دسته: ازدواج با اختلاف سنی زیاد

 ولیکن این کجا و آن کجا؟

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

عصر

یک بار خیلی اتفاقی در یک آرایشگاه به خانمِ آرایشگری برخورد کردم که یک ماه از من کوچک‌تر بود، چهارده سالگی ازدواج کرده بود و پانزده سالگی بچه‌دار شده بود، دخترش در هجده سالگی ازدواج کرده بود و خانمِ آرایشگرِ یک ماه کوچکتر از من (که سه سال بود ازدواج کرده بودم و بچه‌‌ای هم نداشتم)، سرخوشانه منتظر نوه‌اش بود که وقتی بغلش می‌کرد انگار بچه‌اش است. آن خانم از من یک ماه کوچکتر بود اما تجربه زیسته‌اش با من بسیار متفاوت بود.

زنی یک پسر پانزده ساله داشت، از همسرش جدا شده بود، حضانت پسرشان با همسرش بود، همسرش ازدواج مجدد کرده بود و پسرشان نامادری‌اش را کشته بود و مادرِ پسر به دنبال کسب رضایت خانواده مقتول تا پسرش را قصاص نکنند. زن از من کوچکتر بود اما مادر یک نوجوانِ قاتل بود و مسلما تجربه زیسته‌اش با من (که تمام سال‌هایی که او در به در به دنبال حضانت فرزندش بود و بعد هم تبدیل به مادر نوجوانی اعدامی شده بود، درس خوانده بودم و ….) متفاوت بود.

دانشجویی می‌شناختم که بسیار از من بزرگتر بود و کبرِ سنش باعث اختلال در یادگیری و تمرکز شده بود، چند ترم متوالی مشروط شده بود، همه‌ی کارهای مربوط به درسش را انجام می‌داد اما در نهایت نمی‌توانست نمره‌ی قبولی بیاورد، تا زمانی که مادرش زنده بود، از مادرش مراقبت کرده بود و بعد از فوت مادرش، پنجاه و چند ساله شده بود و ازدواج نکرده بود و تنها زندگی می‌کرد. او دختری شصت و سه ساله بود که برای من از سفره‌ی نذری، آجیل مشکل‌گشا آورده بود تا سر صحبت را با من باز کند و  بپرسد جواب یکی از همکارانش را که به او پیشنهاد ازدواج داده است چه بدهد که برایش در محیط اداره‌اش بد نباشد و اصلا ازدواج کردنش در این سن درست است؟

به نظرم سن فقط و فقط یک عدد است که نشان می‌دهد فرد از لحاظ کمی چند سال زندگی کرده است و به واسطه‌ی آن  نمی‌توان در مورد کیفیت، تجربیات زندگی و نوع زندگی فرد اظهارنظر کرد. وقتی تعریف‌مان از سن این باشد، پس نمی‌توان در مورد ازدواج دو فرد با اختلاف سنی زیاد یا کم هم صحبتی کرد.

Advertisements

چه عرض کنم!

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

بعد از ظهر

به نظرم، کنار هم قراردادن ازدواج و اختلاف سن برمی‌گردد به تعریفی که از هر دو مرسوم است، یعنی:

«اگر ازدواج را همزیستی انتخابی و رضایتمند دو انسان معنی کنیم، آنگاه می‌توان انتظار داشت که تداوم آن با نقاط مشترک روانی و جسمی دو نفر رابطه مستقیم داشته باشد، صرف نظر از استثناها. حال اگر دو نفر در دوران جوانی به انتخاب همزیست مبادرت ورزند، نزدیکی سنشان بهم می‌تواند منجر به افزایش نقاط مشترکشان شود. البته گذر زمان که باعث ثبات شخصیت افراد می‌شود، در سنین میانسالی یا کهنسالی می‌تواند بازه سنی دو نفر را بیشتر کند. به بیان دیگر اختلاف سنی ده سال برای ۲۰ ساله‌ها زیاد و برای ۵۰ ساله‌ها معمولی به نظر می‌رسد. از جانب دیگر با پیشرفت جوامع، نسل‌ها بهم نزدیکتر شده و در عین حال درکشان از یکدیگر و همپوشانی تجاربشان کمتر شده و همین امر باعث کاهش اختلاف سن بین دو همزیست می‌شود.

اما اگر ازدواج را داد و ستد و یا قراردادی در جهت منافع یک یا هر دو طرف معنا کنیم، اختلاف سن با توجه به هدف و نوع قرارداد می‌تواند مقبول یا مذموم باشد. در ازدواج با هدف اقتصادی، اختلاف سنی به سمت پیری طرف پولدار و جوانی طرف دیگر مطلوب خواهد بود! ازدواج با هدف زایش، به سمت بیشترین همپوشانی سن باروری هر دو طرف بازه سنی را گسترش می‌دهد و قص الی هذا.»

ولی من ازدواج را قراردادی اجتماعی می‌بینم که جنبه آماری دارد. از طرفی امروزه روز بیماری‌های عجیب و استرس و کیفیت زندگی‌ها، زمان فرسودگی جسم را به کل زیر و رو کرده و دیگر سن معیار خوبی برای تضمین طول عمر و حس و حال جوانی نیست. عشق و عاشقی هم که کار دل است و سن نمی‌شناسد. با تعریف‌های من از سن و ازدواج این دو نه منافاتی باهم دارند، نه تقارنی.

اختلاف ربطی به سن ندارد

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

نیمروز

اختلاف سنی بین یک دختر ١٥ ساله و یک مرد ٣٥ ساله خیلی بدجور می‌زند توی ذوق، در حالی که از کنار اختلاف سنی یک خانوم ٦٥ ساله با همسر ٨٥ ساله‌اش به راحتی می‌توان گذشت. در واقع همه چیز برمی‌گردد به سن، حتی اختلاف سنی!

در فانتزی‌های نوجوانانه خودم، همسرم را جوان رعنایی می‌دیدم که حدود ٢١ یا ٢٢ سالش بود با اختلاف سنی ٤ سال. فکر می‌کردم که انسان باید دوران جوانی همسرش را حتماً ببیند، اینکه در دهه بیست سالگی‌اش چه شکلی بوده، چه می‌کرده و چه دوست داشته است. کمی که بزرگتر شدم اختلاف سنی ٨ سال برایم ایده‌آل بود، همسرم مرد جوان ولی پخته‌ای بود که قرار بود همراه و راهنمای زندگی‌ام باشد ، پس باید دنیا را کمی بیشتر و زودتر از من می‌دید و می‌چشید تا بتوانم راحت به او تکیه کنم.

دوستم که با پسری همسن خودش ازدواج کرد، با تاریخ تولد یک روز و اختلاف چند ساعت، پدرش به او اخطار داده بود که حواست باشد الان جوان هستی و خام، ولی وقتی ٤٠ ساله شدی ، همسرت یک مرد خوش‌تیپ و میانسال است که تازه رو آمده و تو یک زن چهل ساله خواهی شد که احتمالاً  آثار شکستگی در چهره‌ات به مراتب بیشتر از مرد زندگی‌ات نمایان است، اگر سر و گوشش جنبید پای خودت! اخطار پدر دوستم باعث شد که در فانتزی‌هایم اختلاف سنی را بیشتر کنم! شاید ده سال اختلاف خوبی بود، وقتی همسرت ٤٠ ساله بشود تو ٣٠ ساله هستی و آنقدر جذابی که شوهرت هوایی نشود!

ولی امان از عاشقی، وقتی عاشق شدم آخرین چیزی که توجه‌ام را جلب کرد سن بود:
– راستی تو متولد چه سالی هستی؟
– …١٣
– با حساب من می‌شود ١٩ سال اختلاف سنی!

بله، من در ٢٧ سالگی عاشق یک مرد ٤٦ ساله شده بودم، اصلاً یکی از افتخاراتم همین اختلاف سنی زیاد بود، اینکه کسی پیدا شود و با آن همه مشغله و کار، وقت بگذارد برای تویی که در واقع جای دخترش می‌توانستی باشی! عشق ما بدون ذره‌ای تغییر، سالها دوام آورده است.

دوستم خوشبخت است، من خوشبختم و عمویم که از همسرش کوچکتر است هم، خوشبخت است. شاید همه ما، در بخش خوب دنیا زندگی می‌کنیم، نمی‌دانم! ولی معتقدم که اختلاف در سن، مثل اختلاف در هر چیز دیگری به طرفین ماجرا بستگی دارد، به باورشان از خودشان، طرف مقابل و خواسته‌هایشان از دنیا.

فاصله‌های دور

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

پیش از ظهر

۱- مرد هیچوقت حوصله نداشت. همیشه خسته بود. هیچوقت دلش مهمانی شلوغ نمی‌خواست. همیشه آرامش می‌خواست. نشستن و کتاب خواندن و توی صندلی فرو رفتن می‌خواست. زن کوچک بود. دختربچه بود. دلش بازی و شیطنت و شادی و دَدَر می‌خواست و همیشه چشمش دنبال زوج هایی بود که دست هم را گرفته بودند و توی خیابان خل‌بازی در می‌آوردند‌.

۲- زن پنج سال بزرگتر بود اما پا به پای پسر، جوانی کرد. الواتی کرد. خیابان‌گردی کرد. مهمانی‌های شلوغ رفت و زد و رقصید و بازی کرد. پسر که آرام شد، بچه‌دار شدند. حالا زن از هر دو بچه به خوبی مراقبت می‌‌کند.

۳- ده سال تفاوت سنی دارند. دختر، کوچکتر است‌. از آن تیپ دختر بچه‌ها که مطمئنی تا پنجاه سالگی هم همینطور دخترک می‌مانند و لوس می‌شوند و برای رسیدن به خواسته‌شان پا به زمین می‌کوبند. پسر، این تیپ دخترها را دوست دارد، اما گاهی -فقط گاهی- شکایت می‌کند که چرا او درکش نمی‌کند.

۴- دختر، پدرش را ندیده بود. دو ماه قبل از تولدش پدر مرده بود‌. از وقتی نوجوان بود پسرهای سی – سی و پنج ساله توجه‌ش را جلب می‌کردند. دانشگاه که رفت با مدیر شرکتی که در آن کار می‌کرد وارد رابطه احساسی شد. مرد، میانسال بود و همسر و فرزندانش از او جدا شده و خارج از کشور بودند. وقتی رابطه برای دختر آن‌قدر جدی شده بود که خواست به مرحله رابطه جنسی بروند، مرد تازه فهمید که او در رابطه با دختر، فرزندش را می‌جسته و دختر در او معشوق را. رابطه به اصرار مرد و برای آینده دختر پایان گرفت. دختر با مرد دیگری ازدواج کرد که از او بیست و سه سال بزرگتر بود، یعنی دو سال بزرگتر از آقای مدیر. مرد برای دختر جان می‌دهد و دختر خوب می‌داند کِی باید نقش دختربچه و معشوقه را با هم عوض کند.

طرب نوجوان ز پیر مجوی

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

صبح

پدرم یکی از جوانان با سواد ولایتمان بود. او تا کلاس دهم درس خواند و به علت تشکیل نشدن کلاس یازدهم، به خدمت سربازی رفت. پس از پایان خدمت به آسانی و با کمال مهر و علاقه معلم شد. مادرم یکی از شاگردان او بود. مادر تا کلاس ششم درس خواند و کلاس هفتم برای دختران تشکیل نشد و او نیز همانند بقیه دخترها در خانه و بغل دست مادر نشست. بعد از چند سالی خانواده پدر از مادرم خواستگاری کردند و مادرم را که پانزده سال کوچکتر از پدرم بود به عقد ازدواج پدر درآوردند. از نظر پدر بزرگم پدر جوانی تحصیل کرده، باشخصیت و مودب بود. خانواده خوبی هم داشت. مادرم از همان روز اول پدرم را آقامعلم  صدا کرد. به تدریج معلم حذف شد و آقا ماند. کودکی و نوجوانی‌مان با آرامش گذشت.

مادر زنی آرام و حرف گوش‌کن و پدر مردی صبور و فداکار بود. بزرگ که شدیم عمو بزرگ به خواستگاری خواهر بزرگترم آمد. پدر بدون مشورت با مادر و خواهر جواب نه داد. عمو دلخور شد که پسر من چه ایرادی دارد که جواب منفی می‌دهی؟ خدا را شکر کار و خانه و زندگی دارد. اهل شیطنت و شبگردی و … نیست. پدر در جواب گفت  «پسر توهیچ ایرادی ندارد. فقط دوازده سال از دختر من بزرگتر است و این فاصله سنی خیلی زیاد است.» عمو با تعجب و خشم گفت: «خودت خرما می خوری و به دیگران می‌گویی نخور؟ تو که پانزده سال از زنت بزرگتری زبان هم داری؟» پدر در جواب عمو گفت: «خودم پانزده سال از زنم بزرگترم و تجربه کرده‌ام. من و زنم نسبت به هم صبور و فداکاریم. اما دخترم نیست.» خواهر بزرگترم نیز به داد پدر رسید و گفت: «فعلا خیال ازدواج ندارم. اگر روزی ازدواج کنم با جوانی که فاصله سنی‌مان کم باشد ازدواج می‌کنم نه با پسرعمو که هم سن پدرم است.» این چنین شد که عمو بزرگ پافشاری نکرد و با دلخوری از خانه‌مان رفت.

دوستی داشتم که با همسرش شاید پانزده و یا بیشتر فاصله سنی داشت. او جوان بود و شوهرش میانسال. ورد زبانش «روزی طلاق می‌گیرم» بود. روزی با بقیه دوستان دور هم جمع شده و از این در و آن در صحبت می‌کردیم که حرفمان به نکوهش این دوستمان رسید. گفت: «چهارده ساله بودم که نامزدم کردند. یک سال طول کشید تا اجازه ازدواج دریافت کنیم. پس از ازدواج یکی دو هفته‌ای خوش گذشت.  اما زیاد طول نکشید اوضاع عوض شد. بعد از ظهر یک روز تابستانی هوس بستنی کردم‌. از شوهرم خواستم که با هم بیرون برویم هم گردش کنیم و هم بستنی بخوریم. در جوابم گفت‌: «‌حوصله بیرون رفتن ندارم. می‌نشینیم خانه و استراحت می‌کنیم. دلت بستنی می‌خواهد برادر کوچکم را بفرست بخرد و بخور.» ساکت شدم‌. من دلم می‌خواست دست در دست همسرم به پارک بروم و قدم‌زنان بستنی بخوریم. دلم می‌خواست با هم به سینما برویم اما او می‌گفت‌: «‌چه معنی دارد که برای دیدن یک فیلم‌ به سینما بروی و سالن را تاریک کنند و تو فیلم ببینی؟ ببین تلویزیون برنامه‌ها و فیلم‌های متفاوتی پخش می‌کند‌. هر کدام را دوست داری نگاه کن. الغرض که او جوانی‌اش را کرده و به میانسالی رسیده و نیازی را که من دارم او ندارد. من با او راحت نیستم و تازه مشکل فقط این مسائل نیست. در نظر او من همان دختر بچه کم‌تجربه و بی‌فکرم. به همین سبب در هیچ کاری با من مشورت نمی‌کند. تنها تصمیم می‌گیرد و از من می‌خواهد همیشه وابسته به او باشم و نه نگویم. چون او باتجربه‌تر از من است و بهتر از من می‌داند.‌» با شنیدان حرف‌های او یاد پدرم و مخالفتش با ازدواج خواهر و پسرعمویم افتادم. پدرم حق داشت.

اما می‌گویند اکنون دخترانی که با مردان مسن ازدواج می‌کنند کمبود محبت پدری دارند و وقتی از مردی مسن مهر و علاقه می‌بینند با او ازدواج می‌کنند تا هم همسرشان باشد و هم جای خالی مهر پدری را برایش پر کند.

یک شب تا صبح گریستم و گفتم بله!

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

سپیده‌دم

چهل ساله، قد بلند، خوش‌چهره، خوش‌تیپ، با چشم‌های روشن و لبخند جذاب. موهای شقیقه کمی جوگندمی و صدایی به غایت گیرا. همه چیز در او مهیا بود برای بردن دل دخترهای کلاس. استاد رحمانخواه یکی از اساتید جوان دانشگاه که با خودش عالمی شور و اشتیاق به دانستن و کشف استعداد همراه داشت. ظرفیت کلاس‌های استاد خیلی زودتر از همه کلاس‌های دیگر تکمیل می‌شد. مشتاقانش فراوان بودند. هم دخترها هم پسرها شیفته انرژی شخصیتی و شیوه منحصر به فرد آموزشی‌اش بودند. او نمونه بارز یک «همه چیز تمام» درجه یک بود.

بهار و میثم از همان سال اول دانشکده رابطه‌شان بوی عشق گرفت. گرچه در نیمه‌های دهه هفتاد بسیاری از ما جوان‌های هجده ساله هنوز در قید و بندهای جامعه سنتی دست و پا می‌زدیم. دخترها منتظر بودند شاهزاده سوار اسب سپید بیاید و پسرها منتظر می‌ماندند تا درس تمام شود بعد بروند سربازی و تهش خواستگاری دختری که حالا یا می‌دانستند دوستش دارند و او هم دوستشان دارد  یا اصلا علاقه‌ای در بین نبود. هر چه بود صلاح‌دید خانواده بود. میثم و بهار شاگرد اول‌های کلاس و گروه ما بودند. در درس رقیب و در زندگی رفیق. زبانشان نمی‌گفت اما چشم‌هایشان راز عشق را فریاد می‌زد.

اواسط سال دوم خبر مثل بمب دانشکده را ترکاند. استاد رحمانخواه و بهار نامزد شدند. همه چیز آنقدر تند و سریع پیش می‌رفت که باورش دشوار بود. رابطه‌شان عاشقانه و احترام‌برانگیز بود. میثم اما علیرغم حفظ ظاهرش دیگر آن جوان شاد و پرشور نبود. درس‌هایش به وضوح افت کرده بود. نمره اول کلاس و گروه تبدیل شده بود به دانشجوی متوسطی که موی سر و ریشش را بلند می‌کرد و اغلب روزها را در تنهایی‌اش می‌گذراند. سر آخر هم از وسط‌های ترم هشتم یعنی فقط کمی مانده به فارغ‌التحصیلی درسش را رها کرد و رفت.

ده سال بعد از این روزها، داشتم توی شهر کتاب لای کتاب‌ها قدم می‌زدم که کسی صدایم کرد. بهار بود با همان چهره معصوم و موهای صاف و سیاه. تکان نخورده بود. انگشتهای بلندش را توی دست گرفتم و از حال و روزش پرسیدم. او تنها کسی بود که بعد از فارغ‌التحصیلی رابطه‌اش را با همه قطع کرد و هیچکداممان از او خبر نداشتیم. سراغ استاد محبوبمان را گرفتم. گفت دارند جدا می‌شوند. گفت همان وقتش هم اشتباه کرده. وقتی پیشنهاد ازدواج گرفته از استاد هول شده، ترسیده، گفته نکند بگوید نه و تهش میثم هیچوقت نخواهد با او بماند. می‌گفت میثم هیچوقت مستقیم حرفی نزد که بدانم دلش با من است. یک شب تا صبح برای خودم، دلم، و احساسم به میثم گریه کردم و فردایش به استاد بله گفتم. استاد مرد خوبی بود و هست اما بیست و دو سال اختلاف سن باعث می‌شود جهان ما با هم متفاوت باشد. من همین حالا هم پر از شورم و او همراه من نیست. دارم می‌روم، برای ادامه تحصیل. همین که طلاق بگیرم می‌روم مالزی و به چیزهایی می‌رسم که از دست داده‌ام.

می‌دانستم میثم چند سال است مهاجرت کرده به مالزی. دکترایش را هم گرفته و قصد ندارد بازگردد…

یک رابطه طبیعی

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

سحرگاه

وقتی پسرعموم تصمیم گرفت علیرغم بیست و چهار سال اختلاف سنی، با خانمی که الان زنش شده ازدواج کنه، من از تعجب خشکم زد. هر جوری که حساب می‌کردی ازدواج درستی نبود. هنوزم به نظرم نیست. قضیه از یه آشنایی ساده توی کشور محل ماموریت و زندگی موقت پسرعمو شروع شده بود. بعد خبر رسید با یه دختری زندگی می‌کنه. من با پسرعموم خیلی صمیمی هستم. با اینکه از من چند سالی بزرگتره اما ارتباط صمیمی پدرها، و خصوصا مادرهامون با هم جوری بود که من و پسرعمو (که تک فرزند بود) بیشتر شبیه خواهر و برادر بزرگ شدیم تا پسرعمو دخترعمو. بعد از فوت عمو و بعدش زن‌عمو این صمیمیت بیشتر شد.

بهش زنگ زدم و گفتم حالا مگه چند وقت می‌خوای اونجا بمونی که سریع دوست‌دختر پیدا کردی. خیلی زود دوباره برمی‌گردی دیگه. گفت درخواست کرده یکی دو سال اونجا بمونه. بعد بیشتر از جریان گفت. اینکه دختر ازش بیست و چهار سال کوچیکتره و انگلیسی بلد نیست، اونم زبون اونا رو نمی‌دونه. با خودم گفتم خب پس معلوم شد جریان چیه. یکی پول داره و اون یکی جوونه. کل قضیه هم لابد روی رابطه جنسی می‌چرخه. اما وقتی کار رسید به ازدواج دهنم باز موند. دختر با هیچکدوم از معیارهای پسرعموم جور نبود. پسرعموی من اخلاق و سلیقه خاصی داشت که برمی‌گشت به طرز تربیتش به عنوان تک‌فرزند و البته رفاه مالیی که توش بزرگ شده بود. دختر از یه خانواده روستایی فقیر می‌اومد و تقریبا هیچ صفت مشخصه خاصی نداشت. نه زیبا بود، نه خوش‌اندام، نه تحصیلکرده و نه حتی می‌تونستن با هم حرف بزنن که بگم خب لابد دنیای مشترکی دارن و این برای منی که به پسرعموم همیشه مثل یه معلم نگاه کرده بودم خیلی تعجب‌برانگیز بود.

دفعه بعد که زنگ زد بهش گفتم حواست هست داری چکار می‌کنی؟ همیشه که جوون نیستی. فکر وقتی رو کردی که شصت ساله می‌شی؟ جوابی که داد از کل جریان بازم عجیب‌تر بود. گفت ازدواجش حتی اگه پنج سال طول بکشه اما با شادمانی همراه باشه بازم خوبه. راستش اگه برادرم بود بیشتر از این جلو نمی‌رفتم و دخالت نمی‌کردم. اما عصبانی بودم. بیشتر از دست خودم، از فکر اینکه آدمی رو مثل معلم انتخاب کرده بودم که حالا داشت به آموخته‌هام دهن‌کجی می‌کرد. یکی دو جا که ناراحتیمو نشون دادم بهم گفتن دارم خواهرشوهر بازی درمیارم. یکی هم که حقمو درسته گذاشت کف دستم که لابد عاشق پسرعموتی که زورت اومده. اینا رو که شنیدم با خودم گفتم به جهنم. به من چه.

پسر عمو از ازدواجش صاحب دو تا بچه پشت سر هم شده و زندگیشون هنوز ادامه داره. یه چند سالی توی کشور زنش زندگی کرد و عاقبت دست زن و بچه‌هاش رو گرفت و اومدن این طرف. تا قبل از اینکه زنش رو ببینم فکر می‌کردم برخورد سردی داشته باشیم اما نداشتیم. در واقع دختر بدی نیست. با اینکه به سختی انگلیسی صحبت می‌کنه و ارتباط باهاش سخته اما روابط محترمانه و در عین حال دوستانه‌ای داریم.

من به جز همون ماه‌های اول که نظرمو گفتم دیگه هیچوقت در این مورد اظهار نظر نکردم و خودمو قانع کردم به خوشحالی فعلیشون. اما قضاوت و تجزیه و تحلیل دست از سرم برنداشته. به نظر من یه جای این معادله درست کار نمی‌کنه و اون ازدواج دیر یا زود محکوم به شکست خواهد بود. درستش هم همینه. یعنی اگه زن بعد از چند سال بخواد جدا بشه نمی‌شه بهش ایراد گرفت که چرا پای شوهرش نمی‌مونه. همه چیز فقط انس بین زن و شوهر که نیست. نیاز مالی که برطرف بشه، کمرنگ شدن رابطه جنسی بیشتر خودشو به رخ می‌کشه و این قضیه منجر می‌شه به خیانت یا جدایی و امیدوارم پسرعمو از همین الان خودشو برای اون موقع آماده کرده باشه.

یه چیز دیگه هم توی ذهنم هست: قضاوت احمقانه جامعه. موقعی که من به اختلاف سنی بالای طرفین اشاره کردم هزار حرف بارم شد اما دلم می‌خواست زنی با یه پسر بیست و چهار سال جوون‌تر از خودش ازدواج می‌کرد. فکر می‌کنین جامعه به این سادگی دست از سرشون برمی‌داشت؟ راحتشون می‌ذاشت؟

پسر یکی از دوستای خانوادگی ما بخاطر گرین‌کارت امریکا با یه خانمی که بیست سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد. بچه‌های خانم همسن و سال پسر بودن. همه ما فکر می‌کردیم که بعد از گرفتن گرین‌کارت حتما جدا می‌شن، اما نشدن. بعد از چند وقت توی دید و بازدید عید مادرش میون اشک و ناله و آه گفت که پسرش اسیر دست «زنک» شده و گفت هر چی به پسر برای جدا شدن اصرار می‌کنن می‌گه دلم نمیاد زن رو ول کنم. خانم الان هفتاده و پنج سالی داره و سی ساله که این دو نفر با هم زندگی می‌کنن و البته بچه هم ندارن. من نمی‌دونم واقعا همه این سال‌ها مرد به زن وفادار مونده یا خانم چشماش رو روی خیلی از چیزا بسته.

گذشته از این که انتخاب همسر آینده یه موضوع کاملا سلیقه‌ای و شخصیه و هیچکس نمی‌تونه به درستی برای بقیه در این مورد تصمیم بگیره، اما ازدواج با اختلاف سنی زیاد، خصوصا توی فرهنگ ما که دوست داریم توی رابطه بمونیم و وقتی پای بچه وسط میاد دیگه به جدایی فکر نمی‌کنیم و خیانت هنوز برامون عادی نشده، موضوع قابل اجرایی نیست. ازدواج‌های حساب‌شده و مطابق استاندارد جامعه هم معلوم نیست بعد از چند سال چی به سرشون میاد. شما نمی‌تونین حال امروزتون رو مبدا قرار بدین و بگین ده سال دیگه بازم توی همین حال و هوا هستین، دیگه وای به حال رابطه‌ای که حال امروزش هم چندان عادی به نظر نمی‌رسه. نمی‌تونین از تفاوت سنی بگذرین، نمی‌تونین رابطه جنسی رو نادیده بگیرین. نمی‌تونین چشم‌هاتون رو روی واقعیت‌ها ببندین. عملی نیست، اگه باشه هم مطمئن باشین یه نفر توی اون رابطه سر جای طبیعی خودش قرار نگرفته.