دسته: اگر من جای مادرم بودم

کودکی ناتمام

«اگر من جای مادرم بودم»

نویسنده مهمان: محمدجواد طواف

نوشتن در مورد این موضوع برای من بسیار دشوار است. چرا که می‌دانم مادرم آنچه در توش و توان داشته برای من انجام داده است و اگر مسایلی هم هست که امروز اعتقاد دارم نباید آن نوقع انجام می‌شد و یا جور دیگری اگر بود بهتر بود، در فضای آن دوران و تجربه‌ای که او خود در زندگیش از سر گذرانده است قابل توجیه است. اما فرض را بر آن می‌گذارم که شرایط جور دیگری بود. آنگاه اگر من جای مادرم بودم چه  رفتاری را تغییر می‌دادم؟ برای پاسخ به این سوال باید نگاهی به این موضوع داشته باشم که  بر اساس رفتار و آموزش‌های مادرم چه باورها و یا چه ترس‌هایی پیدا کردم  و آن باورها بر کل زندگی من چگونه تاثیر گذاشت.

  • نقش کودک عاقل

امروز که ۴۵ سال از زندگی‌ام می‌گذرد، وقتی به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم فردی جدی بوده‌ام و کمتر در جمع‌ها نقش مجلس گرم‌کن و فردی شوخ و شنگ را داشته‌ام. ریشه‌ این موضوع حتما به کودکی من بر می‌گردد.

من از آن دست کودکانی بودم که به اندازه کافی کودکی نکردم! این به آن معنا نیست که بازی نکرده باشم، خیر اهل بازی با همسن و سالان خود در کوچه و خیابان بودم چیزی که اتفاقا کودکان نسل حاضر اکثرا از آن محروم هستند! کودکی نکردن من به آن معناست که عواطف و احساسات کودکانه از خودم بروز ندادم. چون باید نقش یک بچه عاقل را بازی می‌کردم. مادرم همه جا می‌گفت «جواد پسر عاقلی است.» این فشار زیادی روی من می‌آورد. چون همیشه باید عاقل می‌بودم! و در حفظ این تصویر می‌کوشیدم!

اگر من جای مادرم بودم هیچ وقت برای فرزندم نقش یا صفتی را به عنوان پیش‌فرض تعریف نمی‌کردم. پیش فرض‌ها یا انگ‌هایی که بزرگسالان به کودکان نسبت می‌دهند رفته رفته در مراحل رشد به شخصیت آنها می‌چسبد و بعدها در بزرگسالی مشکلاتی را پدید می‌آورد.

  • کودک مومن و مسلمان!

من کودک مومن و مسلمانی بودم! به جای  داستان‌های کودکانه داستان‌های مذهبی از پیامبران و امامان شنیدم و حتی آنها را در کلاس درس تعریف می‌کردم. مادرم با افتخار می‌گفت «جواد از ۵-۶ سالگی نماز می‌خواند» در واقع این یک انتخاب نبود، شرایط و جو مذهبی خانواده این‌طور ایجاب می‌کرد.

تحسین و تایید و تشویقی که بابت انجام عملی تقلیدی و بدون آگاهی انجام می‌شد، بعدها در سال‌هایی که کم‌کم با مطالعه بیشتر ارزش‌های دیگری را انتخاب کردم، برایم دردسرساز بود. بدین ترتیب که یک نوع احساس گناه و عذاب وجدان در صورت انجام ندادن عمل «نماز خواندن» مدت‌ها آزارم می‌داد.

من اگر جای مادرم بودم، آموزش مذهبی به فرزندم نمی‌دادم. اجازه می‌دادم وقتی بزرگ شد، خودش مطالعه و انتخاب کند که آیا اصلا می‌خواهد مذهب داشته باشد یا خیر؟ و اگر بله اینکه پیرو چه آئینی باشد را هم خودش انتخاب کند.

  • باور «مال دنیا ارزش ندارد»

مادرم همیشه می‌گفت، «مال دنیا ارزش ندارد» این موضوع به طور ناخودآگاه من را از مال‌اندوزی و ثروت دور می‌کرد. از مهارت‌هایی که برای  پول‌سازی لازم است حداقل در دوران کودکی چیزی یاد نگرفتم. من اگر جای مادرم بودم می‌گفتم «مال دنیا ارزش دارد»، اما وابسته بودن به آن است که دردسرساز می‌شود.

  • آموزش جنسی

پدرم که در مورد مسائل جنسی هیچ حرفی نمی‌زد و مادرم هم یک‌بار با شرم بسیار در موردش حرف زد، آن هم در پاسخ سوال من در مورد آن‌چه از بچه‌های محله شنیده بودم. من اگر جای مادرم بودم، بدون هیچ شرمی در این مورد سخن می‌گفتم. البته دوره و زمانه هم عوض شده است.

  • مشاوره

من از کودکی، دچار لکنت زبان بودم، آن زمان چندان رایج نبود که به مشاور و روان‌درمان‌گر و متخصص گفتار درمانی مراجعه شود. لکنت‌زبان هرچند به من توانایی‌هایی داد، ولی بسیار هم مایه‌ عذاب شد. اگر من جای مادرم بودم در این مورد حتما کاری می‌کردم. گرچه مادرم صبور بود و به حرف‌های من توجه می‌کرد و سعی می‌کرد اعتماد به نفس مرا افزایش دهد، اما یک مورد اشتباه ناخواسته از او سر زد، که به نوعی باعث شد «ارزش به خود قائل شدن» در من صدمه ببیند. این موضوع در بزرگسالی هم اثر خود را بر جای گذاشت.

  • جمع‌بندی

شخصیت کودک، الگوهای رفتاری، شیوه‌ی حل مسائل و مشکلات، سیستم دفاعی و باورهای انسان از دوران کودکی شکل می‌گیرد. اگر در دوره‌ کودکی ما آگاهی در مورد رفتار با کودکان زیاد نبود، امروزه اما منابع بسیاری برای یادگیری شیوه‌های گفتگو و تربیت کودک، وجود دارد. هر چند تغییر بسیاری از باورها و الگوهای رفتاری در بزرگسالی بسیار دشوار است، ولی شدنی است و نیاز به راهنمایی مشاور، تمرین و تداوم دارد.

من همواره از مادرم سپاسگزار هستم و ارزش‌هایی همچون نوع‌دوستی، فداکاری، گذشت، صبور بودن، استغنا و عزت نفس، انعطاف‌پذیری، نیکوکاری و … را از او آموخته‌ام. آنچه در این مقاله نوشته‌ام، تجربه‌ شخصی خودم بود و تجربه‌ی بسیاری از هم‌نسلان من ممکن است متفاوت بوده باشد. من به عنوان فرزند آخر در خانواده‌ای متوسط، نسبتا دین‌دار با پیشینه‌ی اشرافی، متولد شدم و سال‌های کودکی من مصادف بود با دو واقعه‌ مهم انقلاب و جنگ که قطعا آن‌ها تاثیرات بزرگی بر تمام سناریوی زندگی من داشته‌اند. مخصوصا که یک برادرم در ۱۹ سالگی در سال ۶۰ اعدام شد و برادری دیگر دوران سربازی‌اش در خط مقدم جبهه بود و این وقایع فضایی غم‌انگیز و پر استرس ساخته بود، هرچند مادرم نهایت تلاشش را کرده بود که ما آسیب کمتری از آن دوران ببینیم.

یک عاشقانه بی‌پایان

«اگر من جای مادرم بودم»

بامداد

اگر تنها دختر خانواده بودم؛ اگر زود ازدواج کرده بودم؛ اگر همسرم ارتشی و همیشه در ماموریت بود و اگر عاشق بچه بودم؛ در نوزده سالگی اولین بچه‌ام را به‌دنیا می‌آوردم و دعا می‌کردم که دختر باشد و جای خواهر ناداشته‌ام را بگیرد. اگر می‌رفتم جنوب، محل ماموریت همسرم و دور از پدر و مادرم زندگی می‌کردم؛ به فکر بچه‌ بعدی می افتادم و آن‌وقت دیگر برایم فرق نمی‌کرد که دختر باشد یا پسر.

ماندنم آن‌جا که طولانی می‌شد؛ از بچه‌ بعدی هر چند ناخواسته باشد؛ استقبال می‌کردم. وقت و اوضاع زیاد مناسب نیست اما بچه داشتن لذت‌بخش است دیدن بچه‌هایی که می‌توانند با هم بازی کنند و مثل من تنها نباشند؛ خیلی خیلی لذت‌بخش است. همه فکر می‌کنند بچه چهارم ناخواسته است اما خودم می‌دانم نیست. یعنی می‌شود یک دختر دیگر باشد تا دخترم تنها نماند؟

بله دختر بعدی متولد می‌شود. حالا من مادر یک خانواده پرجمعیتم؛ درست برعکس خانواده کوچک خودم. تا بچه‌ها بزرگ نشوند؛ مسافرت نمی‌روم؛ مهمانی نمی‌روم و جایی برای شب نمی‌مانم. دوست ندارم بچه‌هایم اذیت شوند یا کسی بچه‌ها را دعوا کند.

بچه‌ها بزرگ می‌شوند. همان‌طور که دوست داشتم هستند. پسرها در بازی و دعوا پشت و پناه همدیگرند و دخترها محرم راز هم و محرم راز من. پسرها را با محبت بار می‌آورم. سعی می‌کنم یادشان بدهم همه را دوست داشته باشند؛ می‌دانم بعدها در رابطه با زنان خودشان به‌دردشان می‌خورد. دخترها خود به‌خود با محبتند خیالم راحت است آن‌‌ها یواش و بی سر و صدا عشق در زمین می‌پراکنند. از دیدن خواهر و برادرانگی‌شان دلم میلرزد. می‌دانم گاهی که گندی می‌زنند از خواهر بزرگشان می‌خواهند کمکشان کند. گاهی نمره‌ای خجالت‌آور است گاهی ظرف قدیمی شکسته‌ای و گاهی مهمانی کوچکی. او هم کمک می‌کند و بعضی‌هایش را به من می‌گوید که در جریان باشم و قول می‌گیرد به بچه‌ها نگویم.

هیچ‌وقت لازم نمی‌شود کتکی بخورند. کافی‌ست نشان بدهم که ناراحت شده‌ام. آن‌وقت است که به دست و پا می‌افتند و بدو بدو خرابکاری‌شان را -هرچه که باشد- پاکسازی می‌کنند. بزرگ که بشوند دیگر تنها نیستیم. نه من تنهایم نه آن‌ها. ما همدیگر را داریم. «خانواده بزرگ و هم‌بسته»

….

من اگر جای مادرم بودم حتی یک «واو» جا نمی‌انداختم از آن‌چه که او کرد. هر کاری کرده را همان‌طور انجام می‌دادم و همان‌طور از مادری کردن به مثابه یک عاشقانه دنباله‌دار لذت می‌بردم. (اگرچه متاسفانه آنقدر بچه‌دوست از آب درنیامدم)

بعضی آدم‌ها مادری کردن در خونشان است. مادر من یکی از آن‌هاست. یکی از آن مادرانِ بی‌پایان.

زندگی گل‌و‌بلبل بود تا این که …

«اگر من جای مادرم بودم»

نیمه‌شب

چند روز پیش داشتم یه فیلم می‌دیدم که در مورد آینده‌ بود. زن قصه به این خاطر که نگران فرزندش بود و نمی‌خواست با تصاویر، صداها یا پیشامدهای بد رو‌به‌رو بشه، وقتی بچه سه ساله بود رفت به یه موسسه‌ای که اسم عجیبی داشت و یه تراشه توی سر بچه کار گذاشت که به کامپیوتر مادر وصل بود و مادر می‌تونست اطلاعاتی از قبیل مکان جغرافیایی یا احساسات بچه رو ببینه و در صورتی که مشکلی بود به کمک بچه بره. یه فیلتر قوی صدا و تصویر هم داشت که باهاش صداها و تصاویر نامناسب رو به صورت اتوماتیک سانسور می‌کرد. مشکلی که این تراشه داشت این بود که قابل خارج کردن نبود. مادر با این کار امنیت و آرامش رو برای بچه به ارمغان آورده بود و زندگی سالم و دور از استرسی براش ایجاد کرده بود ولی مساله وقتی ایجاد شد که بچه بزرگ شد و وارد جامعه و جمع دوستاش شد و بین اونا احساس متفاوت بودن و عجیب بودن کرد و به همین دلیل بینشون فاصله افتاد. مشکل وقتی ایجاد شد که خیلی از حرف‌ها و تجربه‌های اونا رو نفهمید و احساس تنهایی کرد، یا وقتی که از بدی‌هایی که آدم‌ها بهش کردن که کم هم نبود، دلش شکست.

شاید تنها چیزی که دوست داشتم مادرم توی تربیت من کمی تغییر می‌داد یه جورایی به این داستان ربط پیدا می‌کنه. فک می‌کنم مادرم توی کودکی و نوجوانی من از بس که تلاش کرد بهترین‌ها رو برام فراهم کنه و نذاره تجربه‌های بد داشته باشم، منم خیال برم برداشت که زندگی قراره همیشه به همین گل‌وبلبلی باشه. هیچ خاطره بد یا اتفاق بدی رو توی بچگی یا نوجوانی به یاد ندارم. دلیلش هم اینه که یا توسط مادرم ازشون پیش‌گیری شده یا همیشه خیلی سریع بی اون‌ که من حتی بفهمم چی شد، مساله رو برام حل کرده. وقتی کم‌کم مستقل شدم و مشکلاتم شخصی‌تر و حتی بزرگ‌تر، وقتی خودم باید تنهایی حلشون می‌کردم خیلی برام سخت بود. شاید اگه جای مادرم بودم از بچگی به فرزندم هشدار می‌دادم که دنیا به این خوبی و قشنگی که من برات تصویر کردم نیست. خودتو برای هزار هزار تا مساله آماده کن. شاید به جای این‌که تو حل مشکلاتش پیش‌قدم بشم بهش می‌گفتم که توی آینده نزدیک باید سخت‌تر از ایناشو حل کنی پس بیا و تمرین کن از الان.

مرخصی

«اگر من جای مادرم بودم»

شبانگاه

مرخصی بود. شاید نتونست خودش رو جای مادرش تصور کنه. شاید هم چیز دیگه‌ای شد… علت مرخصیش رو ما هم نمی‌دونیم.

من جای مادرم هستم

«اگر من جای مادرم بودم»

شامگاه

آدم‌ها از وقتی که هر رو از بر تشخیص می‌دن تا وقتی که بچه ندارند می‌تونن در این زمینه یک کتاب یا چه بسا کتاب‌ها بنویسند. کارهایی که مادر و البته پدر یا سایر افرادی که در نقش والد بودند انجام دادند و نباید انجام می‌دادند و کارهایی که انجام ندادند و باید انجام می‌دادند. از الف تا یای هر کاری که کردند رو با هزار یک دلیل علمی و فلسفی و اخلاقی و روانی و غیره زیر سوال می‌برند و نقد می‌کنند و مو رو از ماست می‌کشند و بعد هم راه درست رو با دقت و جزییات وصف می‌کنند که چنین باید کرد و چنین نباید کرد.

اماا امان از روزی که آدم بچه‌دار میشه و شگفتا از بازی روزگار. که میشی همونی که مادرت بود. همون، با جزییات و ریزه‌کاری‌ها و دقت فراوان، همون! همون فقط در یک عصر متفاوت. هی روزها می‌گذره و چالش‌ها پدیدار میشن و باهاشون روبرو میشی و بعد که با خودت خلوت می‌کنی می‌بینی ای داد بیداد مادر من هم که در این موقعیت همین کار رو می‌کرد. همون مادری که اون همه بهش انتقاد داشتم. همون مادری که با بقیه مقایسه‌اش می‌کردم و توی دلم برای مامان‌های بقیه به به و چه چه می‌کردم و توی فکرم توی سر مادر خودم می‌زدم با این مادری کردنش. من که دقیقا همون شدم؟ بعد البته دوباره خودت رو نقد هم می‌کنی و شرط و شروط می‌گذاری که تغییر خواهم کرد و از فلان نظریه پیشرو پیروی خواهم کرد و آینده چنین و چنان خواهد بود و البته که کمی بعدتر، باز مچ خودت رو می‌گیری که دوباره همونی شدی که مادرت بود، در یک دوره زمانی متفاوت.

خلاصه که جانم براتون بگه، من جای مادرم هستم. مادر که میشی، قدم به قدم جا پای مادرت خواهی گذاشت. چون مادری و پدری درونی‌ترین لایه‌های روحت رو درگیر می‌کنه، خیلی از اون خودآگاه حراف و زر زرو که به همه ایراد می‌گیره کاری برنمیاد. تو مثل همه پدر و مادرها از هزاره‌های دور، همون روش‌هایی که بهشون نقد داشتی رو پیاده خواهی کرد،‌ عاشق فرزندت خواهی بود و بهترین‌ها رو براش خواهی خواست، ولی از قالب خودت فراتر نمی‌تونی بری. تو با همه بدی‌ها و خوبی‌ها و با تمام عیب و نقص‌هات، مادر اون بچه  خواهی بود. موجود خیالی کامل و همه چیز تمامی در کار نیست، و فرزندت هم همه اونچه در مادرت می‌دیدی در تو خواهد دید و نقد خواهد کرد.  این داستان ادامه دارد.

 

مامان، از من باش

«اگر من جای مادرم بودم»

غروب

یادمه ترم اول دانشگاه بودم، کلاس تشکیل نشد و من توی ایستگاه یک ربعی منتظر موندم اما نه تنها از اتوبوس خبری نبود که تاکسی هم رد نمی‌شد. یکی از همکلاسی‌های پسر جلوی پام ایستاد و گفت می‌تونه منو برسونه و من هم قبول کردم. همون وقت مامان تماس گرفت و من بهش گفتم سوار ماشینم و مثلا نیم‌ساعت دیگه می‌رسم. خانواده سخت‌گیری داشتم و نمی‌خواستم بدونن همراه اون پسرم. از هر دری صحبت کردیم و اون نیم ساعت اوقات خیلی خوب و قشنگی برام بود، ولی چشم بد نبینه، نزدیک خیابون خونه بودیم که دیدم مامان منتظر ایستاده! من تا چشمم به مامان افتاد می‌دونید چه کردم؟! خودمو هل دادم پایین صندلی و سنگر گرفتم! جلوی چشم همکلاسی! وای… بعد از این همه سال هنوز هم تعریف کردنش عرق شرم به پیشونیم میشونه! باقیش انگار خواب و خیاله، اصلا یادم نمیاد چیکار کردم و چی گفتم و چطوری و کجا پیاده شدم… مامان نفهمید اما من تمام سال‌های دانشگاه دیگه هرگز به چشم اون پسر نگاه نکردم.

همیشه این رو می‌خواستم که با مامان صمیمی باشم، که تمام حرف‌هام رو بتونم بهش بزنم، که هم‌دلم باشه، محرم اسرارم باشه اما نشد، نخواست، نذاشت… و من همیشه‌ عمر دنبال غریبه‌هایی می‌گشتم که جای اون مهر مادرانه رو برام پر کنند و هر بار ضربه‌ای زدند و رفتند.

مامانم آدمیه که منو قضاوت می‌کنه، جلوی بقیه کوچیکم می‌کنه و عیب‌ها و ایرادات من رو همه جا جار می‌زنه، اگه چیزی از سمت من ناراحت و عصبانیش کنه براش اهمیت نداره که کجاییم، کی کنارمونه، جای مناسبی هست یا نه؟! همونجا بیانش می‌کنه و دنبال خلوت دو نفره نمی‌گرده… و من بارها و بارها دلم خواسته که ای کاش مامانم این آدم نبود، نه اینکه این آدم مهربون و از خودگذشته، نه! منظورم این ور مادرانه‌ش هست. ای کاش مامانم به من اعتماد به نفس می‌داد، عزت نفس می‌داد. کاش مامانم پشتم بود، کاش می‌تونستم باهاش حرف بزنم… وای، کاش می‌شد باهاش حرف بزنم… فقط حرف…

خالی از عاطفه و خشم

«اگر من جای مادرم بودم»

عصر

تو گوش دخترم پچ‌پچ می‌کنم: «دوستت دارم عشقم»، بعد براش شکلک خنده‌دار درمیارم و با هم می‌خندیم. با هم تلویزیون تماشا می‌کنیم و با هر صحنه رمانتیکی هم دیگه رو نگاه می‌کنیم و آآآ‌ه‌ه‌ه می‌کشیم (مدل خاص اینجایی‌ها)، از موهای بلند دختره توی کارتون به وجد می‌آییم و به موهای همدیگه دست می‌کشیم: «سو بیوتیفول مامی». «آره نفسم موهای تو هم خیلی خوشگله». «هوشگله؟» با هم می‌خندیم. توی پارک تا فیهاخالدونش رو توی گل و لای می‌غلتونه و منم با قاه‌قاه خنده همراهیش می‌کنم. با وجود تنگی وقت، صبح‌ها که باید بره مهدکودک حوصله می‌کنم، چند جور ادا و مسخره‌بازی درمیارم که با خوش‌خلقی بیدار بشه، می‌دونم مثل خیلی‌ها و از جمله خودم در زمان کودکی، صبح‌ها بلافاصله بعد از بیدار شدن چیزی از گلوش پایین نمی‌ره پس من هم اصرار نمی‌کنم بهش، فقط آب‌پرتقال طبیعی دوست داره که اونم خودم هر روز صبح براش می‌گیرم. توی مهد‌کودک اغلب ازم می‌پرسن «عاشگم» یعنی چی که من دخترم رو با اون لفظ صدا می‌کنم موقع خداحافظی، بهشون میگم «عشقم» به انگلیسی چی میشه، سعی می‌کنن تلفظ کنن و دخترم رو اونجوری صدا کنن و از برق به‌وجود اومده تو چشماش لذت ببرند.

خب؟ تا اینجا که خوندین دارین سر تکون می‌دین و زیر لب نچ‌نچ می‌کنین و از لوس کردن دخترم کفری شدین؟ من واقعا نمی‌دونم غلظت درست برای لوس نشدن دخترم چقدره، اما با مال خودم که مقایسه می‌کنم به نظرم میاد هنوز جا داره. مامان من اهل گفتن حرفای قربون‌صدقکی نبود، جوری که اوایل آشنایی‌ام با همسرم در مقابل این مدل حرفای اون من عملا بلد نبودم چی بگم و چطور بگم. بعدها همسرم اعتراف کرد فکر می‌کرده من زیاد دوستش ندارم یا به هر علتی ازش دلخوریی دارم که «قربون‌صدقه‌اش» نمی‌رم. قراره از دخترم برای هر کار موفقیت‌آمیز و حتی گاهی غیرموفق، قدردانی کنم و تشویقش کنم. کاری که مامان من لازم نمی‌دید، چون هر کاری وظیفه من بود و تازه هنوز خیلی مونده بود تا اون میزان خاص از موفقیت رو کسب کنم تا لایق تشویقکی باشم. همین‌که غذاهای «هلثی» و سالم و مقوی بخورم و رشد بدنی و مغزیم در بهترین حالت باشه که بتونم چیزای بیشتری یاد بگیرم (مثلا زبان، شنا) و یا مثلا دندونام رو با ارتدنسی ردیف کنه، از نظرش کافی بود و بغل کردن و هم‌صحبت شدن و خنده و شوخی تو کارش نبود. دوره مزخرف نوجوانی هیچ کاری بهم نداشت، به نظرش عزا گرفتن سر چند تا جوش زشت قرمز و دل‌شکسته شدن بخاطر پسرهای محل، بسیار بی‌معنی و عبث بود.

من همیشه ناکافی بودم، ناکامل، مورد یک جور غضب بی‌علت که هر کاری می‌کردم و هر موفقیت و موقعیت خوبی که به دست می‌آوردم به چشمش نمی‌اومد و از من «رضایت» نداشت. هنوز همین جوره و وقتی بهش می‌گم این طوری تمام اعتماد به نفس منو از بین بردی میگه نه، این جوری «تشویقت» کردم تا به اینجاها رسیدی!