دسته: ازدواج با اختلاف سنی زیاد

عاشقانه و دوستانه دوستش دارم

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

از میان نامه‌های رسیده: ناشناس

همیشه دلم می‌خواست جایی در این مورد حرف بزنم. جایی که کسی من رو نشناسه و فکر نکنه دارم خودم رو توجیح می‌کنم و یا دیگران رو قانع.

من و همسرم با هم بیشتر از ۱۵ سال اختلاف سن داریم. اینجور نبود که عاشق شده باشیم یا شاید هم شدیم. هیچ‌وقت نفهمیدم. من توی یک دوره‌ی لجبازی با دنیا بودم و دلم نمی‌خواست عاشق هیچ‌کس بشم. قبلش عاشق بودم. عاشق یکی دیگه که اون هم همین قدرها یا کمی بیشتر از من بزرگ‌تر بود. یکی که در کنارش اصلاً احساس آرامش نداشتم. یکی که اگه روزی باهاش ازدواج می‌کردم یکی از همون کسایی می‌شدم که با ازدواج با اختلاف سنی زیاد مخالفه. بعدش هم آدم‌های دیگه رو امتحان کردم. کوچکترین‌شون دو سال از من بزرگ‌تر بود ولی به نظرم رسیده بود که از نظر عقلی خیلی پخته‌تر باشه. بعد خیلی دوستانه بهش گفتم برو هر وقت بزرگ شدی بیا سراغ من. سکوت کرد چون می‌دونست چرا و کجا بچه‌بازی درآورده. از همون وقتی که نوجوان بودم می‌دونستم موقعی که ازدواج کنم قطعاً با کسی ازدواج خواهم کرد که خیلی از خودم بزرگتره. پسرها به نظرم خیلی بچه بودند. اتفاقاً اصلاً دختر آروم و سربزیری نبودم. خیلی شیطون و پرانرژی و فعال بودم و هستم. هیچ جا بند نمی‌شدم. از در و دیوار بالا می‌رفتم.

دور و بری‌های من خیلی مخالفت جدی‌ای نکردن. پدرم البته ترجیح می‌داد من با کسی ازدواج کنم که از من خیلی بزرگ‌تر نباشه ولی چون از دامادش خیلی خوشش اومده بود کوتاه اومد. همسرم مرد دوست‌داشتنی و عاقل و آرومیه.

همه‌ی کسانی که می‌فهمیدن اختلاف سنی ما چقدره تعجب می‌کردند و هرکس به نوعی بهم می‌گفت این ازدواج سرانجامی نداره و یا اینکه حداقل خوشحال نخواهی بود. حتی یکی از دوستانم حجت بر من تمام کرد و گفت الان ممکنه راضی باشی ولی در آینده حتماً پشیمون می‌شی. راستش من به همه‌چی شک داشتم. به اینکه چقدر همسرم رو دوست خواهم داشت. به اینکه از ازدواج به طور کل ممکنه پشیمون باشم. اما هیچ وقت حتی برای یک لحظه هم به این شک نکردم که ممکنه در مورد ازدواج با مردی که از من خیلی بزرگتره پشیمون بشم.حرف‌های دیگران هم اذیتم نمی‌کرد. خیلی وقت‌ها حتی جواب هم ندادم. اما دوست داشتم جایی اعلام کنم و بگم. بگم که چقدر راضی هستم.

همسرم خیلی جاها پایه‌ی خیلی کارها بوده. هر جایی هم که واقعاً سختش بوده برای من موقعیتی فراهم کرده که بدون اون از موقعیت‌های مختلف لذت ببرم. همیشه مشغول حرف زدن هستیم و به همه‌ی دنیا می‌خندیم. خیلی وقت‌ها با اینکه از نظر من عاقل‌ترین آدم روی زمینه با من مشورت می‌کنه و نظرم رو قبول داره. گاهی بهش می‌گم پس چرا من اصلاً فکر نمی‌کنم من و تو خیلی اختلاف سنی داریم؟ بیشتر به نظر می‌رسه توی این دنیای مسخره هم‌بازی‌ خودمون رو پیدا کردیم.

نزدیک به بیست سال از ازدواج ما می‌گذره و من هنوز خوشحال و راضی هستم. یعنی راستش رو بگم همیشه نسبت به قبل خوشحال‌تر و راضی‌ترم. همسرم همه چیز من بوده و هست. بیشتر از اینکه به چشم یک شوهر بهش نگاه کنم هم‌بازی، رفیق، مشاور و پشتیبان می‌بینم. در مورد مسائل جنسی نمی‌دونم چقدر می‌تونه مهم باشه. همیشه این موضوع برای من علامت سؤال بزرگی بوده که چطور آنقدر توی زندگی آدمها می‌تونه تأثیر داشته باشه. در مورد ما فقط همین‌قدر بگم که خدا در و تخته رو بهم خوب جور کرده. شکر خدا مشکلی نداریم.

نتیجه اینکه گاهی در مورد اختلاف سنی زیاد استثنایی مثل ما هم وجود داره.

نامه‌ای برای تو

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

مهمان هفته: Survivor

این نامه  از زبان یک زن ٣٥ ساله است که با مردی که ٢٠ سال از خودش بزرگتر بوده ازدواج کرده است.

من هم مثل هر زن دیگری که در جامعه مردسالار محکوم به تولد باشد، از وقتی خود را شناختم از اختلاف وحشت داشتم. اختلاف عقیده، اختلاف نمره با شاگرد اول کلاس، اختلاف پدر و مادرم سر کم یا زیاد خرج کردن، اختلاف حجاب در نظر من و گشت ارشاد و حتی اختلاف بین مامان و خانوم ناظم در اندازه مناسب ناخن‌ام. همیشه فکر می‌کردم در جاییکه من از آن می‌آیم اختلاف هیچوقت چیز خوبی نبوده و نیست و اینکه معلم‌ها سر کلاس می‌گویند همین اختلاف‌هاست که منجر به رشد و ارتقا می‌شود، دروغ محض است، عادت کرده‌ایم به دروغ گفتن و شنیدن. وحشت من از اختلاف همیشه همراهم بود، شبیه دستمال جیبی گلدوزی‌شده‌ای که مادربزرگ برایم درست کرده بود یا گردنبند و ان یکاد که آقا جان برایم خریده بود که نکند نوه‌ی خوشگلش را چشم کنند، خلاصه که‌ باید همیشه همراهم می‌بردمش. تا آنکه آنروز تو را دیدم.

من، الهام و زیور سه‌تایی‌ تازه‌وارد بودیم و دانشگاه هنوز برایمان جای عجیبی بود. یادم هست سر کلاس همه در حال خودشان بودند و کسی صدایش در نمی‌آمد. دور و بری‌هایمان هم‌ از دست شوخی و خنده‌های ما سرشان درد گرفته بود. تا اینکه تو آمدی. کت سرمه‌ای‌ات را به تن داشتی و موهای نسبتا کم‌پشتت را مرتب شانه کرده بودی. الان که یادم می‌آید ادکلون نزده بودی اما حضورت از همان اول هم برایم عطر مطبوعی داشت. آمدی و خیلی آرام کیف ات را کنار میزت، که ما جا استادی صدایش می‌کنیم، گذاشتی و نگاهمان کردی. هنوز نگاه اولت یادم هست. نمی‌دانم از همان روز بود که دلم لرزید یا نه، اما مطمئنم بعد از دیدنت نه مثل قبل خندیدم و نه شلنگ‌تخته انداختم، دانشگاه دیگر برایم خیلی جدی شده بود و دیدمت آرامم می‌کرد. یادت هست چقدر تلاش می‌کردم به هر بهانه‌ای ببینمت؟ به بهانه تبریک مناسبت‌های مذهبی که نه من از آنها سر در‌می‌آوردم و نه تو، حتی گاهی به بهانه نمره‌ی این و آن می آمدم‌ و تو با آرامش همیشگی‌ات برایم وقت داشتی. راستش را بگو، تو هم از همان قبلتر ها دلت نلرزیزه بود؟ اگر الان بودی و اینها را می‌خواندی حتما می‌خندیدی و هیچ نمی‌گفتی و باز می‌خندیدی.

چه عجیب بود روزی که طاقتم طاق‌ شد، روزی که با دسته‌گل نرگس در اتاقت را زدم. اولین بار بود دلم نمی‌خواست در چشم‌هایت ‌نگاه کنم. نشستم و خواستگاری کردم، جوابی ندادی. پسر عمویم آمده بود خواستگاری اما من تو را می‌خواستم. نمی‌دانم چرا، اما پشت نگاه محجوبت فکر می‌کردم این علاقه از طرف تو هم کم نیست. نگران بودم نکند بدهند مرا به او. یادم هست حتی وقتی دزدکی نگاهت کردم، تو حواست به دسته‌گل نرگس بود تا من. با خودم گفتم نکند اشتباه کرده باشم. اگر یادت باشد بی‌خداحافظی رفتم. هفته‌ی بعد که با دسته‌گل نرگس به خانه‌مان آمدی این بار من شوکه شدم و البته پدر و مادرم. چطور عروس شدم و داماد شدی را هم می‌دانی و هم نمی‌دانی. بهتر که همه‌اش را نمی‌دانی. اگر بپرسی زندگیمان چطور است، راضی‌ام و خوشحال. مشکلات البته کم نبود مخصوصا وقتی همان اول به من گفتی نمی‌خواهی بچه‌دار شویم, چون می‌دانی وقت لازم را نداری برای پدری کردن. قانع کردنت سخت‌ترین کار دنیا نبود اما خیلی تلاش کردم. می‌دانستم تو هم بچه می‌خواهی ولی نگران سرنوشت موجودی هستی که قرار است در وجودش سهیم باشی. همانطور که حضور تو همیشه مرا آرام می‌کند، یادت دادم با وجود اینکه مرد هستی و از من بزرگتر، می‌توانی به من تکیه کنی. می‌دانم گاهی از تو توقع داشتم جوان‌تَر باشی همینطور که تو هم از من گاهی آرامش و سکون بیشتری خواستی اما وقتی به راهی که آمدیم فکر می‌کنم لبخند توام با اشک به سراغم می‌آید، راضی‌ام.

البته که هنوز هم طعنه دایی و خاله برای من سخت است و اصرار بقال و سبزی‌فروش به تو که به دخترتان، یعنی من، سلام برسانید. اما می‌گذرد، گاهی به خوشی و گاهی… زندگی است دیگر بالا و پایین دارد، بقول خودت.

اینها را نوشتم که یادت بیاندازم که چطور و از کجا با هم  شروع کردیم. دیشب که از نگرانی‌ات گفتی دلم بدجور شکست. نگرانی از پای افتادن قبل از از آب و گل درآمدن رضا پسرمان. گفتی داری  به گذر از میانسالی فکر می‌کنی و … خواستم بدانی من همه‌‌ی اینها را یا می‌دانستم و یا در طَی این سال‌ها فهمیده‌ام و لازم به یادآوری تو نیست، دیگر یک بچه عاشق نیستم من هم سی و پنج سالگی را پشت سر می‌گذارم و می‌دانم چه می‌کنم. خواستم یادآوری کنم هر قدر عاقل‌تر از من بنظر بیایی، شکستن دل همسرت یک روز قبل از سالگرد ازدواج به سادگی بخشودنی نیست، اما من می‌بخشم. از این هم بگذریم. مهم من و تو هستیم که هستیم.

همسر عزیزم سالگرد ازدواجمان مبارک باشد برای هر دوی ما.

منطق الیار

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

بامداد

پدر گاهی هنوز از دست پدر بزرگش عصبانی می‌شه و اون رو مرد هوسران و بی‌فکری قلمداد می‌کنه. پدربزرگش در سنین تقریبا پیری، با دختر جوانی ازدواج می‌کنه و بعد از تولد دو فرزند دختر، مرد می‌میره و زن جوان و دو فرزند کوچیکش می‌مونن. دخترها بعدها به دخالت و فشار مادر، شریک زندگیشون رو انتخاب می‌کنن و هیچ کدوم در ازدواج‌هاشون خوشبخت نمی‌شن. بچه‌های هر دو خانواده هنوز نسل به نسل کمی از این پریشانی رو حمل می‌کنن. انگار یک رابطه‌ی ابتر سینه به سینه به ارث می‌رسه.

مادر مادربزرگ حتما مجبور بوده که ازدواج کنه اما دختری رو می‌شناسم که از ماشین مردی خوشش می‌یاد و توی زندگی مردی که دختری تقریبا همسنش داشته تا سال‌ها می‌مونه و در برابر مرد هم هزینه‌ی خوشگذرونی‌ها و جواهرات و غیره‌ی زندگی دختر رو پرداخت می‌کنه. میبینم که الان چند سالیه دیگه با هم نیستن اما اینکه کدومشون تصمیم می‌گیره اون یکی رو کنار بذاره و شریک جدید ثروت بیشتری داره یا زیبایی و جوانی بیشتر رو نمی‌دونم.

البته قطعا هیچ چیزی همیشه بد یا خوب نیست. مردی رو با واسطه می‌شناختم و ازش تعریف زیاد شنیده بودم. از سرگشتگی و از باد خویی سالیان درازش هم. تا اینکه به لطف یکی از دوستان مشترک امکان دیدنش به اندازه‌ی یک شام مهیا شد. وقتی بود که مرد چند سالی می‌شد از همسرش جدا شده بود و با دختری زندگی می‌کرد در سن و سال فرزند ارشدش. سر میز شام جو نسبتا سنگینی بود. میزبان و دوستش از تحصیل کرده‌های قبل از انقلاب بودند و بیست و چند سالی از ما بزرگتر. موضوعی که هر چهارنفرشون بتونن در موردش صحبت کنن تا نیمه‌ی شام پیدا نشد و دختر زمان زیادی رو به سکوت و لبخندهای بی‌معنی گذرونده بود. اونجا بود که پی یکی از حرف‌ها رو گرفتم و کشوندمش به یکی از آموزه‌های نظام فخیمه‌ی آموزش و پرورش در کودکی‌های ما. دختر همراهم شد و خندید. دختر انگار نگران بود که نکنه از دید افراد دور میز قضاوت بشه. دختر خوبی بود. شب خوبی هم شد.

جریان ساده است. هم گام شدن در زندگی گاهی به حرف و زندگی داشتنه و زندگی اگر فقط بر مبنای انرژی جنسی نباشه راه دوام خودش رو پیدا می‌کنه

دلم برای خودم می‌سوزد

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

نیمه‌شب

انگار رسالت تو فقط و فقط ویران کردن من بود. منی که گم می‌شوم لای هجوم خاطرات تو. منی که دارم له می‌شوم کم کم. که رسالت تو فقط و فقط آمدنی و رفتنی بود برای رسوایی دل بینوای من.

دل من پیر نبود، دل من هم جوان بود، مثل دل تو، مثل همان دلی که حالا دل به دل‌اش بسته‌ای. مشکل ما فقط عدد نبود، گرچه عدد هم بود، که عدد بهانه بود. مشکل ما، من بودم. که من بیشتر بودم، که من همیشه زیادی بودم، که نمی‌دانستم نقشم چیست؟ معشوقه، رفیق، خواهر، مادر، زن زیادی؟ من هیچ‌چیز برایت نبودم. چون زیادی بودم و تو نمی‌خواستی. نمی‌خواستی همیشه من بیشتر باشم، در اعداد، در ارقام، در عشق، در محبت.

راستی می‌دانستی تمام آن داستان‌هایی که وقت‌هایی که به آرایشگاه‌ها می‌رویم و مثلا دارند موهای‌مان را کوتاه می‌کنند از مدلی که در آخرین ژورنال دیده‌ایم و یا هایلایت قرمز و بنفش کف سرمان می‌گذارند که هی کف سرمان بخارد، یا با بند لای سوراخ بینی‌مان افتاده‌اند و اشک‌مان را در می‌آوردند، آن قصه‌ها، آن داستان‌های کذایی، همه و همه فقط برای همان آدم‌های تخیلی‌ست، و هیچ‌گاه، هیچ‌گاه برای ما اتفاق نمی‌افتد.

پس دل به داستان‌ها نبند، که من هم دل نبستم، و آن روز که خواستم نباشی، که بروی، که دیگر نبینمت، همان روز برفی لعنتی سرد و ساکت، همان روز وقتی تا آخر عمر برای خودم غمگین شدم، می‌دانستم من و تو هیچ‌وقت قصه‌ی هیچ آرایشگری نخواهیم شد. که من قصه را تمام کرده بودم و آنقدر تلخ که به درد مشتری هیچ آرایشگری نمی‌خورد.

اما یادم هست، همان روز وقتی رفتم تا موهایم را آنقدر کوتاه کنم، که دیگر هیچ دستی لای موهایم نرود، یکی از همان آرایشگرها داشت داستان زنی را تعریف می‌کرد که عاشق شده‌بود، عاشق یک پسر جوان، که اختلاف سنی‌شان ده بیست سال بود و هیچ نمی‌دانست بین ده تا بیست، ده سال تفاوت است و این ده سال یعنی یک عمر، یعنی یک دهه، یعنی دو تجربه زیستی متفاوت، و و و همین طور داشت می‌گفت تا به پایان داستان‌شان رسید که بر عکس پایان داستان ما، پایان داستان آن‌ها شیرین بود، که عشق‌شان پایدار بود و کلی چرت و پرت دیگر و در آخر هم گفت اینجا هم می‌آید برای کارهای آرایشگاهی‌اش. و من دوست داشتم روزی بیایم که زن قصه‌ها هم باشد تا لمس‌اش کنم و بخندم و بگویم: زهی خیال باطل.

حالا حسرتم از این همه توست، که همه چیز پر از توست، که ای کاش نبود. از سنگفرش‌های برفی خیابان گرفته، تا طاقی مغازه‌ها به وقت خیس شدن. حالا در این روزهای برفی، دلم برای خودم می‌سوزد، و یاد آن زن قصه‌ای آرایشگاهی می‌افتم، وقتی داشتم لمس‌اش می‌کردم و وقتی او خودش را کنار کشید و من با خود گفتم چقدر من بیچاره‌ام که حتی شخصیت‌های داستان‌ها هم از من کناره می‌گیرند. و باز دلم برای خودم سوخت.

در پیچ و خم انتخاب

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

شبانگاه

ازدواج از دید من مقوله بسیار پیچیده‌ای است. هزاران بعد دارد که نمی‌شود به هیچ فرمولی محدودش کرد. انگار بیراه نگفته‌اند که مثل هندوانه‌ای در بسته است. هنوز هم فکر می‌کنم شانس نقش اساسی در مهمترین تصمیم ما در طول زندگی ایفا می‌کند، آن هم در جامعه سنتی ما که اکنون در مرحله‌ای از گذار است و انگار هر رخدادی به گونه‌ای عجیب بین سنت و مدرنیته در نوسان است.

ازدواج‌های سنتی زمان قدیم یک روند خطی داشت، مرد و زن همدیگر را ندیده و دیده بنا بر توصیه و خواست والدین، زندگی مشترک را شروع می کردند و هر دو موظف بودند که به آن پایبند باشند و هیچ انتخاب دیگری به ذهنشان هم خطور نمی‌کرد .با بد و خوب هم می‌ساختند و امر خطیر تولید مثل را به جا می‌آوردند و انگار زندگی می‌افتاد روی غلتک. آن زمان تفاوت سنی امری شایع بود و کم در داستان‌های نقل‌شده از فامیل نشنیدیم که فلانی همسرش رفیق پدرش بود .اما امروزه داستان فرق می‌کند. کلکسیونی از مشخصات را به صورت پیش‌فرض در نظر می‌گیریم و به خیال خود می‌خواهیم همدیگر را خوب بشناسیم و بعد تصمیم به ازدواج بگبریم. در حالی که این شناخت در این محیط عملا غیرممکن خواهد بود و اگر امکانش هم باشد ناقص از آب درخواهد آمد.

برای منی که با یک ازدواج ناموفق از سی سالگی گذشته‌ام، هر چه بیشتر می‌گذرد تصمیم‌گیری برای ازدواج مشکل‌تر خواهد بود. تنها چیزی که می‌دانم چند موضوع را هرگز نخواهم پذیرفت و یکی از آنها قطعا تفاوت سنی زیاد است. این که بخواهم در سایه‌ی مردی زندگی کنم که سال‌ها پیش این، بی‌قراری‌ها و شک و تردیدها و نگرش به دنیا را پشت سر گذاشته غیر ممکن است. دنیای من با دنیای سال‌های پیش خودم بسیار متفاوت‌تر و عمیق‌تر با سبک‌سری‌های کمتر است و قطعا سال‌های آینده زندگی برای من رنگ دیگری خواهد داشت.

می‌خواهم کسی را همقدم روزهایم کنم که با هم پیچ و تاب‌های این سن را تاب بیاوریم و از احساسات مشترک لذت بریم. نه اینکه مجبور باشم برای همقدم شدن با همسرم قدم‌هایم را تندتر کرده و به اجبار عاقلانه‌تر و پخته‌تر عمل نمایم.

صورت چروکیده‌ی من یا او؟

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

شامگاه

خواهرم از آن دخترها بود که ایده‌آل توی ذهنشان دارند برای همسر آینده. قدش فلان قدر، تحصیلاتش بهمان اندازه، سنش؟ در این یک مورد هنوز تصمیم قطعی نگرفته بود وقتی درسش که تمام شد نشست توی خانه تا برایش خواستگار بیاید. همینقدر می‌دانست که نمی‌خواهد تفاوت سنی خیلی کمی داشته باشند چون به نظرش پسرهای همکلاسی‌ش همه یک مشت بچه بودند. فکر می‌کرد اگر با یکی همسن آنها ازدواج کند زندگی نیست که بچه‌بازی‌ست. اولین خواستگاری که پدر و مادر سرش توافق داشتند به واسطه‌ی فامیل معرفی شده بود. ظاهر و تحصیلاتش هیچ شباهتی به ایده‌آل‌های خواهر کوچیکه نداشت، اما همین که ده سالی بزرگتر بود و آرام و باوقار، بله را گرفت. چند سال اول زندگی خوب بود. خواهرم هنوز از اینکه خودش پر شر و شور باشد و شوهرش آرام و ساکت، اذیت نمی‌شد. به نظرش اصلا تعادل یعنی همین. سه چهار سال بعد اختلافاتشان شروع شد، یا بود و تازه علنی شد. و هر جا که قرار بود با صحبت مشکلات حل شود، و هر یک از طرفین گوشه‌ای از رفتارش را درست کند، مرد که سنی ازش گذشته بود حاضر به پذیرش اشتباه و به طبع آن تغییر ایجاد کردن در رفتارش نبود و خواهر هم بچه‌تر بود و لجباز. خلاصه که هنوز هم که هنوز است با هم زندگی می‌کنند ولی هر از گاهی کوه آتشفشان فوران می‌کند، فورانی.

دوستی داشتم، همکارم بود، شوهرش سه سالی از خودش کوچکتر بود. خودش اولین بار از اختلاف سنشان گفت وگرنه شاید هیچکدام متوجه نمی‌شدیم. از سنی به بعد تفاوت سن کم به چشم می‌آید. برای این دوستم اما تفاوت سن مهم بود، یعنی به نظرش از دید ناظر بیرونی مهم بود. هر بار به مناسبتی هدیه‌ای برای همسرش می‌خرید این را هم ذکر می‌کرد که نمی‌دانم پسرهای به سن او چه چیزی دوست دارند. یکبار بهش گفتم تو که آنقدر کوچکتر بودن همسرت برایت مهم است چرا باهاش ازدواج کردی؟ گفت عاشق شدم، هستم. و همه‌ی ترسش این بود که روزی مرد به زنی جوان‌تر بربخورد، یادش بیفتد صورت زن خودش چقدر چروکیده شده و بگذارد برود. گفتم باور کن کسی که روزی بخواهد رهایت کند بهانه‌اش را پیدا می‌کند، به تفاوت سن ربطی ندارد، تا با همید خوش باشید. اینها را که می‌گفتم نمی‌دانستم چند سال بعدتر با دوستی آشنا می‌شوم که درست شرایطی مشابه همین دوستم دارد و روزی همسر جوان‎ترش به هوای زنی مسن‌تر از زن خودش، زندگی مشترک را رها می‌کند و می‌رود.

به نظرم این اختلاف سن دو نفر نیست که رفتارشان در زندگی مشترک را تعیین می‌کند اما مسایلی هست که وقت تصمیم‌گیری برای ازدواج باید در نظر گرفت. مثل این که: اگر زن یا مرد بزرگ‎تر است، طرف دیگر ماجرا مطمئن شود قرار نیست تحت قیمومیت قرار بگیرد، یا در حالت اختلاف سن زیاد از انعطاف‌پذیری و اهل گفتگو بودن طرف مقابل اطمینان داشته باشیم، یا اگر خلاف نُرم ازدواج می‌کنیم (مثل وقتی زن بزرگتر از مرد است) اول از همه خودمان برایمان پذیرفته باشد این مساله و مدام نگران حرف دیگران نباشیم.

تا قسمت چی باشه

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

غروب

اولین خواستگار جدی که پا به خونه‌مون گذاشت و تا دم محضر هم رفتیم، چهارده پونزده سالی ازم بزرگتر بود، اصلا یکی از دلایلی که قبولش کردم فارغ از نقاط ضعف و قوتش همین سن بالاش بود. نمی دونم، شاید این علاقه به سن بالا ناشی از شیفتگی به پدرم می‌شد و دلم می‌خواست کسی رو انتخاب کنم که سرد و گرم روزگار رو چشیده باشه و منو زیر پر و بالش بگیره و مرد باشه. به هر حال نشد و خودم به خاطر دلایلی پا پس کشیدم.

دختر یکی از فامیل‌های دورمون هم سن من بود و با پسر عموش که یک سالی ازش بزرگتر بود عقد کرد. همه می‌گفتن نه تنها از نظر وضع مالی که حتی قیافه هم از دختر سره و خیلی جذاب و زیبا بود و توی جشن عقدشون تمام دخترای جوون خیره به داماد بودن و هی می‌گفتن کاش یکی مثلش قسمت ما بشه. خلاصه بعد یک سال شنیدیم از هم جدا شدن. کاشف به عمل اومد که پسر هیچ زن و دختری رو بی نصیب نذاشته و همسرش از همون ماه دوم بعد عقد وقتی متوجه شده دنبال طلاق گرفتن بوده، بعد از دو سال هم با استادش که دو برابر خودش سن داشت ازدواج کرد و حالام خیلی خوشبختن.

کارمند پدرم مجرد و چهل ساله بود با یه قیافه خیلی معمولی که حتی نکرده بود دست یه صورتش بزنه، یک روز بابا تعریف کرد از عشق شدید یک پسر بیست ساله به این خانم که هر روز با دست گل میاد دم اداره و خانم سپرده به نگهبانی که راهش ندن دیگه، بابا گفت خانم فلانی پیشش گریه کرده که: «آبروی من رو برده با این کارا. هی میگه من عاشقتونم و همین حرف‌ها و کارها باعث شده سوژه‌ی باقی همکارها بشم، منی که بیست سال سربه‌زیر کار کردم و آسه رفتم و آسه اومدم.» اما آخر سر دل به پسر داد و با هم ازدواج کردن و الان پانزده سالی گذشته، خانم بازنشسته شده، پسر درس می‌خونه برای دکترا و هنوز هم مثل روز اول عاشقشه.

دوست صمیمیم با پیر پسر دنیادیده‌ای آشنا شد و با مخالفت خانواده بالاخره سر سفره عقد نشست، چند سالی هم با هم زندگی کردن و تو این مدت خانواده‌ش هم به دامادشون علاقه‌مند شدن. چون می‌دیدن چه مرد نجیب و خانواده‌دوستی هست، اما بلاخره توافقی از هم جدا شدن.ازش پرسیدم چرا؟ مگه خودت نمی‌خواستی؟ آدم خوبی بود که… جواب داد که زیادی خوب بود و من هم ازش بدی ندیدم، اما فقط دنبال آرامش بود و هیچ هیجانی رو نمی‌پسندید و هر بار می‌گفت: «من این کارا رو بیست سال پیش کردم و الان فقط می‌خوام زندگیم توی یه خط آروم پیش بره. یا انجام دادن فلان کار برای سن من زشته، نمی‌گن مرده خل شده داره ادای یه جوون بیست ساله رو درمیاره؟» اون هم بعدها با یه پسر هم سن خودش ازدواج کرد و حالا هم دنیا رو می‌گردن پا به پای هم، و عکس‌هایی که برام هرچند وقت می‌فرسته و  ایمیلهایی که می‌زنه که رضایت کامل رو فریاد می‌کنن، نشونه‌ی خوشبختیشه.

دوست مادر همسرم، وقتی از شوهرش جدا شده با یه پسر دانشجوی پزشکی ازدواج می‌کنه که چهارده سال ازش کم سال‌تر بوده. دوازده سال زندگی می‌کنند. یه روز پسر که حالا واسه خودش آقای دکتری شده میاد خونه و می‌گه من دیگه نمی‌تونم باهات زندگی کنم، تازه فهمیدم اون سال‌ها خامی کردم و جوونیم رو هدر دادم و هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازه‌‌ست. بی‌سر و صدا جدا می‌شن. دوست مادر همسرم هنوز یه چشمش اشکه یه چشمش خون و آقای دکتر هم بعد از اینکه برگشتن شهر خودشون با یکی از همکارهاشون ازدواج کردن و الان منتظر تولد اولین بچشه!

من نمی‌دونم سن و سال چه اندازه باشه مناسبه واسه یه زندگی ایده‌آل و آروم و توام با خوشبختی ولی می‌دونم نمی‌شه یه نسخه رو واسه همه پیچید. هر دو  آدمی با هم فرق می‌کنن. روحیاتشون، شرایطی که توش بزرگ شدن و کم و زیادش. باید دید پیشونی‌نوشت آدما  آخر سر کجا می‌بردشون.

 ولیکن این کجا و آن کجا؟

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

عصر

یک بار خیلی اتفاقی در یک آرایشگاه به خانمِ آرایشگری برخورد کردم که یک ماه از من کوچک‌تر بود، چهارده سالگی ازدواج کرده بود و پانزده سالگی بچه‌دار شده بود، دخترش در هجده سالگی ازدواج کرده بود و خانمِ آرایشگرِ یک ماه کوچکتر از من (که سه سال بود ازدواج کرده بودم و بچه‌‌ای هم نداشتم)، سرخوشانه منتظر نوه‌اش بود که وقتی بغلش می‌کرد انگار بچه‌اش است. آن خانم از من یک ماه کوچکتر بود اما تجربه زیسته‌اش با من بسیار متفاوت بود.

زنی یک پسر پانزده ساله داشت، از همسرش جدا شده بود، حضانت پسرشان با همسرش بود، همسرش ازدواج مجدد کرده بود و پسرشان نامادری‌اش را کشته بود و مادرِ پسر به دنبال کسب رضایت خانواده مقتول تا پسرش را قصاص نکنند. زن از من کوچکتر بود اما مادر یک نوجوانِ قاتل بود و مسلما تجربه زیسته‌اش با من (که تمام سال‌هایی که او در به در به دنبال حضانت فرزندش بود و بعد هم تبدیل به مادر نوجوانی اعدامی شده بود، درس خوانده بودم و ….) متفاوت بود.

دانشجویی می‌شناختم که بسیار از من بزرگتر بود و کبرِ سنش باعث اختلال در یادگیری و تمرکز شده بود، چند ترم متوالی مشروط شده بود، همه‌ی کارهای مربوط به درسش را انجام می‌داد اما در نهایت نمی‌توانست نمره‌ی قبولی بیاورد، تا زمانی که مادرش زنده بود، از مادرش مراقبت کرده بود و بعد از فوت مادرش، پنجاه و چند ساله شده بود و ازدواج نکرده بود و تنها زندگی می‌کرد. او دختری شصت و سه ساله بود که برای من از سفره‌ی نذری، آجیل مشکل‌گشا آورده بود تا سر صحبت را با من باز کند و  بپرسد جواب یکی از همکارانش را که به او پیشنهاد ازدواج داده است چه بدهد که برایش در محیط اداره‌اش بد نباشد و اصلا ازدواج کردنش در این سن درست است؟

به نظرم سن فقط و فقط یک عدد است که نشان می‌دهد فرد از لحاظ کمی چند سال زندگی کرده است و به واسطه‌ی آن  نمی‌توان در مورد کیفیت، تجربیات زندگی و نوع زندگی فرد اظهارنظر کرد. وقتی تعریف‌مان از سن این باشد، پس نمی‌توان در مورد ازدواج دو فرد با اختلاف سنی زیاد یا کم هم صحبتی کرد.

چه عرض کنم!

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

بعد از ظهر

به نظرم، کنار هم قراردادن ازدواج و اختلاف سن برمی‌گردد به تعریفی که از هر دو مرسوم است، یعنی:

«اگر ازدواج را همزیستی انتخابی و رضایتمند دو انسان معنی کنیم، آنگاه می‌توان انتظار داشت که تداوم آن با نقاط مشترک روانی و جسمی دو نفر رابطه مستقیم داشته باشد، صرف نظر از استثناها. حال اگر دو نفر در دوران جوانی به انتخاب همزیست مبادرت ورزند، نزدیکی سنشان بهم می‌تواند منجر به افزایش نقاط مشترکشان شود. البته گذر زمان که باعث ثبات شخصیت افراد می‌شود، در سنین میانسالی یا کهنسالی می‌تواند بازه سنی دو نفر را بیشتر کند. به بیان دیگر اختلاف سنی ده سال برای ۲۰ ساله‌ها زیاد و برای ۵۰ ساله‌ها معمولی به نظر می‌رسد. از جانب دیگر با پیشرفت جوامع، نسل‌ها بهم نزدیکتر شده و در عین حال درکشان از یکدیگر و همپوشانی تجاربشان کمتر شده و همین امر باعث کاهش اختلاف سن بین دو همزیست می‌شود.

اما اگر ازدواج را داد و ستد و یا قراردادی در جهت منافع یک یا هر دو طرف معنا کنیم، اختلاف سن با توجه به هدف و نوع قرارداد می‌تواند مقبول یا مذموم باشد. در ازدواج با هدف اقتصادی، اختلاف سنی به سمت پیری طرف پولدار و جوانی طرف دیگر مطلوب خواهد بود! ازدواج با هدف زایش، به سمت بیشترین همپوشانی سن باروری هر دو طرف بازه سنی را گسترش می‌دهد و قص الی هذا.»

ولی من ازدواج را قراردادی اجتماعی می‌بینم که جنبه آماری دارد. از طرفی امروزه روز بیماری‌های عجیب و استرس و کیفیت زندگی‌ها، زمان فرسودگی جسم را به کل زیر و رو کرده و دیگر سن معیار خوبی برای تضمین طول عمر و حس و حال جوانی نیست. عشق و عاشقی هم که کار دل است و سن نمی‌شناسد. با تعریف‌های من از سن و ازدواج این دو نه منافاتی باهم دارند، نه تقارنی.

اختلاف ربطی به سن ندارد

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

نیمروز

اختلاف سنی بین یک دختر ١٥ ساله و یک مرد ٣٥ ساله خیلی بدجور می‌زند توی ذوق، در حالی که از کنار اختلاف سنی یک خانوم ٦٥ ساله با همسر ٨٥ ساله‌اش به راحتی می‌توان گذشت. در واقع همه چیز برمی‌گردد به سن، حتی اختلاف سنی!

در فانتزی‌های نوجوانانه خودم، همسرم را جوان رعنایی می‌دیدم که حدود ٢١ یا ٢٢ سالش بود با اختلاف سنی ٤ سال. فکر می‌کردم که انسان باید دوران جوانی همسرش را حتماً ببیند، اینکه در دهه بیست سالگی‌اش چه شکلی بوده، چه می‌کرده و چه دوست داشته است. کمی که بزرگتر شدم اختلاف سنی ٨ سال برایم ایده‌آل بود، همسرم مرد جوان ولی پخته‌ای بود که قرار بود همراه و راهنمای زندگی‌ام باشد ، پس باید دنیا را کمی بیشتر و زودتر از من می‌دید و می‌چشید تا بتوانم راحت به او تکیه کنم.

دوستم که با پسری همسن خودش ازدواج کرد، با تاریخ تولد یک روز و اختلاف چند ساعت، پدرش به او اخطار داده بود که حواست باشد الان جوان هستی و خام، ولی وقتی ٤٠ ساله شدی ، همسرت یک مرد خوش‌تیپ و میانسال است که تازه رو آمده و تو یک زن چهل ساله خواهی شد که احتمالاً  آثار شکستگی در چهره‌ات به مراتب بیشتر از مرد زندگی‌ات نمایان است، اگر سر و گوشش جنبید پای خودت! اخطار پدر دوستم باعث شد که در فانتزی‌هایم اختلاف سنی را بیشتر کنم! شاید ده سال اختلاف خوبی بود، وقتی همسرت ٤٠ ساله بشود تو ٣٠ ساله هستی و آنقدر جذابی که شوهرت هوایی نشود!

ولی امان از عاشقی، وقتی عاشق شدم آخرین چیزی که توجه‌ام را جلب کرد سن بود:
– راستی تو متولد چه سالی هستی؟
– …١٣
– با حساب من می‌شود ١٩ سال اختلاف سنی!

بله، من در ٢٧ سالگی عاشق یک مرد ٤٦ ساله شده بودم، اصلاً یکی از افتخاراتم همین اختلاف سنی زیاد بود، اینکه کسی پیدا شود و با آن همه مشغله و کار، وقت بگذارد برای تویی که در واقع جای دخترش می‌توانستی باشی! عشق ما بدون ذره‌ای تغییر، سالها دوام آورده است.

دوستم خوشبخت است، من خوشبختم و عمویم که از همسرش کوچکتر است هم، خوشبخت است. شاید همه ما، در بخش خوب دنیا زندگی می‌کنیم، نمی‌دانم! ولی معتقدم که اختلاف در سن، مثل اختلاف در هر چیز دیگری به طرفین ماجرا بستگی دارد، به باورشان از خودشان، طرف مقابل و خواسته‌هایشان از دنیا.

فاصله‌های دور

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

پیش از ظهر

۱- مرد هیچوقت حوصله نداشت. همیشه خسته بود. هیچوقت دلش مهمانی شلوغ نمی‌خواست. همیشه آرامش می‌خواست. نشستن و کتاب خواندن و توی صندلی فرو رفتن می‌خواست. زن کوچک بود. دختربچه بود. دلش بازی و شیطنت و شادی و دَدَر می‌خواست و همیشه چشمش دنبال زوج هایی بود که دست هم را گرفته بودند و توی خیابان خل‌بازی در می‌آوردند‌.

۲- زن پنج سال بزرگتر بود اما پا به پای پسر، جوانی کرد. الواتی کرد. خیابان‌گردی کرد. مهمانی‌های شلوغ رفت و زد و رقصید و بازی کرد. پسر که آرام شد، بچه‌دار شدند. حالا زن از هر دو بچه به خوبی مراقبت می‌‌کند.

۳- ده سال تفاوت سنی دارند. دختر، کوچکتر است‌. از آن تیپ دختر بچه‌ها که مطمئنی تا پنجاه سالگی هم همینطور دخترک می‌مانند و لوس می‌شوند و برای رسیدن به خواسته‌شان پا به زمین می‌کوبند. پسر، این تیپ دخترها را دوست دارد، اما گاهی -فقط گاهی- شکایت می‌کند که چرا او درکش نمی‌کند.

۴- دختر، پدرش را ندیده بود. دو ماه قبل از تولدش پدر مرده بود‌. از وقتی نوجوان بود پسرهای سی – سی و پنج ساله توجه‌ش را جلب می‌کردند. دانشگاه که رفت با مدیر شرکتی که در آن کار می‌کرد وارد رابطه احساسی شد. مرد، میانسال بود و همسر و فرزندانش از او جدا شده و خارج از کشور بودند. وقتی رابطه برای دختر آن‌قدر جدی شده بود که خواست به مرحله رابطه جنسی بروند، مرد تازه فهمید که او در رابطه با دختر، فرزندش را می‌جسته و دختر در او معشوق را. رابطه به اصرار مرد و برای آینده دختر پایان گرفت. دختر با مرد دیگری ازدواج کرد که از او بیست و سه سال بزرگتر بود، یعنی دو سال بزرگتر از آقای مدیر. مرد برای دختر جان می‌دهد و دختر خوب می‌داند کِی باید نقش دختربچه و معشوقه را با هم عوض کند.

طرب نوجوان ز پیر مجوی

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

صبح

پدرم یکی از جوانان با سواد ولایتمان بود. او تا کلاس دهم درس خواند و به علت تشکیل نشدن کلاس یازدهم، به خدمت سربازی رفت. پس از پایان خدمت به آسانی و با کمال مهر و علاقه معلم شد. مادرم یکی از شاگردان او بود. مادر تا کلاس ششم درس خواند و کلاس هفتم برای دختران تشکیل نشد و او نیز همانند بقیه دخترها در خانه و بغل دست مادر نشست. بعد از چند سالی خانواده پدر از مادرم خواستگاری کردند و مادرم را که پانزده سال کوچکتر از پدرم بود به عقد ازدواج پدر درآوردند. از نظر پدر بزرگم پدر جوانی تحصیل کرده، باشخصیت و مودب بود. خانواده خوبی هم داشت. مادرم از همان روز اول پدرم را آقامعلم  صدا کرد. به تدریج معلم حذف شد و آقا ماند. کودکی و نوجوانی‌مان با آرامش گذشت.

مادر زنی آرام و حرف گوش‌کن و پدر مردی صبور و فداکار بود. بزرگ که شدیم عمو بزرگ به خواستگاری خواهر بزرگترم آمد. پدر بدون مشورت با مادر و خواهر جواب نه داد. عمو دلخور شد که پسر من چه ایرادی دارد که جواب منفی می‌دهی؟ خدا را شکر کار و خانه و زندگی دارد. اهل شیطنت و شبگردی و … نیست. پدر در جواب گفت  «پسر توهیچ ایرادی ندارد. فقط دوازده سال از دختر من بزرگتر است و این فاصله سنی خیلی زیاد است.» عمو با تعجب و خشم گفت: «خودت خرما می خوری و به دیگران می‌گویی نخور؟ تو که پانزده سال از زنت بزرگتری زبان هم داری؟» پدر در جواب عمو گفت: «خودم پانزده سال از زنم بزرگترم و تجربه کرده‌ام. من و زنم نسبت به هم صبور و فداکاریم. اما دخترم نیست.» خواهر بزرگترم نیز به داد پدر رسید و گفت: «فعلا خیال ازدواج ندارم. اگر روزی ازدواج کنم با جوانی که فاصله سنی‌مان کم باشد ازدواج می‌کنم نه با پسرعمو که هم سن پدرم است.» این چنین شد که عمو بزرگ پافشاری نکرد و با دلخوری از خانه‌مان رفت.

دوستی داشتم که با همسرش شاید پانزده و یا بیشتر فاصله سنی داشت. او جوان بود و شوهرش میانسال. ورد زبانش «روزی طلاق می‌گیرم» بود. روزی با بقیه دوستان دور هم جمع شده و از این در و آن در صحبت می‌کردیم که حرفمان به نکوهش این دوستمان رسید. گفت: «چهارده ساله بودم که نامزدم کردند. یک سال طول کشید تا اجازه ازدواج دریافت کنیم. پس از ازدواج یکی دو هفته‌ای خوش گذشت.  اما زیاد طول نکشید اوضاع عوض شد. بعد از ظهر یک روز تابستانی هوس بستنی کردم‌. از شوهرم خواستم که با هم بیرون برویم هم گردش کنیم و هم بستنی بخوریم. در جوابم گفت‌: «‌حوصله بیرون رفتن ندارم. می‌نشینیم خانه و استراحت می‌کنیم. دلت بستنی می‌خواهد برادر کوچکم را بفرست بخرد و بخور.» ساکت شدم‌. من دلم می‌خواست دست در دست همسرم به پارک بروم و قدم‌زنان بستنی بخوریم. دلم می‌خواست با هم به سینما برویم اما او می‌گفت‌: «‌چه معنی دارد که برای دیدن یک فیلم‌ به سینما بروی و سالن را تاریک کنند و تو فیلم ببینی؟ ببین تلویزیون برنامه‌ها و فیلم‌های متفاوتی پخش می‌کند‌. هر کدام را دوست داری نگاه کن. الغرض که او جوانی‌اش را کرده و به میانسالی رسیده و نیازی را که من دارم او ندارد. من با او راحت نیستم و تازه مشکل فقط این مسائل نیست. در نظر او من همان دختر بچه کم‌تجربه و بی‌فکرم. به همین سبب در هیچ کاری با من مشورت نمی‌کند. تنها تصمیم می‌گیرد و از من می‌خواهد همیشه وابسته به او باشم و نه نگویم. چون او باتجربه‌تر از من است و بهتر از من می‌داند.‌» با شنیدان حرف‌های او یاد پدرم و مخالفتش با ازدواج خواهر و پسرعمویم افتادم. پدرم حق داشت.

اما می‌گویند اکنون دخترانی که با مردان مسن ازدواج می‌کنند کمبود محبت پدری دارند و وقتی از مردی مسن مهر و علاقه می‌بینند با او ازدواج می‌کنند تا هم همسرشان باشد و هم جای خالی مهر پدری را برایش پر کند.

یک شب تا صبح گریستم و گفتم بله!

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

سپیده‌دم

چهل ساله، قد بلند، خوش‌چهره، خوش‌تیپ، با چشم‌های روشن و لبخند جذاب. موهای شقیقه کمی جوگندمی و صدایی به غایت گیرا. همه چیز در او مهیا بود برای بردن دل دخترهای کلاس. استاد رحمانخواه یکی از اساتید جوان دانشگاه که با خودش عالمی شور و اشتیاق به دانستن و کشف استعداد همراه داشت. ظرفیت کلاس‌های استاد خیلی زودتر از همه کلاس‌های دیگر تکمیل می‌شد. مشتاقانش فراوان بودند. هم دخترها هم پسرها شیفته انرژی شخصیتی و شیوه منحصر به فرد آموزشی‌اش بودند. او نمونه بارز یک «همه چیز تمام» درجه یک بود.

بهار و میثم از همان سال اول دانشکده رابطه‌شان بوی عشق گرفت. گرچه در نیمه‌های دهه هفتاد بسیاری از ما جوان‌های هجده ساله هنوز در قید و بندهای جامعه سنتی دست و پا می‌زدیم. دخترها منتظر بودند شاهزاده سوار اسب سپید بیاید و پسرها منتظر می‌ماندند تا درس تمام شود بعد بروند سربازی و تهش خواستگاری دختری که حالا یا می‌دانستند دوستش دارند و او هم دوستشان دارد  یا اصلا علاقه‌ای در بین نبود. هر چه بود صلاح‌دید خانواده بود. میثم و بهار شاگرد اول‌های کلاس و گروه ما بودند. در درس رقیب و در زندگی رفیق. زبانشان نمی‌گفت اما چشم‌هایشان راز عشق را فریاد می‌زد.

اواسط سال دوم خبر مثل بمب دانشکده را ترکاند. استاد رحمانخواه و بهار نامزد شدند. همه چیز آنقدر تند و سریع پیش می‌رفت که باورش دشوار بود. رابطه‌شان عاشقانه و احترام‌برانگیز بود. میثم اما علیرغم حفظ ظاهرش دیگر آن جوان شاد و پرشور نبود. درس‌هایش به وضوح افت کرده بود. نمره اول کلاس و گروه تبدیل شده بود به دانشجوی متوسطی که موی سر و ریشش را بلند می‌کرد و اغلب روزها را در تنهایی‌اش می‌گذراند. سر آخر هم از وسط‌های ترم هشتم یعنی فقط کمی مانده به فارغ‌التحصیلی درسش را رها کرد و رفت.

ده سال بعد از این روزها، داشتم توی شهر کتاب لای کتاب‌ها قدم می‌زدم که کسی صدایم کرد. بهار بود با همان چهره معصوم و موهای صاف و سیاه. تکان نخورده بود. انگشتهای بلندش را توی دست گرفتم و از حال و روزش پرسیدم. او تنها کسی بود که بعد از فارغ‌التحصیلی رابطه‌اش را با همه قطع کرد و هیچکداممان از او خبر نداشتیم. سراغ استاد محبوبمان را گرفتم. گفت دارند جدا می‌شوند. گفت همان وقتش هم اشتباه کرده. وقتی پیشنهاد ازدواج گرفته از استاد هول شده، ترسیده، گفته نکند بگوید نه و تهش میثم هیچوقت نخواهد با او بماند. می‌گفت میثم هیچوقت مستقیم حرفی نزد که بدانم دلش با من است. یک شب تا صبح برای خودم، دلم، و احساسم به میثم گریه کردم و فردایش به استاد بله گفتم. استاد مرد خوبی بود و هست اما بیست و دو سال اختلاف سن باعث می‌شود جهان ما با هم متفاوت باشد. من همین حالا هم پر از شورم و او همراه من نیست. دارم می‌روم، برای ادامه تحصیل. همین که طلاق بگیرم می‌روم مالزی و به چیزهایی می‌رسم که از دست داده‌ام.

می‌دانستم میثم چند سال است مهاجرت کرده به مالزی. دکترایش را هم گرفته و قصد ندارد بازگردد…

یک رابطه طبیعی

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

سحرگاه

وقتی پسرعموم تصمیم گرفت علیرغم بیست و چهار سال اختلاف سنی، با خانمی که الان زنش شده ازدواج کنه، من از تعجب خشکم زد. هر جوری که حساب می‌کردی ازدواج درستی نبود. هنوزم به نظرم نیست. قضیه از یه آشنایی ساده توی کشور محل ماموریت و زندگی موقت پسرعمو شروع شده بود. بعد خبر رسید با یه دختری زندگی می‌کنه. من با پسرعموم خیلی صمیمی هستم. با اینکه از من چند سالی بزرگتره اما ارتباط صمیمی پدرها، و خصوصا مادرهامون با هم جوری بود که من و پسرعمو (که تک فرزند بود) بیشتر شبیه خواهر و برادر بزرگ شدیم تا پسرعمو دخترعمو. بعد از فوت عمو و بعدش زن‌عمو این صمیمیت بیشتر شد.

بهش زنگ زدم و گفتم حالا مگه چند وقت می‌خوای اونجا بمونی که سریع دوست‌دختر پیدا کردی. خیلی زود دوباره برمی‌گردی دیگه. گفت درخواست کرده یکی دو سال اونجا بمونه. بعد بیشتر از جریان گفت. اینکه دختر ازش بیست و چهار سال کوچیکتره و انگلیسی بلد نیست، اونم زبون اونا رو نمی‌دونه. با خودم گفتم خب پس معلوم شد جریان چیه. یکی پول داره و اون یکی جوونه. کل قضیه هم لابد روی رابطه جنسی می‌چرخه. اما وقتی کار رسید به ازدواج دهنم باز موند. دختر با هیچکدوم از معیارهای پسرعموم جور نبود. پسرعموی من اخلاق و سلیقه خاصی داشت که برمی‌گشت به طرز تربیتش به عنوان تک‌فرزند و البته رفاه مالیی که توش بزرگ شده بود. دختر از یه خانواده روستایی فقیر می‌اومد و تقریبا هیچ صفت مشخصه خاصی نداشت. نه زیبا بود، نه خوش‌اندام، نه تحصیلکرده و نه حتی می‌تونستن با هم حرف بزنن که بگم خب لابد دنیای مشترکی دارن و این برای منی که به پسرعموم همیشه مثل یه معلم نگاه کرده بودم خیلی تعجب‌برانگیز بود.

دفعه بعد که زنگ زد بهش گفتم حواست هست داری چکار می‌کنی؟ همیشه که جوون نیستی. فکر وقتی رو کردی که شصت ساله می‌شی؟ جوابی که داد از کل جریان بازم عجیب‌تر بود. گفت ازدواجش حتی اگه پنج سال طول بکشه اما با شادمانی همراه باشه بازم خوبه. راستش اگه برادرم بود بیشتر از این جلو نمی‌رفتم و دخالت نمی‌کردم. اما عصبانی بودم. بیشتر از دست خودم، از فکر اینکه آدمی رو مثل معلم انتخاب کرده بودم که حالا داشت به آموخته‌هام دهن‌کجی می‌کرد. یکی دو جا که ناراحتیمو نشون دادم بهم گفتن دارم خواهرشوهر بازی درمیارم. یکی هم که حقمو درسته گذاشت کف دستم که لابد عاشق پسرعموتی که زورت اومده. اینا رو که شنیدم با خودم گفتم به جهنم. به من چه.

پسر عمو از ازدواجش صاحب دو تا بچه پشت سر هم شده و زندگیشون هنوز ادامه داره. یه چند سالی توی کشور زنش زندگی کرد و عاقبت دست زن و بچه‌هاش رو گرفت و اومدن این طرف. تا قبل از اینکه زنش رو ببینم فکر می‌کردم برخورد سردی داشته باشیم اما نداشتیم. در واقع دختر بدی نیست. با اینکه به سختی انگلیسی صحبت می‌کنه و ارتباط باهاش سخته اما روابط محترمانه و در عین حال دوستانه‌ای داریم.

من به جز همون ماه‌های اول که نظرمو گفتم دیگه هیچوقت در این مورد اظهار نظر نکردم و خودمو قانع کردم به خوشحالی فعلیشون. اما قضاوت و تجزیه و تحلیل دست از سرم برنداشته. به نظر من یه جای این معادله درست کار نمی‌کنه و اون ازدواج دیر یا زود محکوم به شکست خواهد بود. درستش هم همینه. یعنی اگه زن بعد از چند سال بخواد جدا بشه نمی‌شه بهش ایراد گرفت که چرا پای شوهرش نمی‌مونه. همه چیز فقط انس بین زن و شوهر که نیست. نیاز مالی که برطرف بشه، کمرنگ شدن رابطه جنسی بیشتر خودشو به رخ می‌کشه و این قضیه منجر می‌شه به خیانت یا جدایی و امیدوارم پسرعمو از همین الان خودشو برای اون موقع آماده کرده باشه.

یه چیز دیگه هم توی ذهنم هست: قضاوت احمقانه جامعه. موقعی که من به اختلاف سنی بالای طرفین اشاره کردم هزار حرف بارم شد اما دلم می‌خواست زنی با یه پسر بیست و چهار سال جوون‌تر از خودش ازدواج می‌کرد. فکر می‌کنین جامعه به این سادگی دست از سرشون برمی‌داشت؟ راحتشون می‌ذاشت؟

پسر یکی از دوستای خانوادگی ما بخاطر گرین‌کارت امریکا با یه خانمی که بیست سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد. بچه‌های خانم همسن و سال پسر بودن. همه ما فکر می‌کردیم که بعد از گرفتن گرین‌کارت حتما جدا می‌شن، اما نشدن. بعد از چند وقت توی دید و بازدید عید مادرش میون اشک و ناله و آه گفت که پسرش اسیر دست «زنک» شده و گفت هر چی به پسر برای جدا شدن اصرار می‌کنن می‌گه دلم نمیاد زن رو ول کنم. خانم الان هفتاده و پنج سالی داره و سی ساله که این دو نفر با هم زندگی می‌کنن و البته بچه هم ندارن. من نمی‌دونم واقعا همه این سال‌ها مرد به زن وفادار مونده یا خانم چشماش رو روی خیلی از چیزا بسته.

گذشته از این که انتخاب همسر آینده یه موضوع کاملا سلیقه‌ای و شخصیه و هیچکس نمی‌تونه به درستی برای بقیه در این مورد تصمیم بگیره، اما ازدواج با اختلاف سنی زیاد، خصوصا توی فرهنگ ما که دوست داریم توی رابطه بمونیم و وقتی پای بچه وسط میاد دیگه به جدایی فکر نمی‌کنیم و خیانت هنوز برامون عادی نشده، موضوع قابل اجرایی نیست. ازدواج‌های حساب‌شده و مطابق استاندارد جامعه هم معلوم نیست بعد از چند سال چی به سرشون میاد. شما نمی‌تونین حال امروزتون رو مبدا قرار بدین و بگین ده سال دیگه بازم توی همین حال و هوا هستین، دیگه وای به حال رابطه‌ای که حال امروزش هم چندان عادی به نظر نمی‌رسه. نمی‌تونین از تفاوت سنی بگذرین، نمی‌تونین رابطه جنسی رو نادیده بگیرین. نمی‌تونین چشم‌هاتون رو روی واقعیت‌ها ببندین. عملی نیست، اگه باشه هم مطمئن باشین یه نفر توی اون رابطه سر جای طبیعی خودش قرار نگرفته.