دسته: اشتغال زنان

زنان تحصیل‌کرده‌تر و بیکارتر شده‌اند

«اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

مهمان هفته: مسعود سلطانی

چند وقت پیش وقتی موقع برگشتن به خانه با مرد جوان راننده گپ می‌زدم. مهندس مواد غذایی بود و تا چند وقت پیش مسئولیت خط تولید کارخانه‌ای را بر عهده داشت و اکنون مسافرکش بود. می‌گفت دنبال کار است اما هر جا می‌رود می‌خواهند حقوق کمی به او بدهند. زنان را که حاضر بودند با حقوق بسیار کمی کار کنند، مقصر می‌دانست. دو دهه پیش نیز، وقتی زنان از مردان در قبولی کنکور پیشی گرفتند، بسیاری نگران بودند که به زودی محیط‌های کار زنانه خواهد شد. فارغ از این که زنانه شدن محیط کار جای نگرانی ندارد، آنچه در عمل رخ داده است کاهش تعداد زنان شاغل و سهم زنان از بازار کار است. در سال ۱۳۸۴ نزدیک به ۴ میلیون زن شاغل بودند و سال ۱۳۹۴ کمتر از ۵/۳ میلیون زن شغل دارند. زنان تحصیل‌کرده‌تر شده‌اند، اما پیشتر از هر ۵ شاغل یکی‌شان زن بود و اکنون از ۶ شاغل به زحمت یک نفرشان زن است.

در چهار سال دولت تدبیر و امید نیز امیدها نومید شده است و تنها ۱۳۷۰۲ شغل از ۱۳۵۰۰۰۰ شغل جدید ایجاد شده به زنان رسیده است. انتظار می‌رفت که حدود ۲۳۰۰۰۰ نفر به شاغلان زن افزوده شود تا دست‌کم سهم زنان از بازار کار همان میزان اندک ۷/۱۶ درصد بماند. اما سهم زنان تنها ۱۳۷۰۲ شغل جدید بوده است و اکنون تنها ۸/۱۵ درصد شاغلان زن هستند.

بررسی‌های متعددی نشان می‌دهد که گفته مرد کارشناس مواد غذایی مسافرکش جویای کار درست است و زنان حقوق کمتری نسبت به مردان می‌گیرند اما نتیجه وی که به همین دلیل کارفرماها ترجیح می‌دهند زنان را استخدام کنند، با آمار جور در نمی‌آید.

بررسی اشتغال در گروه‌های سنی نشان می‌دهد که یافتن کار پیش از ۲۴ سالگی برای زنان و مردان سخت‌تر شده است. تعداد شاغلان زیر ۲۴ سال طی ده سال گذشته حدود ۶/۲ میلیون نفر کاهش یافته است، سهم زنان از این کاهش ۷۰۰۰۰۰ هزار نفر (۲۷ درصد) بوده است که از سهم میزان اشتغال‌شان بیشتر است. اما داستان دشواری یافتن کار برای زنان پس از ۲۴ سالگی نیز ادامه دارد و تعداد زنان شاغل ۲۵ تا ۲۹ ساله نیز کاهش یافته است، در حالی که برای مردان در این سن شغل‌های تازه‌ای ایجاد شده است. زنان تحصیل‌کرده‌ای که کاری نمی‌یابند، برای یافتن شغل به تحصیلات بیشتر روی می‌آورند اما گره یافتن شغل کورتر می‌شود. به عکس تصور عموم هر چه تحصیل فرد ـ مرد و زن ـ بالاتر می‌رود نرخ بیکاری بیشتری می‌شود. زنان به امید یافتن کار بیشتر تحصیل می‌کنند و بیشتر بیکار می‌شوند.

همه چیز بازار کار به زیان زنان است. حدود ۶۹۰۰۰۰ نفر از زنان شاغل در کارگاه‌های فامیلی بدون دریافت مزد کار می‌کنند؛ یعنی از هر ۵ زنی که عنوان شاغل را یدک می‌کشد، «مفت‌کار» است. در حالی که تنها ۳/۲ درصد مردان مفت‌‌کار هستند. وقتی پای مفت‌کاری باشد، حتی تعداد زنان هم بیشتر از مردان مفت‌کار (۴۳۹۰۰۰ نفر) می‌شود. در حالی که هنوز بخش قابل‌توجهی از زنان جویای کار نیستند، برای همین تعداد کم زنان جویای کار نیز فرصتی وجود ندارد و نرخ بیکاری زنان بیش از دو برابر زنان است. نرخ بیکاری زنان ۲۰ تا ۲۴ ساله کشور نزدیک به ۵۰ درصد است. اما سهم زنان در چهار سال گذشته فقط ۱۳۷۰۲ شغل بوده است. و سهم‌شان در ۱۰ سال گذشته از دست دادن ۵۰۰۰۰۰ شغل. با این حال، وقتی مردی شغلش را از دست می‌دهد، انگشت اتهام را به سوی چند زنی می‌گیرند که به سختی جایی برای خودشان در بازار کار به شدت مردانه ایران یافته‌اند.

Advertisements

خاتون بودن و خاتون نبودن‎

اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

نیمه‌شب

استاد ادبیاتمون می‌گفت ما شاعر زن خوب نداریم. بعد مکث می‌کرد و توضیح می‌داد که چرا. می‌گفت مردها وقتی به خونه می‌رسند می‌توانند پشت میزشون بنشینند و شعر بنویسند. می‌توانند از در بیرون بزنند و فکر کنند و حال و هوا عوض کنند و کلماتشون رو به چیزی والاتر استحاله بدهند. اما زن بودن – همسر و مادر بودن – با ذات شاعری در تضاد قرار می‌گیره. زن، باید در آن واحد چندین جا حضور داشته باشه. باید حواسش به زمان و طریقۀ پخت غذا باشه. بخشی از فکرش به نظم دادن به خانه و اوضاع آشپزخانه و گرسنگی اعضای خانه‌اش مشغول می‌شه. می‌گفت فرض کن می‌خوای شعر بنویسی و همون موقع هم به کارهای تمام‌نشدنی زندگی سنجاق شده باشی. توضیح می‌داد زن بودن یعنی حضور دائم داشتن و شاعر بودن یعنی گاهی نبودن. این تضاد بزرگ حل نشدنیه.

یکی از خانم‌های فامیل رادیو کار می‌کرد. سرویس صدا و سیما قبل از ساعت پنج صبح دنبالش می‌اومد و خوابالو سوار می‌شد و می‌رفت که به سر کارش برسه. اون سال‌ها منزل مادرشوهرش – که تازه سکتۀ مغزی کرده بود – مرکز شهر بود. از سر کار به اونجا سر می‌زد و غذایی درست می‌کرد و بعد راه می‌افتاد به سمت خونۀ خودش. اون وقت‌ها یک پسربچه‌ی کوچک داشت. یک وقت‌هایی خیلی دیروقت به خونه می‌رسید. یادمه یک بار دیدمش که چطور با همون مقنعه روی مبل ولو شد و چند لحظه‌ای نفس گرفت. همسرش که رسید، خسته از جا بلند شد و عذر خواست که شام حاضر نیست و رفت که غذا درست کنه.

فرق کاربردی زیادی بین زنی هست که از سر کار به خونه می‌رسه و مشغول کارهای خونه و رسیدگی به اموری می‌شه که خودش به تنهایی شغلی تمام وقته، در مقایسه با مردی که به خونه می‌رسه و می‌تونه استراحت کنه و چیزکی بخونه و چیزکی ببینه. در نهایت مرد یا استراحت بیشتر و یا مطالعۀ بیشتری داره. همین قطعات ظریف پیشرفت در نهایت منجر می‌شه که بعد از یک سال و پنج سال و ده سال وقتی موقعیت ارتقای شغل پیش میاد، مرد توان و امکان بیشتری برای پیشرفت داشته باشه. خیلی وقت‌ها زن و مرد از یک نقطه شروع می‌کنند اما معمولا راهی که زن طی می‌کنه اونقدر دست‌انداز و پرتگاه عمیق داره که در نهایت با مرد به یک نقطه‌ی واحد نمی‌رسند.

چند وقت پیش بحث مجازی شده بود که چرا مدیر خوب زن نداریم. که چرا برخلاف مردها، زنان اونقدر که باید پیشرفت نکردند. یکی از دوستان پاسخ داده بود که بی‌انصاف‌ها، تا همین صد و چند سال پیش زنان ایران از خانه خارج نمی‌شدند و مدرسه‌ای برای دختران وجود نداشت. حالا اما زن‌های ما جایی هستند که دیگه قابل حذف نیستند. نمی‌شه دائم کسی رو حذف کرد و ندید گرفت و در برابر بگیم که خودت ظرفیت کافی نداشتی. نمیشه یک نفر رو فقط محدود کرد و توقع داشت بلند بپره. به زن‌ها فرصت برابر بدید و ببینید چطور جهان رو دگرگون می‌کنند.

اتاقی از آن خود

اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

شبانگاه

بدون اینکه کسی زورم کرده باشد می‌دانستم که بعد از دیپلم باید بروم دانشگاه تا بتوانم وارد بازار کار شوم. داشتن شغل چیزی بود که اصلا به چرایش فکر نمی‌کردم، از نظر من هر آدمی باید شغلی می‌داشت تا بتواند مستقل زندگی کند. هرگز در خانه خودمان یا در میان اقوام نزدیک نشنیدم کسی بگوید زن یا دختر خونه‌اس یا زن مردم، همیشه کسی هست «خرجش» را بدهد پس شغل می‌خواهد چکار.

بعدها در محیط کار با زنانی آشنا شدم که دلیل کار کردنشان اصلا مشابه من نبود. بخاطر طبیعت کارم خانمی نبود که صرفا بخاطر فشار مالی «مجبور» به کار کردن باشد، بعضی‌هایشان بخاطر پرستیژ و مد بودن، بعضی بخاطر پیدا کردن دوست و هم‌صحبت و وقت‌گذرانی سر کار می‌آمدند و تعداد خیلی کمی شبیه من فکر می‌کردند. خانمی بود که از اول استخدامش دست به حقوقش نزده بود و همچنان به عنوان دختر خانه از پدرش پول می‌گرفت، خانم دیگری بلافاصله بعد از ازدواج استعفا داد و خانم دیگری که بعد از ازدواج دست به حقوقش نمی‌زد چون شوهرش وظیفه تامین مخارج زندگی را بر عهده داشت.

از طرف دیگر روسا و مدیران هم که معمولا آقا بودند زمان تقسیم مسئولیت‌ها یا زمان تعیین اضافه حقوق با این استدلال که خانم‌ها نه خیلی نیاز مالی دارند، نه شوق واقعی کار کردن، کمترین مسئولیت و اضافه حقوق سالانه را برای خانم‌ها منظور می‌کردند. این میان امثال من متضرر می‌شدیم که شغلمان برایمان جدی بود و البته که بخاطر اقلیت بودمان، اعتراضمان راه به جایی نمی‌برد. وقتی یک بار خیلی جدی اعتراض کردم که من مشابه همکار مرد، مسئولیت داشته‌ام و نه کمتر از او، بلکه بیشتر هم زحمت کشیده‌ام، مدیر بالاسری‌ام گفت: «ای بابا تو که الان ازدواج کردی، ول کن این حرفا رو، به زندگیت بچسب.»

دید غالب مبنی بر تحت تکفل بودن زنان و به رسمیت نشناختن استقلال آنها، هم از طرف مردان و هم زنانی که به هرحال، «حال» کار کردن و مستقل بودن و مسئولیت داشتن را ندارند، باعث شده هنوز در جامعه ما شغل یک زن خیلی جدی تلقی نشود و لزومی هم مگر در حال اضطرار مالی نداشته باشد و متاسفانه این طرز تلقی هم توسط مردان اعمال می‌شود هم زنان. همیشه یکی از مهمترین ابزار تسلط، قدرت مالی بوده و زنی که از نظر مالی مستقل باشد کمتر تن به کنترل می‌دهد ولی باز با این حال هنوز زنانی هستند که به قیمت تحت قیمومیت بودن، تن به پذیرش مسئولیت شاغل بودن ندهند.

به صرف شیرکاکائو و کیک

اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

شامگاه

یک زن درس‌خوانده بود، شاگرد اول کلاس، با درجه هوشی بالا. پر از انرژی، پر از میل به زندگی. با نمره‌ی بالایی فارغ‌التحصیل شد. تو خود دانشگاه بهش پیشنهاد تدریس دادند. خیلی خوشحال بود. یادم می‌آید آن روز ما را مهمان کرد، روبروی دانشگاه به صرف شیرکاکائو و کیک. همه حسرتش را می‌خوردیم. شیرکاکائوهایمان را با حسرت پائین می‌دادیم که چرا این موقعیت کاری برای ما پیش نیامده. او خوشحال بود. مثل همیشه تند تند حرف می‌زد. از برنامه‌هایش می‌گفت. کلی برنامه در سر داشت. بلند بلند می‌خندید و از اینکه شیرکاکائویش روی مقنعه‌اش ریخته ناراحت نبود.

مدتی بعد باز دیدمش. در راهروهای آن دانشگاه کذایی. فکر کردم حتما همان دوره‌های تدریسش است. غمگین بود. دیگر نمی‌خندید. گفت شوهرم اجازه کار نداده. تعجب کردم. یعنی چه؟ گفت شوهرش گفته زن باید در خانه کار کند. گفتم تو؟ آن هم زنی مثل تو؟ با این هوش! با این همه انرژی! خب خانه چه کار کنی؟ رفت و روب کنی! خدای من… این مرد تو را مسخ کرده. گفت می‌داند. گفت همه چیز را می‌داند. اما چاره‌ای ندارد.

باز با هم رفتیم روبروی دانشگاه. این بار من مهمانش کردم. همان شیرکاکائو و کیک. ساکت بود. یکباره شروع کرد به حرف زدن. گفت تقصیر خودش است. درخانواده‌ی شوهرش کلاً کار کردن زن عیب و عار است و این را او از اول می‌دانسته. گفتم خب، از اول می‌دانستی. ولی موقعیت به این مهمی و کار به این درستی را نمی‌توانی از دست بدهی. حتی اگر هم می‌دانستی. حتی اگر شوهرت هم می‌داند، نباید چنین کنند. اصلاً استثناها برای همین وقت‌هاست دیگر. گفت نه. هیچ جوره راضی نمی‌شود.

راستش من دیگر آن دوست را ندیدم. شوهرش او را از همه چیزی منع کرد. همه چیزش را گرفت. هوشش، نبوغش، اعتماد به نفسش. کار کردن برای او حکم آبیاری داشت. مطمئن بودم با کار کردن هر روز بهتر می‌شود و مطمئن بودم در آن دانشگاه آدم مهمی خواهد شد. اما خب نگذاشتند دیگر. هنوز این تفکرات بدوی در بعضی از خانواده‌ها هست. البته بر عکسش هم هست. یعنی دوستی داشتم که باردار شده بود و حال شدیداً وخیمی داشت و هر روز با بدبختی سرکار می‌آمد. هر روز در دستشویی داشت بالا می‌آورد و پشت میزش بی‌حال نشسته بود. یک روز از دفتر مدیریت خواستندش و گفتند شما برو خانه استراحت کن. مجبور نیستی با این حال زارت بیایی. عذرت هم که موجه است. زن به پهنای صورت اشک می‌ریخت که نه، نمی‌خواهم شغلم را از دست بدهم. می‌گفت شوهرم گفته باید کار کنی. همان طور که من کار می‌کنم و پول درمی‌آورم تو هم باید برای این زندگی تلاش کنی و پول دربیاوری.

نمی‌دانم زن‌ها از کی آنقدر بدبخت شدند که یک نرینۀ کم‌عقل باید برایشان تعیین و تکلیف کند. کار کردن زن خوب است. اصلاً زن باید مستقل باشد. مخصوصا زنی که درس خوانده. زنی که تلاش کرده. اما اینکه دیگری برایت مشخص کند که تو باید کار بکنی یا نکنی. خب این دیگر خیلی ظلم است. در آن زندگی را باید گِل گرفت اصلا.

تفکیک بی‌مورد

اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

غروب

گاهی فکر می‌کنم کاش هیچوقت پول اختراع نشده بود. با اختراع این چرک کف دست مجبور شدیم مدام کار کنیم تا کف دستمان چرک بگیرد تا بتوانیم بشوریمش و خرجش کنیم و اسیر یک چرخه تمام‌نشدنی شدیم. اما بیشتر وقت‌ها بسیار خرسندم که کاری دارم و شغلی، مسئولیت دارم و امکان پیشرفت، برای هر روزم برنامه مدون دارم و لازم نیست هر روز به فکر سرگرم کردن خودم باشم. از کار کردن لذت می‌برم.

سرم گرم یاد گرفتن و کشف و شهود اطراف بود که رفتم مدرسه و با دنیایی از ناشناخته‌ها و آموختنی‌ها مواجه شدم. سرگرمی جدیدم ادامه داشت تا دانشگاه. اگر بخواهم صادق باشم، در دانشگاه خیلی درس و آموزش برایم جذابیت نداشت، تشنه غوطه خوردن در اجتماع بودم. به هر گوشه و کناری سرک می‌کشیدم. در هر روزنی انگشت می‌گرداندم ببینم چه می‌شود. بعد از چندی نه که جامعه و بیرون از خانه جذابیتش را از دست بدهد، ولی با تغییر معنای استقلال، نیازم و سرگرمی‌ام هم تغییر کرد. دیگر پول گرفتن از خانواده برایم سخت بود. به فکر درآمدزایی افتادم، از همان موقع شاغل محسوب می‌شوم.

هیچگاه فکر نکردم که من صرف زن بودنم می‌توانم انتخابی غیر از کار کردن داشته باشم. می‌توانستم هر کاری که دوست دارم و حوصله‌اش را دارم، انتخاب کنم. ولی مرحله بعدی زندگی من کار کردن بود. کارهای زیادی کرده‌ام از فروش دست‌سازها در خیریه‌ها و تدریس خصوصی تا کارمندی. کارفرما شدن برایم مرحله بعدی پیشرفت است، مانند ادامه تحصیل شاید. اینکه دوستانم ادامه تحصیل را انتخاب کردند چون نمی‌خواستند کار کنند، برایم هضم‌شدنی نیست. حتی در صورت علاقه به تحصیل، از زمانی به بعد، نمی‌توانستم و نمی‌خواستم که وابسته باشم و به کسی نیاز مالی داشته باشم. نان خشکِ حاصل دسترنجم برایم از چلوکباب سلطانیِ اهدایی لذیذتر بود. اینکه بمانم خانه و خرجی بگیرم، از پدرم یا شوهرم یا کس دیگری، هرگز برایم متصور نبوده است. با اینکه ذات خانه‌داری و بچه‌داری را یک شغل تمام‌وقت و سخت می‌دانم ولی در نهایت این دو بخشی از فعالیت‌های روزمره در هر خانه‌ای‌ست که باید انجام شود. حس و حال و رضایتِ کار و اشتغال را به من نمی‌دهد مگر با دریافت حقوق و داشتن مرخصی و بیمه و سن بازنشستگی، آن هم در خانه دیگران، نه خودم.

اینکه بخواهم اشتغال زنان را متفاوت با اشتغال مردان ببینم، برایم مطرح نیست. به نظرم خنده‌دار است که فکر کنیم باید از زنی که کار می‌کند و سختی می‌کشد تا کمک خرج شوهرش باشد، تشکر کرد ولی همین فعالیت را وظیفه مرد بدانیم. اینکه زنی بگوید کار کردن برداشتن بار و مسئولیت مضاعف است، برای من کوته‌بینی‌ست. انگار که مرد بگوید شستن ظرف و مراقبت از بچه و پخت و پز کار من نیست، چون بیرون از خانه کار می‌کنم. انگار که کسی بگوید خندیدن حین نفس کشیدن وظیفه من نیست، دیگری باید بخندد و من را هم بخنداند. این تفکر همسنگ گرفتن حق کار یا تحصیل از زنان است.

پایان شب سیه سفید است

اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

عصر

والدینم دوست داشتند من و آبجی خوب درس بخوانیم و به قول خودشان برای خودمان کسی بشویم. مادرم می‌گفت: «زندگی هزار بازی تلخ و شیرین دارد. مرد به هنگام سختی و گرسنگی، بیل به دست می‌گیرد و عملگی می‌کند. حمال می‌شود و بار بر پشت می‌نهد و نان شبش را به دست می‌آورد. اما زن نمی‌تواند. دختر باید درس بخواند تا برای آینده‌اش تضمینی داشته باشد.»

محله ما پر بود از زنان و مردان و زندگی و مشکلات گوناگونشان. اردبیل بیر شهردیر هره سی بیر تهردیر (اردبیل شهری است با مردم و مشکلات مختلفشان) همسایه کوچه بالایی ما زن میانسالی بود با شوهر دو زنه‌اش. او فرزند نداشت و همسرش با مراجعه به دادگاه و گرفتن اجازه، دوباره ازدواج کرده و صاحب فرزندانی شده بود. مرد هر روز برای صرف ناهار به خانه زن اول می‌رفت و مثل میهمانسرا غذایش را می‌خورد و خرجی خانه را می‌داد و پی کار و زندگی‌اش می‌رفت. زن بیچاره با دیدن ما دختران دم بخت نصیحتمان می‌کرد که درس بخوانیم و استخدام شویم و مثل او به خاطر لقمه نانی منت هوو و اخم‌های شوهر را نکشیم. همسایه روبرویمان از شوهرخواهرش می‌گفت که دوستش ندارد و خواهر بدبختش کتک می‌خورد و  تحمل می‌کند . پدر و مادر درگذشته‌اند و اگر بخواهد از شوهرش جدا شود، مجبور است به خانه برادر برود و کلفتی زن برادرش را بکند. همان بهتر که خانه شوهر بماند و صدایش درنیاید. با شنیدن سرگذشت تلخ زنان، وحشت عجیبی بر دلم می‌نشست. اگر روزی پدرم بمیرد، اگر شوهرم طلاقم بدهد، اگر زن برادرم مرا به خانه‌اش راه ندهد، و این اگرها آرامش را از من می‌گرفتند.

با اینکه علاقه‌ای به درس خواندن، به خصوص فیزیک و شیمی و ریاضی نداشتم، اما سعی خودم را کردم. درس را تمام کرده و استخدام شدم. حقوق اول را که گرفتم و داخل کیفم گذاشتم، احساس کردم وجودم بیهوده نیست. سهمی در جامعه دارم. سربار پدر نیستم. استقلال مادی دارم. به خانه که رسیدم، پول‌ها را از کیف درآوردم و به طرف پدرم دراز کردم. به دسته پول‌ها نگاه کرد و آرام یک پانصد ریالی از بین پول‌ها کشید و خنده‌کنان گفت: «خدا برکت بدهد.» سپس پول را به برادرم داد و او را برای خرید قورابیه (شیرینی) به مغازه قنادی فرستاد. بله آن روز من شیرین همچون قورابیه آغاز شد.

پدر هرگز در مورد اول برج و حقوق و پول و پس‌انداز و غیره سوال نمی‌کرد. خودم باقی حقوقم را به پدرم می‌دادم که برایم نگاه دارد و او الحق و الانصاف امانت‌‌دار بسیار خوبی بود. به خانه شوهر که رفتم، وضع تغییر کرد. شوهرم دوست نداشت من پا دراز باشم و هر کاری دلم می‌خواهد بکنم. به همین سبب نیز دسته چکم را از من گرفت و داخل کمد خودش که همیشه قفل بود گذاشت. او هر ماه یک بار یک برگ چک را از دست چک جدا می‌کرد و من امضا می‌کردم و می‌رفت و حقوقم را می‌گرفت و حق خودم را از من دریغ می‌کرد. وقتی حق‌الزحمه من نصیب خواهر و برادر و مادرش می‌شد دلم خون می‌گریست. شیطان جنی گفت که استعفا بده و خانه‌نشین شو. گرسنه بمان و این همه رنج نکش. اما پدرم مانع می‌شد و می‌گفت: «مبادا استعفا بدهی. صبور باش که خدا با صابرین است. این مرد، مرد زندگی نیست. در نیمه‌راه رهایت خواهد کرد. دلم به این خوش است که حداقل آب‌باریکه‌ای برای امرار معاش داری. بالاخره روزی خودت صاحب حق و حقوقت می‌شوی.»

عجب پیش‌بینی درستی کرده بود این پیرمرد. روزگار با هزار جان‌کندنی که بود، سپری شد و از ستم رهایی یافتم و دستم به دهانم رسید و باز از پدر قورابیه‌ای دریافت کرده و کامم را با قورابیه و هم زمان با تولد اولین نوه‌ام شیرین کردم.

کار، کار است

اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

بعد از ظهر

در خانواده‌ای که من در آن جامعه‌پذیر شدم، کار کردن زن و مرد ندارد و هر فردی به فراخور دانش یا تخصصش (منظورم تخصص دانشگاهی نیست) باید (دقت کنید باید!) کار کند و میزانی از هزینه‌های خودش را تامین کند. در خانه ماندن و کار نکردن برابر با تن‌پروری و تنه‌لشی است. با این تفاسیر من هم تقریبا از هفده سالگی کار کردم. هر چند درآمدم بسیار پایین بود و کفاف حتی هزینه‌های یک روزم را نیز نمی‌داد. بعد هم که دانشگاه و کار نیمه‌وقت و بعد هم کار پروژه‌ای و ساعتی انجام دادم. اکنون هم با تخصص دانشگاهی و غیر دانشگاهی، استخدام رسمی نیستم، اما کار دارم و از رهگذر کارها، درآمد دارم. از این نوع جامعه‌پذیر بودنم هم هیچگاه ناراحت نشدم، حتی زمان‌هایی که بعد از دوازده ساعت کار جان‌فرسا، گرسنه و خسته به خانه می‌رسم و اغلب با یک سینک پر از ظرف و شام نداشته مواجه می‌شوم.

در واقع از نظر من کار کردن وظیفه‌ی هر زن و مردی است و اتفاقا زنانی که درآمدی ندارند برایم عجیب هستند. اصلا نمی‌توانم درک کنم که چگونه می‌شود از صبح تا شب در خانه باشی و کاری انجام ندهی؟ راستش برای من کار خانگی کار نیست! می‌دانم با الگوهای رایج روشنفکری در ایران در تقابل است ولی تجربه زیسته‌ی من این گونه است که بشور و بساب و بپز، همیشه در حاشیه بوده‌اند و کدبانوگری و این القاب برایم بی‌معنی هستند. البته این معنایش این نیست که تا کنون با این القاب و عناوین قضاوت نشده‌ام، بلکه بارها و بارها انگ شلخته بودن و زن نبودن بهم خورده، اما برایم مهم نبوده است.

چند هفته‌‌ی پیش مادرم، بعد از سال‌ها مهمان‌مان بود، پنج‌شنبه را مرخصی گرفتم و در عرض سه ساعت خانه را سابیدم، ده دقیقه بعد از اینکه مادرم رسید خیلی عادی گفت: «مگه تو کار پروژه‌ای نداری؟ برو کارت را انجام بده، من وقتت را نمی‌گیرم.» من آن روز نیز اتفاقا کار داشتم و باید تحویل می‌دادم و با رویکردی که برای‌تان توضیح دادم کارم را در حضور مادرم انجام دادم و ایمیل کردم اما تا چند روز دستانم از تمیز کردن سریع و آنیِ سالن، سرویس بهداشتی، حمام و آشپزخانه درد می‌کرد.