دسته: ارائه دلیل طلاق به کودک

مردی که وجود نداشت

«لزوم یا عدم لزوم ارائه دلیل طلاق به کودک»

مهمان هفته: واراند آراگاتس

دیروز :

روی لبه پنجره بلندی که رو به خیابان باز می‌شود نشسته و سیگارش را بدون اینکه به لب ببرد میان دو انگشت گرفته و به بیرون خیره شده بود.

چند روز پیش کسی به او تلفن زده بود و خبر را داده بود. صدایی زنانه داشت. حداقل او اینطور خیال کرده بود شاید! گفته بود دوست صمیمی مادرش است. زنی که هیچ وقت اسمی از او نبرده بود. خودش هم زیاد او را نمی‌شناخت. بجز عکسی که او را در آغوش زنی با موهای جمع‌شده پشت سرش نشان می‌داد یادگاری دیگری از مادرش نداشت. هیچ وقت از مادرش حرفی نزده بود. مادر واقعی‌اش.

پدرش هم امروز صبح تلفن زد و از او خواست تا به شهری که مادرش زندگی می‌کند برود و زنی که او را به دنیا آورده و تا ده سالگی بزرگ کرده ببیند. پدرش گفته همان کسی که به او تلفن زده از او خواهش کرده این آخرین درخواست مادرش را انجام دهد. اما او از دیروز در خانه؛ میان اتاق‌ها؛ راهرو و آشپزخانه راه رفته؛ سیگار دود کرده و گاهی با خودش حرف زده. دستش را که سیگار بین انگشت‌هاش بود گرفتم؛ سیگار را در آوردم و در آغوش کشیدمش.
– فکر می‌کنم باید به حرف پدر گوش بدی و به دیدن مادرت بری.

پدرش همیشه می‌گفت او هم مادرش بوده هم پدرش بعد از جدایی همیشه گفته بود… شاید پای مرد دیگری در میان بوده… تمام سال‌هایی که گذشت او می‌دانست باید کسی میان آن دو قرار گرفته باشد که بعد از چندین سال آن جدایی و خاطرات عذاب‌آورش را به وجود بیاورد. خودش را از آغوشم بیرون کشید و مثل اینکه سردش باشد بازوهاش را بغل کرد. برگشت و به چشم‌هایم خیره شد.
– باشه میرم . اما نمی‌دونم باید چی بهش بگم . سی سال از وقتی ما رو ترک کرده می‌گذره و من حتی نمی‌دونم واقعا چرا ما رو ترک کرد. هیچ وقت توضیحی نداد. شاید هم من اینطور فکر می‌کنم. اما تنها نه! توهم باید با من بیایی.

امروز:

همیشه وقتی سکوت می‌کند می‌ترسم. سکوت نشانه خوبی برای او و برای ساعت‌های بعدیی که او شروع به حرف زدن می‎کند نیست. لیوان چای را روی دسته چوبی مبلی که ساکت روی آن نشسته بود و زانوهاش را بغل کرده بود می‌گذارم. روبرویش می‌نشینم. نمی‌دانم چه بگویم. مادرش، زنی که او را به دنیا آورده بود و تا ده سالگی بزرگ کرده بود در اتاقی در انتهای راهروی بیمارستانی که الان در سالن انتظارش نشسته بودیم آخرین نفس‌هایش را می‌کشید و زنی که او تازه فهمیده بود؛ از خیلی قبل‌تر از این که او به دنیا بیاید؛ نقش مهم‌تری در زندگی مادرش داشته کنار او بود و دست مادرش را در دست گرفته بود. روی مبل کنار او؛ پدرش نشسته است. مردی که سی سال حقیقت بزرگی را از او پنهان کرده بود. مرد دستش را روی شانه او گذاشت. ناگهان مانند کسی که از خواب بیدار شده باشد تکانی می‌خورد و از جایش بلند می‌شود. روبروی پدرش می‌ایستد.
– چرا به من نگفتی مادر برای چی تو رو ترک کرد؟

مرد  مِن‌مِن‌کنان نمی‌داند چه بگوید. مثل کسی که از غیب کمک بخواهد به در و دیوار نگاه می‌کند.
– فکر می‌کردم ممکنه نتونی بفهمی… تو فقط ده سال داشتی.
– اما شاید می‌تونستم… شاید اگر فکر می‌کردم پای مرد دیگه‌ای در میون نیست… سی سال جلوی خودم را نمی‌گرفتم تا او رو دوباره ببینم.

سرتا پایش می‌لرزید و میان کلماتش هق‌هقی می‌دوید. پدرش بلند شد تا در آغوشش بگیرد. مرد را پس زد. گوشه‌ای ایستادم و او را که با نگاهی ملامت‌بار به پدرش نگاه می‌کرد و نفس‌هاش به شماره افتاده بود و پدرش را که نمی‌دانست چه جوابی به او بدهد تماشا می‌کردم. زنی که دلیل اصلی جدایی مادر و پدر او بود از انتهای راهرویی که اتاق مادرش در آن بود آرام به سالن انتظار آمد… او را بغل کرد و هر دو بی‌صدا گریستند.

پدرش هیچ نگفت. چه داشت بگوید؟ سی سال با دروغی بزرگ پای مردی که وجود نداشت را میان کشیده بود تا ذهن دختری که فقط می‌خواست بداند چرا مادرش آنها را ترک کرده را مسموم کند! از آغوش زنی که یک شبه پیرتر از سنش شده بود بیرون آمد. رو به پدرش ایستاد و دست زن را در دست گرفت.
– اگر به من گفته بودی او عاشق یک زن بود هیچ وقت به خاطر اینکه تصور می‌کردم مرد دیگه‌ای رو به تو ترجیح داده ازش متنفر نمی‌شدم. شاید ده سالگی برای توضیح این که چرا او عاشق زنی دیگه شده بود کمی زود بود اما کاش بهم این همه وقت دروغ نمی‌گفتی… ای کاش!

بدون دلیل، بدون نظر

«لزوم یا عدم لزوم ارائه دلیل طلاق به کودک»

بامداد

– بدترین جشن عمرش شد. والدینش خواسته بودند در روزی که همه خانواده جمعند اعلام کنند که می‌خواهند جدا شوند. پسربچه شش ساله نه چیزی خورد و نه حرفی زد و تا آخر عمرش از هرچه جشن خانوادگی بود متنفر شد.

– ماشین لباسشویی روشن بود و صدا می‌داد، دختربچه مثل همیشه نشسته بود و چرخ‌ خوردن لباس‌ها و عروسک پولیشی‌اش را نگاه می‌کرد. صدای جیغ مادرش آمد و بلافاصله مادر آمد و دستش را گرفت و با همان لباس‌های خانه بردش بیرون و دم در داد زد: «دیگه تو این خونه برنمی‌گردیم برو با هر خری که می‌خوای زندگی کن فقط طلاق منو بده.» خرگوشش مانده بود توی ماشین لباسشویی و می‌دانست که می‌ترسید؛ درست مثل خودش.

– خاله‌اش برده بودش توی اتاق و داشت برایش کتاب داستان می‌خواند اما حواس هردویشان بیرون بود؛ آنجا که خانواده‌های والدینش داشتند سر ادامه زندگی پدر و مادرش بحث می‌کردند. آن‌جا که هیچ طرف کوتاه نمی‌آمد و هر دو طرف او را دستمایه اجبار طرف دیگر کرده بودند. بچه فقط می‌دانست دوست دارد بدود توی خانه‌شان و هم دختر بابا باشد و هم دردانه مادر.

– نشستند کنارش – هردو- دستانش را توی دستانش گرفتند و گفتند که به دلایلی نمی‌توانند باهم زندگی کنند؛ اما هردو دوستش دارند و بازهم می‌تواند با هردویشان باشد. بچه آرام قبول کرد و در تمام سال های بعد، رابطه فوق‌العاده‌ای با هردویشان داشت .

***

خب همه می‌دانیم مورد آخر خیلی دور از انتظار است.

ضربه‌های فراوانی که بچه‌ها از جدایی والدین‌شان می‌خورند یک طرف، روش فهمیدن ماجرا هم یک‌طرف دیگر. معمولا آنقدر آزار و دعواهای قبل از جدایی زیاد است که کسی آن میان به نحوه ارائه دلیل به کودک فکر نمی‌کند. اما به گمانم هیچ‌کس بیستر از بچه خانواده محق نیست که در جریان دلایل والدینش برای جدایی قرار بگیرد – حالا با هر زبانی که متناسب با سنش باشد – و برای پذیرش و درک آن حتی تحت مشاوره قرار بگیرد. اين حداقل حقی است که باید برای کسی به دنیا آمدنش تصمیم ما بوده و نحوه ادامه زندگی‌اش هم منوط به تصمیم ماست؛ قائل شویم.

روز نحس

«لزوم یا عدم لزوم ارائه دلیل طلاق به کودک»

نیمه‌شب

شاید کسی این موضوع را تجربه نکرده باشد. اما من تجربه کرده‌ام. تجربه‌ای به غایت دردناک. از خودخواهی‌ام بود یا نگاه واقع‌گرایانه‌ام. اما یک روز، یا بهتر است بگویم آن روز نحس، با دخترکم بودیم. او داشت با عروسک‌هایش بازی می‌کرد، نقاشی می‌کشید، می‌خندید، تند تند حرف می‌زد، بغلم می‌آمد، صدایم می‌کرد، بلند بلند چیزی را تعریف می‌کرد که من حتی گوش هم نمی‌دادم. آن روز نحس، در آن همان لحظه‌ی ملعون، تصمیم گرفتم به دخترم همه چیز را بگویم. اینکه چرا با خودم گمان کردم که یک دختربچه‌ کوچک توانایی درک و هضم این همه سیاهی را باید داشته باشد. بماند. نمی‌دانم. چرا که مغزم آن لحظه قدرت حلاجی بیشتری را نداشت. یادم می‌آید فقط خشم بودم، سراسر خشم و نفرت. می‌خواستم دخترکم هم بداند که چه بر سر مادرش آمده. آن لحظه شروع کردم کلمات را سر هم کردن. از پدرش گفتم. از اینکه دیگر ما با هم زندگی نخواهیم کرد. از اینکه دیگر تنها خواهیم بود. از اینکه دیگر به آن خانه برنخواهیم گشت.

دخترم چشمانم غمگین شد. دهانش باز ماند. شروع کرد به گریستن. عروسک‌‌هایش را کنار گذاشت. اول همان‌طور هاج و واج نگاهم کرد، بعد برای اینکه مطمئن شود سوالاتی کرد مثل «یعنی دیگه بابا رو نمی‌بینم؟»، «‌چرا؟»، «مگه چی‌کار کرده؟»… هرچقدر برایش بیشتر توضیح می‌دادم، بیشتر از من فاصله می‌گرفت. به گمانش من داشتم او را از پدرش جدا می‌کردم. گریه‌هایش اوج می‌گرفتند و دیگر به هق‌هق رسیده بود. درکش حتما برای او ثقیل بود، ثقیل و سنگین. حتما در مخیله‌اش نمی‌گنجید. که نباید هم می‌گنجید. من اما گفته بودم. همه چیز را برایش گفته بودم. چشمانش تر شده بود. همان‌طور بی‌وقفه اشک می‌ریخت. نمی‌توانستم حتی ساکتش کنم.

می‌گفت می‌خواهد به خانه‌مان برگردد. به خانه‌ی مشترکمان که هنوز برای او مشترک بود و برای من اما مثل بندی پاره پاره. می‌گفت عروسک‌ها‌یش را می‌خواهد. می‌گفت می‌خواهد مثل تمام آن شب‌ها پیش پدرش بخوابد. درکی از جدایی نداشت. از دو خانه جدا. از دیگر کنار هم نخوابیدن. از دیگر کنار هم نبودن. مشکل من با پدر او برای او آنقدر بدیهی می‌آمد که حتی حاضر بود من را دیگر نبیند. پدرش هنوز برای او عزیز بود و این خودخواهی من بود که می‌خواستم او را کم‌رنگ  کنم.

او آنقدر کوچک و معصوم بود که عریان کردن این همه واقعیت برای او حماقت محض بود. وسط ‌گریه‌هایش دائم به من می‌گفت » تقصیر دوتانه». شاید این یارکشی من نابه‌جا بود، خودخواهی بود. نمی‌دانم هر چه بود همان جا فهمیدم دخترکم آنقدرها هم کوچک نیست.

احساس خوشی ندارم

«لزوم یا عدم لزوم ارائه دلیل طلاق به کودک»

شبانگاه

ما سه دوست بودیم. هر کدام خصوصیات اخلاقی مخصوص به خودمان را داشتیم. از قضای روزگار هر سه در یک سال تیره و در یک ماه از فصل تابستان سر سفره عقد نشستیم. هر سه صاحب دو فرزند شدیم. هر سه بدبخت و تیره روز شدیم. دوست اول همسری بی‌بند و بار داشت. شب‌ها به میخانه می‌رفت و با زنان جوان‌تر معاشرت داشت و در برابر اعتراض دیگران جواب می‌داد: «زنی که دو شکم بزاید، پیر شده و باید خفه‌خون بگیرد بنشیند مثل دایه بچه‌هایش را بزرگ کند.» اختلاف بین آنها شدیدتر شد و کارشان به طلاق کشید و مرد بچه‌ها را که حدود شش و هفت سال داشتند در قبال مهریه به مادرشان داد و پی کار خود رفت. بچه ها نیازی به شنیدن دلایل طلاق پیدا نکردند.

من دو بار خانه شوهر را ترک کردم. بچه‌ها را از من گرفتند و فقط سه شب توانستم تحمل کنم. شب چهارم بی‌سر و صدا و بدون اینکه کسی دنبالم بیاید و ما را آشتی دهد به خانه شوهر بازگشته و با اینکه مقصر نبوده و از ترس ضربات مشت و لگدش از خانه بیرون پریده بودم، عذرخواهی کردم و قول دادم که دیگر اشتباه نکنم. وای به حالم که چه کشیدم. مادرم در مقابل بی‌رحمی‌های مادرشوهرم می‌گفت: «حاجی خانم چوب خدا صدا ندارد. اما دور چال قووالی اوینا دوران هله سنین دیر / پاشو دایره بزن و برقص که فعلا همه کارها دست توست.» سرانجام بچه‌هایم را که شاهد این همه ستم و نابرابری بودند بزرگ کردم و روزی از روزها صبرشان تمام شد و از من خواستند طلاق بگیرم. گفتند که بزرگ شده اند و احتیاجی به پدر ندارند. بالاخره با تمامی دردسرها و مشکلاتی که او و مادرش به وجود آوردند، صیغه طلاق جاری شد.

دوست سوم اوضاع وحشتناک‌تری داشت. گاهی دنده‌ها و زمانی دندان‌ها و یا آرنجش زیر مشت و لگد شوهر می‌شکست. او نه از ترس مرگ که از ترس ناقص‌العضو شدن از خانه شوهر گریخت و راضی به طلاق شد. سال‌ها گذشت. فرزندان ما همگی بزرگ شده و به سر و سامانی رسیده‌اند. فرزندان دوست اولم با پدر نیز ملاقات می‌کنند. چون بنا به تعلیم و تربیتی که از مادر دیده‌اند باید به پدرشان که در اثر اعتیاد و دقت نکردن به سلامتی‌اش بیمار و ناتوان شده است کمک کنند و هر از گاهی به دیدارش بروند. اما فرزندان دوست دیگرم کینه‌ای عجیب نسبت به مادر دارند. آنها مادر را بی‌لیاقت و بی‌عاطفه می‌پندارند. با هر دیداری زبان به سرزنش و اعتراش می‌گشایند که چرا آنها را ترک کرده و یتیم گذاشته و پی کار خودش رفته و به فکرشان نبوده و نامه‌ای هم ننوشته و حالی از آنها نپرسیده است. هیچ دلیلی را نمی‌پذیرند و مرا به عنوان مثال بر سرش می‌زنند که به خاطر بچه‌هایم هر ستمی را تحمل کرده‌ام. می‌گویم: «شرایط من با مادرتان تفاوت داشت. مادرتان داشت زیر مشت و لگد پدرتان لت و پار می‌شد و می‌مرد.» اما آنها نمی‌پذیرند. چون سال‌هاست که از پدرشان درمورد بی‌وفایی مادر شنیده‌اند. نمی‌توانند اوضاع او را درک کنند. درست است که وضعیت من دشوارتر بود، اما چه لزومی داشت که به این بچه‌ها گفته شود.

اکنون نمی دانم نوشته امروزم ربطی به موضوع دارد یا نه؟ اما خواستم اینجا حرف بزنم. خواستم درد دل کنم. خواستم بگویم که احساس خوشی ندارم. خواستم بگویم که فرزندان دوستم، از صبر من به عنوان سرکوفتی علیه مادرشان استفاده می‌کنند. می‌خواهم از کسانی که در زندگی زناشویی توافق نداشته و جدا شده‌اند خواهش کنم که ذهن کودک را بر علیه همسر سابق با نفرت و سرزنش و کینه پر نکنند. حتی اگر طرف مقابل مقصر اصلی باشد. باور کنید که در جریان جدایی این فرزند است که ضربه اصلی را می‌خورد. بیشتر از این عذابش ندهید.

 

تلخ‌تر از زهر

«لزوم یا عدم لزوم ارائه دلیل طلاق به کودک»

شامگاه

ارائه‌ی دلایل طلاق به کودک که هیچ، در خونه‌ ما صحبت از طلاق هم لاکچری! محسوب می‌شد: ما تا حد ممکن در مورد طلاق صحبت نمی‌کردیم و تا سال‌ها حتی از آوردن کلمه‌اش هم ابا داشتیم. این حزو تابوهای خونه‌ ما محسوب می‌شد. شاید یکی از دلایلش این بود که مامان – همسر بابا – نسبت به این مسئله حساسیت داشت و دوست نداشت بعد از این همه سال هنوز حرف از زن دیگه‌ای زده بشه. مامان با نهایت تلاشش برای ما مادری کرد اما حقیقت این بود که مادر شناسنامه‌ای ما نبود.

اولین باری که در مورد طلاق مادرم و بابا شنیدم، حدود هشت سال بعد از طلاقشون بود. اون هم نه اینطور که خیلی قاطعانه ما رو بشونند و در موردش صحبت کنیم. برادر بزرگترم یک بار لای پچپچه‌های هر روزه‌مون، برام در مورد بخشی از زندگیم گفت که به طور کامل فراموش کرده بودم. قوانین طلاق ایران از بدوی‌ترین شرایط پیروی می‌کنند و طبق این قانون در سال‌هایی که حضانت با یکی از والدینه، دیگری فقط اجازه داره ساعاتی خاص و در شرایطی خاص فرزندش رو ببینه. مادر من از این حق استفاده نکرد. همین شد که نوجوانی‌ام رو با گشتن حریصانه دنبال نشونه‌هاش شروع کردم: دست خطی که پشت عکسی مونده بود، کلمه‌ای که شاید کسی با حواس پرتی بگه یا هر چیزی از این قبیل.

من مادرم رو نه با زندگی کردن با خودش، بلکه با تعریف‌هایی شناختم که پدرم ازش می‌کرد. متاسفانه وقتی پای صحبت هر کدومشون می‌شینی دیگری هیولاییه که معلوم نیست چطور پنج سال با هم زندگی کردند. یک بار حتی در اوج دعواهاشون به درگیری فیزیکی می‌رسند و کمر پدرم آسیب می‌بینه. اینها همه حرف‌هاییه که هر کدوم در تایید برحق بودن خودشون می‌گن. اما واقعیت چیه؟ متاسفانه من هیچ وقت نفهمیدم. برای هر دو نفر هنوز سخته منطقی در مورد اتفاقات صحبت کنند و درک صحت رخدادها بعد از گذشت این همه زمان، گاهی به شدت ناممکن می‌شه.

 متاسفانه تلاش هر کدومشون که به سبک فیلم فارسی‌ها خودشون رو خوب جلوه بدن و دیگری رو آدم بسیار بد، منجر شده ما از هر دو طرف به نوعی دلزده بشیم. متاسفانه هر دو طرف تلاش کردند مسائل رو نه اونطوری که بوده، بلکه اونطوری که بیشتر به نفعشونه تعریف کنند و توجیه کنند که چرا دیگری آدم شایسته‌ای نبوده. با اینکه برای پدر و مادر بودن، شرایط بسیار متفاوتی از همسر بودن لازمه. اونها در طلاق گرفتن مختار بودند اما با عدم توانایی مطرح کردن درست مسائل، منجر شدند ما هم پدر و مادرمون رو از دست بدیم.

مرخصی

«لزوم یا عدم لزوم ارائه دلیل طلاق به کودک»

غروب

در مرخصی است.

سفر چه تلخه، در امتداد اندوه

«لزوم یا عدم لزوم ارائه دلیل طلاق به کودک»

عصر

اگر والدین می‌دانستند که شاید جگرگوشه‌هایشان برای بیشتر عمرشان و احتمالاً تا ٥٠ سال آینده باید متحمل درد و رنجی شوند که سرنوشتشان را دگرگون می‌کند، چند نفر از آنان تصمیم می‌گرفت که در تصمیمش تجدید نظر کند؟ شاید خیلی‌ها.

آمار طلاق در کشورهای غربی بالاست. یک بار در مقاله‌ای خواندم بودم که از هر سه کودک یکی فرزند طلاق است. یادم هست در مدرسه بچه‌ها، معلمین مشابه همین آمارها را می‌دادند و حتی به شوخی می‌گفتند تعداد بچه‌های طلاق در کلاس برابر با خانواده‌های طلاق نگرفته است. این یعنی نصف بچه‌های کلاس از خانواده‌های فروپاشیده هستند و این چه بخواهیم چه نخواهیم خبر خوبی نیست. آمار طلاق در ایران هم بشدت رو به رشد است. مطمئنا بسیاری از این طلاق‌ها به سبب دلایلی نظیر خشونت، حالا شدید یا متوسط لابد غیر قابل اجتناب است و شاید بهترین تصمیم است. ولی این از میزان زجر عظیمی که کودک همان موقع و سالیان سال بعد از آن می‌برد کم نمی‌کند.

بیایید با این حقیقت روبرو شویم که با وجود مشاجرات و دعواهای لفظی در خانه معمولا بیشتر بچه‌ها این حس را ندارند که این دعواها پتانسیل آن را دارد که خانه پدری را بر سرشان آوار کند. آنان در ذهن کودکانه خود این امید را دارند که بزرگترها هر چه که باشد درستش می‌کنند. بنابراین بیشتر آنها معمولا وقتی پدر و مادر می‌نشانندشان که با آنها راجع به اتفاقی که قرار است بیافتد حرف بزنند، کاملا غافلگیر و گیج و مضطرب می‌شوند.  واقعیت آنست که نه تنها آن زمان بلکه سال‌ها و سال‌ها در پی آن بسیاری از آنها هنوز سرگرم التیام این زخم‌هایند.

منشا بیشتر این زخم‌ها می‌تواند این باشد که به بچه توضیحی متناسب با سنش داده نمی‌شود و یا بطور ناقص بیان می‌شود. گاهی پدر و مادر آنقدر سرگرم امورات ناشی از استرس طلاق روانی خودشان می‌شوند که بعضی ریزه‌کاریها را در مورد کودک از یاد می‌برند. بنظر من درست‌تر  این است که برای بچه روشن کرد که ما چون نمی‌توانیم دیگر با هم بسازیم نمی‌توانیم در یک خانه زندگی کنیم و می‌خواهیم از هم جدا شویم. این توضیح می‌تواند کاملا قانع‌کننده باشد. برای بچه‌ها تا جایی که ممکن است از توضیح ریز جزییات امتناع کنیم. بچه درکی از قضیه خیانت ندارد، درکی از مسائل پشت پرده ندارد. این توضیحات باید اقلا تا زمان نوجوانی به تعویق بیافتد. به نظر من که خودم هم بچه‌های طلاق را بزرگ کرده‌ام این موارد حیاتی است و ای کاش دانش این را داشتم که خودم هم بهتر رعایت می‌کردم.

راجع به جوانب آن خوب فکر کنید. واضح است که بعد از شوک اولیه و گریه و زاری‌ها کودک پر از سوال است، از سوالات فیلسوفانه گرفته تا مسائل لجستیکی. برای همه چیز باید جواب را آماده داشت. درست هم نیست اگر هنوز با اعلام عمومی طلاق در خانواده و دوستان احساس راحتی نمی‌کنیم به بچه بگوییم ما می‌خواهیم جدا شویم ولی مثلا به خاله و عمو نگو.

ایده‌آل‌ترین شکل آن این است که هر دو والد در زمان اعلام کردن این تصمیم حضور داشته باشند و خیلی مهم هست که تاکید شود با اینکه ما از هم جدا می‌شویم ولی خانواده ما پابرجاست و ما هنوز یک خانواده هستیم. البته خدا می‌داند چقدر در عالم واقع این چیزها رعایت می‌شوند. اگر واقعا پدر و مادرها اینقدر روشن‌فکر و روبه‌جلو بودند که چه بسا این طلاق‌ها اصلا اتفاق نمی‌افتاد. رعایت این مسائل در غرب یک شیوه معمول است و اجرا می‌شود و بسیاری از والدین با جدیت به آن عمل می‌کنند. ولی به هر حال با وجود رعایت همه این موارد باز هم ضربه طلاق به بچه‌ها تا ده‌ها سال آینده دردناک است و کمتر بچه‌ای است که درد آن را تا اعماق وجودش حس نکند و در روند رشد روانی‌اش و زندگی آینده‌اش تاثیر نگذارد. نکته آخر هم این که به کرات دیده‌ام و شنیده‌ام که بچه‌ها گمان این را دارند که حتما به دلیلی مسئول و مقصر این جریانات بوده‌اند. شاید لازم باشد بارها و بارها مطمئنشان کنیم که اینطور نیست.