دسته: ابعاد پنهان کودک‌آزاری

کودک‌آزاری «جنسی-مذهبی» در مدرسه

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

از میان نامه‌های رسیده: رضا باقری

بچه‌ها در اوج دوره‌ی کودکی، به‌خصوص با ورود به مدرسه، با آموزه‌های جنسی-مذهبی (و فرهنگی) آزار بسیاری می‌بینند؛ آزاری که شاید در نگاه اول دیده نشود، اما اثراتش به مراتب بیشتر از آزار جسمی است.

پیش از دبستان:
«تو دختری! دختر که از درخت بالا نمی‌ره.»
«تو مردی! مرد که با عروسک بازی نمی‌کنه.»
«با دامن ‌اون‌طوری نشین!»
«خاله‌بازی مال دخترهاست!»
«تو دختری! نمی‌شه با بچه‌های دیگه، بدون پیراهن آب‌بازی کنی.»
«مثل دختر بچه‌ها گریه نکن، مرد که گریه نمی‌کنه.»
و نمونه‌های بسیار دیگر. جالب این‌که بیشتر این مولفه‌ها حتی مذهبی هم نیست. (فرهنگ)

نگرانی پدر و مادرها البته قابل درک و پذیرفتنی است، اما تاکید بر تفاوت جنسی (و در پی آن تاکید بر رفتاری متفاوت)، آن‌هم در زمانی که کودک در کودکی خود غرق است، چه کمکی می‌تواند بکند؟ شناخت تفاوت و هویت جنسی البته حق کودک است، اما…

ماجرا در مدرسه بدتر هم می‌شود، به خصوص در نظام‌‌های آموزشی مذهبی، کودک در مدرسه یاد می‌گیرد که جنس مخالف همراه نیست، بلکه هم هدف است و هم تهدید.

در مدرسه از تمام دوستان غیرهم‌جنس‌اش جدا می‌شود و یاد می‌گیرد که این دوستی آلوده به گناه‌ است. یک دختر بچه در ۹ سالگی در مراسم شرم‌آوری به نام «جشن تکیف» می‌فهمد که پسرخاله‌ی هم سن و سالش که تا دیروز هم‌بازی‌اش بوده، چه موجود خطرناکی‌است. می‌فهمد که موهایش می‌تواند او را تبدیل به یک موجود درنده کند. و کابوس گناه‌های سال‌های گذشته رهایش نمی‌کند. از همه بدتر یاد می‌گیرد که دیگر بچه نیست و یک شبه از دنیای کودکی به کابوس بزرگسالی پرتاب می‌شود. کابوسی که در نگاه اول، برای او می‌تواند جذاب هم باشد، چرا که بزرگ شده است. حالا بماند که در آن مراسم کذایی با چه چیزهایی آشنا می‌شود.

بیشتر ما نمونه‌هایی را سراغ داریم که حتی با یادآوری‌اش خیس عرق می‌شویم. (یک جستجوی ساده در یوتیوب، نمونه‌های شرم‌آوری را نشان می‌دهد).
یکی از شعرهایی که در این جشن‌ها رسم است: سلام سلام / آی بچه‌ها / آی بچه‌ها / آی غنچه‌ها / فرشته‌ها / گوشاتونو خوب تیز کنید / به من بگین بلند بگین / کی محرمه، کی نامحرمه / عموی من، برادر بابای من / محرم یا نامحرمه؟ / «محرمه محرمه» / پسرخاله که اومده به مهمونی محرم یا نامحرمه؟ / «نامحرمه، نامحرمه» / شوهر خواهر، پشت دره / می‌خوام درو باز بکنم / چادر بپوشم یا نپوشم؟ / «چادر بپوش، چادر بپوش» / پسر عمو که اومده خونه‌ی ما به مهمونی / محرمه یا نامحرمه؟ / «نامحرمه نامحرمه» / پدربزرگ قصه می‌گه / قصه‌های خوب و قشنگ، / محرمه یا نامحرمه؟ / «محرمه محرمه» / می‌خوام برم به بقالی / تا بخرم یک سیر پنیر / چادر بپوشم یا نپوشم؟ / «چادر بپوش چادر بپوش» / راستی کیه در می زنه؟ / پسر دایی پشت دره / چادر بپوشم یا نپوشم؟ / «چادر بپوش چادر بپوش»…

از آن‌طرف یک پسربچه هم با چیزهایی شستشوی مغزی می‌شود که غیرت نامیده می‌شود. یعنی وظیفه‌ی خود می‌داند تا نظارت کند که خواهر یا مادرش شعر بالا را رعایت می‌کند یا نه! و بدا به حال کودکانی که در این میان، دچار تضاد بین خانه و مدرسه می‌شوند.

تازه ‌این‌ها نمونه‌های خوب ماجراست، من نمونه‌هایی را سراغ دارم که سخنران مراسم بیماری جنسی بوده و چیزهایی را طوری برای دختربچه‌های نه ساله به جزییات شرح داده که منِ «مرد»، امروز با چهل و چند سال سن، از شنیدنش پشت‌ام یخ می‌کند.

این تحمیل بلوغ زودرس، پنهان‌ترین و شاید بدترین نوع کودک‌آزاری است و از فرط تکرار آنقدر عادی شده که آن‌را نمی‌بینیم، یا خودمان را به ندیدن می‌زنیم، چرا که کودک‌مان مجبور است در همین مدارس درس بخواند، در همین فضا رشد کند و در همین جامعه به زندگی ادامه دهد؛ با تاکید بر این نکته که هیچ جایگزین دیگری وجود ندارد.

برش‌هایی از زندگی یک کودک زخم‌خورده

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

مهمان هفته: ناصر خالدیان

چقدر روایت این قصه برایم سخت و بغض‌آلود است اما مجبورم به خاطر چیزی که در آخر می‌خواهم بگویم، این قصه‌ی تلخ و مستند را بنویسم: در محله قدیمی ما، «علی» شاگرد یک خیاطی بود. همسن ما و کودکی تقریباً کمتر از ده ساله. آن موقع‌ها کار کودکان مثل امروزه نبود و کمپین و اطلاع‌رسانی هم در مورد کودکان کار وجود نداشت. کودکان آن دوره شاق‌ترین کارهای ممکن را انجام می‌دادند؛ چیزی که امروز شکنجه به نظر می‌رسد.

علی هر روز از «اوستا» کتک می‌خورد و تحقیر می‌شد. در خانه همین طور از پدر و مادرش و در محله از هم‌سالان پر آزارش. علی بسیار باهوش بود و به الکترونیک علاقه داشت. چیزی که ما آن دوره حتی نمی‌دانستیم چیست. چیزهایی هم با سیم و لامپ و مدارهایی با تخته برای خودش ساخته بود. شاید حتی یکی از نوابغ در محیطی اشتباه و زمانه‌ای اشتباه بود که اگر در محیط درست و خانواده درست پرورش می‌یافت حتی یکی از افتخارات ملی می‌شد.

آن صورت شیرین و معصومِ آن شاگرد خیاط محله ما که از اوستا و خانواده‌اش کتک می‌خورد و همسایه‌ها و بچه‌ها مسخره‌اش می‌کردند همیشه جلوی چشمانم هست. به ظاهر می‌خندید اما حالا که فکرش را می‌کنم، همیشه غمی در چشمان علی بود. غمی که از گذشته‌ی او آمد و آینده‌اش را به آتش کشید.

***
اینها فقط جنبه‌ای معمولی و عادی از زندگی علی بود که ممکن بود برای بسیاری بچه‌های آن دوره در چنین محیطی اتفاق بیافتد و به آن «عادت» می‌کردند. اما یک چیزی این موجود را با تمام این شکنجه‌ها و آزارهای دوره کودکی که حتی حق بازی با همسالانش را نداشت شکست. در محله گفتند به او تجاوز شده. مردی به او تجاوز کرده بود که می‌گفتند به خودش هم تجاوز شده. اما محیط عقب‌مانده که این طور نمی‌گوید؛ با خنده و استهزا و تمسخر می‌گوید و انگی که به یک کودک بی‌گناه و بی‌دفاع می‌زنند و خنده‌های وقیحانه در چهره آدم‌ها از این رویدادی که: «شکر خدا به آنها تجاوز نشده و سالم هستند».

بعد علی دیگر نماند. کسی نمی‌دانست کجا رفتند. با خانواده‌شان کلاً از آن محله رفتند و دیگر ما او را ندیدیم. چرخ زمانه گذشت و دردها و ویرانی‌ها و بازسازی‌های بسیاری بر خود دید.

***
سال‌ها بعد هنگام تهیه فیلمی مستند در مورد اعتیاد و مواد مخدر، جوان تکیده‌ و سیه چرده‌ای را دیدم در میان گورستانی که هرویین تزریق کرده و نشئه در کنار گوری خوابش برده بود. تمام بازو و آرنجش از محل تزریق سوراخ سوراخ شده بود. از میان خاطرات کمرنگ کودکی و در میان چهره‌ی تکیده و استخوانی او، آن شاگرد خیاط با آن صورت شیرین و معصوم را به یاد آوردم که حالا «روزگار» و «خانواده» و «محیط» او را به سینه‌ی قبرستان کشانده بودند. علی حالا یک معتاد تزریقی نابود شده بود که به آخر خط رسیده بود.

نمی‌شد بیدارش کرد تا با او مصاحبه کنیم و داستان زندگی‌اش را بپرسیم. گفتند اکثراً آنجاست و شب‌ها هم در گورستان می‌خوابد. روز بعد که رفتیم دیگر کسی نشانی از او نداشت.

***
علی و امثال او قربانیان خشونت‌های خانگی و محیطی و کودک‌آزاری‌هایی شدند که جامعه‌ی ایران در لایه‌های پنهان خود از این نمونه‌ها و با روایت‌ها و اشکال مختلف بسیار دارد و «کارما» و تاوان یا ابعاد پنهان آن بالاخره به جامعه سرایت می‌کند و دامن آن را یک روز می‌گیرد. سه عنصر جغرافیا یا محیط، زمانه و مهم‌تر از آنها خانواده؛ می‌توانند سرنوشت یک کودک را از اوج تا ذلت و از تعالی تا نابودی تعیین کنند و این هیچ ارتباطی با سرنوشت و تقدیر و قسمت که در روان ما شرقی‌ها نهادینه شده ندارد. سرنوشت در دست خود ماست اگر بخواهیم. اگر سرنوشتی هم باشد، سرنوشت جمعی همه‌ی ما در طرز رفتار ما با کودکان، نوع رفتار ما با حیوانات و درختان و محیط زیست و تمام موجودات بی‌دفاعی است که وظیفه‌ی ما به عنوان انسان و بافرهنگ‌ترین حیوانات این سیاره، دفاع و پرورش درست آنان است و اینهاست که فرهنگ یک جامعه و یک ملت را می‌سازد.

خودنویس من

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

بامداد

خانواده‌ی پرجمعیتی بودیم. پدر تنها نان‌آور خانه و مادر خانه‌دار بود. هر روز صبح بیدار شده و با عجله صبحانه خورده و راهی مدرسه می‌شدیم. قبل از رفتن، پدر مختصری پول توجیبی می‌داد. آن قدیمها از کلاس چهارم به بعد، برای دروس فارسی و ریاضی دفتر مجزای پاکنویس داشتیم. نوشتن این دو دفتر هم برای خودش راه و رسم و مشقتی داشت که نگو. هر بار بعد از تمام شدن تدریس و حل تمرین‌ها و پاسخ به سوالات، موظف بودیم آن درس را با تمرین‌ها و پرسش‌ها و… در دفتر پاکنویس خود، آن هم با خودنویس بنویسیم. آبجی بزرگ و داداش بزرگ که به ترتیب کلاس هفتمی و ششمی بودند خودنویس داشتند. وقتی آبجی بزرگ خودنویس به دست می‌نوشت دلم ضعف می‌رفت. در دل می‌گفتم: چه می‌شود اگر من هم یکی داشته باشم؟

کلاس چهارمی شدم. خودنویس و نقاله و پرگار و خط‌کش کهنه‌ی آبجی بزرگ را به من دادند و برای او تازه اش را خریدند. هرگز دوست نداشتم وسایل کهنه کسی را داشته باشم. دلم می‌خواست پدرم برای من نیز نوشت‌افزار نو بخرد. اما افسوس که «آنچه دلم خواست نه آن می‌شود.»

تصمیم گرفتم قلکی بخرم و پس‌انداز کنم و برای خودم یک خودنویس خوشگل بخرم. قلکی خریده و داخل جعبه کتاب‌هایم گذاشتم و گاهی به جای خریدن آب‌نبات چوبی یا چوب شور یا آرد نخودچی، یک ریالی‌هایم را داخل قلک ریخته و بالاخره پول را آماده کرده و به بقالی سر کوچه رفتم. در دنیای زیبای کودکانه‌ام، به قدری پس‌انداز کرده بودم که بقال علاوه بر نوشت‌افزار و خودنویس، یک شیشه دوات هم داد و تشویقم کرد و گفت: به! به! چه دختر خوب و وظیفه‌شناسی! پول جمع کردی و وسایل لازم مدرسه‌ات را خریدی. آفرین به تو دختر خوب.

البته من به او چیزی نگفته بودم . بلکه با دیدن پول خردهایم، فهمیده بود که این پولها باید از قلک درآمده باشد.

با شعف و شادی به خانه برگشتم. وسایل نو را به پدر و مادر نشان دادم. آنها نیز خوشحال شده و تشویقم کردند. به خودم بالیدم. اما گویا عمر این شادی‌ام کوتاه بود. داداش بزرگ، این چشم و چراغ پدر و مادر، به خانه آمد. خودنویس را دستم دید و شروع به نق نق کرد. می‌خواست خودنویس کهنه‌اش را با خودنویس تازه من عوض کند. حاضر بود یک ریال هم رویش بپردازد. قبول نکردم. گفتم‌: برو یک ریالی‌ات را بده و قلک بخر و پول چوب شور و تیله را پس‌انداز کن و یکی بخر.

از او التماس و گریه و پرخاش بود و از من نپذیرفتن. سرانجام پدر و مادر نازک دل من طاقت اشکهای داداش بزرگ را نیاوردند و از من خواستند خودنویس‌هایمان را عوض کنیم. قبول نکردم. در مقابل پافشاری مادرم مقاومت کردم و او به جای قانع کردن گل‌پسرش‌، از بابت این که حرف بزرگتر از خودم را نپذیرفته‌ام خشمگین شد و یک سیلی آبدار بیخ گوشم نواخت و خودنویس‌هایمان را عوض کرد. داداش خوشحال بود از بابت به دست آوردن جنسی نو و بی‌زحمت و من نالان از حقی که از من ضایع شده است. آهسته گریه می‌کردم . مادر سرم داد کشید: خفه شو وگرنه چنان می‌زنم که اسمت را فراموش کنی. پدر دلداری‌ام داده گفت: مادرت است، خوب یک سیلی زده. تازه محکم هم نزد. این همه گریه دیگر احمقانه‌است.

آن شب را که تا صبح از درد دل کوچک و شکسته‌ام به خود پیچیدم، هرگز فراموش نمی‌کنم.

یک خط قرمز پر رنگ و پاک‌نشدنی: کودکان‌

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

نیمه‌شب

چیزی که در قوانین کشورهای اتحادیه اروپا دوست دارم حساسیت‌شان به حمایت از کودکان است. در امور مربوط به خانواده، از واگذاری حضانت کودکان به خانواده‌های متقاضی گرفته تا تعیین حضانت بعد از جدایی والدین، تا مبارزه با پدوفیلی، تا برخورد با والدین فرزندآزار، تا … همیشه جهت‌گیری قانون به سمت حمایت از کودک است و با هدف به حداقل رساندن آسیب‌ها به او و تراوماهایی که ممکن است اثر محو نشدنی در ناخودآگاه او بجا بگذارند.

خیلی دوست دارم که در این قوانین اصلا به بزرگسالان، پدر و مادر طبیعی یا انتخابی اولویت اول داده نمی‌شود، بالعکس، در لابلای خطوط قوانین و حکم نهایی دادگاه‌ها می شود «بروید به جهنم»(!)  را خطاب به آدم بزرگ‌های درگیر در کشمکش با هم یا آنها که بی توجه و بی صلاحیتند به وضوح دریافت. چون واقعیت اینست که آدم بزرگ‌ها معمولا به نفع و لذت و خواسته‌های خود عمل می‌کنند. در خیلی از اعمال آنها چه تنبیه و سرزنش کلامی و بدنی کودک باشد و چه پست کردن عکس‌های فرزندشان و بالیدن به کامنتها و لایکها، چه نازیدن به تواناییهای مافوق تصور فرزندشان در تحصیل و ورزش و چه در کشمکش جدایی و جنگ برای بدست آوردن حق سرپرستی و … همیشه مرکز خود آنها هستند و رضایت خاطر شخصی و راحتی‌شان. کودک در تمام این شرایط بی‌دفاع است و قادر نیست بفهمد نفع حال و آینده‌اش چیست، قادر به تعیین و دفاع از حریم خود نیست. یک موجود کوچک که هنوز نه خودش خودش را می‌شناسد و نه هنوز آن شخصی که در آینده خواهد بود شکل گرفته است.

چیزی که دل مرا به درد می‌آورد اینهمه تعداد بی‌شمار کودکانی‌ست که در تمام دنیا متولد می‌شوند. کودکانی که معمولا – همیشه نه ولی در اکثر مواقع – والدینشان سطح حساسیت‌ کافی ندارند تا درک کنند چقدر کودک بودن سخت است، چقدر نیازمند و بی‌دفاع بودن سخت است، چقدر سخت است به آنها که دانسته و ندانسته با دست و زبان آزار می‌دهند نیازمند بودن، چقدر بزرگ شدن و یاد گرفتن زندگی کردن سخت است، چقدر سیر از کودکی به بزرگسالی زحمت دارد، چقدر …

مصادیق فرزندآزاری بی‌شمارند. بعضی والدین از آزار و اهانت به فرزندانشان حتی وقتی بالای سی سال سن دارند هم دست برنمی‌دارند. چرا؟ قبلا هم گفتم، چون همه آنهایی که والدین هستند الزاما افراد حساسی نیستند و هوش هیجانی لازم برای برقراری ارتباط درست با یک انسان دیگر را ندارند. تا وقتی یک فرزند – در هر سنی – نه بعنوان یک انسان مستقل، بلکه جزو مایملک  و «حق مسلم» والدین محسوب شود امکان ندارد نقطه پایانی برای فرزندآزاری و مصادیقش تصور کرد.

بده دمب موهاتو بچینم آویزون کنم جلوی ماشینم

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

شبانگاه

کودک‌آزاری چیز پیچیده‌ای نیست. همین که دخترکی با موهای بافته را دست بیندازی که روزی موهایش را خواهی چید و برای تزیین به آینه‌ی جلوی ماشینت آویزان خواهی کرد، مرتکب کودک‌آزاری شده‌ای. یادم نیست چند ساله بودم که شوهر عمه‌ام دیگر این تهدید (به نظر خودش شوخی) را متوقف کرد. من تا مدتها از بودن در جایی که او هم باشد احساس عدم امنیت می‌کردم.

بزرگسالانی را دیده‌ام که برخوردشان با کودک مثل برخوردشان با مایملک دیگران است، برخوردشان با لباس کسی یا خانه‌اش یا… اینطور که به خودشان حق می‌دهند درمورد آن نظر بدهند، آن هم وقتی کودک همانجاست.

– وا چرا به این بچه غذا نمی‌دی، خیلی لاغره‌ها…  (اعتماد نفس کودک در مورد ظاهرش لطمه می‌خورد)
– کمکت هم می‌کنه تو خونه؟ دختر فلانی رو ببین… (اعتماد به نفس کودک وقتی با دیگری مقایسه می‌شود لطمه می‌بیند)

بزرگسالان دیگری هم هستند که هر کودکی ببینند برایشان وسیله‌ی سرگرمی‌ست. چند سال پیش پارکی رفته بودیم به دعوت یکی از دوستان مجردمان که با دوستان دانشجویش بود. هیچ کودکی در جمع نبود ولی همه آنقدر مهربان برخورد کردند که من نشستم روی نیمکتی و بازی دیگران را تماشا کردم و کودک ما هم آن وسط برای خودش می‌دوید. شنیدم وقتی خواست توپ را بگیرد بهش گفتند فعلا سعی کن توپ را بگیری اگر نشد بازی ما که تمام شد توپ را به تو می‌دهیم. والیبال بازی می‌کردند. بازی‌شان تمام شد در حالی که در طول بازی هر بار غش غش می‌خندیدند که کودک نتوانسته توپ را بقاپد، بعد از بازی هم توپ را بهش ندادند. خواستم بروم کودک را بیاورم برایش توضیح دهم بی‌خیال شود تا با هم بازی‌ای کنیم که شنیدم یکی از دخترها دارد به آن دیگری می‌گوید این بچه‌ی پررو مال کیه؟ من پشت سرشان بودم، گفتم بچه‌ی ماست. بعد هم توضیح دادم که دوستانشان چه قولی به کودک داده بودند و با احساساتش بازی کرده‌اند. برای کودکم که داشتم دلیل می‌آوردم چرا نباید برود بازی، مجبور شدم بگویم که بعضی بزرگترها از دروغ گفتن به بچه‌ها خوششان می‌آید و اینطور بچه‌ها را دست می‌اندازند. گفت کاری بدی‌ست که. گفتم بله ولی به نظرشان اینطوری باید خوش گذراند.

شکل دیگر کودک‌‌آزاری بی‌توجهی به کودک است، مخصوصا از طرف پدر و مادر. اینکه کودکی مواد غذایی مورد نیاز به بدنش نرسد چون پدر و مادر به خودشان زحمت نمی‌دهند ببینند چه مواد غذایی برای چه سنی ضروری‌ست، اینکه کودک خواب کافی نداشته باشد چون پدر و مادر یاد نگرفته‌اند چطور خواب بچه را تنظیم کنند، اینها همه بی‌توجهی به نیازهای اولیه‌ی حیاتی کودک است و به نوعی کودک‌آزاری. و پیش از تمام اینها شاید باید از تنبیه بدنی هم می‌گفتم که شکل عریان کودک‌آزاری‌ست. تنبیه روانی هم. اینکه ببینی کودک چه چیزی را دوست دارد و گروکشی کنی: حالا که فلان کار رو نکردی، بهمان چیزی که می‌دونم خیلی دوست داری ازت می‌گیرم.

کودک آزاری مبحث بسیار مهمی‌ست: کودکان در برابر بزرگسالان بی‌دفاع‌اند. ولی حتی اگر کودکی نداریم یا کودکی دور و برمان نیست، برای شروع می‌توانیم از دیگرآزاری دوری کنیم و هر کجا کودک‌آزاری دیدیم سکوت نکنیم.

میازار موری که دانه‌کش است               که جان دارد و جان شیرین خوش است

بمب‌های اتمی بدون فتیله

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

شامگاه

«میم» تقریبا بیست سال از من کوچک‌تر است، من و او، در دو فرهنگ متفاوت جامعه پذیر شده‌ایم.

او دیگران را وادار به پذیرفتن خواسته‌هایش می‌کند و همواره هرچه بخواهد را حق به جانب، به دست می‌آورد. البته این خوانش من از رفتار اوست. وقتی فهمید در آستانه‌ی ازدواج هستم، برایم ایمیل زد «حالا می‌فهمی بچه از کجا میاد؟»

وقتی می‌آمد خانه‌ی ما، اولین درخواستش این بود «بریم با لپ‌تاپت بازی کنیم…» بارها و بارها همه‌ی فایل‌هایم را حذف کرده بود، در واقع تعریفش از بازی این بود که همه‌ی فایل‌ها را به هم بریزد، سواد فارسی نداشت، اما با سواد انگلیسی‌اش می‌توانست مانند یک بمب اتمی عمل کند.

قبل از آمدن‌شان با مامانم هماهنگ می‌کردم که من لپ‌تاپم را دادم به دوستم یا …، اما نتیجه هیچ ارتباطی با هماهنگی من نداشت. علاوه بر لپ‌تاپ، لاک و لوازم آرایش نیز از دستش در امان نبود. هرچه را که می‌خواست با خود می‌برد، یعنی آن قدر عربده می‌کشید که در نهایت ترجیح می‌دادید، هر چه دارید بدهید تا دهانش را ببندد و برود. البته گاهی هم که من در برابرش مقاومت می‌کردم اغلب می‌شنیدم «بچه است، گناه داره، بده بهش، حالا پولش رو بهت می‌دیم، سالی یه بار میاد خونه‌ی ما…»

یک روز درحین بازی کردن با لپ‌تاپ از من پرسید: «تو از کجا اومدی؟» گفتم: «این‌جا اتاق منه! تو از کجا اومدی؟» گفت: «مامانت تو رو از کجا آورده؟» دم‌ دستی‌ترین جواب را دادم: «لک‌لک‌ها!» نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: «یعنی  تو که دانشگاه میری نمی‌دونی اینا دروغه؟ بابات و مامانت با هم…» هنوز آن دقایق، یکی از سخت‌ترین دقایق عمرم است، کودکی جلوی من نشسته بود و با کلماتی رکیک نحوه‌ی به وجود آمدن یک جنین را بر اساس پورنوگرافی توضیح می‌داد. اصلا نمی‌دانستم باید چه بگویم و چه کاری انجام دهم، فقط گفتم: «این که مهم نیست، مهم اینه که پیش مامان و باباهامون هستیم.» این گفتگوی‌مان را «میم» برای همه‌ی نوه‌ها تعریف کرد و بعد از آن من تبدیل به نوه‌ی خنگ خانواده شدم. هنگامی هم که والدینش متوجه شدند، خیلی آرام گفتند دانستن این مطالب برای هر کودکی لازم است.

به نظرم گاهی بزرگترها از ترس آسیب زدن به کودکان زیاده‌روی می‌کنند و سعی می‌کنند با منابع مالی، اطلاعاتی و احساسی بی‌حد و حصری را در اختیار آنها بگذارند اما در واقع همین بی حد و حصر بودن منابع سرآغاز یک آسیب است. این منابع نامتناهی گاهی حتی باعث آسیب زدن کودک به دیگران نیز می‌شود. در واقع امکان دسترسی کودک به منابع نامتناهی، نوع دیگری از کودک‌آزاری است که حسب اتفاق زیر لوای روشنفکری پنهان می‌شود. البته پیدا کردن حد و مرز در این امر، کار ظریفی است و در هر فرهنگ و خانواده‌ای این حد و مرز جایی منحصر به فرد دارد.

نیمه دیگر ماه

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

عصر

تا یکی عکس پدرشو می‌دید می‌گفت چقدر شبیه باباشه. اولش حواسم نبود می‌گفتم آره خیلی. اما یواش یواش متوجه واکنشش شدم. دوست نداشت و غر می‌زد. بعد از یه مدتی دیگه علنا اعتراض کرد و دوست نداشتنش رو خیلی شدید نشون داد. برام عجیب بود. بهش گفتم خانواده پدریش همگی قشنگ هستن و دلیلی واسه ناراحتی وجود نداره، حتی چند تا عکس بهش نشون دادم و ازش تایید گرفتم، اما بهونه گرفت که دلش می‌خواد شبیه من باشه. بهش گفتم تو از من خوشگل‌تری. گفت اما بابا به قشنگی تو نیست. خنده‌م گرفت، گفتم خب شاید اگه بابا زن بود و به جای سیبیل، موهای سرش پرپشت بود، مثل تو خوشگل می‌شد. بعد دیدم اصلا زیر بار نمیره. بهش گفتم تو شبیه هر دوی مایی. قشنگی‌های هر دومون رو گرفتی. تازه، از من و پدرت هم خوشگل‌تری… و وقتی جریان ادامه پیدا کرد متوجه شدم قضیه به چیزی بیشتر از ریخت و قیافه و ظاهر مربوط می‌شه.

گاهی ما رنجش خودمون رو با بی‌دقتی تمام نمایش می‌دیم. از همسرمون بدمون میاد، ازش خشمگینیم یا رنجیدیم و بدون توجه به حضور بچه‌مون غر می‌زنیم، گلایه می‌کنیم، داد می‌زنیم و نفرین می‌کنیم و حواسمون هم نیست نیمی از وجود بچه‌ای که نفسمون به نفسش بنده از همون آدم ناشی شده. گاهی حتی نیازی به واکنش نشون دادن هم نیست، همون که حال و هوای زندگیمون نشون از ظلمی داشته باشه که اون مرد یا زن به ما کرده، کافیه تا بچه، آگاهانه یا ناخودآگاه، نسبت به نیمی از وجودش احساس آزردگی، خشم یا حتی تنفر داشته باشه.

برای خود منم اصلا ساده نبود…  یادمه چند سال پیش، در پیچ و خم دادگاه که بودیم مشاور خانواده از من خواسته بود به خاطرات خوب زندگی مشترکم فکر کنم شاید راه نجاتی پیدا بشه، من فقط سی ثانیه خاطره خوب پیدا کرده بودم (هنوز هم چیزی بیشتر از اون سی ثانیه توی ذهنم نمیاد) اما اینجا دیگه بحث من نبود. بچه به تصویر سالم پدرش نیاز داشت. باید درون آشفته بچه‌م رو آروم می‌کردم. دروغ نگفتم اما منفی هم نبافتم. از دلایل انتخاب پدرشون گفتم. از چیزایی که داشت و من دوست داشتم. از چیزایی که توی وجودش دیده بودم و به نظرم قابل احترام بود. مثال چاقو و آتیش رو زدم که خوب و بدش بستگی داره به استفاده‌ای که ازش می‌کنی و نتیجه گرفتم که اصلاح مسیر نادرست پدر از توان من خارج بوده و مجبور شدم جدا بشم و مسیر فعلی رو انتخاب کنم. بعد مثل همیشه در پایان همه حرف‌های جدی، شوخی کردیم و خندیدیم. بهش گفتم چقدر شبیه پدرت می‌خندی، این بار دیگه لبخند روی لبش خشک نشد.

چند بار گناه کسی رو به حساب ذات بدش گذاشتیم؟ چند بار وقت عصبانیت بچه رو به پدر یا مادرش تشبیه کردیم که فلان اخلاقت به اون طرفی‌ها رفته یا برعکس، وجود بچه رو گروکشی کردیم تا بگیم هیچکدوم از بدی‌های طرف مقابل رو نگرفته و کاملا شبیه ماست؟ چند بار خواسته و ناخواسته جلوی بچه عیب طرف مقابل رو گفتیم یا اجازه دادیم دیگران از همسرمون بدگویی کنن؟ چند بار حضور همسر سابقمون رو توی زندگیمون نادیده گرفتیم، ناپدری یا نامادری جاش گذاشتیم و تا زمانی که بچه خودش بفهمه پدر یا مادر واقعیش یکی دیگه‌ست، همه چیز رو انکار کردیم؟

نکنیم… بخاطر وجود بچه‌مون هم که شده، این کار رو نکنیم. اجازه ندیم بچه‌مون تا آخر عمر یه نیمه ویران رو در درونش به دوش بکشه و با خودش در جدال باشه. شما حتی نمی‌تونین تصور کنین با این کار چه بغضی توی گلوی بچه باقی می‌مونه.