دسته: اتوپیا

من در اتوپیا زندگی کرده‌ام

«اتوپیا»

عصر

مادر یکی از دوستانم یک خانه ویلایی خارج از شهر دارد. یک خانه معمولی حیاط‌دار قشنگ. بچه‌ها معمولا می‌روند آن‌جا دورهمی. چند وقت پیش با هزار ادا و اصول و غرغر و نق‌نق من هم همراهشان شدم. وقتی رسیدیم شب شده بود و ماه انگار چندین قدم به زمین نزدیک‌تر شده بود. همه توی حیاط، توی ایوان نشسته بودند و چای می‌خوردند. من لیوانم را برداشتم و رفتم آن طرف حیاط روی یکی از سکوهای سنگی کنار حوض کوچک نشستم و سیگار روشن کردم و تا آخرش را بی‌حرف و سخن و مزاحمت کشیدم و چایم را خوردم و بلند شدم رفتم توی روشنایی پیش بقیه. کمی که گذشت رفتیم برای شام درست کردن. همه با هم. هرکس گوشه کاری را گرفت و شام را سرپا و نشسته و دور و نزدیک و کم و زیاد خوردیم. آنقدر صدای خنده‌هایمان بلند بود که شک ندارم فرشته‌ها از آسمان سرک کشیدند ببینند چه می‌کنیم. شب وقت خواب، هر کس توی اتاق گوشه‌ای را پیدا کرد. یک نفر نظر داد بنشینیم در مورد هم یک جمله بگوییم. این یک جمله یک جمله گفتن‌هایمان تا صبح طول کشید. وسطش چای بود، سیگار بود، آب بود و بستنی بود.

صبح فردا من که بیدار شدم هنوز همه خواب بودند و من تنها بیدار آن خانه بودم. یواش و بدون سر و صدا رفتم توی حیاط. مه آمده بود تا روی صورتم. لبخند خدا را می توانستم ببینم. سیگار ناشتای اول صبح توی آن خنکی قشنگ کشیدم. انگار جان تازه‌ای به جان‌هایم اضافه شد. اولین چای صبح توی حیاط، با بوی خوب گیاهان و صدای بازی بچه‌گربه‌ها، رشک بهشت بود.

هرکس بیدار می شد چیزی می‌خورد و می‌رفت به هرکاری که دوست داشت می‌رسید. من رفتم توی قسمتی از خانه که انگار قبلا آشپزخانه بود و حالا تبدیل شده بود به کتابخانه کوچک کوچک. یک کتاب برداشتم و نشستم زیر اپن آشپزخانه سابق و کتابخانه فعلی. آنجا کسی پیدایم نمی‌کرد کسی صدایم نمی‌کرد و من می‌توانستم بی‌گرسنگی و بی‌تشنگی تا آخر دنیا همان جا بمانم. داستان را شروع کردم و به نصفه رساندم. سرم را گذاشتم روی کتاب و خوابیدم. عصر بیدار شدم. هرکس از هرکاری که می‌کرد کنار کشید و جمع شدیم دور هم که بازی کنیم. از این بازی های شلوغ دسته‌جمعی. از همان ها که آنقدر می‌خنداندمان که فک هایمان تا چند روز درد می‌کند.

شب که شد رفتم توی حیاط کنار همان سکوهای سنگی که عاشقشان شده بودم. نشستم و توی دفتری برای دوستی که داشت دور می‌شد و می‌رفت پی زندگی‌اش نامه نوشتم. گریه کردم و برگه‌ها را پر کردم. اشک می‌چکید توی حوض، و زمان، در آرام‌ترین حالت خود بود.

حالا فکر می‌کنم اتوپیا برای من همان‌جاست. همان‌جا که می‌تواند آدم‌های دیگری را در خود جا بدهد اما هرکس می تواند سرش به کار خودش گرم باشد آن جا که می‌تواند یک حوض کوچک داشته باشد و ماه آنقدر نزدیک باشد که بتوانی دست بکشی و از نقره رویش برداری برای آراستن موهایت. می‌توانی بروی بنشینی توی کتابخانه کوچکش و تمام دنیا را در لابه‌لای برگ‌ها گم کنی. اتوپیا آنجاست که کسی کار به کسی ندارد مگر وقتی بخواهند همه خوشحال باشند، همه بخندند و بازی کنند و غذا بخورند. من در اتوپیا زندگی کرده‌ام.

شهری چون بهشت

«اتوپیا»

بعد از ظهر

بعد از مرگ پدرم بسیار به این مساله فکر کردم که اگر من قدرت تصمیم‌گیری در خلق دنیا را داشتم چه می‌کردم؟ در دنیای آرمانی من همه‌ اعضای یک خانواده با یکدیگر فوت می‌کردند. می‌دانم ایده‌ بسیار گنگی است و ایرادات بسیاری دارد، مثلا فاصله‌ سنی میان افراد یک خانواده و … اما دنیای آرمانی است دیگر.

در این دنیا، انسان‌ها صرف نظر از نژاد، جنسیت، سن و … دارای حقوق برابر هستند و همزیستی بسیار خوبی میان حیوانات و انسان‌ها وجود دارد. اگر فردی از این برابری تخطی کند، به دنیای دیگری تبعید می‌شود. در دنیای دوم که سراسر تبعیض و تفاوت است مدتی بماند و زمانی که احساس  استیصال کرد و اقدام به خودکشی کرد به دنیای اول باز می‌گردد، اما در صورتی که تخطی برای دوم رخ دهد، دیگر بازگشتی به دنیای اول وجود ندارد و فرد باید تا آخر عمرش در همان دنیای دوم بماند. در این دنیا زندگی بعد از مرگ معنایی ندارد و برای همه‌ خوبی‌ها و بدی‌ها در همین دنیا پاسخی وجود دارد.

احتمالا یک کارخانه‌ تولید انسان در فراز آسمان‌ها قرار دارد و کار نقل و انتقال بچه‌ها را نیز طبق همان قصه‌ قدیمی، لک‌لک‌ها انجام می‌دهند. بنابراین حاملگی و بچه‌های ناخواسته  و مسائلی از این دست معنایی ندارند. در این دنیا زن‌ها پریود نمی‌شوند و لازم نیست چند روز در ماه را درد بکشند.

بهترین خوراکی این دنیا، توت‌فرنگی، موز و شکلات است و اگر بخواهند به فردی خیلی احترام بگذارند، در مهمانی‌ها با شیک موز و شکلات به همراه چند لایه توت‌فرنگی از او پذیرایی می‌کنند. در عروسی‌ها، جشن توت‌فرنگی به پا می‌کنند و لباس عروس شبیه توت‌فرنگی است. عاشقان برای معشوقه‌هایشان با جوهر توت‌فرنگی نامه می‌نویسند و در معاملات مهم با جوهر توت‌فرنگی اسناد را امضا می‌کنند، رشته‌های دانشگاهی بسیار زیادی وجود دارد که شیوه‌ کاشت، داشت و برداشت توت‌فرنگی را بررسی می‌کنند و به مشتقات توت‌فرنگی می‌پردازند. نمود بیرونی خدای این دنیا قسمتی از ساقه‌ بوته‌ توت‌فرنگی است. همه‌ ساکنان این دنیا موهای فرفری دارند و تتوی لاکپشتی در پشت کتفشان خودنمایی می‌کند.

مرگ در آند

«اتوپیا»

نیمروز

من و دوست صمیمی‌ام هیچ شباهتی به سیب‌های از وسط نصف شده نداریم. اون با پشتکار و معتقد به پیشرفت و ایده‌آل‌گراست. دکتر شده و چهار روز در هفته سفر می‌کنه. من یه زن خیال‌پرداز خونه‌دار هستم. از نظم دادن به زندگی خوشم نمیاد. گاهی حتی یادم می‌ره به گلدان‌هام سر وقت آب بدم چه برسه به غذا خوردن و پختن مرتب برای خودم. با این همه تفاوت اخلاقی همه چیز بینمون خوب پیش می‌ره. فقط از هم دوریم. خیلی دور. عصرهای روز تعطیل، وقتی یکیمون کیک می‌پزه یا غذای خوب درست می‌کنه این فاصله بیشتر به چشمم میاد.

دوست خیلی عزیز دیگه‌ای دارم که این روزها درگیر سرطان و شیمی درمانی شده. دیدن درد کشیدنش سخته اما دردناک‌تر، همینه که دستم نه تنها نمی‌رسه که در آغوش گیرمش، که حتی نمی‌تونم از بیمارستان تا خونه همراهیش کنم یا غذایی چیزی بپزم و فکر کنم تونستم آرزوی بهبودی‌اش رو به خوردش بدم. دوباره فاصله بینمون زیاده. انگار این نفرین عجیب رو کاریش نمی‌شه کرد.

من هیچ وقت نخواستم که مرگ و بیماری نباشن‌. فکر می‌کنم وجود جفتشون نه فقط برای من که برای همه واجبه تا یادمون بمونه زندگی چقدر ناپایدار و کوتاهه. اینطوری کمتر ظلم می‌کنیم. کمتر عداوت به خرج میدیم و راستش انقدر این خصلت‌ها انسانی هستند که می‌ترسم آرزو کنم نباشن و بعد به جای ناپدید شدن شر، خود انسانیت جنس عوض کنه. الان هم آرزوم این نیست. فقط دلم می‌خواست تله‌پورت ممکن بود. ما می‌توانستیم خیلی سریع خودمون رو به آدمهایی که دوست داریم برسونیم و بعد به زندگی خودمون برگردیم.

یکی از باهوش‌ترین آدم‌هایی که می‌شناسم چند سال پیش یک سری جلسات در مورد آینده برگزار کرد. برامون طول عمر و سطح رفاه و کم شدن مرگ و کاهش بیماری در جهان رو با استفاده از آمار با صد سال پیش به قبل مقایسه کرد. نشون داد جهان چقدر خوب شده. دیگه ما چی می‌خوایم از جهان؟ علم داره درست و به موقع پیش می‌ره. فقط کاش جهان آنقدر جغرافیای گسترده‌ای نداشت. ایده‌آل من جا دادن همین جهان در جغرافیایی به نزدیکی خونه‌ مادربزرگ‌هاست.

آرمانشهر شیشه‌ای  

«اتوپیا»

پیش از ظهر

چرا آدم‌ها نمی‌تونن در مورد محل تولدشون تصمیم بگیرن؟ چرا نمی‌تونن پدر و مادر خودشونو انتخاب کنن؟ چرا بعضی‌ها توی فقر مطلق به دنیا میان و بعضی‌ها توی ناز و نعمت؟ چرا بعضی‌ها توی جنگ کشته می‌شن؟ چرا بعضی‌ها بیماری‌های سخت می‌گیرن؟ چرا توزیع خوشبختی توی دنیا این‌همه ناعادلانه است؟ اصلا چرا این‌همه چرا هست؟

آرمانشهر من جاییه که آدماش بتونن هر وقت خواستن یه مکالمه‌ای مصاحبه‌ای چیزی با خدا جان انجام بدن و جواب این سوالا یا هر سوال دیگه‌ای که داشتن رو بپرسن، البته در صورتی که جوابش با یه جست‌و‌جوی گوگل پیدا نشه. بالاخره خدا جان که وقتشو از سر راه نیاورده. آرمانشهر من جاییه که توش تکلیف مردم با خودشون و زندگیشون مشخص باشه و یه کم از این روشنایی تکلیف دلاشون آرامش بگیرن. فکر می‌کنم توی چنین شرایطی می‌شه با خیال راحت یه فنجون چای بابونه ریخت و به سلامتی این آرامش نوشید. آرمانشهر من جاییه که آدماش بعد از این که جواب این سوالا رو دونستن و چای بابونشونو نوش جان کردن و یه کوچولو هم جلوی شومینه لم دادن و تنبلی کردن و اندیشیدن و از حرف زدن با خدا جان ذوق کردن، بشینن و فکر کنن که حالا که جواب این سوالا رو می‌دونن چه تغییری می‌تونن توی دنیا بدن. چه کاری می‌تونن بکنن که قبلا نمی‌تونستن.

به نظر من دنیا پر از آدم‌هاییه که همیشه یه عالمه سوالای سخت دارن و یه جورایی شبیه علامت‌ سوال‌های متحرک هستن. این ‌آدم‌ها شاید درصدشون نسبت به کل جمعیت زمین کم باشه ولی تعدادشون مسلما کم نیست. آدم‌هایی که شاید حتی خسته باشن، یا سرگردون، یا حتی ناامید چون هنوز جواب سوالاشونو پیدا نکردن. آدم‌هایی که از جامعه دور شدن یا به نظر عجیب میان، شاید چون دغدغه‌هاشون از یه جنس دیگه باشه. آدم‌هایی که شفافن و شکننده و شیرین. فکر ‌می‌کنم این آدم‌ها اگه جواب سوالاشونو بدونن، خیلی‌هاشون اون‌قدر وظیفه‌شناس و دوست‌داشتنی هستن که آستین همت رو بالا بزنن و دنیا رو جای بهتری برای زندگی کنن. نمی‌دونم چه‌جوری ولی می‌دونم می‌تونن. آرمانشهر من جاییه که این آ‌دم‌های علامت‌سوال‌دار آستیناشونو بالا می‌زنن و می‌سازنش. جایی که شیشه‌ای و شفافه، درست شبیه دل این آدم‌ها.

بدون جنگ و بدون فقر

«اتوپیا»

صبح

همیشه فکر می‌کنم این همه آدم پولدار، این همه پول را برای چه لازم دارند؟ زندگی و خرج و مخارجش، گشت و گذارها، برو و بیاها، خرید و خانه و ماشین و جواهر حدی دارد. ولی درآمد بعضی‌ها و بعضی کشورها ته ندارد. چه می‌شد اگر هر کس متناسب نیازش خرج می‌کرد و باقیمانده‌اش را می‌داد به آنکه نیاز دارد. حرف گداپروری نیست. ولی داریم سرزمین‌هایی که مردمانش در هر زمینه‌ای فقیرند. اگر دوست ندارند پولشان را مستقیم تعارف کنند، می‌توانند مدرسه بسازند، بیمارستان بسازند، حقوق دکتر و معلم را بدهند، می‌توانند در راحت‌تر کردن زندگی آنها که ندارند و زندگیشان سخت است، کمک کنند. امروز هم چنین خیریه‌هایی و چنین کمک‌هایی هست، ولی بیشتر پوششی‌ست برای فرار از پرداخت مالیات. و در نهایت سرمایه و رفاه در اختیار گروهی خاص باقی می‌ماند. دوست ندارند در جای غیر از کشور خودشان پولشان خرج شود؟ پولدارترین کشورها هم قشری از بازماندگان از ثروت و رفاه دارند که می‌توان برای آنان کاری کرد.

جایی که من آرزو دارم روزی بلاخره در آن زندگی کنم، جایی‌ست که مردمان با هم و مانند یک خانواده مهربان و صمیمی زندگی کنند. بلاخره در هر خانواده‌ای کم‌توان و پرتوان، باهوش و بی‌استعداد، سخت‌کوش و تنبل، همه‌جور آدمی هست، ولی شرایط خانواده برای همه یکسان است. دلم می‌خواهد در جامعه‌ای این چنین زندگی کنم. جایی که هیچ کودک تنها و غمزده‌ای نداشته باشد، چون همه بزرگترها آماده‌اند که دست محبت بر سر همه کودکان بکشند. جامعه‌ای که مهم نباشد کودک از کدام رحم خارج شده، مهم باشد که باید آینده‌اش تامین باشد و روزگارش آرام و خوابش راحت. جامعه‌ای که هیچ سالخورده‌ای احساس طرد شدن و تنها ماندن نکند، چون برای همه پدربزرگ و مادربزرگ‌ها عزیز و محترمند. جایی که هر کس می‌داند خوشحالی و آرامشش در گرو راحتی همه است، نه فقط خودش و چندتایی دور و برش. جایی که کودکان بیاموزند با هم فرقی ندارند و همگی عزیزند. جایی که نیازی به تولید سلاح و حفاظت نباشد چون کسی نیست که در فکر آسیب رساندن به دیگری باشد. اگر هم کسی پیدا شود و جوانی کند و خویی تند داشته باشد، همه بزرگان با ریش سفیدی و درایت قضیه را حل و فصل کنند. هیچ کسی در یک خانه و خانواده برای آنکه به دیگری بفهماند بد کرده یا ناراحتش کرده، نه چاقو می‌کشد نه هفت‌تیر. نهایتش داد و قالی و اخم و تخمی و در آخر دوباره سر یک سفره، جلو یک تلویزیون جمع می‌شوند. چه بسا شب همان دو نفر با وجود کمی دلخوری بازهم یک دست تخته نرد باهم بازی کنند. دوست دارم در جامعه‌ای این چنین زندگی کنم. جایی که امنیت و آرامش و مهربانی چیزی نیست که لازم باشد تامین بشود، چون وجود دارد، مثل مهر مادری، مثل هوا.

دنیای زنانه

«اتوپیا»

سپیده‌دم

خیلی مختصر و مفید، اتوپیا برای من دنیایی است که زنانه اداره بشه. اشتباه برداشت نکنیدها. منظورم این نیست که زن‌ها همه‌کاره باشند. مگر الان کم رییس و وزیر و وکیل و مدیر زن داریم؟ نه، منظورم اصلا این نیست. این زن‌هایی که وارد بازی مردها شدند و در مردانه سیاست ورزیدن دست جنس مذکر رو از پشت بستند و به قواعد این بازی تن دادند رو نمی‌گم. جهان می‌تونه توسط مردها هم زنانه اداره بشه. منظورم جنیست و افراد نیست. منظورم روش‌هاست.

بگذریم از این که الان هرچی به جلو نگاه می‌کنی، تنها چیزی که دیده نمی‌شه اتوپیاست و چیزی که فراوان و راحت قابل تصور هست دیستوپیا. نمی‌خوام از اتوپیا دور بشم ولی جای حرف زدن در مورد آینده تلخ هم زیاد هست. با وجود این سیاهی و تاریکی، من یه شمع توی ذهنم به امید روزی که جهان زنانه‌تر اداره بشه نگه داشتم.

جهان امروز مردانه ساخته شده و مردانه مدیریت می‌شه. باز می‌گم منظورم جنسیت نیست. اعتقاد من اینه که همه‌ ما درونمون نیمه زنانه و نیمه مردانه داریم. نیمه مردانه برای قدرت می‌جنگه. به دنبال برتری و پیروزیه. براش مهمه که رقبا رو زیر پا بذاره و از همه سبقت بگیره. شکست دادن دیگران، به هر قیمتی توی این نیمه وجود، ارزشمنده. این نیمه وجود برای دل سوزوندن ساخته نشده. برای اشک ریختن برنامه‌ریزی نشده. کارش دستگیری از افتاده‌‌ها نیست. کارش پیش‌روی و رقابت و شکست دادن و برتری یافتنه. البته این‌ها در جای خود و در تکامل بشر همه ارزشمند و ضروری هستند ولی وای به وقتی که همه‌کاره‌ي جهان، این دیدگاه باشه.

نیمه‌ زنانه وجود، کارش دستگیریه. نمی‌تونه غم و درد رو ببینه و لذت ببره. نمی‌تونه به قیمت رنج دیگران از پیروزی خودش شاد بشه. مدیریت زنانه جهان مال اون دیدگاهیه که پیروزی خودش رو روزی نمی‌بینه که در اون دیگران شکست بخورند. مدیریت زنانه یعنی مدیریتی که به جای بیشتر و بیشتر کردن سود خودش و همدستانش، به فکر این هست که سود به عده بیشتری برسه. جهانی که زنانه مدیریت بشه توش جنگ، فروش اسلحه و لابی‌های ثروت و قدرت اساس سیاست نیستند. توش شادتر زیستن کودکان هست که اولویت‌ها رو می‌چینه.

آخرش رو اول گفتم… اتوپیای من، دنیاییه که زنانه مدیریت می‌شه.

جامعه‌ محترمِ محترم

«اتوپیا»

سحرگاه

عجیبه ولی واقعیت داره که خیلی سخته تصور دنیایی که آرمانی باشه. انقدر به جبر زمونه واقع‌گرا شدم که حتی داشتن یک آرمان هم از خاطرم رفته. به هر حال اگه قرار بود دنیایی رو تصور کنم که در بهترین حالت از نظر من باشه اولین چیزی که به ذهنم میرسید حس آرامش و امنیت بود. اما واقعاً همچین چیزی وجود داره؟ آیا در بهترین حالت هم یک جامعه می‌تونه امنیت و آرامش من رو تأمین کنه؟ امکان نداره. اما یک حداقل‌هایی رو شاید بتونه. پس شاید این دنیای آرمانی همون دنیایی باشه که حداقل‌ها رو دارا باشه. انسان‌ها به صرف انسان بودن دارای حرمت و یک سری حقوق برابر باشند. حقوقی که نیازهای اصلی و اولیه‌شون رو برآورده کنه.

توی این جامعه هیچ انسانی گرسنه نمی‌مونه، تشنه نمی‌مونه، به وقت بیماری بدون درمان نمی‌مونه، امکان تحصیل داره. توی این جامعه‌ قشنگ به کسی توهین نمی‌شه، تحت هیچ شرایطی. وقتی من خیالم راحت باشه که گرسنه و تشنه و بیمار به حال خودم رها نمی‌شم، امکان آموزش دیدن دارم و دارای حرمت هستم دیگه از چیزی نمی‌ترسم، احساس نا‌امنی نمی‌کنم. شاید حتی دیگه ولع و حرص هم نداشته باشم. حالا می‌تونم بیشتر بخوام. اصلاً به نظرم خواسته‌های آدم تمومی نداره. وقتی جایی برای خواسته‌ی بیشتر باشه یعنی نیازهایی برآورده شده که حالا نیاز جدید بوجود اومده و مطرح شده. همین خودش خیلیه.

به نظرم همین‌ها شاید کافی باشه. اگه هیچوقت به من توهین نشه و مورد تمسخر قرار نگیرم دیگه از قضاوت شدن وحشت نکنم. پس برام دیگه مهم نباشه کسی از زندگیم سر دربیاره. دیگه مهم نباشه کسی فضوله یا نه. ترس از جایگاه اجتماعی نداشته باشم. به دنبال قدرت بیشتر نباشم. اگه به همه احترام گذاشته بشه شاید دیگه نژادپرستی و جنسیت‌زدگی هم نباشه. چقدر خوبه به نظرم. من که به همین چهارگزینه قانعم. غذای کافی، آب سالم، درمان و احترام. اصلاً همون آخری حتی. مگه میشه برای یک انسان احترام قائل باشن ولی گرسنه و تشنه و بیمار باشه و جامعه بگه به درک؟