دسته: اسباب‌کشی

یک خاطره عجیب

«اسباب‌کشی»

از میان پیام‌ها: زی‌زی نیک‌اعتقاد

من خاطره عجيبى از اسباب‌كشى دارم. در دوران انقلاب من و شوهر و پسر هشت ساله‌ام در صاحبقرانيه گلستان شمالى پنج سال بود مستاجر آقاى… وزير بوديم. آن موقع من دخترم را هفت ماهه حامله بودم. در پانزدهم بهمن ٥٧ جناب وزير از ما خواست يا اجاره را سه برابر كنيم و يا به دنبال منزل ديگرى باشيم. شوهر من با اينكه اصلاً مذهبى نيست گفت خب بايد منزل را تحويل دهيم چون قادر به پرداخت اجاره مورد نظر نيستيم و صاحبخانه راضى نيست. در آن زمان تمام بنگاه‌هاى مخصوص اسباب‌كشى مثل كالج‌بار و غيره تعطيل بود و در اين چند روز ما به هر معاملات ملكى كه سر می‌زديم با تعجب به ما نگاه می‌کردند و خانه‌اى نداشتند.

تا روزى در خيابان تكش نبش مرغاب من ديدم بالاى خانه خوبى روى پارچه بزرگى نوشتند اين خانه اجاره داده مي‌شود. بارى ما رفتيم و ساختمان را ديديم و با خانم صاحبخانه كه در طبقه پايين همان ساختمان مى‌نشست مذاكره كرديم و آنجا را اجاره كرديم و با بدبختى و با كمك كاميون‌هاى پخش گاز (شوهرم كارخانه اجاق‌گازسازى و پخش گاز كپسولى داشت و مثل همه جا كارگران اعتصاب بودند و كارخانه بسته بود.) با كمك چند كارگر كارخانه و شوهرم اسباب‌كشى كرديم.

ما روز بيستم بهمن به آنجا نقل مكان كرديم و در ٢١ بهمن داشتيم كم‌كم اثاث‌ها را مى‌چيديم كه ناگهان يك گلوله از اتاقى كه پسرم براى خودش انتخاب كرده بود، درست از روى سرش گذشت و به كمد اتاق خورد. ما وحشت‌زده فكر كرديم كه شايد گلوله‌اى كمانه كرده و داخل اتاق شده. مادرم هم براى كمک آمده بود. نيمه‌هاى شب منزل ما را به رگبار بستند. تمام شيشه‌هاى اتاق‌هاى خواب و سالن خورد شد و ديوارها و كانال‌هاى كولر داغون شد. ما با ترس و لرز كف اتاق دراز كشيده بوديم و نمی‌دانستيم چه بايد بكنيم.

ساعت شش صبح اف‌اف خانه به صدا درآمد كه ساواكى‌هاى خائن بياييد بيرون. مادر من پاى آیفن رفت گفت چه مي‌كنيد. اينجا يك زن حامله و يك بچه هشت ساله و يك پيرزن و شوهر دخترم هستند. ساواكى كيه؟ مهلت بدهيد. شما كى هستيد؟ بالاخره معلوم شد آن خانه قبل‌تر يكى از خانه‌هاى ساواک بوده براى اشخاصى كه به بلوک شرق مي‌رفته‌اند. صاحبخانه به ما گفته بود اينجا منزل سفير سوئد بوده. خلاصه امان گرفتيم و اثاث را گذاشته، خودمون سوار ماشين شديم و لرزان به منزل يكى از دوستان كه نزديک بود رفتيم.

حالا صبح ٢٢ بهمن شده و ما حيران كه چه كنيم. دوست شوهرم گفت بريم سراغ خمينى! ما تعجب‌زده گفتيم برو بابا. گفت بريم شايد چاره‌اى باشه. من و شوهرم و همان دوست رفتيم به مدرسه‌اى كه خمينى آنجا بود. نزديک كه شديم قيامتى بود. يک عده انقلابى به قول خودشان ضدانقلاب دستگير كرده بودند. بعضى براى بقيه غذا مى‌پختند. بعضى مهمات و اسلحه‌هايى كه از سربازخانه‌ها غارت كرده بودند مى‌آوردند تا تحويل دهند. شوهرم و دوستش به من گفتند بشين تو ماشين بريم ببينيم چى می‌شه.

بعد از ساعتى ديدم آمدند با يک آخوند (حاج آقا مرواريد نامى بود و دو تا از جوان‌هايى كه بعد بهشون پاسدار می‌گفتند با اسلحه! مثل فيلم‌هاى سينمايى بود. باور نمى‌كردم. نشستند و گفتند نامه‌اى را كه آقاى طالقانى داده و آقاى خمينى زيرش امضا و مهر كرده ببريم و چندين فتوكپى از روش بگيريم و به در و ديوار منزل بزنيم و زير نظر آنها وسايل قيمتى را از منزل بيرون بياوريم و آنها مي‌مانند تا از بقيه اثاث حفاظت كنند تا ما خانه ديگرى پيدا كنيم. من را ميگى برق از كله‌ام پريده بود. ما آمديم و مقدارى وسايل را به كمک آنها بيرون آورديم و جالب اين جاست كه من كارتون مشروب‌ها را دست حاج آقا دادم كه ايشان در صندوق عقب گذاشتند.

حالا داستان چه بود: شوهر من لاى مردمى كه آن پائين بودند براى خودش می‌گشته كه اتفاقا تاجر آهنى كه جزو دار و دسته آقاى بازرگان بوده و شوهرم را مى‌شناخته مى‌بينه و با بلندگو صداش می‌كنند و حالا چطور به بالا می‌رسه كه خودش داستانى داره. پشت درب اتاقى آقاى طالقانى را مى‌بينه كه آن زمان نمى‌دانسته كيست. مى‌پرسه پسرم چه كار دارى؟ شوهرم ماوقع را می‌گويد. او فاميل شوهرم را مى‌پرسه كه پدرش كيه و پدر بزرگش كيه و معلوم ميشه اتفاقا ايشون هميشه خمس از آنها می‌گرفته و فورى نامه‌اى مى‌نويسه كه ايشان از مردمان ملى می‌باشند و ساواكى نيستد و مى‌بره همان جا آقاى خمينى هم امضا می‌كنه و دو تا پاسدار و يک آخوند هم همراهش می‌كنه.

من هنوز اين نامه تاريخى را كه صبح روز ٢٢ بهمن روى كاغذى كه بالایش نوشته كميته استقبال از امام خمينى را دارم. چند روز بعد به وسيله يكى از دوستان منزل خوبى در كامرانيه اجاره كرديم كه آنجا هم مال يكى از افسران امريكايى بود كه رفته بود و هنوز اثاثش بود. ما به آنجا اسباب‌كشى كرديم. مقدارى گاز و يخچال و مقدارى از اسباب افسر امريكايى را هم خريديم و چند روز بعدش از سفارت امريكا كاميون فرستادند و بقيه اسباب‌هايش را بردند.

Advertisements

شهلا و کتابخانه‌اش

«اسباب‌کشی»

مهمان هفته: مهرک کمالی

شهلا لیسانس ریاضی‌اش را شهریور پنجاه و هشت گرفت و بلافاصله اقدام کرد برای استخدام در آموزش و پرورش. می‌توانست برود مسکن و شهرسازی یا شهرداری یا وزارت کشور یا وزارت صنایع یا حتی وزارت نفت که هم پول خیلی بهتری می‌دادند و هم برای تهران استخدام داشتند، آن هم در روزهایی که داشتن لیسانس معادل دو تا دکترای حالا بود. شهلا اما می‌خواست معلم بشود و درس بدهد به بچه‌ها. آذر پنجاه و هشت بالاخره حکم تدریسش رسید. جاهای مختلفی به او پیشنهاد شده بود مثل رباط کریم، قهدریجان اصفهان، و بافتِ کرمان. باید جایش را سریع انتخاب و تا یک هفته خودش را به آموزش و پرورش آن شهر معرفی می‌کرد. دبیرستان‌های هر سه شهر تا آن موقع سال تحصیلی هنوز دبیر ریاضی نداشتند. می‌خواست مثل صمد بهرنگی برود جایی که فکر کند بیشتر از همه جا می‌تواند کار کند، جایی که به او نیاز داشته باشند. بافت را انتخاب کرد و همان روز رفت جلوی دانشگاه و تا آنجا که پولش اجازه می‌داد کتاب‌هایی خرید که فکر می‌کرد به درد دانش‌آموزانش می‌خورد، از هر کدام هم چند تا. بچه‌ها باید می‌فهمیدند دور و برشان چه می‌گذرد و با چه باید بجنگند و چطور باید آینده‌شان را بسازند. برای خودش هم مطابق برنامه مطالعاتی‌اش چند کتاب خرید. سه کارتن پر از کتاب شد.

پدر شهلا یک فولکس قورباغه‌ای سفید مدل شصت و شش داشت. گفت اسبابت را با همین می‌بریم. روی سقف ماشین باربندی بود که می شد رختخواب‌ها و چمدان‌های بزرگتر را گذاشت، روی صندلی عقب هم ظرف و ظروف را. سه کارتن کتاب را گذاشتند جلوی پای صندلی عقب. تمام اثاثیه یک دختر بیست و سه ساله‌‌ بی‌قرار که می‌خواست زودتر به بافت برسد و کنار بچه‌ها باشد. قرار شد شب اول را اصفهان بخوابند وشب دوم را کرمان و روز سوم بروند طرف بافت. از بافت تا کرمان سه ساعتی راه بود.

دیگر سوار شده بودند راه بیفتند که مادر بالای در ماشین را محکم گرفته بود و انگار برای آخرین بار می‌پرسید: «حالا واقعا می‌خواهی بروی؟ می‌دانی کجا داری می‌روی؟ همین جا که کارهای بهتری بود، همین جا توی تهران‌… حالا که می‌روی کاش شاهرخ را هم می‌بردی که مراقبت باشد.» شاهرخ برادر کوچکش بود. شهلا فقط می‌گفت: «مامان در را ول کن. بچه‌های بدون معلم منتظرند. فکر کن نصف سال گذشته هنوز معلم ندارند‌… مامان در را ول کن بذار ببندمش.»

بالاخره راه افتادند. صبح روزی که ابری بود و کمی سرد.

روز اول و دوم گذشت و حالا شهلا و پدر از کرمان راه افتاده بودند به طرف بافت. دو روز قبل در راه همه جا هوا ابری و بارانی بود. امروز هم همین طور اما خیلی سردتر. گردنه‌‌ اول را که پشت سر گذاشتند به دشتی رسیدند سراسر سفید. پدر گفت: «عجب شوره‌زاری!» همه جا سفید بود به طوری که جاده به زحمت دیده می‌شد. ناگهان ماشین به سمت راست کشیده شد. پدر ترمز زد و ماشین چرخید و از جاده بیرون رفت و روی شانه خاکی چپ شد. پدر به سمت راست خم شده بود و ترمز‌دستی زیر کمرش بود وشهلا چسبیده به درِ شاگرد می‌نالید و در چسبیده به زمین. شوره‌زار نبود، تگرگ زیادی آمده  و جاده را لیز کرده بود. پدر تقلا کرد خود را بالا بکشد و به در راننده برساند، نتوانست. ناگهان ماشین تکانی خورد و روی چرخ‌هایش برگشت. راننده و کمک‌راننده‌های دو کامیون ایستاده و ماشین را هل داده بودند و روی چهار چرخ برش گردانده بودند. پدر پیاده شد. در طرف شهلا باز نمی‌شد، به زور بازش کردند اما صورت شهلا را خون گرفته بود و نمی‌توانست تکان بخورد. قبل از هر چیز پرسید: «کتاب‌ها … کتاب‌ها خراب نشوند! آب نخورند!» باربند کنده شده و رختخواب‌ها و چمدان‌ها با درهای باز روی زمین خیس ریخته بودند. ظرف‌های چینی خرد شده بودند روی کارتن‌های کج و کوله کتاب.

در بیمارستان کوچک شهر کوچک بافت، دماغ شهلا را پانسمان کرده و پای راستش را گچ گرفته بودند. معلم‌های مدرسه‌هایی که قرار بود درس بدهد ترتیبی داده بودند که با دانش‌آموزانشان به دیدار شهلا بیایند. شهلا به پدرش گفته بود کتاب‌ها را بگذارد کنار دستش. به بچه‌ها که می‌آمدند و با شرم سلام و زیر لبی احوالپرسی می‌کردند کتابی می‌داد و به آنها می‌گفت وقتی مدرسه برود با کمک هم کتابخانه‌ای راه خواهند انداخت. در خیالش، کتاب خواندن بچه‌ها را آگاه و آزاد می‌کرد.

هر دو سال یک بار

 «اسباب‌کشی»

بامداد

کار پر مشقتی که من نیز مثل هر خانواده‌ای تجربه کرده‌ام. سال اول ازدواجمان‌ خانه‌ای دو اتاقه و نقلی اجاره کردیم. بدون هیچ مشکلی‌ با کمک مادر و نزدیکان وسایل زندگی را چیدیم. پس از گذشت یک سال‌ صاحبخانه با شنیدن خبر حاملگی من‌ گفت: «‌بچه‌ات به دنیا بیاید، مجبوری نصف شب به خاطرش بیدار شوی و لامپ روشن کنی. لباس و کهنه‌هایش را بشوئی. هم آب زیاد مصرف می‌شود و هم چاه پر می‌شود. یا کرایه را اضافه کنید‌ یا خانه را تخلیه کنید.»

همان کوچه‌، خانه‌ای نوساز اجاره کردیم. در و پنجره، گچی و کف خانه گرد و خاکی بود. کارگرها جارو کرده و رفته بودند. دو روز کار کردیم تا خانه تمیز شد. جمع کردن وسایل خانه حدود یک هفته طول کشید. یک روز تمام صرف بردن اسباب خانه شد. در این روز پرتلاش‌ تعدادی از شکستنی‌ها شکست. پایه میز فلزی، فرش نو را سوراخ کرد. سرانجام شب هنگام بعد از رفتن نزدیکان، ما ماندیم و خانه‌ای شلوغ و درهم با قوطی‌های بسته‌بندی شده که می‌بایست باز شده و وسایلش به ترتیب در جای خود چیده شود. دعا کردم که از این خانه به خانه خودمان اسباب‌کشی کنیم. دلم خانه‌ای نقلی می‌خواست. چندین بار در این مورد با همسرم بحث و گفتگو کردم. او خانه اجاره‌ای بزرگ با مبلمان را به خانه کوچک ترجیح می‌داد. می‌گفت: «‌اجاره‌نشین خوش‌نشین. ما توانائی خرید خانه بزرگ نداریم. من چه‌ام از پسرخاله‌ام کمتر است که او خانه‌ای بزرگ داشته باشد. من توی لانه گنجشک زندگی کنم. تازه خانه بخرم که بعد از مرگم‌ بچه‌هایم مثل گوشت قربانی تقسیمش کنند!»

فکر او برایم عجیب و باورنکردنی بود. به من چه که پسرعمو یا دخترعمه او خانه‌ای بزرگ یا ویلایی دارند! من دلم می‌خواهد پاهایم را به اندازه گلیم خودم دراز کنم. تازه چه اشکالی دارد که بعد از مرگ ما بچه‌هایمان خانه را بفروشند و هرکدام سهمی بردارند؟ کجای این کار ایرادی دارد؟ اگر به جای کرایه خانه و هزینه اسباب‌کشی‌، قسط خرید خانه را بپردازیم‌، در آخر هم خودمان صاحب خانه می‌شویم و هم این همه زحمت اسباب‌کشی و… نداریم. اما کو گوش شنوا! بالاخره مبل هم خریدیم که کار اسباب‌کشیمان را سخت‌تر کرد. به هنگام اسباب‌کشی کار با من و برادرش بود و امر با او.

در طول هیجده سال، ده بار اسباب‌کشی کردیم. کلی تجربه پیدا کردم. بجز استخوان‌های کمر من و روح خسته‌ام نه چیزی شکست و نه فرشی سوراخ شد. اکنون با خاطرات ناخوشی که از اسباب‌کشی و خراب شدن وسایل دلخواهم دارم، خانه محقرم را با هیچ ویلایی عوض نمی‌کنم.

اثاث‌کشی یا اسباب‌کشی؟

 «اسباب‌کشی»

نیمه‌شب

اجاره‌نشین بودیم. تمام دوران کودکی. از وقتی که یادم میاد همیشه درحال اسباب‌کشی بودیم. هیچوقت خودم رو متعلق به محلی ندونستم. بچه محل جایی نشدم. توی هیچ مدرسه‌ای مدت طولانی نموندم و خاطرات طولانی با دوستانم نساختم. یه شانس خوب داشتم اما. هر وقت قرار به اسباب‌کشی بود من رو مثل بقچه میزدن زیر بغلشون و تحویل بابام می‌دادن. سالی یه بار می‌رفتم خونه‌ بابام، اونم موقع جابجایی. هر بار هم خونه‌ بابا یک جای جدید بود. برای خودم شده بودم روح سرگردان. نشد که پا بگیرم و احساس تعلق خاطر کنم.

چیزی که از این جابجایی‌ها در خاطرم مانده کارتون‌های کتابه. همیشه کتاب داشتیم. اونقدر زیاد که گاهی ازمون می‌پرسیدن آیا کتابفروشی داریم؟ هنوز هم مهمترین بار اثاثیه‌مان کتابه. یکی از همون روزهایی که رفته بودم پیش بابام و اینور داشتن اثاث می‌کشیدن مجموعه‌ دوست‌داشتنی مجله‌های من رو انداختن دور. احساس می‌کردم به من خیانت شده. هر چه هم مادرم گفت که جا نداشتیم از درد من کم نشد. با تمام وجود ناراحت بودم. کاش من هم موقع اسباب‌کشی بودم و از اموالم دفاع می‌کردم. مجله‌هام که اسباب‌بازی و یا عروسک‌های قدیمی نبودن که بخشیده یا دور ریخته بشن. اونها همه‌ گنجینه‌ من بودن که با وسواس نگه داشته بودم. آخ آخ. از همون اول هم انقدر که من عاشق مجله بودم عاشق کتاب نبودم. یعنی عاشق کتاب بودم ولی در مورد مجله عاشق‌تر بودم. من از اسباب‌کشی متنفرم.

وقتی ازدواج کردم و خودم صاحب خونه و زندگی شدم در عرض سیزده سال پنج بار خونه عوض کردم ولی بازهم نشد که اسباب‌کشی رو درست و حسابی تجربه کنم. همیشه انباری یا خونه‌ خالی پیدا می‌شد که بار و بندیلمون رو مجبور نباشیم یهو جابجا کنیم. همیشه این جابجایی در عرض دو سه ماه انجام شد نه مثل اکثر جابجایی‌ها در عرض یک روز.

همیشه در حال اسباب‌کشی بودم و هیچوقت اسباب‌کشی نکردم در واقع و این یکی از بزرگترین شانس‌های زندگی من بوده ولی هنوز هم می‌ترسم که نکنه یک روز مجبور بشم کل اثاث منزل رو در یک حرکت جابجا کنم. من نمی‌تونم. من آدمش نیستم.

خانه خالی

«اسباب‌کشی»

شبانگاه

من زندگی خیلی پر اسباب‌کشیی داشتم. از بچگی تا الان هفت بار شهر زندگی‌ام عوض شده و تو هر شهر هم کم کم یک اسباب‌کشی داشتیم، بعضا چهار بار!

توی کل این اسباب‌کشی‌ها دوتاش که بین کشوری بوده خیلی برام فرق داره و پای اون، بقیه اسباب‌کشی‌ها به نظرم سوسکن. می‌دونم، هرکی می‌خواد اسباب‌کشی کنه آه و ناله‌اش بلنده که وای چقدر خسته شدم چقدر طول کشید. حق هم دارند. بسته‌بندی کردن هرچی که داری و دوباره باز کردنش کار راحتی نیست. ولی پای اون چیزی که وقتی داری از یه کشور خارج میشی اتفاق میفته، اگر قرار نباشه همه وسایلت رو با خودت ببری، هیچه.

جداسازی وسایلی که می‌بری و اونهایی که نمی‌بری یه شکنجه‌ست. بسته‌بندی مناسب حمل و نقل در این ابعاد یه شکنجه است، پولی که باید بدی یه شکنجه است… ولی اینا پای شکنجه اصلی همه‌شون هیچی نیستن. اون شکنجه اصلی وقتیه که اینا همه مشخص شده و جمع شده ولی خونه هنوز پر خرت و پرته. بله، شمایی که با کامیون اسباب‌کشی می‌کنید هیچ وقت متوجه این نمی‌شین چون اینا رو هم توی جعبه‌ها چپوندین و می‌فرستین خونه بعدی و احتمالا تا ابد همین اتفاق براشون میفته.

کلی خرت و پرت اضافی تو آشپزخونه، کلی لباس، کلی چیزهای عجیب بی‌ربط به دردنخور. واکس و پاشنه‌کش و انواع دستمال کهنه. انواع برس‌ها و شوینده‌ها و جارو و تی و غیره. کوسن و روانداز و زیراندازهای مختلف. سبد و لگن و آبکش و امثال اینها. قاب‌های مختلف. رومیزی‌های متنوع. از همه بدتر کادوهایی که در مناسبت‌های مختلف برات آوردن و به هیچ دردی نخورده. شمع و امثال اینها. کلی کتاب و کاغذ.

بزرگترین کابوس اون آخره که هرچی می‌خواستی ببری رفته و هرچی سرنوشت مشخصی داشته هم رفته ولی خونه خالی نیست و باید خالی به صاحبخونه تحویل داد. هر بار پدرمون دراومد تا تونستیم خونه رو خالی کنیم تا آماده تمیز شدن بشه. این یکی از دلایلیه که خیلی مواظبم چیز اضافی وارد خونه‌ام نشه. اگرچه تلاش خیلی موفقی نیست و آخرش هم اگه قرار بشه خونه رو خالی تحویل بدیم، بدون این که همه چیز رو مستقیم بریزیم توی یه خونه دیگه، می‌دونم اوضاع خرابه!

اسباب‌کشی از دل

«اسباب‌کشی»

شامگاه

در طول عمرم شاید کمتر از انگشت‌های یک دست اسباب‌کشی داشته‌ام اما می‌توانم بگویم برای خودم یکی از سخت‌ترین اسباب‌کشی‌ها را انجام داده‌ام. آن هم اسباب‌کشی از خانه‌ به اصطلاح مجردی-دانشجویی به خانه‌ پدری بود، حتی بعد از تمام این سال‌ها و بعد از یک اسباب‌کشی بین قاره‌ای‌ باور دارم که سخت‌ترین بود. سه‌سال و نیم تمام در یک شهرستان سرسبز شمالی در یک خانه‌ صد و بیست متری به تنهایی زندگی کردم. با قوانین و مقررات خودم و بازگشت به زیر یک سقف با پدر و مادر خیلی سخت بود.

کلاس‌های صبح را بر می‌داشتم به طوری که ساعت دو به بعد دیگر نخواهم در دانشگاه باشم. ساعت سه چیزکی می‌خوردم و کمی کتاب می‌خواندم یا اگر تکلیفی بود انجام می‌دادم و بعد حدود شش عصر می‌خوابیدم تا یک و دو نصف شب. بلند می‌شدم صبحانه می‌خورم می‌نشستم پای کارهایم که باز از نقاشی و کتاب فراتر نمی‌رفت ساعت پنج و شش صبح ناهار می‌خوردم و آماده می‌شدم برای کلاس‌ها. صاحبخانه که طبقه پایین زندگی می‌کرد چند ماه اول کمی نگران بود و پرس و جو می‌کرد که آیا همه چیز مرتب است یا خیر؟ اما در نهایت فکر کنم به این نتیجه رسیده بود که من یک دیوانه‌ بی‌آزار بیشتر نیستم.

حالا فکر کنید آدمی با چنین برنامه‌ای بخواهد‌ برگردد خانه‌ پدری که ساعت هشت همه با‌ هم شام بخورند. اگر بیش از سه ساعت در اتاقت تنها بمانی نگرانت می‌شوند. اگر زود بخوابی نگرانت می‌شوند. اگر نصف شب برق اتاقت روشن شود نگرانت می‌شوند. اگر ساعت چهار صبح زرشک‌پلو با مرغ گرم کنی نگرانت می‌شوند.

من که سال‌ها دیوانه‌ آب و رنگ بودم و بالاخره در هیجده‌سالگی توانسته بودم به لطف دانشجو بودن در شهرستان آنقدر فضا داشته باشم که نیاز به جمع کردن و مرتب کردن وسایل نقاشی‌ام نباشد. سه سال و نیم برای خودم عاشقی کرده‌ بودم. وقتی ترم هفت درسم تمام‌ شد و شروع‌ کردم جمع کردن وسایل مانده بودم با بیش از سی بوم نقاشی و ده‌ها کیلو کاغذ‌های رنگی و طرح‌دارم چه کنم‌. در این اسباب‌کشی کجا ببرمشان.

یک روز کامل طول کشید مرورشان. این که در چه حالی کشیده بودم. این که چه خاطره‌ای را زنده می‌کنند.  هر کدام از بچه‌هایم را جدا بوییدم و بوسیدم و به آتش کشیدم.

اسباب‌کشی خر است

«اسباب‌کشی»

غروب

وقتی داشت ظرف‌ها را لای روزنامه می‌پیچید و داخل کارتن می‌گذاشت پشت سر هم تکرار می‌کرد «اسباب‌کشی خر است» گفتم باید خوشحال باشد که جای جدیدی می‌روند. خانه جدید، همه چیز تر و تازه و نو. فضای جدید. گوشه دنج جدید. گوشش اما بدهکار نبود. دائم غر می‌زد. می‌نالید. شکوه می‌کرد. از جمع کردن وسایل می‌نالید. سختش بود. گفت «می‌دونی یه سری از این لیوان‌ها رو حتی یه بارم توشون آب نخوردم. فقط هر اسباب‌کشی لای روزنامه می‌پیچمشون و بعد هم درمیارم و می‌شورمشون، همین… بعضیاشون رو حتی یه بارم ندیدم، فقط اسباب‌کشی به اسباب‌کشی یادم میاد هستند… اینا هم هستند.» گفتم چرا بار و بندیلش را سبک‌تر نمی‌کند. این همه ظرف، این همه مبل و تیر و تخته برای چیست؟ او که هر دو سال یک بار باید این‌ها را به کول بکشد و ببرد جای دیگری پهن کند، چرا آنقدر دور و ور خودش را شلوغ کرده! گفت راست می‌گویم. گفت زندگی باید یک کوله‌پشتی باشد. هر جا دوست داشته باشی پهنش کنی، هر جا دوست داشته باشی جمعش کنی. زندگی باید روی کولت باشد. همین ساده و در دسترس.

هر چند نگاه صفر و صدش را نمی‌پسندیدم و متوجه این همه شلوغی دورش نمی‌شدم و زندگی در یک کوله‌پشتی هم برایم قابل درک نبود. در واقع من نه آن شلوغی را می‌پسندیدم و نه آن کوله‌پشتی را. من یک زندگی معقول و‌ منطقی را می‌پسندیدم. یک زندگی راحت. زندگیی که تو در اختیار وسایلت نباشی، وسایلت در اختیار تو باشد. آن وقت اسباب‌کشی دل‌انگیز می‌شود. آن وقت برای خانه جدید دل تو دلت نیست. آن وقت آنقدر سختی و مرارت برای یک اسباب‌کشی نمی‌کشی. دوست داری زودتر بروی، پاهایت را روی هم بندازی و چای بنوشی. نه اینکه همش غر بزنی و اخم کنی و باعث ملالت شود.

طبیعتاً هر تغییری باید باعث انبساط خاطر شود. اسباب‌کشی هم یکی از آن تغییرهاست. مکان زیستت عوض می‌شود، جای خوابت، گوشه دنجت! حالا در خانه جدید باید بگردی و گوشه دنجت را پیدا کنی، ممکن است ماه‌ها طول بکشد. یا شاید به محل خواب قبلیت عادت داشتی و حالا جای جدید! تا عادت کنی طول بکشد، زمان ببرد. به هر جهت سخت است اما وقتی پیدایش می‌کنی دیگر شیرین است. دیگر تمام شده.