دسته: اگر من جای مادرم بودم

کودکی ناتمام

«اگر من جای مادرم بودم»

نویسنده مهمان: محمدجواد طواف

نوشتن در مورد این موضوع برای من بسیار دشوار است. چرا که می‌دانم مادرم آنچه در توش و توان داشته برای من انجام داده است و اگر مسایلی هم هست که امروز اعتقاد دارم نباید آن نوقع انجام می‌شد و یا جور دیگری اگر بود بهتر بود، در فضای آن دوران و تجربه‌ای که او خود در زندگیش از سر گذرانده است قابل توجیه است. اما فرض را بر آن می‌گذارم که شرایط جور دیگری بود. آنگاه اگر من جای مادرم بودم چه  رفتاری را تغییر می‌دادم؟ برای پاسخ به این سوال باید نگاهی به این موضوع داشته باشم که  بر اساس رفتار و آموزش‌های مادرم چه باورها و یا چه ترس‌هایی پیدا کردم  و آن باورها بر کل زندگی من چگونه تاثیر گذاشت.

  • نقش کودک عاقل

امروز که ۴۵ سال از زندگی‌ام می‌گذرد، وقتی به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم فردی جدی بوده‌ام و کمتر در جمع‌ها نقش مجلس گرم‌کن و فردی شوخ و شنگ را داشته‌ام. ریشه‌ این موضوع حتما به کودکی من بر می‌گردد.

من از آن دست کودکانی بودم که به اندازه کافی کودکی نکردم! این به آن معنا نیست که بازی نکرده باشم، خیر اهل بازی با همسن و سالان خود در کوچه و خیابان بودم چیزی که اتفاقا کودکان نسل حاضر اکثرا از آن محروم هستند! کودکی نکردن من به آن معناست که عواطف و احساسات کودکانه از خودم بروز ندادم. چون باید نقش یک بچه عاقل را بازی می‌کردم. مادرم همه جا می‌گفت «جواد پسر عاقلی است.» این فشار زیادی روی من می‌آورد. چون همیشه باید عاقل می‌بودم! و در حفظ این تصویر می‌کوشیدم!

اگر من جای مادرم بودم هیچ وقت برای فرزندم نقش یا صفتی را به عنوان پیش‌فرض تعریف نمی‌کردم. پیش فرض‌ها یا انگ‌هایی که بزرگسالان به کودکان نسبت می‌دهند رفته رفته در مراحل رشد به شخصیت آنها می‌چسبد و بعدها در بزرگسالی مشکلاتی را پدید می‌آورد.

  • کودک مومن و مسلمان!

من کودک مومن و مسلمانی بودم! به جای  داستان‌های کودکانه داستان‌های مذهبی از پیامبران و امامان شنیدم و حتی آنها را در کلاس درس تعریف می‌کردم. مادرم با افتخار می‌گفت «جواد از ۵-۶ سالگی نماز می‌خواند» در واقع این یک انتخاب نبود، شرایط و جو مذهبی خانواده این‌طور ایجاب می‌کرد.

تحسین و تایید و تشویقی که بابت انجام عملی تقلیدی و بدون آگاهی انجام می‌شد، بعدها در سال‌هایی که کم‌کم با مطالعه بیشتر ارزش‌های دیگری را انتخاب کردم، برایم دردسرساز بود. بدین ترتیب که یک نوع احساس گناه و عذاب وجدان در صورت انجام ندادن عمل «نماز خواندن» مدت‌ها آزارم می‌داد.

من اگر جای مادرم بودم، آموزش مذهبی به فرزندم نمی‌دادم. اجازه می‌دادم وقتی بزرگ شد، خودش مطالعه و انتخاب کند که آیا اصلا می‌خواهد مذهب داشته باشد یا خیر؟ و اگر بله اینکه پیرو چه آئینی باشد را هم خودش انتخاب کند.

  • باور «مال دنیا ارزش ندارد»

مادرم همیشه می‌گفت، «مال دنیا ارزش ندارد» این موضوع به طور ناخودآگاه من را از مال‌اندوزی و ثروت دور می‌کرد. از مهارت‌هایی که برای  پول‌سازی لازم است حداقل در دوران کودکی چیزی یاد نگرفتم. من اگر جای مادرم بودم می‌گفتم «مال دنیا ارزش دارد»، اما وابسته بودن به آن است که دردسرساز می‌شود.

  • آموزش جنسی

پدرم که در مورد مسائل جنسی هیچ حرفی نمی‌زد و مادرم هم یک‌بار با شرم بسیار در موردش حرف زد، آن هم در پاسخ سوال من در مورد آن‌چه از بچه‌های محله شنیده بودم. من اگر جای مادرم بودم، بدون هیچ شرمی در این مورد سخن می‌گفتم. البته دوره و زمانه هم عوض شده است.

  • مشاوره

من از کودکی، دچار لکنت زبان بودم، آن زمان چندان رایج نبود که به مشاور و روان‌درمان‌گر و متخصص گفتار درمانی مراجعه شود. لکنت‌زبان هرچند به من توانایی‌هایی داد، ولی بسیار هم مایه‌ عذاب شد. اگر من جای مادرم بودم در این مورد حتما کاری می‌کردم. گرچه مادرم صبور بود و به حرف‌های من توجه می‌کرد و سعی می‌کرد اعتماد به نفس مرا افزایش دهد، اما یک مورد اشتباه ناخواسته از او سر زد، که به نوعی باعث شد «ارزش به خود قائل شدن» در من صدمه ببیند. این موضوع در بزرگسالی هم اثر خود را بر جای گذاشت.

  • جمع‌بندی

شخصیت کودک، الگوهای رفتاری، شیوه‌ی حل مسائل و مشکلات، سیستم دفاعی و باورهای انسان از دوران کودکی شکل می‌گیرد. اگر در دوره‌ کودکی ما آگاهی در مورد رفتار با کودکان زیاد نبود، امروزه اما منابع بسیاری برای یادگیری شیوه‌های گفتگو و تربیت کودک، وجود دارد. هر چند تغییر بسیاری از باورها و الگوهای رفتاری در بزرگسالی بسیار دشوار است، ولی شدنی است و نیاز به راهنمایی مشاور، تمرین و تداوم دارد.

من همواره از مادرم سپاسگزار هستم و ارزش‌هایی همچون نوع‌دوستی، فداکاری، گذشت، صبور بودن، استغنا و عزت نفس، انعطاف‌پذیری، نیکوکاری و … را از او آموخته‌ام. آنچه در این مقاله نوشته‌ام، تجربه‌ شخصی خودم بود و تجربه‌ی بسیاری از هم‌نسلان من ممکن است متفاوت بوده باشد. من به عنوان فرزند آخر در خانواده‌ای متوسط، نسبتا دین‌دار با پیشینه‌ی اشرافی، متولد شدم و سال‌های کودکی من مصادف بود با دو واقعه‌ مهم انقلاب و جنگ که قطعا آن‌ها تاثیرات بزرگی بر تمام سناریوی زندگی من داشته‌اند. مخصوصا که یک برادرم در ۱۹ سالگی در سال ۶۰ اعدام شد و برادری دیگر دوران سربازی‌اش در خط مقدم جبهه بود و این وقایع فضایی غم‌انگیز و پر استرس ساخته بود، هرچند مادرم نهایت تلاشش را کرده بود که ما آسیب کمتری از آن دوران ببینیم.

یک عاشقانه بی‌پایان

«اگر من جای مادرم بودم»

بامداد

اگر تنها دختر خانواده بودم؛ اگر زود ازدواج کرده بودم؛ اگر همسرم ارتشی و همیشه در ماموریت بود و اگر عاشق بچه بودم؛ در نوزده سالگی اولین بچه‌ام را به‌دنیا می‌آوردم و دعا می‌کردم که دختر باشد و جای خواهر ناداشته‌ام را بگیرد. اگر می‌رفتم جنوب، محل ماموریت همسرم و دور از پدر و مادرم زندگی می‌کردم؛ به فکر بچه‌ بعدی می افتادم و آن‌وقت دیگر برایم فرق نمی‌کرد که دختر باشد یا پسر.

ماندنم آن‌جا که طولانی می‌شد؛ از بچه‌ بعدی هر چند ناخواسته باشد؛ استقبال می‌کردم. وقت و اوضاع زیاد مناسب نیست اما بچه داشتن لذت‌بخش است دیدن بچه‌هایی که می‌توانند با هم بازی کنند و مثل من تنها نباشند؛ خیلی خیلی لذت‌بخش است. همه فکر می‌کنند بچه چهارم ناخواسته است اما خودم می‌دانم نیست. یعنی می‌شود یک دختر دیگر باشد تا دخترم تنها نماند؟

بله دختر بعدی متولد می‌شود. حالا من مادر یک خانواده پرجمعیتم؛ درست برعکس خانواده کوچک خودم. تا بچه‌ها بزرگ نشوند؛ مسافرت نمی‌روم؛ مهمانی نمی‌روم و جایی برای شب نمی‌مانم. دوست ندارم بچه‌هایم اذیت شوند یا کسی بچه‌ها را دعوا کند.

بچه‌ها بزرگ می‌شوند. همان‌طور که دوست داشتم هستند. پسرها در بازی و دعوا پشت و پناه همدیگرند و دخترها محرم راز هم و محرم راز من. پسرها را با محبت بار می‌آورم. سعی می‌کنم یادشان بدهم همه را دوست داشته باشند؛ می‌دانم بعدها در رابطه با زنان خودشان به‌دردشان می‌خورد. دخترها خود به‌خود با محبتند خیالم راحت است آن‌‌ها یواش و بی سر و صدا عشق در زمین می‌پراکنند. از دیدن خواهر و برادرانگی‌شان دلم میلرزد. می‌دانم گاهی که گندی می‌زنند از خواهر بزرگشان می‌خواهند کمکشان کند. گاهی نمره‌ای خجالت‌آور است گاهی ظرف قدیمی شکسته‌ای و گاهی مهمانی کوچکی. او هم کمک می‌کند و بعضی‌هایش را به من می‌گوید که در جریان باشم و قول می‌گیرد به بچه‌ها نگویم.

هیچ‌وقت لازم نمی‌شود کتکی بخورند. کافی‌ست نشان بدهم که ناراحت شده‌ام. آن‌وقت است که به دست و پا می‌افتند و بدو بدو خرابکاری‌شان را -هرچه که باشد- پاکسازی می‌کنند. بزرگ که بشوند دیگر تنها نیستیم. نه من تنهایم نه آن‌ها. ما همدیگر را داریم. «خانواده بزرگ و هم‌بسته»

….

من اگر جای مادرم بودم حتی یک «واو» جا نمی‌انداختم از آن‌چه که او کرد. هر کاری کرده را همان‌طور انجام می‌دادم و همان‌طور از مادری کردن به مثابه یک عاشقانه دنباله‌دار لذت می‌بردم. (اگرچه متاسفانه آنقدر بچه‌دوست از آب درنیامدم)

بعضی آدم‌ها مادری کردن در خونشان است. مادر من یکی از آن‌هاست. یکی از آن مادرانِ بی‌پایان.

زندگی گل‌و‌بلبل بود تا این که …

«اگر من جای مادرم بودم»

نیمه‌شب

چند روز پیش داشتم یه فیلم می‌دیدم که در مورد آینده‌ بود. زن قصه به این خاطر که نگران فرزندش بود و نمی‌خواست با تصاویر، صداها یا پیشامدهای بد رو‌به‌رو بشه، وقتی بچه سه ساله بود رفت به یه موسسه‌ای که اسم عجیبی داشت و یه تراشه توی سر بچه کار گذاشت که به کامپیوتر مادر وصل بود و مادر می‌تونست اطلاعاتی از قبیل مکان جغرافیایی یا احساسات بچه رو ببینه و در صورتی که مشکلی بود به کمک بچه بره. یه فیلتر قوی صدا و تصویر هم داشت که باهاش صداها و تصاویر نامناسب رو به صورت اتوماتیک سانسور می‌کرد. مشکلی که این تراشه داشت این بود که قابل خارج کردن نبود. مادر با این کار امنیت و آرامش رو برای بچه به ارمغان آورده بود و زندگی سالم و دور از استرسی براش ایجاد کرده بود ولی مساله وقتی ایجاد شد که بچه بزرگ شد و وارد جامعه و جمع دوستاش شد و بین اونا احساس متفاوت بودن و عجیب بودن کرد و به همین دلیل بینشون فاصله افتاد. مشکل وقتی ایجاد شد که خیلی از حرف‌ها و تجربه‌های اونا رو نفهمید و احساس تنهایی کرد، یا وقتی که از بدی‌هایی که آدم‌ها بهش کردن که کم هم نبود، دلش شکست.

شاید تنها چیزی که دوست داشتم مادرم توی تربیت من کمی تغییر می‌داد یه جورایی به این داستان ربط پیدا می‌کنه. فک می‌کنم مادرم توی کودکی و نوجوانی من از بس که تلاش کرد بهترین‌ها رو برام فراهم کنه و نذاره تجربه‌های بد داشته باشم، منم خیال برم برداشت که زندگی قراره همیشه به همین گل‌وبلبلی باشه. هیچ خاطره بد یا اتفاق بدی رو توی بچگی یا نوجوانی به یاد ندارم. دلیلش هم اینه که یا توسط مادرم ازشون پیش‌گیری شده یا همیشه خیلی سریع بی اون‌ که من حتی بفهمم چی شد، مساله رو برام حل کرده. وقتی کم‌کم مستقل شدم و مشکلاتم شخصی‌تر و حتی بزرگ‌تر، وقتی خودم باید تنهایی حلشون می‌کردم خیلی برام سخت بود. شاید اگه جای مادرم بودم از بچگی به فرزندم هشدار می‌دادم که دنیا به این خوبی و قشنگی که من برات تصویر کردم نیست. خودتو برای هزار هزار تا مساله آماده کن. شاید به جای این‌که تو حل مشکلاتش پیش‌قدم بشم بهش می‌گفتم که توی آینده نزدیک باید سخت‌تر از ایناشو حل کنی پس بیا و تمرین کن از الان.

مرخصی

«اگر من جای مادرم بودم»

شبانگاه

مرخصی بود. شاید نتونست خودش رو جای مادرش تصور کنه. شاید هم چیز دیگه‌ای شد… علت مرخصیش رو ما هم نمی‌دونیم.

من جای مادرم هستم

«اگر من جای مادرم بودم»

شامگاه

آدم‌ها از وقتی که هر رو از بر تشخیص می‌دن تا وقتی که بچه ندارند می‌تونن در این زمینه یک کتاب یا چه بسا کتاب‌ها بنویسند. کارهایی که مادر و البته پدر یا سایر افرادی که در نقش والد بودند انجام دادند و نباید انجام می‌دادند و کارهایی که انجام ندادند و باید انجام می‌دادند. از الف تا یای هر کاری که کردند رو با هزار یک دلیل علمی و فلسفی و اخلاقی و روانی و غیره زیر سوال می‌برند و نقد می‌کنند و مو رو از ماست می‌کشند و بعد هم راه درست رو با دقت و جزییات وصف می‌کنند که چنین باید کرد و چنین نباید کرد.

اماا امان از روزی که آدم بچه‌دار میشه و شگفتا از بازی روزگار. که میشی همونی که مادرت بود. همون، با جزییات و ریزه‌کاری‌ها و دقت فراوان، همون! همون فقط در یک عصر متفاوت. هی روزها می‌گذره و چالش‌ها پدیدار میشن و باهاشون روبرو میشی و بعد که با خودت خلوت می‌کنی می‌بینی ای داد بیداد مادر من هم که در این موقعیت همین کار رو می‌کرد. همون مادری که اون همه بهش انتقاد داشتم. همون مادری که با بقیه مقایسه‌اش می‌کردم و توی دلم برای مامان‌های بقیه به به و چه چه می‌کردم و توی فکرم توی سر مادر خودم می‌زدم با این مادری کردنش. من که دقیقا همون شدم؟ بعد البته دوباره خودت رو نقد هم می‌کنی و شرط و شروط می‌گذاری که تغییر خواهم کرد و از فلان نظریه پیشرو پیروی خواهم کرد و آینده چنین و چنان خواهد بود و البته که کمی بعدتر، باز مچ خودت رو می‌گیری که دوباره همونی شدی که مادرت بود، در یک دوره زمانی متفاوت.

خلاصه که جانم براتون بگه، من جای مادرم هستم. مادر که میشی، قدم به قدم جا پای مادرت خواهی گذاشت. چون مادری و پدری درونی‌ترین لایه‌های روحت رو درگیر می‌کنه، خیلی از اون خودآگاه حراف و زر زرو که به همه ایراد می‌گیره کاری برنمیاد. تو مثل همه پدر و مادرها از هزاره‌های دور، همون روش‌هایی که بهشون نقد داشتی رو پیاده خواهی کرد،‌ عاشق فرزندت خواهی بود و بهترین‌ها رو براش خواهی خواست، ولی از قالب خودت فراتر نمی‌تونی بری. تو با همه بدی‌ها و خوبی‌ها و با تمام عیب و نقص‌هات، مادر اون بچه  خواهی بود. موجود خیالی کامل و همه چیز تمامی در کار نیست، و فرزندت هم همه اونچه در مادرت می‌دیدی در تو خواهد دید و نقد خواهد کرد.  این داستان ادامه دارد.

 

مامان، از من باش

«اگر من جای مادرم بودم»

غروب

یادمه ترم اول دانشگاه بودم، کلاس تشکیل نشد و من توی ایستگاه یک ربعی منتظر موندم اما نه تنها از اتوبوس خبری نبود که تاکسی هم رد نمی‌شد. یکی از همکلاسی‌های پسر جلوی پام ایستاد و گفت می‌تونه منو برسونه و من هم قبول کردم. همون وقت مامان تماس گرفت و من بهش گفتم سوار ماشینم و مثلا نیم‌ساعت دیگه می‌رسم. خانواده سخت‌گیری داشتم و نمی‌خواستم بدونن همراه اون پسرم. از هر دری صحبت کردیم و اون نیم ساعت اوقات خیلی خوب و قشنگی برام بود، ولی چشم بد نبینه، نزدیک خیابون خونه بودیم که دیدم مامان منتظر ایستاده! من تا چشمم به مامان افتاد می‌دونید چه کردم؟! خودمو هل دادم پایین صندلی و سنگر گرفتم! جلوی چشم همکلاسی! وای… بعد از این همه سال هنوز هم تعریف کردنش عرق شرم به پیشونیم میشونه! باقیش انگار خواب و خیاله، اصلا یادم نمیاد چیکار کردم و چی گفتم و چطوری و کجا پیاده شدم… مامان نفهمید اما من تمام سال‌های دانشگاه دیگه هرگز به چشم اون پسر نگاه نکردم.

همیشه این رو می‌خواستم که با مامان صمیمی باشم، که تمام حرف‌هام رو بتونم بهش بزنم، که هم‌دلم باشه، محرم اسرارم باشه اما نشد، نخواست، نذاشت… و من همیشه‌ عمر دنبال غریبه‌هایی می‌گشتم که جای اون مهر مادرانه رو برام پر کنند و هر بار ضربه‌ای زدند و رفتند.

مامانم آدمیه که منو قضاوت می‌کنه، جلوی بقیه کوچیکم می‌کنه و عیب‌ها و ایرادات من رو همه جا جار می‌زنه، اگه چیزی از سمت من ناراحت و عصبانیش کنه براش اهمیت نداره که کجاییم، کی کنارمونه، جای مناسبی هست یا نه؟! همونجا بیانش می‌کنه و دنبال خلوت دو نفره نمی‌گرده… و من بارها و بارها دلم خواسته که ای کاش مامانم این آدم نبود، نه اینکه این آدم مهربون و از خودگذشته، نه! منظورم این ور مادرانه‌ش هست. ای کاش مامانم به من اعتماد به نفس می‌داد، عزت نفس می‌داد. کاش مامانم پشتم بود، کاش می‌تونستم باهاش حرف بزنم… وای، کاش می‌شد باهاش حرف بزنم… فقط حرف…

خالی از عاطفه و خشم

«اگر من جای مادرم بودم»

عصر

تو گوش دخترم پچ‌پچ می‌کنم: «دوستت دارم عشقم»، بعد براش شکلک خنده‌دار درمیارم و با هم می‌خندیم. با هم تلویزیون تماشا می‌کنیم و با هر صحنه رمانتیکی هم دیگه رو نگاه می‌کنیم و آآآ‌ه‌ه‌ه می‌کشیم (مدل خاص اینجایی‌ها)، از موهای بلند دختره توی کارتون به وجد می‌آییم و به موهای همدیگه دست می‌کشیم: «سو بیوتیفول مامی». «آره نفسم موهای تو هم خیلی خوشگله». «هوشگله؟» با هم می‌خندیم. توی پارک تا فیهاخالدونش رو توی گل و لای می‌غلتونه و منم با قاه‌قاه خنده همراهیش می‌کنم. با وجود تنگی وقت، صبح‌ها که باید بره مهدکودک حوصله می‌کنم، چند جور ادا و مسخره‌بازی درمیارم که با خوش‌خلقی بیدار بشه، می‌دونم مثل خیلی‌ها و از جمله خودم در زمان کودکی، صبح‌ها بلافاصله بعد از بیدار شدن چیزی از گلوش پایین نمی‌ره پس من هم اصرار نمی‌کنم بهش، فقط آب‌پرتقال طبیعی دوست داره که اونم خودم هر روز صبح براش می‌گیرم. توی مهد‌کودک اغلب ازم می‌پرسن «عاشگم» یعنی چی که من دخترم رو با اون لفظ صدا می‌کنم موقع خداحافظی، بهشون میگم «عشقم» به انگلیسی چی میشه، سعی می‌کنن تلفظ کنن و دخترم رو اونجوری صدا کنن و از برق به‌وجود اومده تو چشماش لذت ببرند.

خب؟ تا اینجا که خوندین دارین سر تکون می‌دین و زیر لب نچ‌نچ می‌کنین و از لوس کردن دخترم کفری شدین؟ من واقعا نمی‌دونم غلظت درست برای لوس نشدن دخترم چقدره، اما با مال خودم که مقایسه می‌کنم به نظرم میاد هنوز جا داره. مامان من اهل گفتن حرفای قربون‌صدقکی نبود، جوری که اوایل آشنایی‌ام با همسرم در مقابل این مدل حرفای اون من عملا بلد نبودم چی بگم و چطور بگم. بعدها همسرم اعتراف کرد فکر می‌کرده من زیاد دوستش ندارم یا به هر علتی ازش دلخوریی دارم که «قربون‌صدقه‌اش» نمی‌رم. قراره از دخترم برای هر کار موفقیت‌آمیز و حتی گاهی غیرموفق، قدردانی کنم و تشویقش کنم. کاری که مامان من لازم نمی‌دید، چون هر کاری وظیفه من بود و تازه هنوز خیلی مونده بود تا اون میزان خاص از موفقیت رو کسب کنم تا لایق تشویقکی باشم. همین‌که غذاهای «هلثی» و سالم و مقوی بخورم و رشد بدنی و مغزیم در بهترین حالت باشه که بتونم چیزای بیشتری یاد بگیرم (مثلا زبان، شنا) و یا مثلا دندونام رو با ارتدنسی ردیف کنه، از نظرش کافی بود و بغل کردن و هم‌صحبت شدن و خنده و شوخی تو کارش نبود. دوره مزخرف نوجوانی هیچ کاری بهم نداشت، به نظرش عزا گرفتن سر چند تا جوش زشت قرمز و دل‌شکسته شدن بخاطر پسرهای محل، بسیار بی‌معنی و عبث بود.

من همیشه ناکافی بودم، ناکامل، مورد یک جور غضب بی‌علت که هر کاری می‌کردم و هر موفقیت و موقعیت خوبی که به دست می‌آوردم به چشمش نمی‌اومد و از من «رضایت» نداشت. هنوز همین جوره و وقتی بهش می‌گم این طوری تمام اعتماد به نفس منو از بین بردی میگه نه، این جوری «تشویقت» کردم تا به اینجاها رسیدی!

کپی برابر اصل

«اگر من جای مادرم بودم»

بعد از ظهر

اگر این سوال را چند سال پیش از من می‌پرسیدند، می‌توانستم ساعت‌ها از مامانم در مورد نحوه‌ رفتارش با من انتقاد کنم. دو اتفاق در زندگی‌ام باعث شده است که همیشه حق را به مامانم بدهم و مطمئن باشم هر کاری در جهت تربیت من انجام داده است درست بوده است و در آن زمان و مکان بهترین تصمیم را گرفته است.

اتفاق اول، در دوران دانشجویی لیسانسم رخ داد، درسِ تنظیم خانواده داشتیم، درسی یک واحدی که بیشتر روش‌های پیشگیری از بارداری را یادمان می‌داد. یک جلسه کلاس به پخش فیلم اختصاص داشت، فیلم زایمان طبیعی و زایمان سزارین را دیدیم. بعد از دیدن فیلم زایمان طبیعی حالِ اغلب همکلاسی‌هایم بد شد، البته حال من هم بد شد. استادمان استراحتی به کلاس داد. از کلاس بیرون آمدم و به مامانم زنگ زدم، گریان و هق‎هق‌کنان ازش تشکر کنم که آن همه درد را به جان خریده است تا من به دنیا بیایم. مامانم اول ترسید و فکر کرد برای من اتفاقی رخ داده اما بعد که متوجه ماجرا شد خندید قربان‌صدقه‌ام رفت و گفت: «برو سر کلاست و خودت رو لوس نکن.»

اتفاق دوم، مرگِ ناگهانی و دل خراش پدرم بود، مامانم دقیقا مانند کوه ایستاد و در برابر غم و رنج و ناملایمات لااقل جلوی ما خم به ابرو نیاورد. راستش اصلا باورم نمی‌شد این مامان من باشد، این مامانی باشد که سی و سه سال می‌شناختمش، همیشه مسخره‌اش می‌کردم و می‌گفتم: «تو زن پارکینگی (هر جا که می‌خواست برود در پارکینگ خانه‌مان سوار ماشین می‌شد در حالی که راننده، بابا یا شخص دیگری بود و در پارکینگ مقصد پیاده می‌شد) هستی». اما در نبودِ بابا، در برابر همه‌ حرف‌ها ایستاد و از خودش و ما سه فرزند به همراه همسرهایمان مراقبت و حمایت کرد و هیچ‌گاه از بدگویی یا بدخواهی فردی بحران نساخت و اتفاقا ما را به مدارا و مهربانی توصیه کرد.

من مادر نیستم اما اگر روزی مادر شوم، احتمالا نسخه‌ای شبیه به مامانم می‌شوم. یک آغوش باز، یک صورت خنک، یک گوش شنوا با میزی پر از خوراکی‌های رنگارنگ که وقتی بچه‌ام حالش خوب نیست و برایم با گریه درد دل می‌کند، بدون اینکه قضاوتش کنم، جعبه دستمال کاغذی به او تعارف می‌کنم.

شجاعت می‌طلبد

«اگر من جای مادرم بودم»

نیمروز

حدود شصت و چهار سال پیش، مادرم دخترکی چهارده ساله با آرزوهای دور و دراز و قشنگ بود. اولین پنج شنبه از یک روز خوش بهاری برای خواستگاری‌اش آمدند. داماد آینده عاشق مادرم بود. دو سال خدمت سربازی را با اشتیاق و انتظار سپری کرده و شاغل شده بود. برای ازدواج این دو دلداده، مانعی وجود نداشت. تازه سه روز از خواستگاری نگذشته بود که خبر درگذشت خواهر جوانش همه جا پیچید. زمین و آسمان بر حال این زن جوان که فرزندانش را یتیم گذاشته و بی‌موقع رفته بود، خون گریست. مراسم عزاداری و چهلم گذشت و مصیبت مادرم شروع شد. آن زمان رسم جامعه چنین بود که اگر مردی فوت می‌کرد، زنش را به عقد برادرِش درمی آوردند و در صورت مرگ مادر، خواهر را به جای او می‌فرستادند. طفلک مادر ماند و دوراهی. اگر با مردِ دلخواهش ازدواج می‌کرد، غم خواهرزاده‌های یتیمش را کجای دلش می‌گذاشت؟ اگر با شوهر خواهرش ازدواج می‌کرد، می‌بایست دور خوشبختی و جوانی‌اش را خط قرمز بکشد. پس فداکاری کرد. پشت به آرزوهای شیرینش کرده و با شوهر خواهر مرحومش که شانزده سال بزرگتر از او بود، ازدواج کرد. پسر جوان این غم بزرگ را تاب نیاورد و جلای وطن کرد.

مادرم زیر بار غم خواهر و بچه‌های یتیم حسرت به دل و مشکلات خانه و ستم جاری، مچاله شد و خم به ابرو نیاورد. همه توجه‌اش به بچه‌های خواهرش بود. آنها را بزرگ کرد و به زندگیشان سر و سامان بخشید و خیالش راحت شد. من همیشه از او ناراضی بودم. بزرگ که شدم گله سر دادم که درحق من کوتاهی کرده و او به من حق داد و از من حلالیت طلبید. گفتم: «از من نه، از دل و جان و احساس خودت حلالیت بخواه که تو در حق خودت ستم کردی. پشت پا بر جوانی‌ات زدی. درد و رنجی بزرگ متحمل شدی. به قول خودت شب‌ها روح مظلوم خواهرت را که در زمان حیات عاشق پدرم بود، در اتاق خواب حس کرده و رنج کشیدی. اگر من جای تو بودم، با مردی به سن پدرم ازدواج نمی‌کردم. اگر من جای تو بودم به دخترم بیشتر از هر کس دیگر توجه می‌کردم. اگر من جای تو بودم.. اگر من جای تو بودم… و اگر من جای تو بودم…» و او در جوابم گفت: «تو نمی‌توانی جای من باشی. جای من بودن شجاعت می‌طلبد که تو نداری.»

بیچاره مادر

«اگر من جای مادرم بودم»

پیش از ظهر

مادرم قهرمان بلامنازع من بود. تا سال‌های سال. عاشقش بودم یا اینطور گمان می‌کردم و فکر می‌کردم مادرم بهترین مادر دنیاست و هر کاری که کرده و میکند درست است و بهتر از آن امکان ندارد. کسی جرات نداشت جلوی من از مادرم انتقاد کند، دیوانه می‌شدم. سال‌های سال گذشت تا من متوجه بشوم گرچه مادرم خوب است ولی پر از اشکال بوده و آسیب‌های زیادی به من وارد کرده. سعی کردم خیلی از آن اشتباهات را در مورد فرزند خودم تکرار نکنم. گاهی موفق بودم و گاهی نه. هیچوقت فکر نکردم اگر جور دیگری تربیت می‌شدم چه اتفاقی می‌افتاد و الان کجا بودم. انگار سرنوشت خودم را پذیرفته‌ام و می‌دانم با اگر و ای کاش هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند. تنها چیزی که از مطمئنم این است که نه فقط مادر من بلکه همه‌ مادرهای سالم کاری را انجام می‌دهند که فکر می‌کنند درست است.

گاهی با خودم فکر می‌کنم آیا بهتر نبود بزرگتر می‌شدم و کمی عاقل‌تر، بعد بچه‌دار می‌شدم؟ و جوابم این است که بزرگ شدن من و رشد عقلانی من منوط به مادر بودن من بود. من با فرزندم رشد کردم و یاد گرفتم. پس مادرم هم همینطور. با این فکرها و منطق‌ها گاهی خودم را آرام می‌کنم ولی در بیشتر مواقع از دست مادرم عصبانی هستم. می‌بخشم ولی باز آرام نمی‌شوم. گاهی به بیچارگی‌اش پی میبرم و گاه ناتوان از آرام کردن خودم فقط به خودم می‌پیچم.

و اما به شدت از خودم دلخورم. چطور آن همه سال نفهمیده بودم؟ چطور آن همه سال مقاومت کرده بودم و خودم را بیمار کرده بودم؟ چطور حاضر نبودم واقعیت را ببینم تا هم خودم کمتر عذاب بکشم و هم مادرم را از توهم قهرمان بودن دربیاورم؟ آیا همه‌ عاشق‌ها همینطور هستند؟ سال‌ها پیش فکر می‌کردم کاش عرضه و توانایی داشتم و مادری همانند مادر خودم بودم، اما اکنون می‌گویم کاش من مادر خودم بودم و می‌دانستم چگونه مادری برای خودم باشم و چه مادری می‌شدم. و باز هم می‌دانم در بعضی زمینه‌ها به پای مادرم نمی‌رسیدم که الحق خوب مادری کرد آن سال‌ها. شاید هنوز هم ازش دفاع می‌کنم…

این زن ریشه من است‎

«اگر من جای مادرم بودم»

صبح

مامان فقط بیست و چند ساله بوده که آخرین بچه‌اش به دنیا میاد. اون روزها نه مادر بودن ساده بوده و نه بیست و چند ساله بودن. شرایط جامعه‌ اون سال‌ها انقدر بد بوده که زندگی نه فقط برای مامان که برای خیلی از زن‌های جوان دیگه به دست و پا زدن در مرز سلامت عقلی و عاطفی می‌گذشته. به نظرم خیلی مهمه وقتی از مامان صحبت می‌کنم، زن شصت و چند ساله‌ امروز رو نبینم. اون دخترک تحت فشار رو در نظر داشته باشم.

مامان یه ایده‌آل‌گرای تقریبا احمق بود. از اون دست آدم‌هایی که معتقدن اگر زورشون به داشتن بهترین نمی‌رسه، پس وقتشون رو صرف خوب نکنن و بهتره موقعیت بد رو انتخاب کنن تا همیشه یادشون باشه که این وضعیت، اون چیزی نیست که باید بهش تن بدن و عادت کنن. برای همین در مقایسه با خیلی از زن‌های دیگه جسور بود و جسور عمل کرد. در زمانی که طلاق قبحی صد برابر امروز داشت، وقتی دید که نمی‌تونه از پدرم توقع داشته باشه که مردی باشه که دوستش داشته باشه و درکش کنه، ازش جدا شد. برای مامان خانواده مقدس نبود. شخص، مقدس‌تر بود. این، اولین و مهمترین چیزی بود که ازش یاد گرفتم. بعدها، وقتی زندگی من رو سر دو راهی انتخاب قرار داد همیشه بهم گفت به حرف دلت گوش کن. به خودت وفادار باش. شخصیت خودت مهم‌تر از نقشت به عنوان زن در جامعه یا خانواده است.

البته زندگیش هم خیلی ساده و خوب نبود. مامان فکر می‌کرد که باید پزشک بشه اما پرستاری قبول شد. دانشگاه تهران. بعد از دو ترم انصراف داد که رویاش رو پیگیری کنه و این بار هیچ چیزی قبول نشد. دیگه نتونست وارد دانشگاه بشه و این براش یه حسرت موند. خیلی چیزهای دیگه هم حسرت و زخمش روی جونش باقی موند اما همیشه به من که رسید سعی کرد بهم بگه ایده‌آل‌گرا باش حتی اگر احمق به نظر بیایی. من پشتتم. انجامش میدی.

مامان اما یه مشکل خیلی بزرگ داشت. یه چیز مهمی که من دارم سعی می‌کنم متفاوت ازش رفتار کنم. ناامید می‌شد. یه جای زندگی، از بهبود اوضاع و جهان دل می‌برید و بعد پا پس می‌کشید. همین شده که لیست حسرت‌هاش بلندبالاست و لیست کارهای یکساله‌اش خیلی زیاده. این رو هیچ وقت بلد نبود بهم یاد بده که وقتی زمین خوردی، حالا وقت بلند شدنه. خودت رو بتکون و زندگی رو ادامه بده. مامان نمی‌دونست موفقیت و خوشبختی شاید بار اول به دست نیاد و مداومت لازمه. این رو زندگی به من یاد داد و هزینه وحشتاکی هم ازم گرفت. بدترین بخشش این بود که وقتی من از چیزی ناامید نمی‌شدم، مامان فکر می‌کرد که به پایان زندگی رسیدم. تلاش دوباره براش معنا نداشت. هر راه رو فقط یک بار می‌رفت.

از یه جای زندگی من اونقدر بزرگ شدم که مسئول زندگی خودم باشم و یاد بگیرم برای ناکامی‌هام مامان و بقیه رو شماتت نکنم. اما گاهی دلم برای کودک درون مامان می‌سوزه که چه والد سخت‌گیر ایده‌آل‌گرایی بالای سرشه. کاش فقط کمی به خودش ساده‌تر می‌گرفت.

یه عکس

«اگر من جای مادرم بودم»

سپیده‌دم

سوال سختیه. شاید اگه زمانی که نوجوان بودم این موضوع مطرح می‌شد هزار کار بود که می‌خواستم جای مامانم باشم و انجامشون ندم یا انجامشون بدم یا جور دیگه رفتار کنم. الان ولی چیزی به ذهنم نمی‌رسه. شاید این خاصیت از دست دادنش یا گذشت زمان باشه.

از قدیم‌تر‌ها شروع میکنم تا کم کم یادم بیاد. وقتی بچه بودم شاکی بودم چرا من رو دیر به دنیا آورده، بخاطر فاصله سنی زیادم همبازی نداشتم و هر روز بابتش به مامانم غر می‌زدم چرا من تنهام، چرا دوقلو نیستم، اصلا چرا من رو به دنیا آوردی. من جای تو بودم همون دوتا بچه بس بود برام. بعدها هم زیاد پیش اومد که فکر کنم چرا من رو دنیا آورده. مثلا فکر کرده دوتا بچه کمه حالا بعد از چندسال دوباره دلش بچه کوچولو خواسته. چه می‌دونم فکر کرده سرش خلوت‌تر شده فرصت لذت بردن بیشتری داره از بچه‌داری. هر چند اینجورم نبوده .چون همچنان شاغل بوده و منو دنیا آورده. جنگ هم که بوده. نمی‌دونم والا، حالا بهتره تو این موضوع دست از سرش بردارم.

یه مورد مهم یادم اومد. مامانم یک کار بابام خیلی رو اعصابش بود. برای خودش بزرگش کرده بود. بعد هم بابتش حرص میخورد، هم گاهی با بابا قهر می‌کرد، هم به ما بچه‌ها ناخودآگاه حس بدی منتقل می‌کرد.  به نظرم این اصلا درست نبود و ارزشش رو نداشت و من اگه جاش بودن آنقدر سخت نمی‌گرفتم. بهتر بود اون همه حُسن خلق بابا رو در نظر می‌گرفت و از اون یه قلم رفتار چشم‌‌پوشی می‌کرد. این ذجوری نه همه سال‌های عمرش حرص می‌خورد، نه من فکر می‌کردم بابام آدم بی‌فکریه، نه بابام بخاطر غرغرای مامان عصبانی و بی‌حوصله می‌شد.

فقط یه کم چشم‌پوشی و آسون گرفتن می‌تونست ما رو خانواده شادتری بکنه. اون وقت نه بابام احساس گناه می‌کرد، نه من فکر می‌کردم بابای بی‌خیالی دارم و نه خود مامانم آنقدر فشارش بالا پایین می‌شد. به جاش بیشتر باهم می‌گفتیم و می‌خندیدیم. همه‌مون با احساس بهتری نسبت به هم کنار هم می‌نشستیم و از لحظه‌هامون لذت می‌بردیم.

واقعا گیر دادن به یک ته استکان عرق در آخر هفته‌ها منصفانه نبود. این رو وقتی فهمیدم که عکس مامان و بابای دوستم رو دیدم در حالی که باباش خندان یه دستش استکان عرق بود و یه دستش رو شونه مامان خندانش. می‌دونستم مامانش اهل نوشیدن هم نیست، ولی شادی براشون اولویت بود، به همین سادگی.

ورای رویاها

«اگر من جای مادرم بودم»

سحرگاه

با اون شرایطی که ما داشتیم و با اون مدلی که مامانم من رو یک تنه بزرگ کرد، حقا که هر اعتراض و انتقادی می‌تونه به راحتی شکل ناسپاسی و انتظار بیجا به خودش بگیره. به نظر خودم، مامانم من رو بدون نقص بزرگ کرده و هر نخراشیدگیِ من حاصل ذات و انتخاب‌های خودمه. با اینکه دست تنها بود و از در و دیوار برامون می‌بارید ولی من به موقع و به اندازه کنترل شدم، آزاد گذاشته شدم، به بعضی تصمیم‌ها اجازه نه گفتن نداشتم در عین اینکه اجازۀ گرفتن تصمیم‌های دیگه‌ای رو داشتم. لجبازی‌ها و اعتراض‌هام با صبر و حوصله گوش داده شد و نظرات مخالفم بی‌طرفانه بررسی شد. تو هر سنی استقلال و اعتمادبه‌نفس مورد نیازم رو داشتم و این در حالی بود که مامانم خودش به نسبت آدم خجالتی‌ایه.

اون با خودش و شخصیتش و سبک زندگیش در صلح کامل به سر می‌بره. الان که به گذشته نگاه می‌کنم، بوده مواردی که خیلی هم تغییر کرده، ولی این صلح مامانم با خودش هیچ‌وقت باعث نشد که هر چی دوست داره خوب باشه و هر چی خوشش نمیاد بد، که متعاقب اون من ناخودآگاه به همون سمت و سویی برم که خودش رفت. راه خودش رو دوست داشت ولی من رو آزاد گذاشت راهم رو پیدا کنم. برای من به جز دزدی و دروغ و اینجور نبایدها، بقیه چیزها خنثی بودن و بهم یاد داد اونی رو که می‌خوام انتخاب کنم. اگر انتخاب‌هامون یکسان بود همون قدر تشویق می‌شدم که اگر متفاوت بود. بیشتر تشویقم نمی‌کرد که من مشتاق‌تر بشم تا راه خودش رو برم. گذشته از تفاوت‌ها حتی اگر معتقد بود اشتباه می‌کنم و من پافشاری می‌کردم، پا به پام اومد و پشتم بود چون اون انتخاب من بود. همیشه انتخاب‌هام روبه یک اندازه تشویق کرد.

فقط شاید دو چیز باشه که برای مامانم مثل دروغ یک نباید بزرگ و غیرقابل چانه‌زنیه ولی من الان می‌بینم که اونا هم می‌تونن انتخاب باشن. جوری که اگه بچه ‌‌‌‌‌‌‌‌داشته باشم بهش یاد می‌دم انتخابشون کنه. خیلی می‌ترسم که اگر بچه من تصمیم بگیره بی‌نظم و کثیف باشه، من چطوری باید با این موضوع کنار بیام ولی اینکار رو خواهم کرد و سختی مهمونی رفتن به بازار شامش رو به جون می‌خرم!

مامان من سطح تعادلش در نظم و نظافت ورای سطح معمول آدم‌هاست. من هم تو همون سیستم با همون کیفیت بزرگ شدم دیگه. البته یادمه که بهم‌ریختگی اتاقم رو تحمل می‌کرد و هیچی نمی‌گفت، ولی میشه یک دلیل تحملش این باشه که خودم خیلی طاقت نداشتم تو اون اتاق درهم برهم بچرخم. برای همین زود مرتبش می‌کردم. یادم نمیاد غذا رو زمین ریخته باشم یا آشغال انداخته باشم و ازش گذشته باشم. نمی‌ریختم و یا تمیزش می‌کردم. یادمه تو سنی که مسئولیت آشپزخونه و کتابخونه رو باهام تقسیم کرد، یه سری تغییرات ایجاد کردم که به نظرم همه‌چیز تمیزتر و مرتب‌تر بشه. شاید اگه جای مامانم بودم بیشتر از اون مقاومت می‌کردم یا همون موقع یه کاری دیگه می‌کردم. ولی مامانم اون موقع بعد از کمی مقاومت که نگی به سمت حادی پیش میریم، در آخر خوشش اومد و با من هم داستان شد. الآنم که مدت‌هاست من دیگه مسئول اون آشپزخونه و اون کتابخونه نیستم، سیستم من کماکان اجرا میشه.

به نظر آدم‌های اطرافم، من به شکل وسواسی تمیز و مرتبم. ولی به نظر خودم عادی‌ام. تازه از وقتی هشدار گرفتم که این می‌تونه به وسواس تبدیل بشه، خیلی کثیف‌تر و شلخته‌تر شدم. گاهی که هوس می‌کنم حتی می‌تونم بهم‌ریخته زندگی کنم. با همه اینها هنوزم آدم‌هایی رو می‌بینم که به چشم من کثیفی و شلختگیشون غیرقابل تحمله و مرزهای ادب اجتماعی رو رد کردن ولی خودشون با خودشون حال می‌کنن و افراد دیگه جامعه شاید تأیید نکنن ولی به نظرشون خب این آدم اینطوریه دیگه. اینجور تفاوتِ نگاه به این فکر می‌برتم که شاید مامانم چون خودش تمیزی و نظم رو خیلی دوست داشت، در مقابل علاقه یا توجه من واکنشی نداشت و به نظرش لازم نبود که کنترلش کنه. به این فکر می‌کنم که من باید کمی هوشیارتر باشم، البته اگه ممکن باشه. چون مامان من یک مامان رویاییه.