دسته: آنچه به لبم لبخند می‌آورد

تنها تار به‌جاماندۀ امید

«آنچه به لبم لبخند می‌آورد»

بامداد

Yalda

بیست و سه چهار ساله بودم. خجالتی، غمگین و البته سردرگم. تازه یه شکست عشقی سخت رو پشت سر گذاشته بودم که توی تشدید غم و سردرگمی و عدم اعتماد به نفسم نقش مهمی داشت. چاره رو در فرو رفتن در خودم دیده بودم. دوستی پیشنهاد کرد با آدم‌های تیپ خودم بیشتر بجوشم. گفت برو شب شعر، کنار آدم‌هایی که مثل خودت هستن، برو شعرهات رو بخون… رفتم.

یکی دو ماه اول فقط شنونده بودم. بعد یواش‌یواش اضطرابم کمتر شد و شروع کردم به خوندن شعرهام. هنوز دست‌هام می‌لرزید، پاهام می‌لرزید، صدام می‌لرزید… تا چند دقیقه بعد از خوندن شعرم هم قلبم همچنان به کوبش سخت خودش مشغول بود. چند وقتی طول کشید تا بتونم جلوی لرزش صدا و دست‌هام رو بگیرم. اما مثل دیگران نبودم. کش و قوس دادن به صدا، تاکید روی کلمات، نفس گرفتن برای گیراتر کردن متن… اینها از توان من خارج بود. با این حال شعرهام رو می‌خوندم.

شب تولدم بود. تا اون لحظه هیچ تبریکی از هیچکس نداشتم. فکر می‌کردم اون شب فراموش‌شده‌ترین آدم روی زمینم. پدر با من سرسنگین بود. خواهر و برادرم از من دور بودن، مادرم فوت کرده بود… احتمالا هیچکس یادش به من نبود. تنها دلخوشیم شد شب شعری که اون شب باید می‌رفتم.

وقتی به جلسه رسیدم متوجه شور و شوق عجیبی شدم که میون بچه‌ها بود. من هنوز دوستی توی شب شعر پیدا نکرده بودم. با کسی صحبت نمی‌کردم. آروم می‌رفتم، یه گوشه می‌نشستم، به دقت به شعر و گفتگوی بقیه گوش می‌کردم، شعرم رو می‌خوندم، پیام‌ها رو می‌گرفتم، تمام که می‌شد هم، برخلاف بقیه که دور هم جمع می‌شدن، تنها و قدم‌زنان تا اولین ایستگاه اتوبوس سمت خونه برمی‌گشتم. وقفه‌های وسط جلسه رو هم بدون این که برای خوردن شیرینی و نوشیدن چای از جام بلند بشم تمام مدت یه گوشه کز می‌کردم تا بقیه سرجاشون برگردن… با این شرایط نشد که از دیگران بپرسم چرا هیجان‌زده هستن، حتی نشد که از حرف‌های نصفه‌نیمه‌شون هم بفهمم موضوع چیه، اما جلسه که شروع شد متوجه چهره غریبه‌ای شدم که مهربانانه بالای جمع نشسته بود. کاملا مشخص بود که دیگران براش احترام زیادی قائل هستن. معرفی هم شد. فهمیدم ایرانی نیست هرچند به فارسی کاملا مسلط بود. فکر کردم باید آدم صاحب‌نظری باشه (که بود)، اگر نه امکان نداشت دیگران این طور چشم به دهنش بدوزن.

وقت خوندن شعر که رسید من هم شعرهام رو خوندم. سرم رو انداختم پایین و خوندم، مثل همیشه فقط تلاش می‌کردم لرزش صدام به شعرم غلبه نکنه. برعکس همیشه که بعد از خوندن هر شعر دیگران اظهار نظر می‌کردن این بار همه ساکت بودن، مهمان یادداشت برمی‌داشت و احتمالا می‌خواست آخر جلسه چیزی به ما بگه. شعرخوانی همه که تمام شد گوش تیز کردیم بفهمیم کجا ایستادیم. گفت: «وقت اونقدر نیست که در مورد همه شعرها صحبت کنیم. فلانی و فلانی شعرهاشون خوب بود. فلانی هم می‌تونست خیلی بهتر باشه، اما میون شما یه نفر بود که لحنش مال خودش بود. هم شعرش منو یاد کسی نمی‌انداخت، هم لحن خوندنش. نه ادای شاملو رو درآورده بود، نه می‌خواست فروغ باشه و نه شعرش دنباله شعر سهراب بود.» بعد اضافه کرد: «شما خانم، شما که روسری آبی دارین…» سرم رو بالا آوردم… انگار با من بود. گفت: «بله شما، شما تنها کسی میون این جمع بودین که منو یاد هیچکس ننداختین. شعر مال شما بود، لحن خوندنتون هم مال شما. ادا در نمی‌آوردین… من شعرهاتون رو دوست داشتم… فقط توصیه می‌کنم سراغ نوشتن داستان برین. شما داستان‌های خوبی خواهید نوشت. جوری که هیچکس قبل از شما ننوشته، شما توی داستان خواهید درخشید.»

تمام راه برگشت رو برخلاف همیشه قدم‌زنان که نه، بال‌زنان پرواز کردم. به خودم که اومدم دیدم چهل و پنج دقیقه‌ست دارم راه میرم و هنوز مست گفته‌های استادی بودم که تک‌تک آدمای یه انجمن شعر بهش ایمان داشتن، و این آدم منو تایید کرده بود، نوشته‌های من کمروی درخودفرورفته رو تایید کرده بود… کمر صاف کرده بودم. دیگه احساس فراموش‌شدگی نمی‌کردم. من بهترین هدیه تولد سراسر عمرم رو گرفته بودم.

Hope

Hope by George Frederic Watts

یلدا

«آنچه به لبم لبخند می‌آورد»

شب یلدا

Yalda

همه شب‌های غم آبستن روز طرب است
یوسف روز، به چاه شب یلدا بینند

خاقانی

یلدا مبارک

Shabe Yalda -

بهترین اتفاق؟ پیدا کردنش…

«آنچه به لبم لبخند می‌آورد»

نیمه‌شب

Yalda

قرار شده در مورد بهترین خاطره عمرم یا شادترین اتفاقی که برام رخ داده بنویسم. برای مادر دو تا بچه زیر پنج سال و دنبال دردسری که هزار تا برنامه هم زمان در دست اجرا داره، زندگی میشه فقط رسوندن روز به شب همراه با تموم کردن کارهای مربوط به همون روز. می‌دونین چند وقته که اصلا به گذشته‌ام فکر نکردم؟ نشستن و به گذشته ها فکر کردن و در دنیای خاطرات غرق شدن، و به دنبال اون دیدن سرعت گذر عمر اونقدر غم‌انگیز هست که پیدا کردن خاطره شاد رو تبدیل کنه به اعمال شاقه. شادی‌ام کجا بود این وسط؟

تا جایی که اعصابم می‌کشید گذشته‌ها و اتفاقات مهمش رو شخم زدم ولی به یه نتیجه درست و حسابی برای انتخاب «ترین» نرسیدم. اما وسط همین جست و جوهای درونی، چیزهای جالبی دستگیرم شد.

خیلی وقت پیش جایی از قول یک فرد انگلیسی خونده بودم که اینکه متولد انگلستان هستم خودش مثل اینه که لاتاری رو برده باشم. زندگی من هم اتفاقات و فراز و نشیب‌های زیادی داشته که خیلی‌هاش خوب و شاد و بهترین بودند، و اگرچه دلم براشون تنگ میشه ولی بودن این مجموعه در این زندگیم خودش شاید این معنی رو داشته که منم به نوعی حالا نه در محل تولد، ولی در وقایع زندگی شانس خوبی داشتم… از فارغ‌التحصیلی‌ها و جوایز و افتخارات و امثال این، تا رسیدن به عشق دوران نوجوانی، از اهداف مختلفی که داشتم و عملی شدند تا تولد بچه‌هام. اتفاق‌هایی که می‌شد موضوع این پست باشند کم نبودن، ولی خوب هیچ کدوم هم خیلی نسبت به بقیه‌شون سر نبودن.

دومین چیزی که نظرم رو گرفت این بود که وقتی خیلی به خودم فشار می‌آوردم که بهترین رو انتخاب کنم، به دو گزینه می‌رسیدم که وجه مشترک هر دوشون، این بود که پروژه مشترک و دونفره من و همسرم بودند، بدون حضور دیگران. خیلی از تصمیمات آدم و وقایع زندگی‌اش در یک خانواده ایرانی ملغمه‌ایه از یک دایره بسیار گسترده از آدم‌ها که هم نظر میدن، هم کمک می‌کنن، هم دخالت می‌کنن، هم تاثیر دارن. نمی‌دونم این خوبه یا نه ولی انگار توی مسیر من، اونایی که بهم خیلی چسبیده دقیقا اونهایی بوده که این طوری نبوده، کسی توش نبوده جز خودم و شریکم. شاید باید دوباره بشینم و ادامه زندگی رو که الان حسابی شده همون ملغمه پررنگ از حضور همگان، از نو تعریف کنم. طوری که من باشیم و اون و پروژه‌های مشترک دونفره.

کم‌کم دارم در مورد بهترین اتفاق هم به نتیجه می‌رسم… همون روزیه که اولین پیام چت رو ازش گرفتم!

Necklace

خیرالامور

«آنچه به لبم لبخند می‌آورد»

شبانگاه

دوستش دارم. اون می‌دونه که چقدر عزیزه و من می‌دونستم و می‌دونم چقدر براش مهمم. فقط حیف که همه‌ رابطه‌مون در دو عبارت خلاصه شد: دانستنِ بدون گفتن.

بهار اون سال خیلی بهاری بود. مثل هر بهاری که بارون ریز به ریز و طولانی بزنه. مثل اردی‌بهشتی که جوانه‌های ریزه‌ شاخه‌ها تبدیل به برگچه‌های کوچولو شدن و طراوت و خنکی و تازگی همه جا رو گرفته. شبیه بوی زیر گردن نوزاد چند روزه‌ای که تازه شیر خورده دوست‌داشتنی بود. هوا خیلی خر بود. خوب نبود. خر بود. شبیه اون وقتایی که مست میشی و دلت می‌خواد کار رو تعطیل کنی و لذت جهان رو ببری. دلت یه نگاه گرم هوس می‌کنه. دلت یه لیوان نوشیدنی غلیظ و کمی شیرین می‌خواد. دلت لبخند بی‌بهانه طلب می‌کنه. همه‌ی اینها رو نوشتم. خلاصه و کوتاه. کار رو تعطیل کردیم و قرار گذاشتیم.

مست هم و مست تن که شدیم، اونور پنجره بارون گرفت. هوا خیس شد و قطره‌های بارون و برگچه‌ها شروع کردن که ادای ما رو در بیارن. ما این سمت پنجره می‌چرخیدیم و اونها اون سمت و هیچ صدای دیگه‌ای به جز نفس کشیدن و نوای بارون نمی‌اومد. یک جا، میون کوبش بی‌مهابای قلبم، ازم فاصله گرفت و نگاهم کرد. لبخند زدم. دست‌هام رو باز کردم که بیا. قبل از نزدیک شدن، منِ اون لحظه رو با مهرانگیزترین عبارتی که می‌شد از لب‌هاش بشنوم توصیف کرد. یک کلمه. یک صفت. اونقدر کامل که همیشه دلم می‌خواست ازش یک دهم این حرف رو بشنوم. من همیشه دلم می‌خواست ازش بشنوم از زن‌های دیگه زیباترم و حالا داشت چیزی به مراتب ارزنده‌تر به من می‌بخشید. حالا که چشم‌هاش نزدیک بود و پر از شگفتی و صداقت.

بهار اون سال گذشت. هنوز همونقدر عزیزه ولی فاصله‌ بینمون یک دره‌ بزرگ وحشتناک شده. هر دو نفرمون درگیر زندگی هستیم. یک زندگی واقعی که تلخ‌ترین بخشش اینه که برای همدیگه جایی نیست. روزهایی که جهان بیش از توانم بهم سخت می‌گیره، روزهایی که تند می‌گذره و روزهایی که بارون می‌گیره، می‌رم و کنار همون پنجره می‌ایستم و از پشت دیوار زمان به اون چند ثانیه‌ جادویی نگاه می‌کنم. حالم، هر جوری که باشه این یادآوری شبیه لبخندم می‌کنه. اوج می‌گیرم. دوباره قوی می‌شم. ققنوس می‌شم. پر می‌گیرم.

brickwork

نیشِ باز

«آنچه به لبم لبخند می‌آورد»

شامگاه

Yalda

چقدر حس خوبی‌ست که وقتی قرار است از شادترین لحظه زندگی‌ات بنویسی، نتوانی از این لحظه‌ها یکی را انتخاب کنی. چقدر حس خوبی‌ست که فکر می‌کنی خب همین دیروز بود… هفته پیش را بگو که… نه، صبر کن ماه پیش بهتر… وای نه سال پیش را یادم… ولش کن آن خاطره کودکی… چقدر حس خوبی‌ست که انتظار داری بروی به سال‌های دور برای یک خندۀ از ته دل ولی یادآوری همین دیروزها رضایت و شادی به دلت بیاورد.

برای شادترین لحظه زندگیم خاطره‌های زیادی با هم شانه به شانه رقابت می‌کنند. دلم نمی‌آمد هیچکدام را از قلم بیاندازم. با خودم گفتم عادلانه است اگر از دیروز به عقب بروم و اولین شادیم را بنویسم. روزگار بالا پایین زیاد دارد، ثانیه‌هایی هست که فکر می‌کنی فقط سرپایینی‌ست و دیگر بدتر از این نمی‌شود. شاید بتوانم بگویم دو سال گذشته از همین ثانیه‌ها بود. باورم نمی‌شد که شمار روزهای شاد این دو سال از انگشتان دستم بیشتر شوند. باید اعتراف کنم آنقدری هستند که باهاشان مثنوی هفتاد من بنویسم. و چنان از یادآوری‌شان می‌شکفم که خودم هم علامت سوال می‌شوم که پس چرا همان موقع نفهمیدم؟!

همین چندی پیش بود که مجبور شدم یک روزه تمام زار و زندگی را کارتن کنم. آن روز پر از غیظ و بغض بودم. هر یک وسیله که می‌پیچیدم و هر یک کارتن که چسب می‌زدم فحش و خشم بود که نثار باعث و بانی‌اش می‌کردم. شب ولی مغرور و راضی بودم که همه چیز به خوبی تمام شد و منت این مردک را حتی برای چند ساعت اضافه نکشیدم. آن شب در دل ماجرا بودم و نشد از رضایتم لذت ببرم، فرصت نشد شادی کنم، نفهمیدم چه روز خوبی گذرانده‌ام، سرشار از خشم و بیچارگی بودم. ولی امروز که یادم می‌افتد دلم غنج می‌رود از اینکه با همه احوالم روز خوبی رقم زدم که با یادآوریش کیف می‌کنم پس آن روز را در ستون خوب‌ها می‌نویسم. روزی سخت و تلخ ولی یادی شیرین.

روز دیگری از دفتر وکیل برمی‌گشتم و چنان در عرض دو ساعتی که قرار بود نیم‌ساعت باشد و به درازا کشیده بود، توی دلم را خالی کرده بود که نمی‌توانستم درست راه بروم. در میانه تلو تلو خوردنم به همراهم برخوردم، بغضم ترکید، به زمین و زمان لگد زدم. همانطور که از ترس و خشم می‌لرزیدم راه را بلند کردیم تا بیشتر حرف بزنیم و تصمیمی گرفتیم به مثابه تیر آخر ترکش، یا می‌کُشد یا کمانه می‌کند سمت خودمان. تصمیمان همه‌چیز را بدتر کرد، هرچه از خشم و بدگمانی و بی‌اعتمادی و خستگی در وجودمان بود چند برابر شد. با دستان لرزان برگه‌ای را امضا کردیم که امروز سند توانمندیمان است، که امروز می‌خنداندم و می‌پراندم. اگر آنروز سیاه سیاه می‌دیدمش ولی امروز برایم خاکستری‌ست. شادم از تصمیمان، می‌درخشم از استقامت و ایمانمان، گذر از آن جهنم شادم می‌کند. دلم نمی‌آید بگویم روز سیاه. اگر آنروز آنطور خود را بی‌پناه نمی‌دیدم امروز اینجا نایستاده بودم، باید قدرش را بدانم.

روزهایم را به جستجوی یک لحظه شادی زیر و رو کردم و باورم شد شادی هم عین زیبایی‌ست که باید در چشمان تو باشد نه آنچه بدان می‌نگری. چندان مثبت‌اندیش نیستم که در لحظه و وسط دام بلا جرقه‌های خوشبختی را ببینم ولی باز جای شکرش باقیست که یاد گرفتم به عقب که نگاه می‌کنم از آنچه کرده‌ام لذت ببرم و تحسین کنم. یاد گرفتم سختی‌ها را هرس کنم تا شکوفه‌های رضایت خودی نشانم دهند و لبخندی بزنم. خاطره‌هایم در عین واقعی بودن شادم می‌کنند چون وقت می‌گذارم و قشنگی‌هایش را کشف می‌کنم. کاش در زمان عقب رفتنم به صفر میل کند.

beach celebration

لحظه شهاب‌سنگی

«آنچه به لبم لبخند می‌آورد»

غروب

Yalda

چشم‌هام رو می‌بندم و سعی می‌کنم به خاطر بیارم کی واقعا طوری شاد بودم که الان با یادآوریش قند تو دلم آب بشه؟ خب، متاسفانه با بستن چشم‌هام و تلاش برای یادآوری، هجوم خاطرات درهم و برهم و اغلب ناخوشایند، بخاطر آوردن هر تجربه شادی رو سخت و شاید غیرممکن می‌کنه. از لا به لای خاطرات بد و تیره، بالاخره چیزی برق برق می‌زنه. اون روز ابری و گرم مرداد، دوازده سیزده سال پیش. اون روز که فقط قصدم تشکر بود و براش کیک صبحونه‌ای که خودم دوست داشتم خریده بودم و می‌خواستم تو خونه‌شون با چای بخوریم. اون روز جادویی وقتی به خونه برگشتم هنوز باورم نمی‌شد لحظه‌ای رو که همیشه برام مثل یک آرزوی دست‌نیافتنی، مثل یک سکانس ساخته‌نشده فیلم محبوبم بود که همیشه توی ذهنم بازیش می‌کردم تو واقعیت اتفاق افتاده باشه.

دم غروب که زنگ زد تپش قلبم اینقدر بالا رفت که ضربان قلبم رو توی گوش‌هام حس می‌کردم. آره من شاد شدم، شاد موندم و شادیم شش هفت ماهی تو اوج موند. بعدش هم مثل هر فواره‌ای سرنگون شد. من این لحظه تکرارنشدنی رو انتخاب می‌کنم بعنوان شادترین لحظه زندگیم که ظهر یه پنجشنبه گرم ابری تو مرداد بر من حادث شد، پروانه‌های نارنجی و سیاهی توی دلم انداخت که بال بال زدنشون هیجان و خوشی رو تا گوش‌هام بسط می‌داد، قلبم رو قلقلک می‌داد و نفسم رو به شماره می‌انداخت. دیگه چنین شادی غیرقابل انتظاری که مثل یک هدیه بهم داده شد رو تجربه نکردم. اغلب اوقات لحظات خوشحالیم قابل پیش‌بینی بودند و منو غافلگیر نکردند، در حقیقت مثل پاداش یا جایزه برام بودند. مثلا اگه بخوام مقام دومی قائل بشم برای یک لحظه شاد دیگه، وقتی بود که بعد از ده روز انتظار همراه با اضطراب و استرس وحشتناک، جواب نمونه‌برداری از سینه مادرم منفی شد و من چنان «رها» شدم که دوازده ساعت یک سره خوابیدم. این لحظه هم برام شاد بود ولی در واقع بیشتر خلاص شدن از عذاب بود تا شادی خالص. خلاصه که بعد از سرنگون شدن فواره، حس و حالم به شناوری توی برکه راکدی تبدیل شد که کم و بیش توی بقیه زندگیم ادامه پیدا کرد.

barf

یک روایت ساده

«آنچه به لبم لبخند می‌آورد»

عصر

Yalda

اول: توی پاییز بود که فرزندم به دنیا اومد، یه روز جمعه، تا اون لحظه شاد بودم از اینکه یک موجود زنده توی شکمم هست که از منه، اما تازه وقتی در آغوش کشیدمش فهمیدم عشق یعنی چی. هنوز نیمه بی‌هوش بودم، حتی وقتی بهش فکر می‌کنم احساسم اینه که قسمتی از خوابمه که تعریفش می‌کنم. دو تا پرستار همراه هم اومدن توی اتاق و یه موجود کوچولوی پیچیده توی پتو رو گذاشتن تو آغوشم. قبل اینکه نگاهش کنم سوال کردم حالش خوبه؟ صحیح و سالمه؟ جواب مثبتشون تمام دلنگرانی مادرانه‌م رو شست و بعد من به صورتش نگاه کردم. نگاه کردم و اشک ریختم، اون هم داشت به من نگاه می‌کرد، یه جوری که انگاری من تمام دنیاشم. یه احساسی ته قلبم غل می‌زد و از چشمام بیرون می‌ریخت، مگه می‌شه کسی رو آنقدر دوست داشت؟ مگه میشه بخوای برای کسی همین حالا جون بدی و بمیری؟ من که ادعای عاشق بودنم می‌شد پس احساسم به این بچه اسمش چی بود؟ اون لحظه بهترین و قشنگ‌ترین خاطره زندگیمه، اون لحظه که احساس کردم شدم دنیای کسی و فهمیدم عشق مادر و فرزندی یعنی چی؟ ناب‌ترین خاطره که هربار با فکر کردن بهش از نو جون می‌گیرم.

دو: دو سال پیش از کنار یک تابلویی که تبلیغ یک جشنواره بود برای کار با بچه‌ها رد می‌شدم، یک‌دفعه، تو یک لحظه از دلم گذشت که ای کاش من هم می‌تونستم توی این برنامه شرکت کنم، فقط یک آرزو بود چون من اون روز توی شرایط روحی بدی بودم و مگه اینکه به خواب می‌دیدم برآورده شدن چنین آرزویی رو. روز و ماه و سال تند تند پشت هم رد شدند و من به طور خیلی اتفاقی توی کلاسی شرکت کردم که یک دوره دو ماهه بود، روز آخر که روز فارغ‌التحصیلیمون محسوب می‌شد مثلا، آقای فلانی مدرسمون اسم پنج نفر رو آخر از همه اعلام کرد برای دادن مدرک که من هم جزوشون بودم، و بعد گفتند این پنج نفر انتخاب شدند که به نیابت از ما شرکت کنند توی جشنواره فلان. همون جشنواره‌ای که من دو سال قبلش شرکت درش آرزوم بود اما از یادم رفته بود. و من باز گریه می‌کردم به خاطر آرزوی برآورده شده‌ای که آرزوی محالم بود.

lisa aisato

By: lisa aisato