دسته: اعتمادبه‌نفس از دست رفته

دل

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

مهمان هفته: مهرداد میرهادی

ساده‌دلی تشنه‌دل، آرزوی دل به اهل دلی، دل‌سوخته برد.
آشفته‌دل غبار دل به زبان دل بگفت و خوان دل به دل‌آسودگی گسترد.
درددل به خون دل رسيد و خون به دلِ هم‌دلِ نيک‌دل زد.
زنده‌دل او را گفت «دل قوی دار که دل جستن و دل رفتن، دل بستن و دل دادن، دل‌نشين است اما دل‌باختگی را هم.
گشاده‌دل، دل می‌سپارد و دل نمی‌ستاند.
خانه دل، دل‌نشين است و دل‌باز. دل‌شيفته، دل‌پاک است، دل‌رحم، دل‌آسا.
کج‌دل، دل نشويد و سيه‌دل، دل‌گير شود و سخت‌دل.
دل نگشايی دل، سنگ شود و فسرده.
ای نازک‌دل، دل نهادی و خانه دل گشودی.
دل دار، دل‌آرام به دل خواه به دل خواست».

 

درس زندگی

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

بامداد

یکهو هول شدم. همه چیزم زیر سئوال رفت. این جوری هم نبود که کلا آدم بدون اعتماد به نفسی باشم، برعکس خیلی هم خودم را قبول داشتم، اما اولین احساسم این بود که انگار برهنه وسط میدان شهر ایستادم. حسی که مرا همراهی می‌کرد بیش از هر چیزی شرم از تنهایی بود.

من مدت زیادی را با طرف دوست بودم. دوست که نمی‌شود گفت، عاشق بودیم. بعد نمی‌دانم چه شد، خواست که برود. ساده هم نرفت، بازی داد. به قول برادرم هیچکس یک شبه تصمیم نمی‌گیرد که جدا شود، بنابراین او زمان زیادی را سپری کرده بود تا به این نتیجه برسد که می‌خواهد جدا شود اما به من هیچ نگفته بود. بعد از آن زمان زیادی را سپری کرده بود تا جایگزینی به جای من پیدا کند، من این مرحله را هم در خنگی و بی‌خبری گذرانده بودم. در نهایت زمانی هم که به من گفت که می‌خواهد جدا بشود، من باور نکردم و تا مدت‌ها فکر می‌کردم بهانه است، رفع می‌شود. در واقع من سه مرحله از او عقب‌تر بودم. سه مرحله‌ای که باید در تنهایی می‌گذراندم و طبعا خیلی سخت‌تر گذراندمشان.

برای من که سال‌ها وفادارانه فقط با او مانده بودم جدایی به این سادگی نبود. روزهای اول در بهت بودم، بعد شروع کردم به منطقی فکر کردن برای حل مشکل (که بی‌فایده بود، او تصمیمش را گرفته بود)، بعد ناخودآگاه وارد فاز خواهش شدم، از خواهش کلامی تا ریختن اشک‌ها و نیاز به جلب محبت و در نهایت شروع کردم به لگداندازی. نمی‌خواستم جدا بشویم. مسئله از درک و منطق من خارج بود. اصلا باور نمی‌کردم روزی جدا بشویم. در مرحله لگداندازی، طرف مقابل که فکر می‌کرد به قدر کافی به من زمان داده و دیگر حوصله‌اش از دست من سر رفته بود، اولتیماتوم داد که حالیم می‌کند. من حالیم نبود. با خشم برخورد می‌کردم. نهایتا جدایی خیلی سخت، با رد و بدل کردن کلماتی که روح را می‌خراشید و قلب را پاره می‌کرد و زخمش به عفونت می‌نشست تمام شد.

بعد من ماندم و یک تنهایی عمیق و حرف‌ها و زخم‌های باقی‌مانده و البته احساس یک زن شرمگین تماما عریان، وسط میدان شهر. اولین واکنشم هم عین همین زن عریان جلوی چشم‌های گرسنه بود: در خودم جمع شدم. به گمانم شکستم. عاقلانه‌تر این بود که در همان مرحله که فهمیده بودم خیانت کرده، بدون هیچ اتلاف وقتی «من» تمامش می‌کردم و کار اتمام را به او واگذار نمی‌کردم که حداقل در درون خودم جایی از تکبر و خودخواهیم سالم بماند که «خودم نخواستم». اما من آنقدر در باور شوخی بودن جدایی بودم و آنقدر بودن او را همیشگی می‌دانستم که مغزم فرصت و توان درست فکر کردن نداشت. پس در نهایت من آن کسی بودم که جا مانده بود. زنی بودم که زیر بار کلمات تلخ و گزنده مردی که می‌خواست برود و زن از او «آویزان» شده بود کمر خم کرده بود.

فکر می‌کردم قطعا مقصر منم، می‌خواست برود باید بدون هیچ حرفی می‌گذاشتم برود. بعد دامنه تقصیر فراتر رفت، قطعا مقصر منم، چرا تمام مدت با حماقت فکر کردم زن دیگری به جز من در زندگیش نیست. قطعا مقصر منم، حتما با او آن چنان که او می‌خواست نبودم. قطعا مقصر منم… بعد به خودم آمدم و دیدم در میان تقصیرهایی که درست و به جا بر گردن من بود، در میان هزاران گناه نکرده و تقصیر نداشته گیر کرده‌ام. حرف‌های گزنده طرف به سادگی در روزهای تنهایی پس از او، در مغز و جانم تنیده شده بود. حرف‌هایی که خدا می‌داند چند تایش از سر خشم آنی بود، اما برای من تبدیل شد به تفکر غالب روزهای تنهایی آینده.

من برای رها شدن از زیر بار این حرف‌ها چیزی بین پنج تا هفت سال وقت صرف کردم. باورش سخت است اما فقط چند سال طول کشید تا بفهمم چه حجم وسیع ناروایی را دارم بیخود و بی‌جهت بر دوش می‌کشم. بعد هم چند سال طول کشید تا بفهمم من چیزی نیستم که مرد به من روزهای جدایی گفته، یا خودم به خودم بار کرده بودم. بعد برای رها شدن از همه آنها چند سالی وقت صرف کردم. نشستم و گفتم از چه چیز خودم بدم می آید. به تفصیل نوشتم. شکمم بزرگ است؟ زیاد نمی‌خندم؟ صدایم بلند است؟ کمرم صاف نیست؟ عطرم بوی خوبی نمی‌دهد؟ زیاد حرف می‌زنم؟… همه را نوشتم. هر چیزی که در وجودم دوست نداشتم و یا فکر می‌کردم دیگران دوست ندارند.

بعد تصمیم گرفتم که کدام‌ها را دوست دارم و می‌خواهم نگهشان دارم. مثلا زیاد نمی‌خندم؟ خب نخندم. من این را دوست داشتم. پس نگهش داشتم. بعد آنهایی که دیگران دوست نداشتند و خودم هم، در فهرست بعدی وارد کردم. شد سه دسته. آنهایی که تغییر دادنشان آسان بود. آنهایی که می‌شد با صرف وقت تغییر داد، آنهایی که تقریبا غیر قابل تغییر بودند. از ساده‌ها شروع کردم. بعد برای متوسط‌ها وقت صرف کردم. غیر قابل تغییرها هم ماندند. بعدها یاد گرفتم چطور روی این دسته آخر را با خوبی‌های دیگر بپوشانم. یا مثل یک خال گوشتی ناخواسته تحملشان کنم. هر چه که بود راه دوست داشتن تنم و روحم و راه احترام گذاشتن به خودم را یاد گرفتم. زندگی به من درسش را داده بود.

آینه، آینه دروغگو…

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

نیمه‌شب

» اه اه چقدر بدتیپی تو دختر، اینجوری من پیش دوستام خجالت میکشم!»، «تا حالا فیلم ندیدی؟ نمی‌دونی چه جوری باید منو ارضا کنی؟»، «هه هه هه، حالا بابات اینا چقدر بهم میدن بیام تو رو بگیرم؟»… این‌ها و ده‌ها مدل متلک و سرکوفت، اساس گفتگوهای من و آقای دوست پسر بود. گفتگو که چه عرض کنم، خطابه‌های ایشان به من.

خیلی جوان و خیلی بی‌تجربه بودم، در حدی که واقعا نمی‌دانستم وقتی با هم به خانه مجردی دوستش رفتیم دقیقا چه انتظاری از من داشت. من ولی دقیقا می‌دانستم چه انتظاری از او دارم: بعد از چند هفته حرف‌های دلپسند عاشقانه با شور و حرارت از من اجازه بگیرد با خانواده بیایند خواستگاری! چه خیال خامی، نه تنها خبری از خواستگاری نبود، بلکه از «حرف‌های دلپسند عاشقانه» هم خبری نبود. من مدام فکر می‌کردم اشکال از من است، طبق نظر او من بدتیپ، فاقد جذابیت جنسی، بدون یک خانواده پولدار و کلا موجودی غیر خواستنی بودم. با این حال هنوز با من بود و گاهی لطف می‌کرد پیامی می‌داد که: «به من بزنگ!» و گاهی همان لطف هم تنها به انداختن میس‌کال ختم می‌شد، منظور هم این بود که به زعم خودش سر به سر من بگذارد تا بخندیم-بخندد، و اینکه قرار خانه خالی بعدی را بگذارد.

من مصرانه منکر تمام نشانه‌های رابطه معیوب و خرابم بودم و ابلهانه فکر می‌کردم بالاخره علی‌رغم تمام سرکوفت‌ها و تحقیرها و عدم رضایت از رابطه‌مان حتما «چیزی» در من دیده که رابطه را ادامه می‌دهد. با همین فکر بعد از سه چهار ماه خودم پیشقدم شدم و از او خواستم تکلیف دوستیمان را مشخص کند. کاملا معلوم است که چه اتفاقی افتاد: گفتگویمان با مضحکه کردن و تحقیر من شروع شد و با قهر من و بد و بیراه‌گویی او تمام. وقتی بعد از چند روز گوشی را روشن کردم به امید دیدن پیام دلجویانه‌ای یا تلاشی برای آشتی، پیغام نه چندان بلندی دیدم که سراسر حاکی از این بود که بدبخت بیچاره! من فقط تو را برای ارضای جسمم می‌خواستم که آن را هم نتوانستی و کاملا موجود زشت و بی‌خاصیت و احمقی هستی!

در آن لحظه با تمام حرف‌هایش موافق بودم، مگر نه اینکه اینقدر احمق بودم که نتوانستم هدف دوستی‌اش را بفهمم؟ معلوم است که نه زیبا بوده‌ام، نه شیک و به‌روز، مگر نه اینکه فقط به من به شکل ابزاری برای ارضای جسمش نگاه می‌کرده؟ حتی لوند و جذاب هم نبوده‌ام که همان یک خواسته‌اش را ارضا کرده باشم. خلاصه که چنان فشاری به من وارد شد که یک هفته بدون دلیل خاصی تب کردم و از رختخواب بیرون نرفتم. خط تلفن را عوض کردم و تا ماه‌ها جرات نگاه توی آینه را نداشتم، اصلا دلم نمی‌خواست دختر زشت و احمقی را ببینم که خوش‌خیالانه خطوط قرمز خانواده‌اش را رد کرده برای اینکه فقط ملعبه و مسخره دست پسری بشود که در حالت عادی، حتی او را لایق سلام و علیک درست و حسابی نمی‌دانسته چه برسد به همسری. اصلا به ظاهرم توجه نمی‌کردم و تا حد ممکن از حاضر شدن در مهمانی و هر جمعی که ممکن بود مذکری در آن باشد که مرا «ببیند» اجتناب می‌کردم. توی خیابان و محل کار هم سرم پایین بود. نمی‌خواستم «دیده» بشوم. بیشترین چیزی که مرا اذیت می‌کرد این بود که به این باور رسیده بودم که پسرک با تمام پلشتی روح و ذهنش حقیقت را راجع به من گفته و من سزاوار تمام این حرف‌ها و تحقیرها بوده‌ام. زهر این رابطه چند سال در روح من بود تا اینکه با بیشتر شدن سن و عوض کردن محیط زندگی و کار و معاشرانم کم‌کم به وضعیت «آدم عادی» برگشتم.

مرخصی

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

شبانگاه

شبانگاه در مرخصی بود.

فروپاشی

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

شامگاه

نامش، دوران فروپاشی بود. من در دوران فروپاشی له شدم، سقوط کردم، مردم، تمام شدم… چیزی از منِ من دیگر باقی نمانده بود. از افسردگی و فروپاشی روحی و روانی گرفته تا ظاهرم که دیگر از آن خودم نبود، چاق شده بودم، آرایشگاه نمی‌رفتم. حتی حمام نمی‌رفتم، یا آنقدر دیر می‌رفتم که بوی عرق دیگر برایم آزاردهنده می‌شد. لباس‌هایم معمولا لباس‌های گشاد و ده سالی از سنم بیشتر بود، سوتین اصلا نمی‌بستم و آرایش هرگز… چه بسا تمام‌شان فروپاشی‌های ظاهری‌ام بود. فکر می‌کردم خب اگر دستی به سر و رویم بکشم مشکل حل خواهد شد. مثلا آرایشگاهی بروم، موهایم را کوتاه کنم، رژیم بگیرم، یک سینه‌بند سفت ببندم تا سینه‌های آویزانم را بالا ببرد، یک لباس زیبا بپوشم. حتما… حتما باز می‌توانم همان آدم سابق شوم. همان منِ من… اما مایوسانه دیدم تلاش‌هایم ‌بی‌نتیجه ‌ست، من نه‌تنها آن آدم سابق از نظر ظاهری نیستم که تبدیل به یک زن تلخ و افسرده شده‌ام که دیگر حتی حرفی هم برای زدن ندارم. دغدغه‌ای ندارم، دلگرمی‌ای ندارم. من هیچ چیز نداشتم. من وقتی وارد یک مهمانی می‌شدم آنقدر خود را پنهان می‌کردم تا کسی نزدیکم نشود. گوشه‌ای می‌ایستادم، با کسی حرف نمی‌زدم.

من از آدم‌ها می‌ترسیدم. من اعتمادم را به همه چیز از دست داده بودم. حتی به خودم. به منِ من… من دیگر اعتماد به نفسی نداشتم. آنقدر ویران بودم که انگار ظرفی از دست کسی بی‌هوا ریخته باشد کف زمین. همین گونه پخش و پلا کف زمین ریخته بودم. هر ذره‌ام که سال‌ها برایش زحمت کشیده بودم، یک طرف بود. هر کدام گوشه‌ای افتاده بود.

زن‌ها ستایش را دوست دارند. زن‌ها حتی آن دورترین از خودشان هم وقتی کسی تعریف و تمجیدشان می‌کند چشمانشان برق می‌زند. وقتی زنی چشمانش برق می‌زند یعنی حالش خوش است. یعنی دلش گرم است. و وقتی زنی به هر دلیلی کنار گذاشته می‌شود، وقتی دیگری جایش را می‌گیرد، دیگر چشمانش برق نمی‌زند و اگر این کنار گذاشتن به بدترین شکل ممکن باشد که دیگر اعتماد به نفسی برایش نمی‌ماند. که دیگر آنقدر سقوط می‌کند که بالا آمدنش ممکن است سال‌ها و سال‌ها و سال‌ها به درازا بکشد. و من وقتی به بدترین شکل ممکن کنار گذاشته شدم، آنقدر سقوط کردم که خودم را گم کردم، دیگر نه اعتماد به نفسی برایم باقی ماند، نه هیچ چیز دیگری تا به آن حتی برای دلخوشی متصل شوم. من گم شده بودم.

پاشنۀ آشیل یا چشم اسفندیار

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

غروب

حالا یا پاشنه‌ام است یا چشمم یا نقطه‌ ضعفم یا هرچه، اما دقیقا همان‌جایی‌ست که همیشه ضربه‌ها را می‌پذیرد. کجا؟… احساسات.

تا قبل از فاز احساسی، من کامل کاملم. هم می‌توانم همه کاری بکنم و هم هرکاری که می‌کنم به نتیجه می‌رسد؛ اما وای از وقتی که پای احساسم به خزه‌ای گیر کند آن‌وقت است که وا می‌دهم، می‌شکنم، می‌میرم و کاملا هم از این روند احساس رضایت دارم و گمان می‌کنم حقم همین است.

یک‌ وقتی، سال‌ها پیش، آدم نافهمی پیدا شد که کم شدن نداشتن احساسات عاشقانه‌اش به من را ربط داد به خوب و کامل نبودن من. (دلیل اصلی‌اش نافرمانی من در برقراری رابطه‌ای بود که او می‌خواست و من نمی‌خواستم).  آن‌وقت‌ها من دختر بیست‌ساله فرانسه‌دان ظریف و به اندازه خودم زیبا و بیش از اندازه خودم، موفقی بودم اما این حسی که از آن‌وقت گرفتم؛ آن‌قدر قوی بود که در من ماند و رشد کرد و مثل عَشَقه تمام زندگی‌ام را بلعید.

بعد از آن تا همین امروز – حتی تا همین الان –  هر وقت حس می‌کنم علاقه کسی به من کم شده سریع ربطش می‌دهم به ناتوانی‌های طاق و جفت شخص خودم. اعتماد به نفسم خُرد می‌شود و می‌ریزد زمین و می‌مانم زیر آوارش و باید زور بزنم تا برگردم روی سطح خاک. دفعه پیش جان ‌گرفتن دوباره‌ام چیزی حدود ده سال طول کشید و تازه درآمده بودم که دوباره فرو رفتم و حالا درست در همین حالم. در حال شک به خودم، در حال تنفر از آن‌چه هستم، در حال نیاز به گریز از «من»، در حال مرگ.

(وقتی خودت را نداشته باشی چه داری؟ حق دارم نبودن بخواهم نه؟)

 

ترس از فردا

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

عصر

هجده ساله بودم، تو اوج عاشقی، به همه دنیا عشق می‌ورزیدم و چشمام فقط قشنگی‌ها رو می‌دید، پسری رو دوست داشتم و فکر می‌کردم همیشه همه‌ چی به خوبی و خوشی قراره بگذره ولی یک روز صبح پسر دست یه دختری رو گرفت و اومد جلوی دانشگاه و گفت این آدمیه که من می‌خوامش و همه چی بین ما تموم شد، و رفت… رفت و دنیای زیبای من رو هم با خودش برد.

اولین تصمیمی که گرفتم این بود که خودم رو بکشم، من با اون پسر رابطه جنسی داشتم و فکر می‌کردم الان یک آدم دست‌خورده هستم، آدمی که از اعتماد خانواده‌ش سواستفاده کرده و لایق زندگی کردن نیست. ولی حتی توان کشتن خودم رو هم نداشتم چون از مرگ می‌ترسیدم. تمام مدت خودم رو توی اتاق زندانی کردم و لب به غذا نمی‌زدم، یه بغض لعنتی بیخ گلوم گره خورده بود که حتی اجازه نفس کشیدن هم بهم نمی‌داد. می‌خواستم دور و دور و دورتر شم، کل اون شهر خاطرات اون رو یدک می‌کشید و به هر نقطه‌ش که نگاه می‌کردم اون رو می‌دیدم. به معنای واقعی افسرده بودم، و متاسفانه خانواده‌م که فقط از جریان دوستی ما خبر داشتن هم بهم سرکوفت می‌زدن، پدرم هر بار که من رو زانو به بغل یک گوشه می‌دید می‌گفت لیاقتت همین بود، من جنازه‌ت رو هم روی دوش اون نمی‌ذاشتم، ولی توی بدبخت دو سال عمرت رو پاش گذاشتی. یا می‌گفت نکنه باهاش خوابیدی؟ من اگه مطمئن بشم انگشتش بهت خورده اول تو رو می‌کشم و بعد اونو! و من وحشت‌زده سعی می‌کردم خودم رو عادی نشون بدم ولی نمی‌شد. همه چی غیر عادی بود. شب‌ها تا صبح بیدار می‌موندم و فکر می‌کردم سرنوشتم چی می‌شه؟ من دختر نبودم.

یک سال گذشت، دیگه خوشحال نبودم، اون آدمی که بودم رفته بود و جاش رو من گرفته بودم، یک دختر بی‌اعتماد به نفس، گریزون از مردم. زیر چشمام گود افتاده بود و بیشتر از پونزده کیلو لاغر شده بودم. یک روز پدرم گفت نکنه معتاد شدی؟ خنده‌دار بود و من ساعت‌ها با اشک خندیدم. تا اینکه اتفاقی با همسر فعلیم آشنا شدم، نمی‌دونم چی باعث شد بهش اعتماد کنم، شاید چون می‌خواستم با کسی صحبت کنم، از دردهام، از ترس‌هام، و اون سر و کله‌ش پیدا شد. ساعت‌ها و شبانه‌روزی باهاش حرف می‌زدم، گریه می‌کردم، می‌خندیدم و همه‌چی رو بیرون می‌ریختم و اون بدون اینکه قضاوتم کنه فقط گوش می‌داد و یک روز دیدم چقدر سبک شدم، اون حفره سیاهی که توی قلبم بود دیگه نیست، داشتم به دنیا لبخند می‌زدم و متوجه شدم تمام مدت بعد از اتمام رابطه نیازم فقط این بود که کسی من رو درک کنه، گوش بده، دست بذاره رو شونه‌م و بگه زندگی کلی بالا پایین داره، بارها زمین می‌خوری اما بلند میشی چون زندگیه که ادامه داره. اما کسی نبود و من توی اون یک سال و اندی عمرم رو از دست دادم، خودم رو از دست دادم، اعتماد به نفسم رو از دست دادم و هر روز و هر ثانیه سقوط کردم.

هیچوقت روابط من و پدرم به سابق برنگشت. اون پسر من رو ترک کرد اما با خودش مرد دیگه زندگیم رو هم برد، مهم‌ترین مرد رو.