دسته: اعتیاد

رقصی چنان و خاک سفید

«اعتیاد»

مهمان هفته: سام محمودی سرابی 

«خاک سفيد»
مرد مردانه می‌گريست و دستانش زنانه می‌رقصيدند؛ بی‌حضور هيچ زن عشوه‌گری که بخواهد دلرباییی کند؛ خيره مانده بر خاک سفيد. «خاک سفيد» که جای عروس گرفته بود برای هماغوشی در بستر سرنگ

«رقصی چنان…»
مرد سرش را پايين خمانده بود و نمی‌شنيد فريادی را که به همان لهجه سر پل جواديه خطابش می‌کرد: «… هی همونطوری که آبم می‌کنی آبت می‌کنم؛ سيام کنی سيات می‌کنم؛ هر جوری که برقصونی می‌رقصونمت.»
مرد شنيده بود انگار در پايان آن والس و خفه کرده بود فرياد رقاصه روی زرورق را ميان دست‌های لرزانش.
او ايستاده بود؟

راهی بی‌بازگشت

 «اعتیاد»

بامداد

یک. بهترین دوستم بود. با وجودی که چند سال از من بزرگ‌تر بود اما بسیار به هم نزدیک بودیم. از دید من دختری بسیار عاقل و باهوش و البته زیبا بود. وقتی دانشگاه قبول شد طبیعتا بین ما فاصله افتاد تا اینکه خبر ازدواجش رسید. مراسم مجلل و با فاصله‌ی زمانی کوتاه برگزار شدند. عروس شاد بود و سرخوش. داماد تنها پسر از یک خانواده‌ی خوش‌نام بود، فوق لیسانس کامپیوتر از دانشگاه تهران داشت و کارمند رسمی یک نهاد دولتی بود. همه چیز عالی به نظر می‌رسید. تنها چیزی که این وسط عجیب بود رفتار داماد در شب عروسیش بود.

نگاه داماد رو هیچ فراموش نمی‌کنم، حواسش به همه بود غیر از عروسی که مثل ستاره می‌درخشید. چشماش می‌چرخید و انگار تمرکز نداشت، منگ بود. شاید هیچ کس حواسش نبود. عروس و داماد در شهری دور زندگیشون رو شروع کردند و تقریبا ارتباط ما قطع شد. بعد از سه سال پدر دوستم فوت کرد، دوستم تنها برگشت چون همسرش در مأموریت بود. در آن دو روز مراسم، نگاه سرد و خالی و سکوت مطلقش غیرطبیعی بود. هیچ‌کس حواسش نبود اما من می‌دیدم. بعدها برایم گفت که همسرش همراهش نبود چون توی یکی از کمپ‌های ترک اعتیاد بستری بود. از روزی برام گفت که در بین وسایل شخصی همسرش آمپول‌هایی رو پیدا کرده بود. رفته بود داروخانه و خودش رو مشاور مدرسه معرفی کرده و گفته بود که یکی از شاگردانش این ها رو بهش تحویل داده. حدسش درست بوده نوعی مواد مخدر با وابستگی بسیار و البته بسیار گران‌قیمت. برام گفت از وقتی موضوع رو با همسرش در میان گذاشت، به جای انکار شروع کرده بود به داد و بیداد و فحاشی و بعد از آن روز علنا شروع کرد به تزریق مواد. برایم تعریف کرد که چطور روزی حلقه‌ی ازدواجش گم می‌شد و روزی دیگه طلبکارها تلویزیون و فرش زیر پاشون رو بابت طلبشون می‌بردند.

به کمک خانواده‌ی همسرش بارها سعی کردند که ترکش بدهند اما هر بار روز از نو و روزی از نو. خانواده‌ی همسرش هر بار که چیزی از خونه کم می‌شد سعی می‌کردند فورا عین اون وسیله رو جایگزین کنن که نکنه عروسشون طاقتش طاق بشه و بگذاره بره. از کتک‌هایی که خورده بود برام گفت، از پیشنهاد همسرش که بیا و تو هم امتحان کن و از تهدیدهای همیشگی. از گریه زاری‌های مداوم و ابراز ندامت‌های لحظه‌ای. از مرگی تدریجی. و بعدها از خانواده‌ی خودش برام گفت که حاضر نبودند قبول کنند که تنها راه چاره جداییه. از جنگی طولانی و نفس‌گیر در دو جبهه برام گفت و از رفت و آمدهایش به دادگاه که اغلب تنها بوده. از حکم‌های ناعادلانه‌ی قاضی و از تحقیرها. بالاخره با بخشیدن همه حق و حقوقش طلاق گرفته بود. دوستم هرگز اون آدم قبل نشد.

 

دو. چند روزی رفتم سفر خونه یکی از دوستام. با خانمی آشنا شدم که در طول مدت سفر، همراهمون بود. یه خانم بسیار زیبا که تقریبا همسن و سال بودیم. روزها با هم می‌رفتیم بیرون و شب‌ها تا نصف شب بیدار می‌موندیم و حرف می‌زدیم. شب‌های اول و دوم خوب بود، اما کم‌کم حس کردم تو رفتارش یه چیزهای غیرعادی به چشم می‌خوره، چند بار وسط بگو بخندهامون یهو می‌زد زیر گریه، گریه‌ای که انگار تمومی نداشت و بعدش شروع می‌کرد به حرف زدن. از همسری می‌گفت که یک سال پیش از هم جدا شده بودند. دلتنگ می‌شد و زار می‌زد. گاهی شروع می‌کرد جیغ زدن، بی‌دلیل و بدون مقدمه. شوهرش ظاهرا کارمند مخابرات بوده و دکترا داشت. خوشتیپ بوده و بسیار مهربان. تازه ازدواج کرده بودند که روزی از تو کیف شوهرش می‌خواسته خودکار بیاره که می بینه یه چیز سیاه کوچولو هم همراهش از جیب کیف میاد بیرون. می‌ره و به صاحبخونه شون نشون می‌ده و می‌شنوه که تریاکه. همسرش که از سر کار میاد ازش می‌پرسه داستان چیه و ایشون می‌گه مال من نیست این رو برای پدر دوستم خریدم که مرض قند داره و باید از این مصرف کنه. پرسیدم باورت شد؟ می‌گه که آره چون من هیچ وقت یه آدم معتاد ندیده بودم. فکر می‌کردم آدمای معتاد نمی‌تونن درس بخونن یا برن سر کار. بعدها وقتی بارها مواد رو دوباره پیدا می‌کنه باورش می‌شه که طرف معتاده.

می‌گفت هر سال تعطیلات عید نوروز وقتی همه همسایه‌های ساختمون می‌رفتن مسافرت، من یکی از پیراهن‌های شوهرم تو بغلم بود و یه مفاتیح تو دستم و زار می زدم و دعا می‌کردم خدا اون رو بهم برگردونه. چند بار ترک کرد ولی فقط چند روز این مقاومت طول کشید. می‌گفت گاهی توهم می‌زد و بهم می‌گفت تو داری بهم خیانت می‌کنی و به باد کتکم می‌گرفت. بعد از چند ساعت به دست و پام می‌افتاد که غلط کردم. بارها نصف شب بیدار شده و دیده همسرش با یه چاقو بالای سرش وایساده و گفته که دلم می‌خواد بکشمت. می‌گفت چند تا مشاور با هم رفتیم، یکیش به همسرش گفته که شما اضطراب دارین و باید دارو مصرف کنین. یکی دیگه گفته بود به نظر من با هم مواد بکشین اینجوری هیچ کدومتون آزار نمی‌بینه و… گریه می‌کرد و می‌گفت چرا خدا دعاهامو نشنید؟ می‌گفت دلم براش تنگ می‌شه، دلم برای پسرم هم تنگ می‌شه. اما من نمی‌تونم پسرمو نگه دارم چون از پس هزینه‌هاش برنمیام. پسرمو سپردم به خانواده پدر شوهرم اما همیشه نگرانم که نکنه بلایی سرش بیاد، نکنه اون هم به سرنوشت پدرش دچار بشه.

من به تو معتادم

«اعتیاد»

نیمه‌شب

شاید همه اعتیاد رو با مواد مخدر می‌شناسن. می‌دونی من چند تا آدم توی زندگیم دیده باشم که ادعا می‌کردن حتی لب به سیگار هم نزدن چه برسه به مواد مخدر؟ چرت می‌گفتن. معتاد بودن لعنتی‌ها معتاد.

این پسره رو دیدی؟ همین که هیچ‌وقت از اتاقش بیرون نمیاد. همین که پسر خوب و دوست داشتنی‌ایه. می‌دونستی معتاده؟ روزی چهارده ساعت پای کامپیوترش نشسته. یعنی می‌گی معتاد نیست؟ این عمه جان من رو می‌شناسی؟ شب‌ها ساعت ده به زور میاد خونه. تازه وقتی هم میاد کلی زونکن و دفتر دستک همراهشه. یعنی می‌گی به کارش معتاد نیست؟ دختردایی من به خودارضایی معتاد بود. دست خودش نبود دیگه. حالش بد می‌شد. جوش می‌آورد. همه پسرهای کوچه می‌دونستن. آخه از پشت بوم خونه بغلی راحت می‎شد اتاقش رو دید زد. پسرعمه‌م معتاد درس بود. دیوونه‌ی رسمی بود. همیشه معدلش بیست بود. فکر کردیم درس می‌خونه بره دانشگاه. اما اشتباه می‌کردیم. دکتراش رو هم گرفت ولی جز درس خوندن هیچی دیگه توی زندگیش نبود. حالا بگو دانشمند بود. من می‌گم معتاد بود. چیه بچه نه ورزش کنه نه از دیوار بالا بره. نه تفریح داشته باشه نه دوست و رفیق نه…  به خدا که معتاد بود.

من به داشتن تو معتاد بودم. به دوست داشتنت، به بودنت. حتی به اخلاق‌های مزخرفت. به اینکه گاه به گاه تحقیرم کنی. من به تحقیر شدن معتاد بودم. به اینکه با اون لحن مسخره‌ت بهم بگی دوستم نداری و به بودنم عادت کردی. من معتاد بودم به عاشق بودن. تو نبودی یکی دیگه. چه فرقی می‌کرد؟ می‌دونی فکر می‌کنم اونایی که به مواد مخدر معتاد می‌شن قبلش یه جور دیگه معتادن. آخرش می‌رسن به مواد. اگه زودتر بشه کشفشون کرد و اعتیادشون رو درمان کرد هیچ‌وقت کارشون به مواد و الکل و … نمی‌کشه.

درمانش سخته نه؟ نمی‌دونم. اما می‌دونی من چطوری درمان شدم؟ با شوک! جوری لرزیدم که دیگه از نزدیک شدن به هر نوع موجودی وحشت داشتم. می‌ترسیدم معتاد بشم دوباره. حالا باید بگم من یک معتاد بودم، اما نزدیک به دو دهه‌ست که پاکم. خوشوقتم.

داشتن ثبات در دل جهان نسبی

«اعتیاد»

شبانگاه

شاید نفرت شدید مادرم از هر نوع مخدری – که شامل سیگار هم می‌شد – باعث شد که هیچوقت پای مواد به خانه ما باز نشود و با قضیه سیگار پدر مثل یک پدیده ناخوشایند در خانواده برخورد بشود. هر چند هرگر پافشاری مادر آنقدر پرتوان نبود که بتواند پدر را  از سیگار ترک دهد، اما در ایجاد روحیه مشابه در ما بچه‌هایش سهم به سزایی داشت. ما هرگز در خانه هیچ نوع مصرف مخدری از هیچ کس ندیدیم، همه، مهمان و خودی و غریبه، بدون استنثا برای کشیدن سیگار هم مجبور به ترک خانه بودند. حیاط، بالکن و چند بار هم استثنا شد، پای هود آشپزخانه.

با این روحیه، سال‌ها بعد زمانی که مادرم از دنیا رفته بود و نبود تا با سختگیری همیشگی راهگشای زمان سختی من باشد، من همسر مردی شدم که از اعتیادش خبر نداشتم. یعنی آنقدر در بی‌خبری از مواد مخدر بودم که گمان می‌کردم اعتیاد یعنی تریاک کشیدن. به همین دلیل تمام تحقیقات خانواده من از گذشته او به اینجا ختم شده بود که تحت هیچ شرایطی مواد نمی‌کشد. فقط سال‌ها بعد بود که توضیحات تکمیلی را دریافت کردم: منظور از مواد تریاک بود. ما سایر چیزها را بررسی نکرده بودیم.

اعتیادش را هم خودم پیدا کردم، در دوره عقد، خیلی اتفاقی، اولین بار فندکش را خواست – فراموش کردم بگویم که من هم مثل مادرم شاید، سیگار را بخشیده بودم با این شرط، که به محض اینکه زیر یک سقف رفتیم کنار بگذارد. – دست کردم در جیب کاپشنش و همراه با فندک، کیسه پلاستیکی کوچکی در دستم آمد که پر بود از تکه‌های قهوه‌ای رنگ کوچک. پرسیدم چیست، گفت نمی‌داند. گفتم بسیار خب پس کیسه را به پدرم نشان می‌دهم بلکه او بداند چیست. گفت خودش می‌گوید و حشیش است، مال او هم نیست، کاپشن را به دوستی قرض داده بوده و …

قطعا این قضایا به همان یک بار ختم نشد. به خانواده گلایه کردم. گفتند تحقیق کرده‌ایم اشتباه می‌کنی. پس به ناچار تن به جلب انصاف و حتی ترحمش دادم. صدایش کردم و بعد از کمی گریه گفتم تنها چیزی که برایم مهم است صداقت است و چه بسا اگر راستش را بگوید به خاطر همین صداقتش با او ازدواج کنم. و سئوال این بود: می‌خواستم بدانم می‌کشد؟ تفریحی یا دائم؟ فرق نمی‌کند، فقط مصرف می‌کند؟ جواب به همراه قسم به تمام چیزهای خوب دنیا، منفی بود… من ساده‌لوحانه باور کردم. تنها بعد از ازدواج و زندگی زیر یک سقف بود که نشانه‌ها بیشتر خودشان را نشان دادند. حرکاتی که بیشتر نشان از درگیری شدید به مواد توهم‌زا داشتند نه حتی اعتیاد… چیزی بالاتر از آن. تردید رهایم نمی‌کرد. این بار ناامید از دریافت جواب درست و صادقانه از طرف او، دست به حیله زدم. با تمسخر از نگرانی‌های مادرم و ترس مدامی که با آن بزرگ شده بودیم صحبت کردم و این که نباید زیاد هم سخت گرفت. بار اول که نه، اما وقتی چند باری این صحبت‌ها رد و بدل شد، چیزی از کیفی بیرون کشید و پرسید می‌خواهی تجربه کنی؟

باقی این حکایت مثل هزاران تجربه دیگر با اختلاف‌های جزئی در باقی ماجراست. من با اینکه بسیار جوان بودم اما هرگز مواد را نه پیش از آن تجربه کرده بودم و نه بعدا تجربه کردم. زندگی ما هم تقریبا همان موقع به بن‌بست خورد و با سختی بسیار جدا شدیم و البته تلخی زندگی منجر به طلاق و از آن بالاتر آسیبی که به صداقت و احساسم وارد شده بود هرگز از جانم بیرون نرفت.

با این اوصاف اما چندین سال بعد در انتخاباتی در ینگه دنیا من در کشمکش رای دادن یا ندادن به حزبی بودم که در لابلای اهداف دور و نزدیکش، وعده آزاد شدن فروش ماریجوانا را می‌داد. بدون شک درمانده بودم. دنیا و زمین و زمان هم که وعده می‌داد مصرف گاه به گاه ماریجوانا اعتیاد ندارد، برای من سختی‌کشیده با آن تلخی به جا مانده در کام، فرقی با مرگ نداشت. در من این تردید وجود داشت که آیا این کار باعث ریختن قبح ماجرا می‌شود و تعداد بیشتری را درگیر می‌کند یا طبق ادعای حزب مورد نظر، باعث کوتاه شدن دست قاچاقچی‌ها از این معاملات مرگبار می‌شود؟ نمی‌دانستم.

یادم است شبی در مهمانی کوچکی توجهم به صحبت‌های پسر جوانی جلب شد که در حمایت از آزاد شدن این موضوع، نه به دلیل آزادی مصرف و در دسترس بودن مواد، بلکه به دلیل مبارزه با مافیای مواد حرف می‌زد. اعتراض که کردم جواب داد آن چیزی که نیاز به کنترل دارد مواد نیست، ما نیاز به آموزش داریم. اگر بنا بود با بگیر و ببند موضوع حل شود، تا حالا می‌بایست این موضوع از بیخ و بن حل شده باشد. مهمانی تمام شد، من هم به آن حزب رای ندادم و البته حرف‌های پسرک هم هرگز از ذهن من خارج نشد.

دنیا پر از چیزهایی‌ست که تعریف مطلق ندارند. برای من حتی اخلاق هم نسبی تعریف می‌شود و مثالی که همیشه در آستین دارم هم قضیه دزدی مردی‌ست که یک تکه نان را برای سیر کردن شکم گرسنه بچه‌های خواهرش می‌دزدد… اما در در همین دنیای نسبی هم من نیاز به ثبات دارم. ثباتی که در تجربه شخصی خودم از فرد درگیر ندیدم و به بی‌سامانی من و دیگرانی انجامید که به او متصل بودند و این باعث می‌شود همچنان از حق انتخاب خود استفاده کنم و بگویم نمی‌شود. حداقل من نمی‌توانم. من با قضیه مصرف مواد اعتیادآور کنار نخواهم آمد.

 

آتش دل مقيم شد، تو به سفر چرا شدى

«اعتیاد»

شامگاه

من چشمم رو تو یه خانواده‌ای باز کردم که کشیدن مواد مخدر یه امر عادی بود. دور هم جمع می‌شدن و گاز پیکنیکی رو می‌ذاشتن وسط و دورش می‌نشستن و هوا دودگرفته می‌شد. اما قصه من قصه پرغصه زندگی عموی کوچیکمه.

 ده سال با هم اختلاف سنی داشتیم. شاید به خاطر همینه که توی تمام خاطرات کودکیم حضور داره، همیشه بوده، با هم بزرگ شدیم و سر آخر از دستش دادم و بعد از گذشت چند سال هنوز داغش مثل روز اول تازه‌ست. روزایی که به خاطرش انگشت‌نمای محله بودیم رو فراموش نمی‌کنم، شبایی که هر چی تو شهرکمون دزدیده می‌شد یه عده آدم در خونه ما جمع می‌شدن و سراغش رو از ما می‌گرفتن و از عموی معتادی که حالا دزد هم شده بود. اون بعدازظهری که پلیسا ریختن خونه‌مون و تمام سوراخ سنبه‌های خونه رو دنبال مواد گشتن و من نه ساله از ترس توی توالت خونه خودم رو حبس کردم و زار زدم، ظهر سیزده سالگیم که با صدای فریاد صاحبخونه جدیدمون از خواب پریدم که از دزدین ضبط ماشینش حرف می‌زد و آبروریزی می‌کرد. شب هفده سالگیم که توی خماری چای داغ رو ریخت روی پای پسر یک ساله‌ش و بابا از خونه انداختش بیرون. آخ از تلفن‌هایی که بهم می‌زد و واسه ده تومن پول التماسم می‌کرد. آخ از پیام‌هایی که می‌فرستاد و جوابی بهش نمی‌دادم. وای به ما… وای به حال ما…

نه که کاری براش نکرده باشیم، کردیم. هرکاری که از دستمون بر می‌آمد براش انجام دادیم، همه مدل، همه جور، ولی نشد، نخواست، برنگشت… و مقصر خودش نبود، جایی بود که توش بزرگ شد، مامانش، باباش، برادراش و حتی من… آخر قصه به اونجا رسید که پسرش بهش گفت کاش بابا بری و هیچوقت نیای. آخر قصه به اونجایی رسید که من، من خاک بر سر گفتم کاش می‌مرد و انقدر انگشت‌نمامون نمی‌‌کرد و فردای همون روز از هزار کیلومتر اون طرف‌تر خبر رسید که گوشه یه ساختمون نیمه‌ساز جنازه‌ش رو پیدا کردن… و من دیر رسیدم، دیر رسیدم به مراسم خاک‌سپاریش و باور نکردم که مرده، هنوز هم به این امید بیدار می‌شم که بهم زنگ بزنه، پیام بفرسته…

می‌گن اعتیاد بلای خانه‌مانسوزه ولی تا توش گرفتار نشی نمی‌فهمی عمق معنی این جمله رو. اعتیاد آتیشیه که می‌افته به جون ریشه‌هات، معتادت از دست میره ولی آتشیش خاموش نمی‌شه. آتیشی که تا ابد شعله‌وره و می‌سوزونه.

با کفش‌های من راه برو

«اعتیاد»

غروب

غیر از آن تصویر کلیشه‌ایی که با سریال‌های تلویزیونی در سال‌های آغاز نوجوانی به عنوان معتاد در ذهنم شکل گرفت، هیچ وقت با اعتیاد از نزدیک آشنا نشدم. همان وقت‌ها تصمیمم را گرفته بودم که با این همه دلایل روشن، اگر کسی درگیر مواد مخدر شود دیگر آخر نادانی خودش است. ذهن ناپخته‌ام نمی‌توانست هیچ عذر و بهانه‌ای را بپذیرد، یا دستکم همه موارد را به یک چوب نراند.

در طول سالیان بعد، کلیشه کم‌کم رنگ باخت و من هم از دگم‌اندیشی در آمدم. دختر شوخ و شنگ سال پایینی دانشکده، عاشق یکی از همکلاسی‌های ما شد. پسر درس‌نخوان بود و به جای وادی مهندسی و عدد و معادله، سرش گرم عرفان و موسیقی بود و همین به شدت جذابش می‌کرد. کمابیش همه مطمئن بودند معتاد است و اگر نفوذ خاله‌اش نبود، با این همه مشروطی و غیبت از کلاس‌ها و ول گشتن در محوطه با قیافه تابلو، تا آن زمان ده بار اخراج شده بود.

دختر با چنگ و دندان با خانواده‌اش جنگید و موفق شد با پسر ازدواج کند. وقتی بعد از چند سال در یک کافه تریا دیدمش مطمئن بودم طلاق گرفته باشد. دختر برایم تعریف کرد خیلی زود متوجه اعتیاد پسر شده، شروع کرده پسر را ترک بدهد. از آنجایی که خانواده‌هایشان با ازدواجشان مخالف بودند از هر دو طرف طرد شده بودند و هیچ منبع مالی به جز تدریس دخترک در آموزشگاه‌ها نداشتند. دختر نه پشتوانه عاطفی داشته نه مالی، فقط عشق همدیگر را داشتند. یک شب بعد از اینکه پسر را از نشئگی در میاورد، ناگهان به این نتیجه می‌رسد که تا خودش اعتیاد را تجربه نکند نمی‌تواند پسرک را ترک بدهد. از آن شب تا همان موقع که من او را در کافه تریا به عنوان گارسن ملاقات کردم، همپای پسر در اعتیاد است. برایم گفت از هفته دوم اعتیادش به بعد خودش را جمع و جور کرده و هم در آموزشگاه‌ها درس می‌دهد، هم گارسنی می‌کند. پسر موسیقی درس می‌دهد و در محافل هم می‌نوازد. دختر بعد از چند ماه ترک کرده ولی دیگر به پسر برای ترک کردن اصرار نکرده.

عکس‌هایشان را که نشانم می‌داد، عشق و عاطفه در چشم‌هایش برق می‌زد. پسر ظاهر بهتری نسبت به قبل داشت و خوشحال به نظر می‌رسید. با هم توافق کرده بودند هر وقت پسر خودش احساس آمادگی کرد اقدام به ترک کند. شاید هم هیچ وقت. دیگر هیچ فشاری رویش نبود. دختر هم به نظر آرام می‌آمد. گفت از شدت عاشقی معتاد شد ولی با این حال ترک کردن مواد فقط از نظر جسمی برایش سخت بود.

این تجربه نشانش داده بود «حفره»ای درون پسر هست (ولی درون او نیست) که فعلا با مصرف مواد پر می‌شود و شاید جسما برای مدتی بتواند مصرف نکند ولی همیشه گرفتار آن خواهد بود و به اعتیاد برمی‌گردد. دختر کاملا پذیرفته بود که از دست او کاری برای پسر بر نمی‌آید پس چرا زندگی را برای هر دویشان تلخ کند. حتی همین توافق عشق را بینشان بیشتر و عمیق‌تر کرده بود. دختر سعی نداشت نجات‌دهنده باشد پس حرف ترحم هم در میان نبود. پسر با تمام توانش سعی می‌کرد دختر را خوشحال کند و تا حد امکان بار مالی را برایش سبک کند.

مسلما این تصویر نمیتواند عمومیت داشته باشد برای کسانی که عزیزانشان درگیر اعتیاد هستند. ولی برای من نوعی پذیرش و درک مسئله به حساب می‌آید. به نظرم تمرکز آنها بجای ترک کردن با هر زور و ضربی، به آسان‌تر کردن زندگی با این مسئله،و به آرامی شناختن آن «حفره» بوده است.

سال‌ها قبل در یک سریال تلویزیونی خارجی از زبان پدری که دخترش درگیر اعتیاد بود و اتفاقا خودش هم مقام دولتی در رابطه با قاچاق مواد مخدر، حرف خوبی شنیدم: «بستن مرزها و مبارزه با ورود مواد و خرج میلیون‌ها دلار هیچ فایده ای ندارد وقتی مشکل مصرف‌کننده حل نشود. او تا زمانی که «حفره»اش برای خودش شناسایی و پر نشود به پیدا کردن و مصرف ادامه خواهد داد.»

اعتیاد بد است؟

«اعتیاد»

عصر

سخنران گفت: «اعتیاد بد است؟»
همه‌ی سالن یکپارچه جواب دادند: «بللللللللله»
گفت: «شماها معتادید؟»
همه: «نههههههه»
گفت: «تا به حال شده از چشم یک معتاد نگاه کنید و نظر بدید؟»

مسلّم است که نه، چه کسی بی آنکه درگیر باشد خودش را می‌گذارد جای کسی که معتاد است؟

من می‌ترسم، از اسم اعتیاد، از معتادها، از معتاد شدن از همه‌شان می‌ترسیدم و می‌ترسم. ریشه‌ی ترسم- گمان کنم – پسر همسایه‌مان در کودکی باشد که مادرش را برای پول مواد می‌زد. مادرش را! برای کودکیِ من مادر مقدس بود و زدنش گناهی نابخشودنی؛ برای همین بود که از دیدن پسر در خیابان می‌ترسیدم. حتی آن‌وقت‌هایی که مهربان و خوش‌‎اخلاق و آرام بود؛ من باز فرار می‌کردم. از آن محل رفتیم اما ترس از اعتیاد با من آمد.

بزرگتر شده بودم و مدرسه می‌رفتم و عاشق کتاب خواندن و جدول حل کردن بودم. دم ایستگاه اتوبوس نزدیک مدرسه‌مان مرد بی‌خانمانی بود که گمانم معتاد هم بود. همیشه یا در حال جدول حل کردن بود یا در حال چرت زدن روی مجله های تاریخ‌گذشته‌اش. آن‌قدر برایم جالب بود که مادرم پیشنهاد داد برایش مجله جدول بخرم و ببرم.

بعدها که راهم از آن‌جا نمی‌گذشت مادرم خبرهایش را برایم می‌آورد:
– «دوستت هنوز همونجاست.»
– «دوستت مجله فلان حل می‌کرد.»
– «دوستت جدول همشهری شو کامل کرد.»
و عاقبت یک روز
– «دوستت نبود… فک کنم چیز شده.»
– «مرده؟»

مردنش غمگینم کرد. یادم رفته بود معتاد است. یادم رفته بود از معتادها می‌ترسم؛ فقط دوست «هم‌جدول‌حل‌کنم» را از دست داده بودم.

هنوز از آن ایستگاه که رد می‌شوم نگاه می‌کنم ببینم یک روح آرام بی‌اعتیاد با مجله‌های جدول نو می‌بینم یا نه؟

بدترین نوع اعتیاد، تحقیر دیگران

«اعتیاد»

بعد از ظهر

نوجوان که بودیم همسایه روبرویی‌مان پسر جوان بسیار شیک‌پوش و محترمی داشت. پس از دریافت دیپلم ریاضی و خدمت استخدام شد. بین دخترهای محل عاشق و شیدا زیاد داشت. یک سالی نگذشته بود که خبر معتاد شدنش در محل پیچید. تلاش خانواده‌اش به جایی نرسید و سرانجام جان باخت. مادر همراه با نوحه و فریاد بر سر و روی شوهرش می‌کوبید و می‌گفت: «همه‌اش تقصیر توست. قاتل پسرم تو هستی نه هروئین. سخت‌گیری‌های بی‌مورد تو، توهین و تحقیرهای بی‌ربط تو پسرم را از خانه فراری داد و در آغوش قاچاقچیان سودجو انداخت. تو باعث فلاکت و بدبختی‎مان شدی.» مرد بدون این که حرفی بزند بر سر می‌کوبید و می‌گریست. مرگ پسر باعث شد که چشم پدر بترسد و رفتارش را با بقیه بچه‌هایش عوض کند.

تریاک، هروئین، حشیش، سیگار، الکل، ماری جوانا و … هر کدام به نوعی ضرر دارند. به جان و مال شخص معتاد زیان می‌رسانند. می‌خواهم اینها را کنار گذاشته و از اعتیادی دیگر صحبت کنم. از آنچه دل و روح اطرافیان را می‌خورد و اعصاب آدمی را ذره ذره از بین می‌برد.

می‌گفت که دست خودش نیست. دوست دارد ایراد بگیرد، توهین و تحقیر کند و از دیدن چهره دلخور و پریشانم، لذت ببرد. این نوع اعتیاد تلخ است، بدترین شکنجه روحی است. وقتی مهمانی به خانه‌تان بیاید و شما خوش آمدگویی کنید و مرد خانه جلوی مهمان‌ها سکه یک پولت کند «خفه شو و برو چائی بیار. چرا نشستی؟ سر پا بایست و خدمت کن. تو به اندازه یک پشه هم برایم ارزش نداری…» کوتاه هم نیاید و ادعا کند که این رفتارش نوعی اعتیاد است و باید کنار بیایم.

باور کنید که اعتیاد به تحقیر، بدترین و زشت‌ترین و دردآورترین اعتیادهاست.

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

«اعتیاد»

نیمروز

اعتیاد یعنی عادت کردن، یا بیش از حد عادت کردن. ولی مهم است به چه و چگونه عادت می‌کنیم! جهان امروز ما را بنگرید، پر است از عادت‌های ناروا: دروغگویی، دورویی، تهمت، دزدی، خشونت. نمی‌توان به کسی اعتماد کرد، چون همه عادت کرده‌اند که به بهترین شکل دروغ بگویند. باید در خانه را ببندی، چون کسی عادت ندارد به آنچه خودش دارد راضی باشد. از کار و روزگارمان لذت نمی‌بریم و آرامش نداریم، چون به رقابت عادت کرده‌ایم. یادمان رفته می‌شود لحظه‌ای ایستاد و از هوا و باد و باران و زندگی لذت برد، بدون اینکه نگران درجا زدن باشیم. فرهنگ مصرف‌گرایی یکی از بدترین اعتیادهای بشر امروز است. اعتیادی که به برده‌داری و تولید زباله و نابودی زمین می‌انجامد. همدیگر را تحمل نمی‌کنیم و به آنی دعوا درمی‌گیرد، تمام کره زمین در جنگ است، چون کسی عادت نکرده که تحمل کند، که آرام حرفش را بزند، چون همه به خشونت خوگرفته‌ایم. حتی نوگرایی و نوآوری هم عادتمان شده، دیگر خیلی زود امکانات و تجهیزات امروز دلمان را می‌زند و بازار همیشه تشنه محصول جدید است.

یک مشت معتادیم. جمع شده‌ایم دور هم، اسممان را گذاشته‌ایم جامعه؟ اعتیاد که فقط اعتیاد به دارو یا مواد مخدر یا اینترنت نیست. گاهی حتی دلم برای بعضی از این معتادان اسم‌بددررفتهٔ بخت‌برگشته می‌سوزد. بعضی‌هاشان از سر اینکه قدرت تحمل اینهمه فشار و استرس ناشی از عادت‌های جامعه را ندارند، روح خسته و سرگردانشان را با افیون و قرص آرام می‌کنند. بعد جامعه می‌رود یقه‌شان را می‌گیرد که «هی تو ای انگل اجتماع، یا ترک کن یا بمیر». این چه رفتار پرخشونت بی منطقی‌ست؟! مادامی که دنیا بر همین پاشنه می‌چرخد، همیشه هستند افرادی که برای فرار از یک اعتیاد به اعتیاد دیگری روی می‌آورند و متاسفانه هیچ وقت هم به سمت اعتیاد بهتر نمی‌روند. اعتیاد بهتر دیگر چه صیغه‌ایست؟

تصور کنید جامعه عادت کند همدیگر را عزت‌تپان کنند، جامعه تعارفیِ الکی نه ها، یک جامعه‌ای که همه بخواهند بیشتر از قبل محبت کنند. هر روز بیشتر از قبل بهم احترام بگذارند، نه از سر ترس از قانون، بیشتر احترام بگذارند چون معتاد احترامند. بیشتر از قبل بهم کمک کنند و بیشتر از قبل دست دوستی بفشارند. بیشتر از قبل بخواهند همه با هم در یک سطح از عایدی ناشی از تلاش قرار بگیرند. نگفتم همه در یک سطح باشند، گفتم همه معتاد این باشند که متناسب تلاششان عایدشان شود نه بیشتر. همه بیشتر از قبل به فکر رفاه یکدیگر. همه معتاد به راستگویی و صداقت، به محبت. همه به فکر سبزی زمین، پاکیزگی آب‌ها، همه معتاد اینکه خود را با طبیعت محل زندگیشان وفق دهند. تصور کنید چه جامعه خوشگل و مامانی‌ای می‌داشتیم اگر همه اینگونه معتاد بودند، نه فقط ایران، بلکه جامعه جهانی را خدمتتان عرض می‌کنم. آنوقت دیگر جبر جغرافیایی معنی نداشت. آنوقت دیگر رنگ پوست و جنسیت معنی نداشت. جنگ نبود، کودک‌ کار و کودک جنگ‌زده و قحطی‌زده نبود. خشونت معنی نداشت. تصور کنید اگر به جای اعتیاد به تصاحب قدرت، اعتیاد به مشارکت در قدرت یا تقسیم قدرت داشتیم. همین الآن است که از خوشی چنین تصوری پس بیافتم. گاهی فکر می‌کنم حتی بلد نیستم چنین جامعه‌ای را تصور کنم.

جامه حقیقت پوشاندن به چنین تصوری محال به نظر می‌رسد اما چه معتادان دوست‌داشنتی‌ای می‌شدیم. نه؟

اژدهای پوشالی

«اعتیاد»

پیش از ظهر

صبح که بیدار می‌شم، توی تخت اولین کاری که انجام می‌دم اینه که موبایلم رو دست می‌گیرم و سه چهار تا شبکه‌ی اجتماعی چک می‌کنم. دونه به دونه. تا شب هم همیشه یک دستم مشغول زندگی روزمره است و دست دیگه مشغول گشتن در گوشی برای خبرهای تلگرام و توئیتر. صحبت در مورد اعتیاد؟ خب بله من در خدمتتونم!

گمونم ساده‌ترین راه ساده کردن اعتیاد فقط در شاخه‌ی مواد مخدره. نوعی ساده‌انگاری و مشکلات و اشتباهات خودمون رو ندیدن. اینکه اعتیاد به آنلاین بودن و اینترنت، اعتیاد به سکس، اعتیاد به خوردن، اعتیاد به کار و چیزهای دیگه چطور کمکمون کردن که ساعت‌هایی کنترل خودمون رو به چیز دیگه‌ای بسپریم. انگار چیزی هست که از ما قوی‌تره و کنترلمون می‌کنه.

یکی از دوستان خیلی گل من همین چند سال اخیر در برابر درک زندگی به ناتوانی رسید. براش زندگی پر از لحظات خیلی شاد و خیلی غمگین و خیلی چیزهای دیگه بود و عاشق این بود که خودش رو در اوج لذت و یا اوج غم ببینه. این ناتوانی‌اش در برابر زندگی روزمره، این عدم تواناییش برای درک اینکه زندگی از جزئیات مسخره‌ی هر روزه تشکیل شده و فقط گاهی اتفاقات شدید می‌افته، منجر شده به الکل پناه ببره. چند ساله که هر بار می‌بینمش مسته. کارهای خطرناکی هم انجام می‌ده. مثلا مست پشت فرمون می‌شینه و رانندگی می‌کنه و به جاده می‌زنه یا از این سر شهر به اون سر شهر می‌ره. سر کار همیشه مسته. همین منجر شده تجربه‌ی لحظه‌اش از دست بره. ما نگرانشیم. کار مستقیمی از دستمون برنمیاد. می‌تونیم فقط باهاش صحبت کنیم که گوش سماع نداره و راه بعدی اینه که کلینیک بستری شه که خب با توجه به ضعف شدیدش در برابر الکل و ضعیف بودنش در برابر این غول، این راه فقط راه حل موقت خواهد بود.

دوست عزیز دیگه‌ای رو من چند سال پیش تقدیم به مواد مخدر کردم. پسر بسیار خوشفکر، عزیز و خوش‌اخلاقی بود که اونقدر چیزی که می‌پیچید قوی بود که به گفته‌ی خودش زمان حال رو از دست داده بود. یا در دیروز زندگی می‌کرد و یا در فردا. امروز براش وجود نداشت و همین بهش سرور خوبی داده بود. منجر شده بود از همه‌ی اتفاقات زندگی فاصله بگیره و هیچ چیزی واقعا اذیتش نکنه. انگار به خیال خودش برای حفاظت از خودش در برابر زندگی، زره‌ی جنگی پوشیده باشه.

انگار دون کیشوت به مبارزه‌ی آسیاب‌های بادی رفته باشه.

سایه‌ای به گستردگی تمام زندگی

«اعتیاد»

صبح

اعتیاد ازعادت و وابستگی می‌آید، عادت به بودن هر چیزی بیش از اندازه در تقسیم‌بندی زمانی زندگی روزمره، و این وابستگی شدید رابطه تنگاتنگی با انزوا دارد. فرقی نمی‌کند به مواد مخدر اعتیاد داشته باشی یا الکل یا اینترنت، نتیجه یکی‌ست، دور می‌شوی از هیاهوی دنیای خارج و روزبه‌روز مچاله‌تر در تنهایی خودت. اینکه انسان منزوی معتاد می‌شود یا اعتیاد باعث انزوا، مطمئن نیستم. دور و تسلسلی است که بی‌شروع و بی‌پایان است. اما می‌دانم ویران می‌کند: خودت را، اطرافیانت را و جامعه را.

بدترین خاطرات و صحنه‌های زندگی من مربوط به دوران کودکی‌ست؛ آن هنگام که پدرم معتاد بود. پدرم در سن ٣٣ سالگی یا آن حوالی دچار اعتیاد شد، آن هم از نوع بسیار بد و پیشرفته! ما در شهر کوچکی زندگی می‌کردیم و خانواده ما و مخصوصاً پدرم را همه می‌شناختند. پدرم تحصیل‌کرده و خارج‌رفته بود، وضع مالی مناسبی داشتیم، شغل پر درآمد و آبرومندی داشت، ماموریت‌های خارجی می‌رفت، و روزی معتاد شد. اینکه چه شد و دلیل اعتیاد چه بود را هنوز نمی‌دانم، یعنی کسی در این مورد حرف نمی‌زند و نزده و علاقه‌ای هم به این کار ندارد.

اعتیاد برای خانواده من، مادرم، خواهرم و پدرم یک راز است، اتفاقی که در بیداری و جلوی چشم همه افتاد، همه شاهد بودند ولی مثل یک راز سربه مهر با آن برخورد کردند و می‌کنند، با چشمان کاملاً باز انگار کردند که چیزی نبوده و اتفاقی نیفتاده! کسی جرات ندارد آن روزهای سیاه را مرور کند.

پدرم سالهای جوانی‌اش را تباه کرد، جوانی مادرم را هم، بیش از ده سال اعتیاد داشت، دهه سی زندگی‌اش را در خماری گذراند، مهمانی می‌رفتیم و او چرت می‌زد، وقتی از مکانی که برای تجدید قوا استفاده می‌کرد برمی‌گشت، مهربان بود و ما را به خرید می‌برد، از آن خریدها متنفر بودم، دوست داشتم فقیر می‌بودیم ولی از  راه رفتن در کنارش خجالت نمی‌کشیدم، قیافه‌اش معلوم بود اعتیاد دارد، لاغر، تکیده، زرد رنگ و اغلب اوقات خمار…. یادآوری آن روزها و صحنه‌ها همچنان آزار دهنده‌اند.

از سیگار متنفرم چون دودش مرا یاد صورت خماری می‌اندازد که کارهایش را آخر شب از اداره به خانه می‌آورد تا در حالیکه چرت می‌زند انجام دهد، خاکسترش یادآور جای سوختگی روی کاغذ و فرش و مبل و لباس‌هاست وقتی چرت می‌زد و نمی‌فهمید چه می‌کند… از بوی تریاک می‌ترسم! از بوی حشیش، سیگارهایی که با دست درست می‌شدند و بوی عجیبی داشتند… یاد قهرهای چندین ماهه، یاد زندگی در خانه مادربزرگ… اعتیاد کودکی ما را تباه کرد. خاطرات سالهای کودکی‌ام آنقدر سیاه و دردناکند که امروز وقتی سیگار دست کسی می‌بینم فرزندانم را دور می‌کنم، با آدم‌های سیگاری رابطه ندارم، وقتی می‌شنوم کسی از دوستان نزدیک سیگار می‌کشد قلبم به تپش می‌افتد. وقتی همسرم زیاد نوشابه می‌خورد می‌ترسم، کودکانم که زیاد پای تلویزیون می‌نشینند می‌ترسم، فرزندانم را از بچه‌هایی که دائماً با تبلت و موبایل بازی می‌کنند دور نگه می‌دارم، واهمه دارم از اعتیاد، به هر چیزی، از هر نوعی!

همین ترس از اعتیاد باعث شده استفاده از موبایل و تبلت و بازی‌های تک نفره در خانه ما قدغن شود، حتی خودم استفاده از اینترنت را کم و محدود کرده‌ام.

اعتیاد بعد از سال‌ها، هنوز سایه‌اش در زندگی‌ام گسترده است!

تقدیم به او که دیگر نیست

«اعتیاد»

سپیده‌دم

 زیباترین پسری بود که دیده‌بودم، زیباترین و خوشتیپ‌ترین. پسر یکی از دوستان پدرم بود که از قضا مغازه‌شان سر خیابان دانشگاه ما هم بود. هیچ‌وقت ایران نبود. گهگاهی می‌آمد. به وقت آمدنش دائم خانه‌ی ما بود، اتاق برادرم. صدای خنده‌هایشان را همیشه می‌شنیدم. هر سری کلی مجله‌ی پورن برای برادرم می‌آورد و من یواشکی می‌رفتم و سرک می‌کشیدم و مجله‌ها را با کیفی گنگ و مبهم، بی ادراکی از لذت، فقط ورق می‌زدم. روز اولی که دانشگاه رفتم، دیدمش. او هم مرا دید. صدایم کرد و شربتی جلویم گذاشت و گفت که از این ورا؟ گفتم که دانشگاهم آنجاست. خندید و گفت مگر تو دانشگاه می‌روی. او نگاهش به من همان دختر کوچولویی بود که پشت در برایشان همیشه چای و شربت می‌گذاشت. حالا او داشت برای من شربت می‌گذاشت.

همه‌ی دختران دانشگاه عاشق‌اش بودند. من اما می‌دانستم که او عاشق دختری بوده که دختر بر اثر سرطان فوت کرده. من هم مثل تمام آن دخترهای دانشگاه عاشق‌اش بودم. شاید حتی بیشتر از آن دخترها. آخرین بار که دیدمش روزی بود که با هم به رستورانی نزدیک دانشگاه رفتیم. به دعوت او بودم. دل تو دلم نبود. جلو روی من نشسته بود و غذا می‌خورد. دوست داشتم تمام دخترهای دانشگاهمان آن صحنه را ببینند. به خودم می‌بالیدم که با او سر یک میز نشسته‌ام. از هر دری حرف می‌زد. گفت که دیگر می‌خواهد کاملاً از ایران برود. گفت که دیگر دلش نمی‌خواهد برگردد. گفت که تمام این شهر برایش خاطره‌ی عشقی‌ست که داشته. گفت دیگر حالش از این شهر بهم می‌خورد. گفت تمام خیابان‌های این شهر برایش پر از بغض است. و در آخر هم گفت که می‌داند من دوستش دارم اما کاش نداشتم.

‎مانده‌بودم چه بگویم. مطمئناً دیگر دوست نداشتم دختران دانشگاه در آن لحظه قیافه‌ی پر از بهت و حیرت مرا ببینند. لقمه‌ها را یکی یکی با زور پائین می‌دادم و سعی می‌کردم لبخند بزنم.

‎او رفت. او برای همیشه رفت. و دختران دانشگاه هر روز به مغازه‌ای سرک می‌کشیدند که او دیگر آنجا نبود. و سال‌ها بعد یک روز من که دیگر به سن آن روزهای او شده بودم، یک روز کش‌دار بهاری که باران داشت عقده‌وار می‌بارید و من گوشی‌ام را دستم گرفته‌بودم و لای صفحات اینستاگرامی بالا و پائین می‌کردم. صورت‌اش را دیدم. همان لبخندی که آن روز در همان رستوران به من زده‌ بود. صورت زیبایش را داشتم می‌دیدم. مثل همان دختر هجده‌ ساله‌ی آن روزها دلم لرزید. دلم داشت برایش هنوز می‌لرزید. پایین عکس نوشته‌بود که امروز بیست و سومین روزی‌ست که او دیگر نیست. سرم گیج رفت. این دیگر چه خبری بود. گوشی را برداشتم و به برادرم زنگ زدم. خبر درست بود. بیست و سه روز پیش او مرده بود. دیگر چیزی نمی‌شنیدم فقط گفتم چرا؟ گفت اعتیاد. بقیه‌اش را دیگر نشنیدم. که نمی‌خواستم بشنوم.

سفید برفی!

«اعتیاد»

سحرگاه

چند سال پیش در اجرای یکی از کارهایم به او برخورد کردم. اوایل با من حرف نمی‌زد، فقط می‌آمد و از دور من و گروه را نگاه می‌کرد، تف‌های زیادی روی زمین می‌انداخت و می‌رفت. یک روز هراسان و لرزان آمد و آب خواست، من ظرفِ آبِ خودم را به او دادم و علیرغم احساس بدی که داشتم وقتی با ظرف آب خورد چیزی به او نگفتم. چند روز بعد برایم  نان آورد. باز من علیرغم همه‎‌ی احساسات بدی که داشتم با خودش نان را خوردیم و دوست شدیم. او را نمی‌دانم اما در خاطر من سال‌هاست که جا دارد.

حدود چهل سال داشت اما چهره‌اش هفتاد ساله بود، دوستانش لقب سفید برفی به او داده بودند، در حالی که هیچ نقطه‌ی سفیدی به جز سفیدی چشمانش در صورتش نبود. من زشت یا زیبا بودنش را متوجه نمی‌شدم، فقط متوجه می‌شدم از حالت انسانی خارج شده بود. گویی موجودی میان انسان و حیوان بود. نطفه‌ی سفیدبرفی در اعتیاد شکل گرفته بود و کنارِ منقل به دنیا آمده بود، کنارِ منقل بزرگ شده بود، کنارِ منقل ازدواج کرده بود…

ده ساله که شده بود، پدرش در ازایِ پول مواد او را به عقد ساقی‌اش درآورده بود، سفید برفی که جز مواد کشیدن و در کوچه بازی کردن کاری بلد نبود، دو روز بعد از عقد از خانه‌ی ساقی پدرش بیرون آمده بود تا برود با دوستانش بازی کند و با دوستانش نقشه‌ای بکشد تا تلافی دردِ رابطه‌ی جنسی را بر سر ساقی پدرش در بیاورد و با همین اندیشه‌ی خام تبدیل به کارگر جنسیِ فراری از خانه شده بود. از شهر خودشان به شهر دیگری رفته بود و  آنجا بارها ازدواج کرده بود. حاصل این ازدواج‌ها سه دختر و دو پسر بود که دو دختر و دو پسرش را به جرم حمل مواد اعدام کرده بودند. ابتدا پدرش و بعد از چند  سال مادرش در کنارِ همان منقلِ معروف مرده بودند. سفیدبرفی هیچ اطلاعی از تنها پسرش که اعدام نشده بود و همسرانِ سابقش نداشت. تنها بود گاهی برای تامین مواد با ساقی‌ها رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کرد و روزگارش را می‌گذراند.

یک بار از او پرسیدم: «چه آرزویی داری؟» گفت: «برای سیاه‌بختی که من باشم فقط همین بس که می‌خواهم کنارِ منقل نمیرم.» به آرزویش هم رسید. در طول همان پروژه جنازه‌اش را به همراه پایپ در مخروبه‌ای پیدا کردند.