام آرام آشنا شوم. هرگز از من نپرسیدند روابطم با دوستانم چگونه است و آیا چیزی هست که بخواهم راجع بهش درددل کنم. مدرسه رفتنم، درس خواندنم و سلامت جسمی‌ام مهم بودند. اما هرگز احساس نکردم که خودم و احساساتم برایشان جدی هستند. همیشه احساس می‌کردم که «حالم» فراتر از گلودرد، دل درد یا استرس امتحان برایشان جدی و جای بحث نیست.
شاید هم اشتباه می‌کنم اما چه فایده اگر غیر از این را به من منتقل کرده‌اند.

سه.
مادرم همیشه لحن امر ونهی داشت. نسبت به همه چیز هم بدبین بود. همینها باعث شد به جز یکی دو بار هرگز خودم برای درددل پیشقدم نشوم. اگر از دوستی دلخور بودم احتمالا در تأیید حال بدم بیشتر بد آن دوست را می‌گفت. از مردها هم به عنوان موجوداتی خودخواه و خیانتکار یاد می‌کرد. پس جایی برای درددل در این باره هم باقی نبود. اتفاقا همیشه هم معترض بود که چرا پیش او درددل نمی‌کنیم. و این حرفش بیش از هر چیزی زور داشت.

چهار.
نمی‌توانی به کسی که دچار مشکل عاطفی شده کمک کنی اگر او یا حرف‌هایش برایت مهم و جدی نباشند. نمی‌توانی غمش را التیام دهی اگر جز نمک پاشیدن بر زخمش حرف دیگری نداشته باشی. و البته امروز فکر می‌کنم آنچه من نوجوان بیشتر از یک بغل مطمئن و آرام برای درددل و دستی که ماهی از قلاب افتاده را به من برگرداند لازم داشتم، داشتن کسی بود که به من ماهی‌گیری بیاموزد. بیاموزد که درد عاطفی همیشه می‌آید و می‌رود. بیاموزد آنچه مهم است اینست که چطور از آمدن درد نترسم و حالم را تا زمانی که مهمان دلم است مدیریت کنم تا فردا در دنیای بیرحم آدم بزرگ‌ها کمتر آسیب ببینم.

Advertisements

قایق شکستنی

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

نیمه‌شب

چند سال بعد از فوت همسرم با پیشنهاد ازدواج کسی مواجه شدم که سال‌ها بود میشناختمش. دخترم هنوز کوچک بود و نمیخواستم او را با مشکلاتم درگیر کنم. قطعی‌ترین جواب من در آن زمان نه بود. اما اختلاف مکانی و زمانی بیشتر از دو قاره بین من و خواستگار جدید آنقدر زیاد بود که باعث شد نوعی دوستی و اطمینان بین ما به وجود بیاید که حضور و وجودش هم برای بچه ضرری خاصی نداشت. در واقع حضور فرد جدید تنها زمانی قابل حس بود که تلفنی زده می‌شد، ایمیلی می‌رسید یا در موارد معدودی پنجره چت برای گفتگو باز می‌شد.

جواب مثبت نداده بودم. اما مرد از من قول وفاداری خواست و این قول باعث شد من سال‌های طولانی تنها بمانم، و دقیقا زمانی که آماده پذیرش زندگی جدید بودم و بحث برای آمدن به کشور سوم و ازدواج پیش آمد، خبر رسید با زن دیگری ارتباط دارد و مدت‌ها بلکه سال‌هاست برای درد بی‌درمانی که هنوز به درستی نمی‌دانم چه بود، مرا بازی داده است.

بعد از قطع ارتباط تا مدتها گیج و از دست خودم خشمگین بودم. نمی‌دانستم باید بیشتر از ساده‌لوحیم عصبانی باشم، یا در سوگ سال‌های جوانی از دست داده‌م بنشینم. تا چند سال آنقدر رنجیده‌خاطر ماندم که مردی به زندگیم که هیچ، به هزاران کیلومتری زندگیم هم نزدیک نشد. بعد با پادرمیانی دوستی، با مردی آشنا شدم که از نظر سنی می‌توانست پدرم باشد.

مرد گاهگاهی مرا به سینما یا تئاتر دعوت می‌کرد. گاهی می‌خواست قدم بزنیم. گاهی هم دعوت برای خوردن شام در پیش رو بود. من هنوز تصمیمی نداشتم. نه مرد حرفی زده بود و نه من. اختلاف سنی قابل توجه و احترام زیاد بین ما هم باعث شده بود که فاصله همچنان نشکسته باقی بماند. این جریان اما مواجه شد با سال‌های نوجوانی دخترم و از آنجایی که گمان می‌کردم دیگر آنقدر بزرگ شده که بتوان با او صحبت کرد، به راحتی موضوع را به او منتقل کردم و اضافه کردم که موضوع پنهانی خاصی در بین نیست. قصد ازدواج یا همخانه شدن در بین نیست و این آقا فقط یک دوست، یک گوش شنوا و یک دست حمایت‌گر برای مواقع تنهایی و دلتنگی من خواهد بود.

بحران همان موقع شروع شد. چیزی که البته مدتی بعد متوجهش شدم. دخترم اول گوشه‌گیر شد، بعد کم‌غذا و بعد که فهمید من هنوز متوجه علت رفتارش نشدم شروع به پرخاشگری کرد. گریه کرد، طغیان کرد، تهدید کرد که خانه را ترک خواهد کرد، حتی فریاد زند که دیگران خواهد گفت به او آسیب زده‌ام. در تمام این مدت من بهت‌زده به قضایا نگاه می‌کردم. بحران بود… اما نه بحرانی که نوجوان مرا با خارج از خانه دست به گریبان کرده باشد. بحرانی بود که او در درون خانه درست می‌کرد، تا به خیال خودش مرا از دست ندهد.

هر کاری که از دستم برمی‌آمد انجام دادم. دیگر جلوی او با تلفن صحبت نکردم. دست به کامپیوتر نزدم، تمام رفت و آمدهایم را محدود کردم به ساعت‌هایی که او در مدرسه بود. تمام توجهم را معطوف به او کردم. هزار بار اطمینان دادم که حضور شخص دیگر دز زندگیم منافاتی با عشقی که به او دارم ندارد. بعد که دیدم فایده ندارد قول دادم تا زمانی که او با من است هرگز ازدواج نخواهم کرد، هرگز ترکش نخواهم کرد، و اگر زمانی هم بر حسب اتفاق با کسی آشنا بشوم هرگز آن فرد را به خانه دعوت نخواهم کرد. اما هر چقدر که کوتاه می‌آمدم، اوضاع وخیم‌تر می‌شد.

عاشق نبودم. فکر داشتن آینده مشترک با فرد مورد نظر هم نبودم. فاصله نشکسته بود و دوستی هم از حد دوستی محترمانه بین دو انسان با فاصله سنی بسیار، جلوتر نرفته بود. به ناچار تماس‌هایم محدودتر و محدودتر شد. در نهایت توضیح دادم که دخترم دچار بحران شده و ارتباط را به کل قطع کردم. چند وقتی طول کشید تا دوباره زندگی به حال خودش برگردد. بعد در یک مهمانی، خیلی ناگهانی مردی که آشنای ما بود و بسیار مورد توجه خانواده ما، قدم پیش گذاشت.

با خودم فکر کردم این بار شاید جریان متفاوت باشد. دخترم این مرد را از نظر سنی و اجتماعی به من می‌خورد دوست دارد. هیچ چیز غیرعادی هم که در جریان نیست تا جای کسی تنگ بشود. فکر کردم این بار همه چیز آرام‌تر جلو خواهد رفت. اما باز دخترم آماده بود. اولین بار که متوجه تماس تلفنی شد دوباره طغیان کرد. هر چقدر صحبت کردم فایده نداشت. این بار کار حتی به قدم زدن و سینما رفتن هم نکشید. خیلی دوستانه به مرد توضیح دادم که شرایط ذهنی و فکری آرامی برای داشتن رابطه ندارم. پای دخترم را وسط نکشیدم. تمام شد.

تمام سال‌های جوانی من به شکلی به باد رفته است. فکر می‌کنم اشتباه کرده‌ام. من تمام این سال‌ها با تمام وجودم در خدمت دخترم بوده‌ام و هرگز سهم خاصی برای خودم برنداشته‌ام. اما گاهی با خودم می‌گویم چند سال دیرتر یا زودتر، بلاخره او ازدواج می‌کند، می‌رود تا زندگیش را بسازد. شاید آن‌وقت من هم بتوانم بدون نگرانی از رویارویی با بحران، کمی به خودم فکر کنم.

زیباترین لبخند دنیا

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

شبانگاه

آن روزها من عاشقش بودم. من، دختر پانزده ساله‌ای با درک تازه‌ای از عشق، از زندگی، از جنس مخالف. به شکل غم‌انگیزی عاشقش شده بودم و انگار باید سال‌ها می‌گذشت تا پی به حماقتم ببرم. آن روزها او زیباترین پسر دنیا بود و لبخندش، قشنگ‌ترین لبخند دنیا. اما انگار باید سال‌ها می‌گذشت تا بفهمم چقدر لثه‌هایش نفرت‌انگیز می‌شدند به وقت خنده، که چقدر صدایش، صدای خش‌دار نوجوانش با ترکیب پشت لب تازه رسته‌اش مضحک بودند. من به شکل غریبی عاشقش بودم. یعنی که شب‌ها و روزها به او فکر می‌کردم. بدون شک مضحک‌ترین عشق، عشق دوران بلوغ است، با سینه‌های تازه جوانه زده، با سبیل‌های نورسته، با صورت نارس، با صدای بم، که همه برایم آن روزها ایده ال بود و این روزها خنده‌دار.

و اینکه اگر در آن روزها توبیخ شوید، تنبیه شوید، شماتت شوید، مجازات شوید همه و همه را به پای نامرادی‌های روزگار می‌گذارید، همان طور که من گذاشتم، همان طور که تمام نصیحت‌ها برایم شنیدن از این گوش و سپردن به آن گوش بود. این روزها اما خوشحالم، چه خوب که بودند کسانی که شماتتم کردند، تنبیه‌م کردند، مجازاتم کردند.

اگر روزی دختر یا پسر نوجوان‌تان عاشق شد، بگذارید عاشقی کند. عاشقی تجربه‌است که باید در نوجوانی آن را چشید ولی کار احمقانه‌ای نباید کرد. عاشقی کافی‌ست. و فقط عاشقی نه چیزی بیشتر و نه کمتر.

و من به شکل ‌نگیزی عاشق پسری شده بودم که بعدها تبدیل معتاد به حشیش و شیشه شد. که سال‌ها بعد وقتی دیدمش دیگر دلم هیچ وقت مثل آن روزهایی که از دبیرستان می‌آمدیم و توی کوچه پس کوچه‌ها کنار هم راه می‌رفتیم و او دست‌های خودکاری من را می‌گرفت و من به دندان‌هایش نگاه می‌کردم که چطور آنقدر سفید و مرتب کنار هم بودند، نلرزید و فقط به دندان‌هایش نگاه کردم، به دندان‌های شکسته و سیاه و پر از چرکش. و یاد وقتی افتادم که مادر و پدرم خانه‌مان را عوض کردند و ما از آن محله رفتیم. آن روزها تصمیم عوض کردن محله‌مان برای من فاجعه‌بارترین اتفاق زندگی‌ام بود و بعد از آن عوض کردن دبیرستانم. مگر می‌شد دیگر او را نبینم؟ مگر می‌شد محله‌ای زندگی کنم که او نباشد؟ مادرم هم از این اتفاق ناراحت بود و هم عشق و عاشقی من را زود می‌دانست و چند باری هم دست پسرک سیگار دیده بود.

خوشبختانه ما از آن محله رفتیم. من البته آن روزها خودم را بدبخت می‌دانستم. یک هفته تمام چیزی نخوردم. دبیرستان جدید با اکراه می‌رفتم، در دلم خودم را با پسرک تجسم می‌کردم و هرکه باعث این دوری شده بود را نفرین می‌کردم… چه مضحک بود عشق نوجوانی!

عشق دوران نوجوانی انگار همیشه یک سرپرست می‌خواهد، یکی که همیشه حواسش باشد، یک دلسوز، یکی مثل پدر، مادر، برادر، خواهر. یکی که منطقی به داستان نگاه کند. و گرنه که یک دختر و پسر چهارده، پانزده ساله چه طور می‌توانند با اولین تجربه عشقی منطقی برخورد کنند. اگر نوجوانی اینطور بود که خوشا به حالش، در غیر این صورت باید تحت کنترل خانواده باشد.

صمیمی، منطقی، محترمانه!

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

شامگاه

دوست‌های خانوادگی بودیم، یعنی هنوز هم هستیم، ولی خانه ما کجا و خانه آنها کجا. هر وقت از خانه‌شان برمی‌گشتیم دلهره داشتم ولی مادرم می‌گفت نگران نباش، بچه‌ها می‌دانند که مادرشان چقدر دوستشان دارد. می‌دانستم یواشکی و مدام دوستش را به آرامش و برخورد مهربان‌تر و محترمانه‌تر با بچه‌هایش دعوت می‌کند. ولی همیشه همان آش بود و همان کاسه.

تا اینکه یک شب در راه برگشت از مهمانی متوجه شدیم که کاسه صبر دخترشان که چهار- پنج سالی از من کوچکتر بود، خیلی وقت است سرریز شده. تا مادرش گفت می‌مردی نمی‌خوردی، کارد بخوره به شکمت. از کوره در رفت و داد و بیداد که اصلاً من بروم بمیرم! همین فردا قرص می‌خورم و خودم را می‌کشم! فرار می‌کنم! کارتون‌خوابی بهتر از این جهنم است! به اولین خواستگارم بله می‌گویم و از این خانه لعنتی می‌روم! پدرش از غیظ فرمان را فشار می‌داد و مادرش فریاد که تو غلط می‌کنی، این حرف‌ها را از کجا یاد گرفتی، دستم درد نکند با این بچه بزرگ کردنم. اما مگر این اتوبان لعنتی تمام می‌شد…

فردایش خاله آمد خانه‌مان با حال زار و نزار، که بیچاره شدم، فهمیده‌ام دوست‌پسر دارد و می‌خواهد امشب با او فرار کند. اگر نگذارم برود تولد دوستش یک بساط است، اگر برود هم دیگر پشت گوشم را دیدم دخترم را هم می‌بینم. تو بیا و به دادم برس، برو زیر زبانش را بکش ببینم با کی و از کجا که تا دیر نشده بروم دم پسرِ را بچینم. من که از دیشب هنوز عصبانی بودم درآمدم که به من چه؟! بروم که چه بشود؟! مگر من جاسوسم. خودتان هی فحش می‌دهید و خودتان هی سرکوفت می‌زنید، هی جلوی همه تحقیرش می‌کنید. گیرم این یکی را خنثی کردید. تا شما همینجوری رفتار می‌کنید، او هم، این همه پسر، با این نشد با یکی دیگر…

مادرم چشم و ابرو آمد که این فضولی‌ها به تو نیامده برو تو اتاقت. شنیدم که گفت صلاح نیست من بروم و به جایش چندتایی پیشنهاد و دعوت به آرامش زد زیر بغل خاله و فرستادش خانه. دل توی دلم نبود، لباس پوشیدم که بروم کلاس کنکور ولی هم من هم مادرم می‌دانستیم که نمی‌روم. رفتم دم در مدرسه‌اش. مرا که دید یکه خورد، برایش همه را تعریف کردم و گفتم یک امشب را هم دندان بر جگر بگذار و فرار نکن. گریه کرد، جیغ زد، فحش داد، عصبانی شد. شاید دو سه ساعتی حرف زدیم، هی من گفتم و هی او گفت که در خانه‌شان مدارا و آرامش هیچ معنی‌ای ندارد؛ سر هیچ و پوچ، سرکوفت و داد و فحش برسرش می‌بارد؛ محبت‌ها همیشه مایه‌ای از آفرین ولی خاک تو سرت فلانی رو ببین دارد. مادرش را دوست داشت ولی از توهین و تحقیر خسته بود و بلد نبود چگونه نارضایتی‌اش را نشان دهد، تنها چیزی که خوب یاد گرفته بود پرخاش و عصبیت بود. فکر می‌کرد کارش با تهدید و دیوانه‌بازی راه می‌افتد. مدام تکرار می‌کرد او می‌کند منم می‌کنم. با هزار بدبختی راضی‌اش کردم الکی فرار کند و بیاید خانه ما تا با مادرم مشورت کنیم، به مادرش هم چیزی نمی‌گوییم. او را راضی کردم و حالا نوبت مادرم بود که راضی شود، از وقتی برگشتم خانه اینقدر حرف زدم تا شب شد و مادرم فرصت نکرد نقشه‌مان را لو دهد و دخترک آمد. آن شب تقریباً تا صبح سه‌تایی حرف زدیم. او هی می‌گفت دیگر به آن خانه بر‌نمی‌گردد و مادرم هی می‌گفت در هر خانه‌ای از این مسايل هست و خانواده‌اش خیرش را می‌خواهند و هر کس خانواده‌اش یک جوری ست، دلیل نمی‌شود که بچه بخواهد زهر چشم بگیرد، و ما چون بچه‌ایم همه چیز را بزرگ و فاجعه می‌بینیم. اضافه کرد که با دوستش کمی بیشتر حرف می‌زند تا او هم آرامتر رفتار کند، به این شرط که دیگر حرفی از فرار و قلدری و خودکشی و اینها نباشد. دخترک بازهم مقاومت می‌کرد و هیچ رقمِ از خر شیطان پیاده نمی‌شد. در آخر قرار شد که اگر مادرش بازهم ناراحتش کرد جلسه‌های چهارتایی بگذاریم و راجع به آن حرف بزنیم.

اوایل تقریبا هر روز جلسه داشتیم. دوستم هم دستش راه افتاده بود تا بهش می‌گفتند بالا چشمت ابروست زنگ می‌زد خاله بیاید جلسه. طول کشید تا شد هفته‌ای دو-سه بار و بعد یک بار و بعد دو-سه هفته یکبار، ولی شد.

بعد از این همه سال هنوز هم گاهی خاله پرخاش می‌کند ولی دیگر من و دخترک چشمکی به هم حواله می‌دهیم که یاد خریت‌ها و بچگی‌هایمان بخیر. تازه چندی‌ست فهمیده‌ایم آن روز بعد از خارج شدن من از خانه، مادرم با دوستش تماس گرفته و قرار شده که برود پیش مشاور. آن دیدارهایی هم که ما فکر می‌کردیم تیغمان بریده و برنده شده‌ایم، از پیش با رضایتش و به درخواست خودش بوده، چون نمی‌دانسته دیگر با خشمش و بچه‌اش چه کند. البته فرقی هم نمی‌کند چون ما هم در پارک برای همین جلسه‌ها نقشه کشیده بودیم.

خوشحال و شاد و خندانند… شادانم

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

غروب

نوجوان که بودم هیچ‌گاه دچار مشکل عاطفی که مربوط به حضور دوست پسر در زندگی‌ام باشه نشدم. مامانم به درست یا غلط برای من این گونه تعریف کرده بود که دخترهایی که خانواده ندارن دوست پسر دارند و همین تعریف برای من تبدیل به یک سبک زندگی شده بود. اما در مدرسه اوضاع متفاوت بود، طبق تعریف اولیای مدرسه، دوست پسر داشتن مختص شاگردهای تنبل و دوساله و درس نخوان بود.

«ن» شاگرد سال بالایی ما بود هم خانواده داشت، هم درس‌خوان بود و هم دوست پسر داشت و خودش داستان‌هایی از رابطه‌هایش را برای دیگران تعریف می‌کرد. یک بار بچه‌ها به او گفته بودند که دروغ می‌گوید و این حرف‌ها ساخته پرداخته ذهنش است، او هم قرار شده بود کبودی‌های روی گردنش که هنگام معاشقه با دوست پسرش ایجاد شده بود را به همه نشان دهد. یکشنبه زنگ تفریح، حیاط پشتی مدرسه…. اولیای مدرسه در میانه‌ی این قدرت‌نمایی سر رسیدند.

به خانواده «ن » اطلاع  دادند و جلسه اولیای مربیان تشکیل شد، من منتظر بودم مامانم (مامان و بابای من اگر دانشگاه هم انجمن اولیا و مربیان داشت بدون اندکی تردید عضو می‌شدند) از جلسه برگردد تا ببنیم چه می‌شود و به دوستانم نیز اطلاع دهم… «ن»  از مدرسه روزانه اخراج شد! و مدرسه شبانه هم نرفت.

بعدها «ن»‌های زیادی را دیدم، با ایشان مصاحبه کردم به حرف‌های‌شان گوش دادم، «ن»‌هایی که به دنبال رابطه‌ای در حد نامه‌نگاری در نوجوانی از دوستان، مدرسه و خانواده طرد شده بودند، اغلب تبیهی شده بودند که با کاری که انجام داده بودند نسبتی نداشت. برای نسلی که من متعلق به آنم، در یک بستر نیمه سنتی و نیمه مذهبی، اولین اشتباه یک نوجوان اغلب آخرین اشتباه او بود. اما خوشحالم که نسل بعد ما این گونه نیستند، می‌توانند بارها تجربه کنند و شکست بخورند و برای خانواده تعریف کنند که چه شده است و خانواده‌ها نیز اغلب کنار او می‌ایستند.

معشوقه آخر

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

عصر

امکان نداره یک نوجوان اطراف خودت داشته باشى و به اون مرحله‌اى نرسه که دچار بحران عاطفى بشه، نمى‌دونم خاصیت اون سن مورد نظره یا یه فعل و انفعالاتى توى بدن انسان پیش میاد که عاشق هر ننه قمرى می‌شه و دیدن چشم و ابروش، شیداش مى‌کنه.

اولین بارى که من دچار این مرض شدم چهارده ساله‌م بود و فکر کردم قلبم از دیدن پسر سیاه‌سوخته و قد بلند همسایه سر کوچه‌ایمون الف، هر بار که ظهرا از مدرسه برمى‌گردم مى‌لرزه. تا جایى پیش رفتم که بعد دو سال شور و شیدایى هر جور شده با برادرش جیم که اتفاقا خوشگل هم بود اما براى من یار نمی‌شد، طرح دوستى ریختم! پسره هم مرض منو گرفته بود و برام مى‌خواست بمیره، منم هى هر بار با بدبختى اون زمان و تلفن زدن و اگه تک زدم یعنى منم، حرف رو مى‌کشیدم به داداشش، تا اینکه بعد از سه ماه وقتى فهمیدم طرفم داره میره سربازى، سقوط کردم. انقدر نشستم و گریه کردم که حد نداشت و با همون وضع به جیم زنگ زدم و گفتم عاشق داداشش بودم و فقط به خاطر اون باهاش دوست شدم. دوتاییمون پشت تلفن صحراى کربلا راه انداخته بودیم، داشتیم به معناى واقعى عزادارى مى‌کردیم واسه مرگ خیالات و رویاهامون.

توى تحصیل افت کردم، گوشه‌گیر و ساکت شدم و بار شکست عشقى رو روى دوش از خونه به مدرسه و از مدرسه به محل مى‌کشیدم. مامان و بابا به جاى اینکه دنبال علت بگردن، سرکوفت مى‌زدن که چى برات کم گذاشتیم که نمرات پایین درسیت برامون سرافکندگى به همراه آورده؟ نیاز اون زمان من، داشتن دو گوش شنوا بود و خیلى دوست داشتم این دو گوش متعلق به مادر و یا پدرم باشه. نمى‌دونم اون بحران رفع می‌شد همون موقع و یا نه، ولى نیاز به همدلى بزرگترین چیزى بود که مى‌خواستم. صحبت از اینکه مى‌گذره، اینکه تا بزرگ بشى هزاربار قلبت تندتند مى‌زنه و خیال مى‌کنى عشق واقعیت رو پیدا کردى، اینکه هنوز شب‌هاى زیادى پیش رو دارى تا با فکر کردن به معشوق به صبح برسه، اینکه دخترم، قلبت بارها و بارها می‌شکنه، خودت زیر بار غصه‌هاى این‌چنین خم می‌شى اما قوى‌تر از قبل کمر راست مى‌کنى…

گذشت زمان

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

بعد از ظهر

سال سوم دبیرستان بودم. دوست پسرى که مدت زیادى با هم بودیم، گذاشت رفت با یک دختر دیگه دوست شد. انگار با یک پتک محکم زده بودن توى سرم. گیج بودم. انگار دنیا تصویرش مات شده بود. عاشق بودم و پسر هم از اون کنترل‌کننده‌ها و گیربده‌ها بود که من رو کاملا تحت کنترل داشت. نبودنش برام قابل تصور نبود. گریه می‌کردم که مادرم اومد توى اتاق. براى اولین بار راستش رو بهش گفتم. انگار نه انگار که من دارم درد می‌کشم. حتى یادم نمیاد چى گفت و مهم هم نیست براى اینکه اون مادر، مادر روى کاغذه و جز فکر مردم چیزى برایش مهم نیست.

دلم می‌خواد برگردم به اون روز و به اون دختر گریان و دل‌شکسته بگم که هر چقدر نشون بدى اون پسر رو دوست دارى، اون بیشتر ازت دور می‌شه. این خاصیت آدم‌هاى سطحیه. اگر بدونن از صمیم قلب دوستشون داری، دیگه از چشمشون می‌افتى. بگم که دنیا پر از آدم‌هاى خوب و مهربونه. درسته که عشق رو از پدر و مادرت و خانواده نمی‌گیرى، ولى یک چند ماهى فرصت به خودت بده و از تنهایى لذت ببر. یاد بگیر تنها بودن کمبود نیست. کتاب بخون و فیلم ببین تا روزها بگذرن. گذشت زمان بیشتر از هر چیزى دل‌هاى شکسته را درمان می‎کنه.

قوى بودن به داشتن زور بازو نیست.  همه مردانى که به زنانشان خیانت می‌کنن و سعى در کنترل تمام جنبه‌هاى زندگى زنان را دارن، از همه ضعیف‌ترن. قوى بودن تمرین می‌خواد. این جور نیست یک‌شب بخوابى و فردا صبح قوى و با اعتماد به نفس بیدار بشى. مثل هر عضله دیگر احتیاج به تمرین و ورزش داره، و اینکه تمام اتفاقات بد زندگى یک نکته مثبت داره و اون تقویت نیروهاى درونىه.

و در آخر به خود نوجوانم خواهم گفت که ناراحت نباش. زندگى تو خوب پیش خواهد رفت. اگر چه آسان نخواهد بود. آن کسى که دل ترا شکسته، دلش خواهد شکست و تو هم دل کس دیگرى را می‌شکنى. این داستان دنیاست. سعى کن دوستان خوب داشته باشى و از هر فرصت براى پیشرفت درونى استفاده کنی. انسان‌هاى دیگر را از خودت بهتر و از خودت پایین‌تر نبین.