دسته: اولین بار

اولین تجربه

«اولین بار»

نویسنده مهمان: بنیامین

سال هشتاد و هشت بود و من در یکی از پژوهشگاه‌ها مشغول کار بودم، دفتر کار من مشرف به خیابان انقلاب بود و تمام وقایع بعد از انتخابات مستقیما از دفتر کار من قابل مشاهده بود و من از دیدن آن صحنه بسیار آزرده‌خاطر شده بودم. با همسرم تصمیم گرفتیم برای همیشه از ایران خارج شویم. قبل از این اتفاقات تصمیم داشتیم برای ادامه تحصیل به آمریکا و یا کانادا مهاجرت کنیم و من به شدت مشغول آماده‌سازی خودم برای آزمون تافل بودم، اما این اتفاقات منجر به این شد که هر فرصتی به دست بیاوریم از ایران خارج شویم.

قبل‌ترها پیشنهادی برای آفریقای جنوبی داشتم ولی هیچوقت به صورت جدی به این موضوع فکر نکرده بودم، چون هیچگونه اطلاعاتی در مورد این کشور نداشتم. با این شرایط تصمیم گرفتیم که پیشنهاد رو بررسی کنیم و اگر آن فرصت شغلی هنوز پا برجا بود، اعلام آمادگی کنم که خوشبختانه بود و حدود یک ماه طول کشید که همه مدارک برای سفر آماده شد.

یادم هست دقیقا ماه سپتامبر ۲۰۰۹ بود که مصادف با ماه رمضان میشد و ما مشغول جمع و جور کردن وسایل برای عزیمت به آفریقای جنوبی بودیم. بزرگترین نگرانی من ناشناخته بودن این کشور برای من بود و هر چی در اینترنت جستجو می‌کردم فقط خبر از ناامنی در این کشور بود. از یک طرف همه چیز نهایی شده بود و از طرفی نگرانی از اوضاع اون کشور استرس زیادی به ما وارد می‌کرد.

پرواز ما ساعت شش صبح بود و ما پنجشنبه عصر به مقصد رسیدیم، هوا هنوز روشن و خنک بود، از فرودگاه تا شهری که باید می‌رفتیم یک ساعت فاصله بود و در طول مسیر چیزی که در اولین ورود بیشتر توجه من را جلب کرد هوای پاک با بویی خاص و آسمانی صاف و آبی بود. هنوز خانه‌ای که باید در آن سکونت می‌کردیم آماده نبود، یکی از دوستان ایرانی ما را به مهمان‌خانه‌ای که رزرو شده بود برد ولی چون در مهمان‌خانه احساس امنیت نمی‌کردیم، به خانه دوستمان رفتیم و آنجا ماندیم.

 آن روز برای اولین بار قدم به محیط یک شرکت بین‌المللی گذاشتم، اولین مشکل لهجه بریتانیایی آنها بود که کاملا متفاوت با لهجه آمریکایی بود و من بعضی کلمات رو درک نمی‌کردم. البته اونها هم همین مشکل را داشتن. منشی دپارتمان پیرزنی سرحال و خنده‌رو بود که من را به اتاق کارم راهنمایی کرد و بعد یکی از همکاران که نمی‌دونستم چه سمتی دارد با یک پروژه آمد پیشم تا برنامه آن پروژه را آماده کنم، من هم این کار رو کردم و بعدها متوجه شدم حضور من به مذاق برخی همکاران خوش نیامده بود و سرپرست دپارتمان ایشون رو فرستاده بود مثلا سطح سواد من رو ارزیابی کند.

هفته اول مشغول آشنایی با محیط کار و پروژه‌ها بودم و ترجیح می‌دادم از پروژه‌ها سر در بیارم تا این که با بقیه ارتباط برقرار کنم، برای من مهمترین چیز در محیط کار، انجام وظایفم به بهترین نحو ممکن بود و برای همین زیاد وقت برای ارتباط با اطرفیان صرف نمی‌کردم و بیشتر در حد احوالپرسی معمولی بود و مستقیم به دفتر کارم می‌رفتم. اواخر هفته اول یعنی جمعه ایمیلی به دستم رسید با این مضمون که شما دوشنبه باید در مرکز ارزیابی حضور داشته باشید، دلیلش رو نمی دانستم. از منشی پرسیدم، ایشون سربسته گفتن که این‌ها فکر می کنند شما مشکلی دارید و باید تست شوید!

خیلی بهم برخورد، گفتم باشه مشکلی نیست و دوشنبه صبح رفتم مرکز ارزیابی، یک‌سری تست هوش، روانشتاسی و زبان بود که دادم و امتیاز بسیار بالایی هم گرفتم. ارزیاب خانم روانشناسی بود که بعد از آزمون شروع کرد به صحبت کردن با من و من هم گفتم از این کارشون بسیارناراحت هستم و این یک جور توهین در فرهنگ من به حساب می‌آید. ایشون توضیح داد چون شما با بقیه ارتباطی در یک هفته اول برقرار نکردید، فکر کردن مشکل دارید و به اینجا ارجاع داده شده‌اید تا بررسی شود. خلاصه خیلی شاکی بودم و به قول خودم اگر ایران بود با بولدوزر از روشون رد می‌شدم.

گذشت و مدیر دپارتمان بر خلاف سرپرست مرد شریف و محترمی بود یک روز من رو صدا کرد دفترش و گفت فلانی شنیدم از این ارزیابی ناراحت شدی، دلیل این درخواست این بود که سرپرست دپارتمان و چند نفر از همکاران شما این بازخورد رو دادن و بر اساس اون من این اقدام رو کردم و الان با این نتیجه  خیالم راحت شد. بعدش من توضیح دادم تو فرهنگ من، انجام دادن کاری که به شما واگذار شده و شما تعهد کردید انجام بدهید از هر چیزی مهم‌تر است و من وقت نداشتم در جلسات صرف قهوه و … شرکت کنم و این دلیل بر غیراجتماعی‌بودن نیست. بعد از یک ماه تازه متوجه شدم، چقدر روابط اجتماعی براشون مهمه و هر جمعه‌ یک جلسه قهوه نوشیدن دارند که با هم یک چت دوستانه غیرکاری به مدت نیم‌ساعت انجام می‌دن و معمولا هم بحث اینه که آخر هفته چی کار می‌کنن و یا کجا می‌خوان برن.

 یکی دیگه از خصوصیاتشون هم که برام جالب بود تعادلی که بین زندگی شخصی و کار ایجاد می‌کنند بود. به این شکل که سعی می‌کنند استرس محیط کار رو به حداقل برسونند و تاثیرش رو در زندگی شخصی کاهش بدن. از اون تاریخ حدود ده سال می گذره و حالا من کاملا با فرهنگ اینها آشنا شدم و سعی کردم فرهنگ ایرانی خودمون رو هم اینجا معرفی کنم.

کوچه نشاط

«اولین بار»

بامداد

اولین باری که تجربه اولین حضور در محیط جدید رو داشتم هیجده نوزده ساله بودم و برای گذراندن دوره کارآموزی توی یه شرکت خصوصی رفته بودم. کم‌سن و سال بودم و آدم‌ندیده و معاشرت‌نکرده. چندین جا با مامانم رفتیم سر زدیم، پرسیدیم کارآموز می‌پذیرن یا نه، جواب همه نه بود. آخرین گزینه رو دیگه حضوری نرفتم بپرسم، تلفن زدم و فکر کردم اینم مثل بقیه میگه نه. ولی وقتی زنگ زدم آقایی که گوشی رو برداشته بود با کمال میل و ادب استقبال کرد که برم اونجا و درباره دوره کارآموزی، حضوری صحبت کنیم. به سبک سگ خوشبین لوک خوش‌شانس گفتم چه آقای مهربونی و رفتم.

طبقه پایین یه خونه توی یه کوچه بود. تاریک بود ولی خیلی رنگ توش داشت. خوشبو بود ولی قاطی با بوی سیگار. هنوز اگه اون بو جایی به مشامم برسه هول و نگرانی از ناشناخته‌ها می‌افته توی دلم. ولی تنهایی ازم بر نمیومد برم. مثل همیشه می‌ترسیدم و چون مامانم کار داشت با دوستم رفتم. دوستم یه خورده از من بهتر بود توی معاشرت. رفتیم و اگه اشتباه یادم نباشه اون روز یا اون ساعت فقط خودش تنها توی شرکت بود‌. قربون خود خنگم برم که اینو الان بعد از سال‌ها می‌فهمم طرف تنهایی توی شرکت منتظر یه دختر بوده که از پشت تلفن فقط صداش رو شنیده و احتمالا قیافه یه دختر شیطون و پایه رفاقت رو تصور کرده و بعد من بچه‌سال رو با مانتو مقنعه و عینک گنده‌ام ملاقات کرده.

هیچی دیگه، من گفتم یه دو ماه لازم دارم واسه دانشگاه و خودم رو معرفی کردم. اسمم رو که شنید فهمیدیم یه زمان از شاگردای پدرم بوده و شروع کرد خاطرات بامزه‌اش رو تعریف کردن و خندیدیم و کلی به بابام سلام رسوند و منم خیالم راحت شد که جای امنی می‌تونه باشه. اونم فهمید از من دوست دختر درنمیاد و مثل یه آدم عاقل سعی کرد اونجا احساس امنیت کنم. منی که مثل یه دختر بچه دوماه عصرا میرفتم یه گوشه شرکت می‌نشستم و سرم تو کار خودم بود. ولی تمام روزای اون دو ماه واقعا برام ورود به اون محیط سخت بود، خیلی سخت. همش سعی می‌کردم دیر برم و زود برگردم و یا با دوستم برم و تو جمع خاص اون‌ها تنها نباشم.

آدم‌های اونجا همشون از من بزرگتر بودن و با هم خیلی صمیمی بودن و خیلی راحت با هم شوخی می‌کردن و تیکه‌های سکسی می‌انداختن. من همش معذب بودم و خودمو به نشنیدن می‌زدم، اونام با من کاری نداشتن، می‌ذاشتن راحت باشم و قاطی جمعشون نشم. در کل به خاطر کم‌تجربگی و جوانی یا بهتره بگم بچگی‌ و بی‌خبری از دنیای اونا، بهم سخت می‌گذشت. و در آخر این که چیزی به اسم کارآموزی اصلا رخ نداد. فقط برگه‌هام رو تیک زدن. کارشون کجا بود‌. بیچاره‌ها چندتا جوون تازه‌مدرک‌گرفته بودن که به امیدی شرکت زده بودن و جز لاسیدن خبری توش نبود و سال بعدشم کاسه‌کوزه‌شون رو جمع کردن.

همیشه کلاس اولی‌ام

«اولین بار»

نیمه‌شب

می‌دونی؛ برای من همیشه اون اولین روزی که پا گذاشتم تو این خاک خیلی عجیبه. داشتم از زندگیم، کارم، خونواده‌ام، کشورم، از همه چیزِ همه چیز دل می‌کندم، دست می‌شستم و می‌اومدم یه جایی، تو یه خاکی که نه مال من بود نه می‌دونستم کجاست، نه می‌دونستم چطوریه. تو یه زندگی‌ای که هیچی ازش نمی‌دونستم، حتی آدرس خونه‌ام رو هم نداشتم. از خودم انتظار داشتم خیلی غمگین باشم، خیلی ترسیده باشم. انتظار داشتم دلم تاپ‌تاپ کنه. ولی نه، اصلا اینطوری نبودم. آروم بودم، آرومِ خوب. هیجان‌زده و مشتاق بودم برای تمام نوها و شروع‌ها.

وارد این خاک که شدم به نظرم فرودگاه خیلی خیلی بزرگ اومد. در واقع بزرگ هست. ولی اون چیزی که اون روز به نظر من اومد با این چیزی که الان دارم واقعیتش رو می‌بینم خیلی فرق داره، خیلی. اومدم خونه و احساس کردم که خوب این خونه که خیلی بزرگه، چرا همش به من می‌گفت خونه‌ای که اجاره کردیم خیلی کوچیکه و این خونه بزرگ بعد از چند ماه ماهیت کوچیک خودش رو بهم نشون داد. اولین باری که رفتم مرکز خرید یا رفتم تو شهر راه برم قشنگ یادمه، احساس می‌کردم من تو این شهر گم می‌شم. من هیچ وقت این شهر رو کامل یاد نمی‌گیرم، خیلی بزرگه و کوچه پس کوچه زیاد داره، ساختموناش تمومی ندارن. من بزرگسال بودم و بالغ و تو تهران هفده میلیونی کار و زندگی کرده بودم ولی اینجا به نظرم خیلی بزرگ می‌اومد و بعد از یک ماه متوجه شدم که اندازه و ابعاد این شهر در مقایسه با اون‌چه که من بهش عادت داشتم، هیچ حرفی برای زدن نداره.

می‌دونی انگار همیشه اولین‌ها برای من خیلی هستن، خیلی بزرگن، خیلی عجیبن، خیلی جالبن، خیلی هیجان‌انگیزن. از پشت سر گذاشتن گذشته، از گذشتن از اون چیزی که بهش عادت دارم و از اینکه دیگه نخواهم داشتشون، اینقدر نمی‌ترسم که هیجان دارم ببینم این چیز جدید، این اولین برای من چه چیزهایی به همراه داره. یه جورایی انگار که دل رو می‌زنم به دریا، پشت می‌کنم به ساحل، به اون زمین خشکی که عادت داشتم روش راه برم و با عجله بدون اینکه فکر کنم جلوتر چی هست و عمق آب چقدره و چطوریه میرم تو دریا. همون موقع دارم فکر می‌کنم که وای چقدر عمیقه، نکنه غرق بشم، نکنه نفس کم بیارم. تو این فکر و ترس‌هام که یهو پام می‌خوره کف آب و می‌فهمم که ای بابا تازه شاید ارتفاع آب تا زانوهام رسیده. دوباره میرم جلوتر و هر دفعه فکر می‌کنم دیگه پریدم وسط وسط دریا. و جالبه که هر بار هنوز هم ارتفاع آب برام خیلی کمه در حالیکه من بیشترین توانم رو برای دورخیز و پریدن گذاشته بودم. نمی‌دونم خوبه یا بده، نمی‌دونم دور می‌پرم یا نه، ولی انگار همیشه همین بودم. نمی‌دونم، شاید دریای من عمق زیادی نداره و همه‌جاش همینقدره ولی هیجانش رو دوست دارم. ندونستن و پریدن تو آب‌هایی که قرار خیلی عمیق باشن رو دوست دارم.

انگار همیشه اینطوری بودم. مامانم تعریف می‌کنه، خودم که یادم نیست، اون میگه که اولین روز مدرسه بچه‌های دیگه رو با تعجب نگاه می‌کردم که همه دست مامانشون رو چسبیده بودن و گریه می‌کردن ولی من تا مامان در ورودی مدرسه رو نشونم داده با عجله و چشمایی که برق شیطنت داشته رو کردم به مامانم و دستش رو فشار دادم و بغلش کردم  و صورتش رو بوسیدم و دویدم تو ورودی مدرسه.

ایستاده پشت در

«اولین بار»

شبانگاه

خجالتی‌ترین موجود دنیا را تصور کنید! تصور کردید؟ این موجود، تابه‌حال جایی تنها نمانده بود -نه که تنها حایی نرفته باشد، او خرید می‌رفت، سینما می‌رفت، دانشگاه می‌رفت و همه را هم تنها، اما جایی، در محیطی تنها نمی‌ماند- محیط‌های عمومی را سریع ترک می‌کرد و به تنهاییِ‌اش یا به محل امن خانوادگی‌اش پناه می‌برد. حالا او در اولین تجربه کاری‌ جدی‌اش می‌بایست در یک محیط تنها می‌ماند. در یک محیط اداری دولتی مردانه. آن‌ هم هر روز و آن‌ هم هشت ساعت کامل.

روز اول همان ساعت‌های ابتدایی که منتظر مصاحبه‌کننده بود و فهمید باید دو ساعت صبر کند؛ از محیط خارج شد و رفت در پارک نزدیک اداره نشست. بین کسانی‌ که نمی‌شناختندش و قرار هم نبود بشناسند، راحت‌تر بود. غذایش را خورد و منتظر شد و چند دقیقه مانده به قرار، برگشت به اداره و جان کند تا دوباره با همه سلام و علیک کند. در مصاحبه اول پذیرفته شد و برای مصاحبه دوم به طبقه‌ای دیگر رفت. بعد از پایان مصاحبه دوم، هر چه کرد نتوانست بر خجالتش غلبه کند و برود کتابش را از اتاق انتظار طبقه بالا، جایی‌ که مصاحبه اول را انجام داده بود، بردارد.

شنبه صبح رفت طبقه چهارم، جایی‌ که قرار بود محل کارش باشد؛ در بسته بود.  پشت در ایستاد و زنگ در را فشرد. چند ثانیه صبر کرد و بعد یک نفر در را باز کرد و خندان سلام کرد و دعوتش کرد به داخل. روزهای بعد هم همین‌ کار را کرد. هر وقت در بسته بود؛ می‌ایستاد پشت در و زنگ میزد و منتظر باز شدن در می‌ماند. (درحالی که دستگیره در را می‌توانست بپیچاند و به‌راحتی وارد شود). آخر سال یکی از همکارانش اعتراف کرد که تا مدت‌ها به این حرکت شیرین کودکانه‌اش می‌خندیدند.

چند ماه اول که توی اتاق کارش تنها بود؛ اصلا از اتاق بیرون نمی‌آمد، حتی دستشویی نمی‌رفت و برای غذا خوردن به آشپزخانه نمی‌رفت. در حالتی کاملا نامریی‌وار، می‌نشست کار می‌کرد تا ساعت کار تمام شود و برود. بعد از چند ماه، فقط سلام کردن و وارد شدن بدون در زدن برایش عادی شد.  هنوز از غذا خوردن خجالت می‌کشید. حالا هفت سال گذشته و هنوز خیلی از آن عادت‌ها با اوست و بدبختی اینجاست که هنوز موقع وارد شدن به هرجا همه‌ این حس‌ها با اوست مگر اینکه بداند دارد به جایی قدم می‌گذارد که کل افراد آن‌جا بالای پنجاه درصد نسبت به او نظر خوشی دارند.

حالا این را از کجا باید بفهمد؟ این کاملا حسی است و اگر این را حس کند می‌شود جذاب‌ترین و خوش‌برخوردترین و شیرین‌ترین و مجلس‌گرم‌کن‌تربن موجود جهان. بله همان موجود خجالتی اول داستان.

بیگ‌بنگ شکلاتی

«اولین بار»

شامگاه

بانوی شماره یک، سی‌و‌پنج‌ساله بود. موهای قهوه‌ای پرپشتی داشت که فر شش‌ماهه، قشنگیشون رو بیشتر به رخ می‌کشید. یه بلوز و دامن شیک پوشیده بود و آرایش ملایمی داشت. شوقش از اتفاقی که قرار بود توی چند دقیقه آینده بیفته یه برقی رو مهمون چشماش کرده بود که روی ستاره سهیل رو کم می‌کرد. بانوی شماره دو، شش سال ناقابل بیشتر نداشت و با دقت تمام دست راست بانوی شماره یک رو چسبیده بود چون از همهمه و ازدحام جمعیت ترسیده بود و نمی‌خواست که بانوی شماره یک رو گم کنه. یه دامن چین‌دار قرمز تنش بود با یه بلوز سفید یقه‌هفت. موهای بلند و مجعدشو بانوی شماره یک با دقت براش بافته بود، دو تا گل‌سر خوشگل براش زده بود و انداخته بود دو طرفش. با هر قدم که برمی‌داشت موهاش توی هوا چرخ می‌زدن و می‌رقصیدن. هیجان داشت و می‌دونست این مسافرت طولانی و این‌همه هواپیماسواری باید به یه اتفاق خوب ختم بشه و همه این بدوبدوها الکی نبوده. بانوی شماره سه، فسقلی‌تر از این بود که این تحلیل‌ها رو برای خودش بکنه. چند ماه دیگه داشت سه سالش می‌شد و به دیده حیرت زل زده بود به دنیا و خیال‌بافی می‌کرد. موهاش کوتاه و لخت و خرمایی بودن و چشماش عسلی. تلوتلو خوردنش و چشمای تیله‌ای درشتش که بی‌وقفه مشغول کشف‌ و‌ شهود بودن، نشون می‌داد که حس کرده یه خبرای خوبی هست. خانواده‌ کوچیک سه‌نفره چمدون‌هاشون رو تحویل گرفته بودن و حالا داشتن به سمت در خروجی حرکت می‌کردن. فقط باید چند دقیقه صبر می‌کردن تا بیگ‌بنگ خانوادگی اتفاق بیفته.

بیگ‌‌‌بنگ خانوادگی لغتیه که شاید توی کتاب‌های مرجع تعریفی براش وجود نداشته باشه، ولی بیشتر خانواده‌های ایرانی مخصوصا اونایی که به دلایل مختلف، مدت زیادی مجبورن از هم دور باشن، کاملا درکش می‌کنن. این پدیده وقتی اتفاق می‌افته که خانواده مذکور همه موانع رو پشت سر می‌ذارن و بالاخره مجال این رو پیدا می‌کنن که دوباره همدیگه رو ببینن. وقتی موعد دیدار فرا می‌رسه افراد خانواده با شتاب و از زوایای مختلف به سمت هم حرکت می‌کنن و همدیگه رو محکم در آغوش می‌گیرن و می‌بوسن و قربون‌صدقه همدیگه می‌رن تا شاید بتونن بخش کوچیکی از کنار هم نبودن‌های این‌همه سال رو جبران کنن. حتی گاهی دیده شده که این بوسیدن و بغل کردن‌ها به صورت چند نفری صورت می‌گیره. این روند اون‌قدر ادامه پیدا می‌کنه تا همه جایگشت‌های ممکن پوشش داده بشه یا به عبارت دیگه هر کس، هر کس دیگه‌ای رو بغل کرده باشه. تمام خانواده بانوی شماره یک، به فاصله کمی بعد از ازدواجش و قبل از این‌که بانوان شماره دو و سه به دنیا بیان به اجبار به اروپا مهاجرت کرده بودن و این اولین بار بعد از این‌همه سال بود که بانوی شماره‌ یک داشت می‌رفت پیششون. بچه‌ها اولین بار بود که داشتن خانواده مادری رو می‌دیدن و این بی‌شک هیجان‌انگیزترین بخش اولین روز حضورشون در این سرزمین جدید ناشناخته بود.

روز اول، برای بانوان شماره دو و سه روز شگفتی بود. اونا سرزمینی رو کشف کرده بودن که راستی‌راستی بوی شکلات می‌داد، همون بویی که از بسته‌های ارسالی رنگی‌رنگی که برای تولداشون دریافت می‌کردن به مشام می‌رسید. سرزمینی که خانوما توش مانتوهای گشاد تیره و روسری‌های بلند نمی‌پوشیدن. به جاش دامن‌های رنگی می‌پوشیدن، لب‌هاشونو سرخ می‌کردن و موهاشونو توی هوا تاب می‌دادن. سرزمینی که مردمش توی خیابون شراب مي‌نوشیدن و می‌رقصیدن. سرزمینی که توش روی سیب‌زمینی سرخ‌کرده به جای کچاپ، سس مایونز و خردل می‌زدن و هات‌داگ رو به جای این‌که بذارن توی ساندویچ و با مخلفات بخورن، می‌زدن سر سیخ‌های کوچیک بانمک چوبی. سرزمینی که توی خیابوناش صدای موسیقی شاد می‌اومد و یه ذره که از شهر دور می‌شدی، منظره‌ها رو به سبزی می‌ذاشتن و خونه‌های کوچیکی که شبیه قصه‌ها بودن سروکله‌شون پیدا می‌شد. همه این‌ها به اضافه بودن در کنار یه خانواده دوست‌داشتنی، اون روز رو براشون تبدیل به یه روز افسانه‌ای کرده بود. روزی که بوی شکلات می‌داد و خوشبختی.

 

زندگی تازه

«اولین بار»

غروب

چشم‌هایم را که باز می‌کنم انتظار دارم روز باشد و اتاق روشن. اما نیست. حتی نمی‌توانم تشخیص بدهم که کجا هستم. در نور کمی که در اتاق است اشکال همیشگی روی سقف را نمی‌توانم پیدا‌کنم.  گربه‌ای که روی شکمم خوابیده است را کنار می‌زنم. غلت که می‌زنم تازه می‌فهمم روی یک کیسه‌خواب خوابیده‌ام. می‌نشینم و اتاق را نظاره می‌کنم. چهاردیواری ساده با ضخیمت‌رین و پشمالو‌ترین موکتی که تا حالا دیده‌ام. چهارتا چمدون پایین پاهایمان افتاده‌اند.

بلند می‌شوم و سعی می‌کنم با کمترین سر و صدا از اتاق خارج شوم. دیشب حدود ساعت دوازده رسیدیم. با سردرد بیست و چهار ساعت پرواز و بارون و محیط ناآشنا تنها کاری که موفق شدیم انجام دهیم زدن یک ایمیل به خانواده‌ها و در‌آوردن کیسه‌خواب‌ها و جوراب‌هایمان بود. این خانه‌ خالی،خانه‌ ما خواهد بود. اولین خانه در اینجا. حتی اگر تمام چمدان‌ها را باز کنم باز هم حتی یک کمد پر نمی‌شود. اما هتل رفتن و ادای توریست‌ها را درآوردن فقط اتلاف پول باارزش بود. خانه‌ آشنایان هم رفتن اصلا نمی‌توانست جز گزینه‌ها باشد، مثلا الان که سه صبح از خواب بیدار شده‌ام و مثل روح گمشده دارم می‌چرخم فکر کنید در خانه‌ کس دیگری باید در اتاق زندانی‌ می‌ماندم. در ضمن من خودم چنین سرویسی را به کسی نمی‌دهم که حالا بخواهم کسی برایم این کار را بکند.

برای گربه آب می‌ریزم‌. حتی انتظارش را نداشتم که مسیر طولانی را اینقدر راحت همراه باشد. پسرک به خودش کش و قوسی می‌دهد و زیر دست من ولو می‌شود. در موبایلم عکس‌های فرودگاه را مرور می‌کنم. لبخند‌ها. بغل‌ها. ساعت تازه چهار است و مطمئنم دفتر بسته‌ است و باید تا هشت برای زنگ زدن به مامان صبر کنم.

روی کانتر اشپزخانه یک سبد است که توی آن شیر، عسل و نان و کره و صابون و مایع ظرفشویی و دو تا سیب است. چمدانی که از تهران به اسم چمدان روز اول بسته‌ام را می‌کشم بیرون از اتاق و بازش میکنم. کتری و دوتا بشقاب و قاشق‌ها را در می‌آورم‌. چای می‌گذارم، کمی کره و عسل می‌خورم، حمام می‌کنم، به گربه غذا می‌دهم و روی بالکن خانه گربه به بغل می‌ایستیم به تماشای طلوع خورشید.

روز اول از زندگی جدید.

طعم انواع تجربه‌ها

«اولین بار»

عصر

کلا ارزش زندگی به نظرم به تجربه‌های جدیدشه. خودم هم نمی‌دونستم چقدر این برام مهم بوده تا این موضوع رو دیدم و بهش فکر کردم. وقتی به زندگیم نگاه می‌کنم هم توش این علاقه به تجربه جدید دیده میشه. خیلی تجربه‌های مختلف و متنوعی داشتم و روز اول هم به خاطر این تجربه‌ها توش زیاده، انواع و اقسام روزهای اول. خاطره روز اول هم زیاد دارم: خنده‌دار،  گریه‌دار، خشم‍گین و وحشت‌زده. الان حالم مثل مامانیه که اول صبح داره از خودش می‌پرسه چی بپزم؟ نمی‌دونم از کدومش بنویسم.

الان چند ساعت از نوشتن چند خط قبلی گذشته و ومن هنوز هم به نتیجه‌ای نرسیدم. آخرش تصمیم گرفتم مثل غذاهای آخر هفته مامان‌ها که همه چیزهای مونده از طول هفته توش پیدا میشه، از چندتایی‌شون، هر کدوم یکی دو جمله بنویسم.

از روز اولی که توی خوابگاه یه زندگی مستقل شروع کردم، احساس بزرگی‌ای که داشتم به خاطرم مونده و بوی یه عطر خاص که فک کنم تو راهروهای اونجا می‌شنیدم. از روز اولی که از ایران خارج شدم، مساله حجاب و روسری و دست دادن و ندادن و این مزخرفات یادمه. از اولین روزی که وارد هند شدم، معنویت و صلح‌آمیزی فضا و بوی عود برام تداعی میشه. از اولین باری که نصفه‌شب وسط پایتخت یک کشور اروپایی با موبایلی که شارژ نداشت و کنار ایستگاه مترویی که تعطیل بود از سرویس شاتل فرودگاه پیاده شدم، حس بی‌پناهی، ترس و اینکه جز خودت کسی رو نداری برام به خاطر مونده با بوی الکل و استفراغ. از اولین روزی که مادر شدم، فقط حس سبکی و عشق به خاطرم میاد و بوی پی‌پی نوزاد! از اولین روزی که خارج از ایران وارد دانشگاه شدم، حس تحسین افراد وقتی که از شرایطم باخبر شدند به خاطرم مونده و حس  قدرتی که این تایید اون‌ها بهم می‌داد. از اولین روزی که فرزندم رو پیش پرستار گذاشتم و رفتم، حماقتم به خاطر توهم توطئه و فکرهای مسخره‌ای که درباره بلاهایی که پرستار سر بچه خواهد آورد یادم مونده.

خیلی اولین‌های دیگه هم هست که حسش برام ارزشمندتر از اونی هست که بخوام با کسی شریکش بشم، ولی منی که امروز هست رو شکل دادن. زندگی مگر چیزی به جز همین اولین‌هاست؟ از بار دوم به بعد که دیگه لطفی نداره.

همه چی فقط اولش سخته

«اولین بار»

بعد از ظهر

یک. تازه ازدواج کرده بودم، واسه بار اول پام رو گذاشتم توی شهری که قرار بود باقی زندگیم رو درونش بگذرونم. یادمه زمستون بود، همسرم بهم گفت بریم با ماشین چرخ بزنیم توی خیابون و من با خوشحالی و عشق از حضورش کنار خودم، آماده شدم. ولی شهر چه شهری بود! هنوز ساعت هشت نشده همه مغازه‌ها تعطیل و پرنده پر نمی‌زد توی خیابون. انگار همه به خواب رفتند و شهر خالی رو به دست ما دوتا سپردن. اونجا فهمیدم می‌گن گرد مرگ پاشیدن یعنی چی! زدم زیر گریه، بلند‌بلند، همسرم ماشین رو پارک کرد و گفت چی شده؟! میون هق‌هق گریه گفتم من نمی‌تونم اینجا زندگی کنم، اینجا خیلی وحشتناکه. بغلم کرد و گفت آدم کجا خوشه؟ همونجا که دلش خوشه! تو با من خوش نیستی؟!

دو. بعد از دو سال فاصله گرفتن از کار، معرفی شدم به جای جدید. یه مرکز تازه تاسیس که به جز من و مدیر، هیچکسی نبود. خیلی مضطرب بودم، از کارم راضی هستند؟ پوششم مناسبه؟ نکنه به فلان چیزی گیر بدن؟ نکنه مدیر ازم خوشش نیاد؟ انگار همه چی رو فراموش کرده و خیلی وحشت‌زده بودم. ساعت اول و دوم و سوم گذشت، با تته‌پنه با آدم‌ها صحبت می‌کردم و رشته کلام از دستم در می‌رفت! می‌دونید؟ من آدم فرار کردنم، و تمام مدت توی ذهنم یکی داد می‌زد امروز که تموم شد، فردا برنگرد، برنگرد، برنگرد… اما قبل اینکه حرفِ توی ذهن زبون باز کنه، مدیرم بهم گفت که چقدر ارتباطتون خوب بود و فعالیت‌هاتون خلاقانه و قشنگ بود، امیدوارم کنار هم خوب کار کنیم.

سه. اولین باری که سوار ماشین شدم رو هیچوقت فراموش نمی‌کنم. قبل از رانندگی کردن، یک‌ ماهی طول کشید تا به مرحله‌ پشت فرمون نشستن برسم. هر شب قبل خواب به خودم می‌گفتم تو فردا رو با ماشین می‌ری دانشگاه و ترس نداره، اما صبح‌ها حتی فکر کردن بهش، زانوهام رو خم می‌کرد. اگه تصادف کنم؟ اگه ماشینو هی خاموش کنم؟ اگه آدم زیر بگیرم؟ اگه بزنم ماشین رو اوراق کنم؟ اگه اگه اگه… یه شب مثل شب‌های قبل، به همسرم گفتم من دیگه فردا با ماشین می‌رم. بهم گفت تو راننده نیستی و نمی‌تونی، پس هر شب اینو تکرار نکن و خودت رو گول نزن! گفتم یعنی چی؟ گفت این ترس‌هاته که شب‌ها به خواب می‌ره و پر دل و جرات میشی، همون وقت که چشمشون بازه جلوش بایست و بگو که این کار رو می‌کنی، حرف باد هواست، عمل مهمه… فردا صبحش به خودم گفتم فلانی، یا تو امروز رانندگی می‌کنی یا دیگه حرف مفت نزن و فراموشش کن. و من پشت فرمون نشستم و تا دانشگاه رفتم، تمام مدت از ترس عرق کرده بودم و احساس می‌کردم پاهام شل شده، نفسم گرفته و سرم داره می‌ترکه… اما من با تمامش، تونستم و حالا رانندگی کردن لذت بزرگ زندگیمه.

 

شمال شصت

«اولین بار»

نیمروز

خسته و لورده رسیدیم به جایی که قرار بود همه چیز زندگیمان را از نو بنا کنیم روی خاک سبز و سفیدش. فرودگاه بزرگ بود و ما کوله‌پشتی بر دوش و پا کشان، گیج و ویج دنبال تابلو‌ها می‌گشتیم و نیم نگاهی هم به همراهانمان داشتیم و سعی می‌کردیم گمشان نکنیم. انگار بودن در گله در جای غریب، آراممان می‌کرد و از ترسمان می‌کاست. توی صف جلوی باجه همه جور آدمی بود. همه برای شروع مجدد به جایی آمده بودند که مطمئنا فرسنگ‌ها از زندگی قبلیشان دورتر بود، از هر نظر. مامور سفیدرو با حوصله و شمرده حرف می‌زد و ما دستپاچه و تته‌پته‌کنان مدارک را و شرح خودمان را ارائه می‌دادیم. برگه‌هایی که قرار بود تا دم مرگ ازشان مثل چشممان محافظت کنیم به ما داده شد، مهرها زده شد و پکیج خوش‌آمدید داده شد. پنج تا چمدان و دو کوله‌پشتی همه چیزی بود که از زندگی قبلی آورده بودیم. گذاشتیمشان روی چرخ باربری و رفتیم توی صف جدید‌الورودها.

حالا کمی آرام گرفته بودیم، می‌توانستیم به اطراف نگاه کنیم و به خودمان هم. از چشم‌های هر دویمان اضطراب و سوال می‌بارید. برای هزارمین بار سوال اصلی ذهنمان را بدون رد و بدل کردن کلامی با هم، به پرسش گذاشتیم: آیا کار درستی کردیم؟ ما که بدون رزرو بلیت برگشت، با یک بلیت یک‌سره و تمام اندوخته اندک زندگیمان پا به راه و خاک جدیدی گذاشته بودیم. سعی می‌کردم لبخند بزنم و ترس و شک را از چهره‌ام دور کنم. با اینکه تصمیم ما برای مهاجرت یک تصمیم دونفره بود و در تمام مراحل هر دو با هم مشارکت کردیم و همسرم مرا مستقل‌ترین موجود عالم می‌دانست، ولی من هم می‌دانستم که ممکن است ته ذهنش راجع به اینکه اوخودش را مسئول خوشبخت کردن من می‌داند و می‌ترسد مبادا مهاجرت به من نسازد، نگران است. با تمام نگرانی و خستگی و اضطرابم به رویش لبخند می‌زدم و سعی می‌کردم نکته با‌مزه‌ای پیدا کنم و بخندانمش.

ما توی سردترین ماه سال وارد شده بودیم و طبعا دیدن مسافرهای تاپ و شلوارک پوشیده که لخ‌لخ کنان با دمپایی لاانگشتی این طرف و آن طرف می‌رفتند برایمان عجیب بود. ما که تا بن دندان پوشیده بودیم! بعدها فهمیدیم این سردترین ماه سال وقت خوبی برای مسافرت به جاهای گرمسیر است، با فاصله زمانی شش هفت ساعت. تصویر بعدی من خیابان‌ها که نه، جاده‌های تاریک و سوت وکوری بود که کناره‌های وسیعشان تا بی‌نهایت از برف یخزده پوشیده شده بود و برای چشم‌های ما که عادت به دیدن فشردگی ساختمان‌های بلند و شلوغی خیابان‌های پراز ماشین و آدم و موتورسیکلت داشت، غریب به نظر می‌رسید. تصویر آخر هم مال زمانی است که به منزل جدید رسیده بودیم و من با شگفتی تمام با تکان‌های دست همسرم «بیدار» شدم: من هرگز و هرگز نه در هواپیما و نه در ماشین به خواب نمی‌رفتم! نگاه متعجب و نگران و البته بسیار غمگین و سالخورده همسرم را هرگز از یاد نمی‌برم.

نوروزِ دوست نداشتنی

«اولین بار»

پیش از ظهر

حدود هشت ساله بودم  که در تعطیلات نوروز، به محله‌ دیگری اسباب‌کشی کردیم. من خانه‌ جدید را دوست نداشتم، از خانه می‌ترسیدم، همان شبِ اول حال مادرم بد شد و به بیمارستان رفتیم، حسِ بدم نسبت به خانه بیشتر شده بود، با اینکه خانه‌ جدید از خانه‌ قبلی بزرگ‌تر بود و حیاط بزرگی داست اما من همان خانه‌ قبلی را می‌خواستم.

چند روز گذشت و نمی‌دانم چه فردی (فکر می‌کنم مادربزرگم) این پیشنهاد را داد که به کوچه بروم با بچه‌ها بازی کنم. چند دختر بزرگ‌تر از من، لِی‌لِی بزرگی کشیده بودند و مشغول بازی بودند. من هم رفتم و همبازیشان شدم. اواسط بازی بود و نوبت من بود، من سنگ را پرتاب کردم و در خانه‌ شماره سه افتاد، دخترهای دیگر گفتند: «تو چهار بودی و سنگت باید در خانه‌ شماره‌ چهار می‌افتاد.» من هم قبول کردم و منتظر شدم تا دوباره نوبتم شود، این بار که سنگ را پرتاب کردم در خانه‌ شماره‌ چهار افتاد، دخترها گفتند: «تو سه بودی و سنگت باید در خانه‌ شماره‌ی سه می‌افتاد.»

من بهت‌زده، بازی را رها کردم و به خانه برگشتم. فکر می‌کنم باید یک دختربچه‌ هشت ساله باشید تا درک کنید چه غمی در دلِ من لانه کرده بود. در همان روزها، پدرم به ماموریت رفته بود و مادرم در بیمارستان بستری شده بود، دوستانِ خود را از دست داده بودم و در اولین مواجه با دوستانِ جدید اصلا موفق نبودم. هیچ خواهر و برادری نیز نداشتم، همان روز آن‌قدر گریه کردم تا مادربزرگم اجازه داد دوچرخه‌ام را بردارم و با دوچرخه به کوچه بروم. اول فکر کردم با دوچرخه وسط بازی دخترها بروم و بازیشان خراب کنم اما راستش ترسیدم که کتکم بزنند. با دوچرخه‌ام چند تا کوچه دورتر از خانه‌مان رفتم و بعد هم برگشتم و اصلا با دخترها رو در رو هم نشدم.

حدود بیست سال در آن خانه زندگی کردیم، اما رابطه‌ من با دخترهایِ آن روزِ لِی‌لِی باز خوب نشد. در طی این بیست سال دخترها دانشگاه قبول شدند، ازدواج کردند، بچه‌دار شدند، پدر و مادرشان را از دست دادند، اما جز دوستانِ من نشدند.

اولین روز درس بود

«اولین بار»

صبح

اولین روز درس بود. مادرم از بقچه‌اش چادرِ مهمانی‌اش را درآورد و سر کرد. دستم را گرفت و پابه‌پای او به راه افتادم. دستش گرم و نرم و لطیف بود. یک بار پایم لیز خورد و کم مانده بود به زمین بخورم. فوری بغلم کرد و با مهر گفت: «نترس عزیزِ مادر» آخ که چه کیفی کردم. چقدر دلم خواست که دوباره زمین بخورم و او بغلم کند. در بین راه داشت نصیحتم می‌کرد که دختر خوبی باشم و به حرف خانم معلم خوب گوش بدهم و… او سرگرم نصیحت بود و من غرق در لذت. لذت تنها بودن با مادر، لذت توجه مادرم به من، فقط من. چون این اولین باری بود که او تنها به من تعلق داشت. طفلک فرصتی برای با من بودن نداشت. همیشه خانه بود و از صبح تا عصر کار می‌کرد. جارو، شستن لباس‌ها، پختن غذا، وصلۀ جوراب‌ها، بافتن لباس زمستانی،… خرید کار پدرم بود و به هنگام رفتن به بیرون یا مهمانی و یا هر سببی دیگر، همگی با هم می‌رفتیم و توجه مادرم بیشتر به برادر کوچکم بود.

به مدرسه که رسیدیم، ما را به کلاس راهنمایی کردند. خانم معلم جلو ایستاده بود و بعد از سلام به مادرها تعارف می‌کرد که روی نیمکت بنشینند. با هرکدام چند کلامی حرف می‌زد و مادر، بچه را به خانم معلم می‌سپرد و از کلاس بیرون می‌رفت. مگر کسی جرات لوس‌بازی و گریه داشت؟ جواب گریه، سیلی آبدار مادرها بود. نوبت به مادرم رسید. او به معلم گفت: «من هم عرض می‌کنم که گوشتش مال شما و استخوانش مال من. اما این بچه، زیادی پخمه و خجالتی و ترسوست. جان شما و جان این بچه.» معلم هم به مادر اطمینان خاطر داد که: «نگران نباشید. مثل تخم چشمم مواظبش هستم. این بچه‌ها امانت مادرهایشان هستند. خوب تربیتشان می‌کنم.» مادرم پس از خداحافظی از معلم مرا گوشه‌ای کشید. دست به موهایم کشید و گفت: «دخترکم، خوشگلِ مادر، عزیزکم، شلوغی نکن، دختر خوبی باش. خانم معلم به تو سواد یاد خواهد داد. خوب یاد بگیر. من هم ظهر می‌آیم دنبالت و تو را به خانه می‌برم. هر وقت گرسنه‌ات شد، داخل کیفت نان و پنیر است بخور.» مادر به خانه برگشت و مرا با گرمای دست‌هایش بر موهای بلندم تنها گذاشت.

زنگ آخر به صدا درآمد و خانم معلم اجازه رفتن داد. همراه با بقیه بچه‌ها به طرف در خروجی دویدم. مادرم کنار بقیه مادرها، ایستاده و منتظرم بود. او را زیباترین مادر دنیا دیدم. دست در دستان گرمش به طرف خانه به راه افتادیم. او متوجه گرسنگی شدیدم شد، اما چشمان غرق در شعف و شادی‌ام را ندید. روزهای بعد همراه با دخترهای همسایه به مدرسه رفتم. اما هرگز آن اولین روز درس را که مادر تنها و تنها مال من بود فراموش نمی‌کنم.

ببخش اگه اولی بودی

«اولین بار»

سپیده‌دم

حافظه‌ عجیب ضایعی دارم. از روز اول مدرسه که هیچ، از هیچ روز اول مهری خاطره‌ای ندارم. در حقیقت اولین اول مهری که یادم میاد یه خاطره‌ی محوی از سال اول دانشگاهه که اشتباهی رفتم سلف بچه‌های پزشکی و مرغ کافوردار خوردم. اینم احتمالاً به خاطر همون کافورش یادم مونده چون تا شبش احساس می‌کردم اژدهایی‌ام که از دهنم به جای آتش کافور میزنه بیرون. راستش رو بگم از روز اول مدرسه‌ بچه‌هام هم چیزی یادم نمونده. روز اول مهدکودکشون رو تقریباً یادم هست چون خودم مردم و زنده شدم ولی چیز دیگه‌ای یادم نمیاد. اولین بار که همسرم رو دیدم هم یادم نیست. به همین شیکی. اولین سالگرد ازدواجمون رو هم یادم نیست. ولی یادمه که از سال ۸۸ همیشه سالگرد ازدواجمون رو یادمون رفت.

من حتی اولین روز کارم رو یادم نیست. هیچکدوم از کارهام. ولی دعوت به کار رو یادمه. همه‌شون رو. اولین روز مهاجرت هم تا چند سال دیگه کاملاً ناپدید میشه چون همین الانش هم محوه. ای وای من حتی اولین روزی که با همسرم رفتیم خونه‌ خودمون رو هم یادم نیست. ولی اولین عیدمون رو یادمه. هر دو با رکابی و پیژامه نشسته بودیم و عیدی‌ها رو کادو می‌کردیم. من رفتم ساعت رو نگاه کنم. اومدم گفتم میدونی بیست دقیقه پیش سال تحویل شده؟! هیچکس هم نخواسته بود اولین عید مزاحممون بشه یا شاید منتظر بودن ما به عنوان زوج تازه مزدوج شده و کوچیکتر اول زنگ بزنیم. گرچه فکر کنم دیگه عادت کردن که ما هر دفعه یادمون میره.

شاید اولین‌ها برای من خیلی مهم نبودن که یادم بمونه. شاید اون موقع نمی‌دونستم که این لحظه قراره یک اولین باشه توی زندگی من و بهش توجه نکردم و فراموشم شده. شاید خیلی راحت و بی‌خیال بودم و یا شاید انقدر نگران بودم که به اصل موضوع فکر نکردم.

به عنوان یک مادر اولین باری که بچه‌هام رو بعد تولد دیدم یادم نیست. واقعاً یادم نیست. آنقدر داغون بودم که فقط فکر می‌کردم تموم شد. ولی اولین باری که هرکدوم از گربه‌هام رو دیدم یادمه. خیلی حالم خوب بود و هیجان داشتم. اولین باری که مادر شوهرم رو دیدم یادمه. اولین باری که پدر شوهرم رو دیدم. اولین باری که عموی همسرم رو دیدم. گاهی نمی‌تونم بفهمم چرا چیزی یادم مونده. فقط یادمه. همین.

مومن به مذهب نوگرایی‎

«اولین بار»

سحرگاه

قبل از اینکه از در برم تو، مچ خودم رو می‌گیرم و انگار در حال صحبت با یه بچه‌ کوچک و حرف‌گوش‌نکن باشم تکرار می‌کنم که میری تو، یه گوشه می‌شینی، دوست هم لازم نکرده پیدا کنی و به اندازه‌ کافی معاشر داری. لازم نیست آدم‌ها بشناسنت. فاصله حفظ کن. قبول؟

شروع هر چیزی برای من شادی‌آوره. اون لحظه که از شخصیت همیشگی‌ام دور میشم، آنقدر جانم سبک می‌شه که فکر می‌کنم الان از پس هر چیزی برمیام. خوش‌اخلاق و خنده‌رو می‌شم و بیش از همه چیز، اون بخش برنامه ریز و مدیر وجودم شروع به قل‌قل کردن و بالا اومدن می‌کنه. از در میرم تو و قبل از اینکه بفهمم چی شده، با نفر اول و دوم و سوم صحبت کردم، سر به سر چهارمی گذاشتم و دستم رو برای اولین کار داوطلبی بلند کردم.

چند سال پیش، برخلاف تصور و برنامه‌های سرخوشانه‌ام، زندگیم به بن بست خورد. یک دوره‌ طولانی و سخت از حال بد رو تجربه کردم که سرشار از انزوا، کناره‌گیری و بی‌مسئولیتی بود. بعد از اون بارها پیش اومد که حواسم نباشه و اون احوالات تکرار شه برام. برام جالبه که وقتی کم‌انرژی می‌شم تمایلم به انجام کار جدید به تمامی از بین میره اما اگر مجبور شم و خودم رو مجبور کنم کاری رو شروع کنم، در اون لحظاتی که در فضای جدیدم اون آدم خوشبین و پرانرژی برمی‌گرده. انگار از نو شروع کردن جادویی داره که از نو باک زندگیم رو پر می‌کنه. پشت در که می‌رسم، اون آدم خسته و غمگین قدیم وجود داره. پیر شده. از رمق افتاده. بعد از وارد شدن اما همه چیز از نو زاده میشه.

الان سال‌هاست که من از چیزی خجالت نکشیدم. محجوب نیستم و گوشه‌گیر هم محسوب نمی‌شم اما آروم و بی‌صدا شدم. با این حال انگار هر شروع و ابتدایی، یک بار دیگه نقاب زمان رو پاره می‌کنه و نوجوانی برمی‌گرده. جالبه که نیمی از تجربه‌ اتفاق نو، همین دوباره تجربه کردن خودمه. انگار جهان کوچک در پیرامونم وجود داره و جهان واقعی و تاثیرگذار، زیر پوستمه. درونمه.