دسته: آزمایش بارداری: مثبت

رفقای کوچولو

آزمایش بارداری: مثبت

مهمان هفته: پرویز فرقانی

روزی که شنیدم عروسم آبستن شده از فرط خوشحالی عکس یک گل وحشی نرم و نازک و زیبارا در صفحه فیس‌بوکم کاشتم تا به یادگار آن روز فرخنده بماند. بچه‌های امروز، در مقایسه با نسل ما و نسل‌های پیشین‌تر کمتر تمایلی به ازدواج و کم‌تر از آن تمایلی به بچه‌دارشدن نشان می‌دهند. شاید هم حق با آنها باشد. دنیای وحشی و بی در و پیکر امروز سرشار از خشونت و نامرادی و زورگویی و حق‌کشی است و به دنیا آوردن کودکی که در چنین جهانی سرخواهد کرد مسئولیتی کوه‌آساست بر دوش پدر و مادر.

اما ما پدربزرگ‌ها بچه‌ها را دوست داریم و دوست داریم این گونه بیندیشیم که دنیا بدون بچه‌ها دنیایی به مراتب خشونت‌بارتر و زشت‌تر و سردتر خواهد بود. کودکان جوانه‌های امیدند و نشانه‌هایی از این که ما هنوز هم می‌توانیم با تربیت درست آنها جهان را لطیف‌تر و زمین را زیستنی‌تر کنیم. شاید آنها بتوانند اشتباهات ما و پدرانمان را جبران کنند و زمین را نجات دهند. حالا ممکن است این حرف‌ها را که به بچه‌ها بزنیم برگردند و بگویند خوب به جای به دنیا آوردن و بر دوش گرفتن مسئولیت سترگ آن، می‌شود بچه‌های بی‌سرپرست بسیار امروز را به فرزندی قبول کرد. همان کاری که خیلی از ستارگان مشهور نیز می‌کنند! من هم می گویم خوب فکر بدی هم نیست، ولی تا وقتی که شما ما را به خاطر به دنیا آوردنتان سرزنش نکرده‌اید و تا وقتی که آن امید پیش گفته در دلمان هست، به رغم این که ممکن است حق با شما باشد، باز هم از کجا معلوم که اگر روزی خودتان به سن مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها رسیدید در دلتان نگوئید که «اون خدابیامرز هم راست میگفت‌ها»!

به هر حال من این شانس را دارم که پدربزرگم. دوست کوچولویی دارم که مرا آن طور که هستم می‌خواهد و قبول دارد و تصویری از منِ دل‌خواه در ذهنش نیست و این نعمتی بس بزرگ است در این سال‌های تنهایی. گرچه ممکن است خودخواهانه باشد اما کاش به جای یکی، سه چهارتا از این رفیق‌های کوچولو داشتم.

و کودکی در راه بود

آزمایش بارداری: مثبت

بامداد

چند سالی بود که دلم می‌خواست بچه‌دار بشم. نشده بود. چند ماه اول بعد از ازدواجمون همسرم مخالفت کرده بود که زوده، اما بعد کوتاه اومد. حالا دلیل کوتاه اومدنش هر چی که بود بعد از اون من هر ماه منتظر بودم علائم بارداری خودش رو نشون بده، که نمی‌داد… بعد از یه سال تلاش ناموفق بلاخره با دکتر موضوع رو مطرح کردم.

اولین سئوالی که به ذهن دکتر رسید این بود که چرا تنها اومدم. توضیح دادم شوهرم اصولا زیاد آدم همراهی نیست. بعد توضیح دادم که شغل و نحوه فعالیتش این جوریه که خیلی وقت‌ها در سفره. گفت می‌تونه دلیل حامله نشدنم این باشه، بعد چند تا روش بهم یاد داد و در مورد زمان دقیقی که احتمال حاملگی بالاتره برام توضیح داد. دو ماه بعد برگشتم و گفتم این جوری هم نشد. یه کمی فکر کرد و گفت دارو هست. من با وجود اینکه می‌دونستم با خوردن این تیپ داروها احتمال چندقلوزایی بالا میره، اون دارو رو گرفتم و سه ماه خوردمش، باز هم اتفاقی نیفتاد. بعد رفتیم سراغ کشف دلائل حامله نشدن. گفت دو سه تا کار کوچیک هست که می‌شه انجام داد قبل از اینکه بخوای با همسرت مراجعه کنی. یکیش عکس رنگی از تخمدان بود. وقتی واسه گرفتن عکس رفتم دیدم هر کی اومده بود همراه داره به جز من. همه هم با تعجب نگاهم می‌کردن. حتی یکی پرسید چرا تنهایی؟ روم نشد بگم «شوهرم شونه‌هاشو انداخت بالا و گفت خودت برو.» و البته فقط بعد از گرفتن عکس بود که فهمیدم چه دردی داره و چه غلطی کردم تنها اومدم.

نتایج اون سری از آزمایش‌ها و عکس‌ها و… حاکی از این بود که من هیچ مشکل خاصی ندارم. دکتر با شنیدن این موضوع که برادر همسرم هم ده سال طول کشیده تا بچه‌دار بشه بهم گفت آزمایش‌های تشخیص عدم بارداری زنان اغلب خیلی دردناکن. شاید بهتر باشه همسرم یه آزمایش شمارش اسپرم بده و وقتی خیالمون راحت شد از طرف اون مشکلی نیست وارد مراحل بعدی بشیم. به همسرم گفتم، قبول نکرد. یه بار هم وقتی مادرش سراغ بچه ازمون گرفت و گلایه کرد که نوه می‌خواد، خیلی روراست جلوی خود همسرم جریان رو توضیح دادم و گفتم ایشون همراهی نمی‌کنه. یادمه همون موقع گفتم اگه چیزی شد از چشم من نبینین.  البته تا چند ماه بعدش حس خوبی نداشتم. راستش اونقدر قضیه بچه‌دار شدن توی سال اول ازدواج برای فامیل همسر من عادی بود که پیش نیومدنش شده بود موضوع گفتگوهای فامیلی. بعد یواش‌یواش خو گرفتم و با این که حرف‌هاشون قلبم رو خراش می‌داد، یه گوشم شد در و یه گوشم دروازه.

سه سالی از ازدواجمون گذشته بود که پریودم بدون هیچ زمینه قبلی قطع شد. اونقدر به ناباروری خودم مطمئن بودم که گذاشتمش به حساب شرایط عصبی. اما وقتی به ماه دوم رسید رفتم داروخانه و یه تست حاملگی خریدم. جواب مثبت بود. می‌خواستم به همسرم زنگ بزنم، اما بعد فکر کردم شاید بهتر باشه اول مطمئن بشم. دکتر توی اولین قدم منو فرستاد برای آزمایش خون. نتیجه منفی بود. دکتر توی مطبش دستگاه سونوگرافی داشت، یه نگاهی هم خودش انداخت و گفت نشونه خاصی از بارداری نمی‌بینه. بعد قرصی داد که باعث خونریزی می‌شد. خوردم، اتفاقی نیفتاد، دوباره رفتم برای آزمایش خون، باز هم منفی بود. دکتر یه آزمایش کامل غدد برام نوشت که بدونیم علت پریود نشدنم چیه، همه چیز عادی بود. این بار فرستادم سونوگرافی بیرون (نه توی مطب خودش). باز هم من هیچ نشونه‌ای از بارداری نداشتم. یعنی به جز علائم جسمی که خودم احساس می‌کردم (و خیلی شبیه علائم درد قبل از پریود بود) و پریود نشدن و اون تست حاملگی خونگی چیزی که دال بر حاملگی باشه وجود نداشت.

یادمه یه روز صبح رفته بودم خونه دوستم. مادرش تا منو دید زد زیر خنده و گفت بارداری؟ تلخ خندیدم و گفتم کاش بودم. بعد جریان رو توضیح دادم که چی بهم گذشته. گفت بیا ببرمت آزمایشگاه سر کوچه خودمون. رفتیم و آزمایش رو دادیم و دو سه ساعت بعد جواب مثبت توی دست‌هام بود. تمام بدنم از هیجان می‌لرزید. خوشحالی بچه‌دار شدن بعد از سه سال یه طرف، این که دیگه فکر نمی‌کردم پریود نشدنم نشونه مرض خاصیه یه طرف دیگه. به مادر دوستم گفتم شما از کجا فهمیدین، گفت حالت چشم و نگاه زن باردار فرق می‌کنه. (من هنوز هم نفهمیدم چه فرقی می‌کنه!)

همون روز رفتم دکتر، دکتر هم اندازه من خوشحال و متعجب بود. توی سونوگرافی هم بچه بلاخره خودش رو نشون داد. فکر کنم سه ماهه باردار بودم اون موقع. وقتی برگشتم خونه اول به مادر همسرم زنگ زدم. فکر کردم خیلی خوشحال می‌شه اما نشد. گفت به شوهرت گفتی؟ گفتم نه هنوز. اون موقع شوهرم سفر بود. منتظر بودم شب برگرده محل اقامتش تا بهش زنگ بزنم. بعد زنگ زدم به خانواده خودم که اونا هم راه دور بودن و خیلی خوشحالی کردن. برخورد همسرم اما ناامیدکننده بود. اول باور نکرد، بعد وقتی گفتم این بار نتیجه آزمایشم مثبت شده و دکتر هم تایید کرده و الان سه ماهه باردارم با عصبانیت گفت چرا بعد از سه ماه دارم بهش می‌گم. توضیح دادم که چی بهم گذشته و حتی گفتم من نتایج همه آزمایش‌ها و سونوگرافی‌های قبلی رو دارم و همه شون تاکید دارن که حاملگی در کار نیست، و این که خودمم نمی‌دونم جریان چیه اما حالا دیگه مهم نیست چون به هر حال الان حامله‌م و انتظار داشتم اون هم به اندازه من خوشحال باشه که نبود.

همسرم با اینکه بعدا با دکتر مفصل سر این موضوع صحبت کرد و نتیجه همه آزمایش‌ها رو هم به چشم دید، و با وجود اینکه خودش هم بچه می‌خواست، تا سال‌ها فکر کرد من حاملگیم رو سه ماه ازش پنهان کردم تا فرصت سقط بچه رو از دست بدم! هر جور و با هر روال منطقی هم براش تعریف کردم جریان چی بوده و اصولا من نفعی از پنهانکاری نمی‌بردم، به گوشش نرفت و باز هم حرف خودش رو زد… و چرا دروغ بگم، خوشحالی من از بارداری اونقدر زیاد بود که حتی برخوردهای نامهربانانه‌ش هم نتونست شادیم رو از من بگیره. من خوشبخت‌ترین زن دنیا بودم.

فندق عزیز من

آزمایش بارداری: مثبت

نیمه‌شب

تب دارم. تمام بدنم کهیر زده است. لوزه هایم به اندازه دوتا توپ تنیس باد کرده‌اند. برگه مرخصی را می‌گذارم روی میز مدیرم و بدون اینکه منتظر تایید بشوم میایم بیرون. انگار اوریون و سرخک را با هم گرفته باشم. زنگ می‌زنم به مادرم. می‌گوید که چنین چیزی امکان ندارد، تو قبلا گرفته‌ای. بدنت ایمن است. تاکسی دربست می‌گیرم. رو صندلی عقب دراز می‌کشم . این کارهای مدارک واکسیناسیون و رفتن به انیستیتو پاستور تجریش کم بود حالا مریض هم شدم و باز باید مرخصی بگیرم. ده روز دیگر هم که مصاحبه سفارت داریم و باز مرخصی‌ام. خدا کند ویزا را یک جا بدهند من هم استعفایم را بنویسم بیایم بیرون. خلاص.

 از تاکسی پیاده می‌شوم و جسد وار خودم را می‌کشم تا اتاق خواب. می‌خوابم. در خوابم صدای خنده می‌آید. قهقهه‌های از ته دل. توی تاریکی ذهنم دنبال همسرم می‌گردم. پیداش می‌کنم با صورت خندان برمی‌گردد. من را که می‌بیند چشمانش گرد می‌شود. خنده‌اش خشک می‌شود… از خواب می‌پرم. موبایلم را برمی‌دارم تا به او پیغام بدهم یک کم زنجبیل برایم بگیرد. به اشتباه می‌زنم روی اپلیکیشن مربوط به پیگیری زمان خونریزی ماهیانه. عدد شصت و چهار روی صفحه دیده می‌شود. باورم نمی‌شود که من بیشتر از سی روز است که عقب افتاده‌ام. نه اینکه تخمدانهایم منظم باشند، نه. آنها هم یک جفت  تخمدان بی‌برنامه هستند مثل خودم. اما سی روز دیگر خیلی زیاد است. می‌نشینم به حساب کردن. به همسرم پیغام می‌دهم: یک بیبی‌چک بگیر.

تا ساعت شش عصر که از سرکار برگردد فقط عدد ۶۴ جلوی چشمم رژه می‌رود. به هیچ چیز نمی‌توانم فکر کنم. شب با هم در این مورد صحبت نمی‌کنیم. صحبت کردن در مورد موضوعی که قطعیت ندارد رویابافی است. ما آدم‌های رویابافی نیستیم. ما هر دو همیشه در واقعیت زندگی می‌کنیم.

توی خوابم صدای خنده می‌آید. قهقهه‌های از ته دل. توی تاریکی ذهنم دنبال همسرم می‌گردم. پیدایش می‌کنم با صورت خندان برمی‌گردد. بغلش یک بقچه سفید است. من را که می‌بیند چشمانش گرد می‌شود. خنده‌اش خشک می‌شود. در چشم‌هایش وحشت جای خنده را می‌گیرد. از خواب می‌پرم. موبایلم را برمی‌دارم ساعت چهار صبح است. بهترین زمان برای تست.

ده دقیقه بعد من دارم به دو خط صورتی نگاه می‌کنم. صدها تصویر تو مغزم جان می‌گیرند. یک دست کوچولو. یک لپ کوچولو. قیافه مامان وقتی بهش خبر را بدهم. فندق کوچک من. به خودم یادآوری می‌کنم که آدم رویابافی نیستم و نباید باشم . به کهیرهای روی دستم خیره می‌شوم. صفحه گوگل را باز می‌کنم و تایپ می‌کنم: MMR Vaccin and pregnancy

دوساعت و نیم بعد از دستشویی خارج می‌شوم. رد اشک روی صورتم خشک شده است. روی تخت دراز می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم. تصمیمم را گرفته‌ام. الان پنج هفته‌‌اش است. اندازه یک فندق است. به خودم نهیب می‌زنم که به فندق فکر نکن. الان یک لخته خون است. لخته خونی که شاید هیچ وقت دریچه‌های قلبش تشکیل نشود. ده درصد خیلی زیاد است. هنوز که به او دل نبسته‌ام و حسش نکردم کار راحت‌تر خواهد بود. ساعتم را برای نه صبح کوک می‌کنم تا به دکترم زنگ بزنم و ببینم آیا کورتاژ انجام می‌دهد یا باید از ناصرخسرو قرص تهیه کنیم.

از خستگی تقریبا بیهوش می‌شوم. توی رویایم صدای خنده می‌آید. قهقهه‌های از ته دل. تو تاریکی ذهنم دنبال همسرم می‌گردم. پیداش میکنم با صورت خندان برمی‌گردد. بغلش یک بقچه سفید است. صورت گرد توی قنداق مرا که می‌بیند چشمانش گرد می‌شود. می‌خندد و دست‌های کوچکش را به سمتم دراز می‌کند. دخترم را بغل می‌کنم و من هم می‌خندم. فندق عزیز من.

مجتمع پرخاصیت!

آزمایش بارداری: مثبت

شبانگاه

تازه یکی هفته بود که اسباب‌کشی کرده بودیم به خونه جدید توی یه مجتمع. همسایه‌ها به شوخی می‌گفتند آب اینجا آدم رو باردار می‌کنه. مجتمع پر بود از زوج‌های جوان بدون بچه یا با یکی دو تا بچه قد و نیم‌قد. فکر می‌کنم آخر هفته اول بود که یکی از همسایه‌ها سزارین کرد. همه حسابی هوای هم رو داشتند، از غدا بردن و آوردن و سر زدن بگیرین تا سایر کمک‌ها. من هم توی همین مراسم و رفت و آمد برای کمک به این مادر و نی‌نی جدید کم‌کم با بقیه آشنا شدم.

حدود یه هفته دیگه که گذشت خبر بارداری یکی دیگه از همسایه‌ها رو شنیدم. البته همه می‌دونستند که در حال اقدامه و حسابی منتظر جواب بودند! به شوخی به من می‌گفتند تو هم تست بده‌ها! ولی  من حرفشون رو جدی نمی‌گرفتم. البته باید اعتراف کنم اینقدر جو اونجا نی‌نی‌برانگیز بود که عملا بعد از یه مدتی من و همسرم هم تصمیم گرفتیم اقدام کنیم، ولی خب من شک نداشتم که کلی طول می‌کشه و به این زودی‌ها خبری نمی‌شه.

از اونجایی که مکان اقامت ما بنا به روایات موجود آب و هوای ویژه‌ای داشت، همون ماه اول پریود من عقب افتاد. من همچنان شک نداشتم که این ناشی از تلقین و استرس و این حرف‌هاست و با وجود اصرارهای دوستان دلم نمی‌اومد پول بدم و برم تست درست حسابی بخرم! یه سری تست ارزون‌ داشتم البته که باهاشون جواب منفی شد. از پریود هم همچنان خبری نبود که نبود. آخرش همسایه‌ها که دیدن از من خسیس بخاری بلند نمی‌شه و تست‌بخر نیستم، خودشون دست به کار شدن و همون دوستی که تازه تستش مثبت شده بود، یه دونه تست اضافی رو که دیگه نیاز نداشت آورد و بهم گفت: «جون من بیا تست کن، کشتی ما رو!» و تست کردن همان و دیدن جواب قلبی‌قلبی گوگولی‌مگولی ۲-۳ هفته روی مانیتور تست همان!

یادمه لاک نارنجی زده بودم. از دستم و تست کنار هم عکس گرفتم. بعد هم اطلاع‌رسانی به همسایه‌ها و بارداری پرخاطره‌ای که به جز دو سه هفته آخرش خیلی زود گذشت و این شد شروع داستانی که الان چند سال ازش می‌گذره و اینقدر با همه سختی‌هاش برای من شیرین بوده که در وصف نیاید.

وصله منی

آزمایش بارداری: مثبت

شامگاه

اولین باری که جواب مثبت تست بارداری رو دیدم توی موقعیت روحی خیلی بدی بودم. یکی از عزیزانم رو از دست داده بودم و توی معنی زندگی مونده بودم. فکر می‌کردم این اومدن و رفتن‌ها واسه چیه؟ همه‌ش اشک می‌ریختم و دلتنگی داشت خفه‌م می‌کرد و خوب یادمه همونطوری که گریه می‌کردم تست بارداری رو امتحان کردم و دو تا خط آبی روش سبز شد. راستش رو بخواید اینکه جواب مثبت بود عین معجزه می‌موند، چون من به خاطر مشکلاتی که توی کودکی داشتم و بعدتر توی بزرگسالی، اکثر پزشکای زنان درصد بارداریمو خیلی کم می‌دونستن. این یه نشونه بود، نبود؟! انگار یکهو یک نیروی خیلی شدید و قوی توی تنم جریان پیدا کرد و تمام اون حال بد و ناامید بودن از زندگی از وجودم رفت و من دست به شکمم گذاشتم و باورم نمی‌شد حالا یه موجودی از من درون منه.

چند سال بعد از نو باردار شدم. این بار وسط کارهای مهاجرت کردن بودیم. کلاس زبان و ترجمه مدارک و حساب کتاب اینکه دارایی‌هامون رو بفروشیم و ایمیل زدن و ایمیل گرفتن و پرس و جو و دودوتا چهارتا کردنا. بی‌احتیاطی نکرده بودم، خودمون بچه دوم رو می‌خواستیم ولی بعدش هرماه تست بارداری منفی در می‌اومد و بعد که سفرمون جدی‌تر شد، تلاش برای باردار شدن رو متوقف کردیم اما انگار بار آخر… سه ماهم تموم شده بود که متوجه شدم، اصلن شکمم پیدا نبود و من هم به همسرم نگفتم، عوضش افتادم دنبال یه راهی که بچه رو بندازم. پزشکم گفت نمیشه، و یا اگه من هم قرار بود این کار رو بکنم حتما اجازه همسر لازم بود. از دکترا که ناامید شدم افتادم روی اینترنت و سرچ کردن کارها و راه‌های سقط جنین. هر کاری و هر خوردنی که نوشته بود موقع بارداری نکنید و نخورید رو من بالعکس انجام دادم. اما بچه چهارچنگولی چسبیده بود بهم. چندبار بگم از رو پله ها پریدم خوبه؟ چند کیلو بار بلند کردم؟ چقدر زعفرون و فلان و بیسار رو جوشوندم و خوردم؟ شبا گریه می‌کردم از عذاب این کارها و تا صبح هزار بار قول می‌دادم متوقفش کنم و صبحا هنوز چشمام رو باز نکرده پای اینترنت بودم. تا اینکه یک شب موقع برگشت از کلاس زبان، همسر کم‌حرف و بی‌زبون من شروع کرد به صحبت کردن که براش همه چی توی زندگی نشونه‌ست و ایمان داره خداوند بهترین‌ها رو واسه ما می‌خواد و خودش با نشونه‌ها راه رو نشون میده. خیلی گریه کردم، طفل معصوم‌ من، خودمون برای اومدنش تصمیم گرفته بودیم و حالا که من باید نگهدارش می‌بودم کمر به کشتنش بسته بودم.

ما از ایران نرفتیم، بچه من صحیح و سلامت به دنیا اومد و من هر بار که به صورت هر دوشون نگاه می‌کنم قلبم از عشق بهشون فشرده میشه. شاید هیچکدومشون هیچوقت متوجه نشن روزی که من دوتا خط آبی روی تست بارداری رو دیدم چه حس و چه حالی داشتم، اما من هر دفعه یادش می‌افتم.

مواجهه با خود

آزمایش بارداری: مثبت

غروب

لحظاتی از زندگی هست که آدم مجبور می‌شود واقعا به خودش «نگاه» کند، آیا من آدم این عمل هستم؟ می‌توانم مسئولیت این تصمیم را با تمام عواقب معلوم و نامعلومش با موفقیت به دوش بکشم و به سرمنزل مقصود برسانم؟ اینجا همان بزنگاه معروف است، یا با اطمینان چانه‌ات را رو به خودت بالا می‌گیری و خیره توی چشم‌های خودت می‌گویی بله و یا نگاهت را می‌دزدی و سر خم می‌کنی و تمام قد برابر خودت می‌شکنی. بعد زندگی آدم به قبل و بعد از این لحظه تقسیم می‌شود.

یک ماه از مهاجرتمان می‌گذشت، سه بار اسباب‌کشی کرده بودیم بین دو شهر و هنوز چمدان‌ها کاملا باز نشده بودند. در سردترین ماه سال که دما شب‌ها به منفی چهل هم می‌رسید، هر دو گیج و نگران از آینده با سرمایه‌ای در حد صفر و در جستجوی کار در بازار کار ناآشنای کشور جدید، آخرین چیزی که ممکن بود بخواهم بارداری بود. اما ظاهرا بارداری مرا می‌خواست تا به من ثابت کند چطور می‌توانم در برابر خودم شکست بخورم.

قبل از ازدواج با ملایمت نظرم را راجع به بچه‌دار شدن گفته بودم: من بچه نمی‌خواهم! او هم با من همدل بود و سه سالی که با هم زندگی کرده بودیم در برابر سوال خانواده و دوستان در مورد بچه‌دار شدن همیشه می‌گفت هر جور که من تصمیم بگیرم با من همراه است. وقتی سر موعد مقرر، خبری از پریود نشد هیچکدام واقعا نگران نشدیم، ما جلوگیری می‌کردیم و به هر حال عوض شدن آب و هوا و اضطراب مهاجرت می‌توانست دلیل عقب افتادن باشد. اما هیچوقت دو هفته به تاخیر نمی‌افتاد! با کمی نگرانی بیبی‌چک خریدیم و با ناشی‌گری محض امتحان کردیم. به نظر می‌رسید هیچ «دو خطی» ظاهر نشد و ما هم نفسی به راحتی کشیدیم.

به رسم اینجا باید یک دکتر خانواده انتخاب می‌کردیم و اولین جلسه هم به گرفتن شرح حال عمومی و تشکیل پرونده و انجام یک سری آزمایشات برای ایجاد سابقه می‌گذرد. وقتی دکتر از من پرسید ناراحتی خاصی دارم یا نه گفتم از زمان رسیدن به این شهر معده‌درد دارم و در ضمن موعد پریودم عقب افتاده است. دکتر با برقی در چشم‌هایش گفت الان می‌توانید آزمایش ادرار بدهید و نشان خواهد داد باردار هستید یا نه. ظرف نمونه را به پرستار دادم و توی دفتر دکتر به انتظار نشستیم. به خوبی بیاد دارم که چطور با بی‌خیالی با هم صحبت می‌کردیم و کم‌کم حس اضطراب عجیبی به جانم افتاد، قلبم تند تند می‌زد و گلویم خشک شد و ناگهان احساس کردم آنچه نباید می‌شده، شده. درست در لحظه اوج اضطراب که همراه یک حس عجیب آگاهی به وقوع حادثه بود در اتاق باز شد و دکتر خندان و خوشحال اعلام کرد: «شما باردارین، تبریک میگم» آه از آن لحظه، آن لحظه حقیقتا ترسناک، تاریک، ویران‌کننده. فقط یادم می‌آید چطور از جایم پریدم و با حرارت گفتم: «نه امکان نداره، حتما اشتباه شده، در ضمن ما الان بچه نمی‌خوایم، من می‌خوام کورتاژ کنم، اصلا بچه نمی‌خوایم» دست همسرم را گرفته بودم و برای تایید همراهیش نگاهش می‌کردم. او مبهوت بود، نمی‌دانم مقهور خبر پدر شدنش بود یا مبهوت عکس‌العمل من برای مادر نشدن، سعی کرد همدلی نشان بدهد و دکتر بیچاره که لبخندش بر صورتش ماسیده بود تاکید می‌کرد که بالای نود درصد نتیجه آزمایش ادرار قابل اعتماد است و اصلا فردا می‌توانم آزمایش خون بدهم و کاملا مطمئن شویم. من خیلی نمی‌فهمیدم چه می‌گوید، حالم واقعا بد بود و فقط به اینکه بی‌برو برگرد باید «بیاندازمش» فکر می‌کردم.

دهان دکتر و همسرم باز و بسته می‌شد و من سعی میکردم خودم را از غرق شدن در قیر سیاهی که داشت مرا می‌بلعید نجات دهم. محکم گفتم که می‌خواهم کورتاژ کنم. دکتر برگه آزمایش خون را به دستم داد و بعد شروع به توضیح راجع به مراکزی که سقط جنین را انجام می‌دهند کرد. «شما الان تو هفته پنجم هستی و تقریبا ده هفته وقت داری که خوب فکر کنی» من فکرهایم را کرده بودم و اصلا گوش نمی‌کردم راجع به خطرات معمول در سقط کردن چه می‌گوید. من همیشه توی ذهنم این راهکار به ظاهر ساده و کارآمد «سقط کردن بچه» را داشتم، مثل یک درمان فوری گلودرد با قرص مکیدنی یا سردرد با ژلوفن. برگه دیگری دستم داد که تویش درخواست کورتاژ بود و آدرس و تلفن سه تا کلینیک. بلند شدیم بیاییم بیرون، یک لحظه سرم گیج رفت و همسرم مرا نگه داشت، یک لحظه کوتاه عطوفتی حس نکردم، انگار با خشونت مانع افتادنم شد. دکتر گفت بهتر است با عجله تصمیم نگیرید، وقت دارید و در ضمن بچه‌ها هدیه هستند. حالم بدتر شد.

بیست و چهار ساعت بعدی را به خاطر نمی‌آورم. یادم نیست مسیر واقعا طولانی کلینیک دکتر تا خانه را چطور توی اتوبوسی که بوی آبجو و ادرار و فلز یخزده میداد طی کردیم. فردایش ما می‌دانستیم که من قطعا حامله هستم. روز بعدش تلفن را برداشتم و در حالیکه همسرم نگاهم می‌کرد شماره یکی از کلینیک‌ها را گرفتم. مسئول پذیرش بعد از شنیدن حرف‌هایم مرا چهل دقیقه منتظر گذاشت احتمالا برای اینکه منصرف شوم، نشدم و برای هفته بعد وقت گرفتم. کلینیک خیلی دور بود و ما ماشین هم نداشتیم. دقیقا سر سیاه زمستان، با هوایی که تصور مرا کاملا نسبت به سرما عوض کرده بود (سرماهای قبل از آنجا قطعا سوءتفاهم بودند) و تنهایی مطلق ما در کشور غریب، من در حال دست و پا زدن توی قیر غلیظی بودم که سرد و چسبناک می‌خواست تسلیمم کند. همسر چیزی نمی‌گفت، کلینیک و جزییات عمل را توی اینترنت جستجو می‌کرد و ساکت‌تر می‌شد. عاقبت بغض من سه روز قبل از وقت کورتاژ ترکید. سرش (سرم؟) داد زدم: «چرا هیچی نمی‌گی؟ چرا منو تنها رها کردی خودم تصمیم بگیرم؟ بار مسئولیت همه چیز این موضوع فقط رو دوش منه!» همسر به گریه افتاد: «من خیلی می‌ترسم بلایی سر «تو» بیاد، می‌فهمی؟ برام اون بچه مهم نیس، ولی اگه فقط یکی از این احتمال پنج درصد خطر جانی یا هر جور خطر دیگه برات اتفاق بیفته من چکار کنم؟ من اصلا بدون تو چه کار کنم؟ من می‌میرم، نابود می‌شم، می‌فهمی؟»

هر دو گریه می‌کردیم، عاقبت بعد از آن چند روز سیاه همدیگر را بغل کردیم. «بیا نگهش داریم، می‌دونم همه سختیش با تو می‌شه ولی من باهاتم، من عاشقتم بیا بسپریم خودمونو به سرنوشت، شاید یه چیز خوبی توش باشه، من نمی‌خوام کوچکترین بلایی سرت بیاد». این شد که زنگ زدم به کلینیک، این بار اصلا منتظرم نگذاشتند و با خوشحالی و کلی آرزوهای خوب، وقت کورتاژ را کنسل کردند. همسر بعدتر به من گفت بعد از اینکه بیبی‌چک را توی سطل آشغال انداخته بودم آنرا دوباره چک کرده بوده و «خط دوم» کمرنگی دیده بوده ولی به من نگفته با این تصور که شاید واقعا اشتباه باشد. قیر سیاه تسلیمم کرد یا تصور بدبخت شدن همسرم بخاطر بلایی که ممکن بود سرم بیاید، به هر حال الان دخترکی سه ساله هر صبح زود بیدارم می‌کند تا یادم برود هر آنچه قبلا در زندگیم بر آن تسلط و اراده داشتم.

تناقض!

آزمایش بارداری: مثبت

عصر

من بارها به بچه‌دار شدن فکر کرده‌ام، دلم خواسته که بچه داشته باشم و گاهی با دختر یا پسر نداشته‌ام نیز رویا بافته‌ام که چه می‌کنیم و کجا می‌رویم. برایشان اسم هم انتخاب کرده‌ام و اسم‌هایشان هم چند وقت یک بار عوض می‌شوند. برایشان دانشگاه و شغل نیز  متصور می‌شوم. حتی گاهی به اختلافاتمان نیز فکر می‌کنم و برایش راه حل هم پیدا می‌کنم. اما این یک روی داستان است، روی دیگر داستان این است که من به شدت مراقبم که بچه‌دار نشوم و اگر روزی به هر دلیلی باردار شدم و با جواب مثبت بارداری مواجه شدم، با یک احساس دوگانه بچه را سقط می‌کنم.

شاید در نگاه اول تصمیم خودخواهانه‌ای باشد، زنی که برای پیشرفت خودش، حاضر می‌شود جان انسانی را که آن را به وجود آورده‌ است بگیرد، اما به نظرم این تصمیم خودخواهانه نیست. وقتی در شرایط اجتماعی که در آن زندگی می‌کنیم  بچه‌داری امری زنانه است و با هل دادن بهشت زیر پای زنان، زن را مجبور می کنند که از لحظه تولد تا مرگ کودک همه‌ مسئولیت بچه را قبول کند و نهایت کمکی که پدر بچه می‌کند تامین هزینه‌ها است، دیگر این تصمیم  خودخواهانه نیست بلکه تصمیمی شخصی و در جهت پیشرفت فرد دیگری است.

من در جغرافیاهای دیگر زندگی نکردم، اما در ایران اغلب مادر باید از موقعیت‌های شغلی و تحصیلی خود بگذرد تا به گسترش نسل بپردازد و این گذشتن با چاشنی مهربانی، گذشت و عطوفت، بخشی از خصوصیات رفتاری و ژنتیک زنان تلقی می‌شود و مادر شدن به مثابه تطهیر شدن از بدی و پلیدی است، و اگر زنی خلاف این الگو عمل کند از طرف جامعه قضاوت می‌شود.

من درک می‌کنم که پس از خواندن متن من، سوالات بسیاری به وجود می‌آید مثل «پس دیگران چه می‌کنند؟» یا «چگونه نسل بشر تاکنون ادامه یافته است؟»… من پاسخی برای این سوالات ندارم و البته این به این معنی نیست که این سوالات پاسخی ندارند.

خدایا خانه‌ات آباد

آزمایش بارداری: مثبت

بعد از ظهر

چند ماهی از ازدواجمان نگذشته بود که پرس و جو و کنجکاوی اطرافیان شروع شد: «هنوز حامله نشدی؟ پیش دکتر نرفتی؟ بچه اول خیلی مهم است نباید پشت گوشت بیاندازی.» مادرشوهر در انتظار بود که خبر آمدن اولین نوه اش را به پدرشوهر بدهد. پدرشوهر مثل بقیه پدرهای آن زمان عقیده داشت که «اوشاخ سیز آرواد، اودونونا بنزر، آت سوبایا یانسین بلکی ایستی سی ائوی قیزدیرا / زن نازا شبیه هیزم بخاری است. بیندازش داخل بخاری بسوزد، شاید گرمایش خانه را گرم کند.» مادربزرگم بیش از همه نگران بود و می‌گفت: «مرد هراندازه هم زنش را دوست داشته باشد، تحت تاثیر سخنان بزرگترها قرار می‌گیرد. مردها هم پدر شدن را خیلی دوست دارند. باید هرچه زودتر حامله شوی تا دهان همه را ببندی.» اما من دلم می‌خواست که سه یا چهار سال صبر کنم. اگر کارم به جدایی کشید موجب بدبختی کودکی معصوم نشوم.

روزی از روزهای سرد زمستانی به شدت سرماخورده و همراه همسر به دکتر عمومی مراجعه کردم. نگاهی به چهره‌ام انداخت و گفت: «شما سرما نخورده‌اید. پیش پزشک زنان بروید تا تست حاملگی بگیرند.» با دلخوری از مطب دکتر بیرون آمدیم. این دیگر چه دکتری است؟ نمی‌تواند بیماری را تشخیص دهد. سرفه و حالت تهوع من چه ربطی به حاملگی دارد؟… بالاخره پیش پزشک زنان و زایمان رفتیم و پس از آزمایش ادرار گفتند که  دو روز دیگر نتیجه را خواهند گفت. بی‌خیال به خانه برگشتیم. دو روز دیگر برای گرفتن نتیجه آزمایش مراجعه کردم. جواب مثبت بود. با حالی پریشان خود را به خانه رساندم. گریه امانم را بریده بود. آخر من که خودم از زندگی خسته‌ام، من که خودم در کوره راه این زندگی وامانده‌ام، به چه حقی سبب به وجود آمدن انسانی دیگر شده‌ام؟

با دلی اندوهگین به خواهرم زنگ زده و حاملگی و قصد سقط جنین را به او خبر دادم. از شنیدن خبر بسیار خوشحال شد و گفت: «این نوزاد هدیه‌ای‌ست که خدا برای دل تنهای تو داده است. داخل شکم تو موجودی نفس می‌کشد که در آیند‌ای بسیار نزدیک همه دار و ندارت خواهد شد. بگذار زنده بماند.» خواهرم از من خواست که خوب فکرهایم را بکنم. گریستم و دیدم که این اشک‌های بیچاره‌تر از من، بجز سرخ کردن چشمانم، کاری از دستشان برنمی‌آید. دست و صورتم را شستم و داخل آینه سرتاپایم را تماشا کردم. اکنون این موجودی که داخل این شکم است، به چه شکل و اندازه‌ای است؟ یک لحظه به یاد مادربزرگم افتادم که هنگامی که نخود پاک می‌کرد، دانه‌هایی را برمی‌داشت و برایش با یک تکه پارچه بسیار کوچک روسری درست می‌کرد و با خودکار سیاه دو تا نقطه به عنوان چشم می‌گذاشت و دست من و دخترعمو می‌داد و می‌گفت: «این هم نی‌نی‌های شما. شماها هم یک زمانی داخل شکم مادرتان این شکلی بودید.» بی‌اختیار خنده‌ام گرفت. یعنی داخل شکم من هم یک دانه نخود هست؟ یعنی دارم مادر این نخودی واقعی می‌شوم؟ با خودم تکرار کردم «مادر، مادر، مادر» چه کلمۀ قشنگی! این نخود مرا مادر صدا خواهد کرد. چشمانم برقی زد و با شادی به طرف یخچال رفتم. گرسنه بودم و باید چیزی می‌خوردم. هم خودم جان می‌گرفتم و هم این نخود. راستی تا به دنیا آمدن نوزاد ته دلم اسمش را نخودی گذاشتم.

بله دوستان، من آن روز هنگام اذان مغرب،  دست دعا به آسمان برده و گفتم: «ای خدا خانه‌ات آباد.»

هزاران هزار زن…

آزمایش بارداری: مثبت

نیمروز

کلی برنامه برای زندگی‌ام داشتم، کلی کارهای نکرده، کلی رویا، کلی جاهای ندیده، کلی آرزو، کلی تجربه… وجود یک موجود دیگر، طبعاً برایم غیر قابل پیش‌بینی بود و دست و پاگیر و آزاردهنده… و بسیار غیرمنتظره و حتی اذیت‌کننده. بله، اذیت‌کننده بود… حتی تصورش هم اذیتم می‌کرد. اصلاً تصورش برایم عجیب بود. مگر می‌شد؟ مگر می‌شد من مادر شوم؟ تا اسم مادر شدن می‌آمد کلی صفات ریز و درشت جلوی چشمانم سبز می‌شد: فداکاری، ایثار، محبت، عشق، ازخودگذشتگی، ازخودگذشتگی، ازخودگذشتگی… صفت‌هایی که فرسنگ‌ها از من دور بود. دورِ دورِ دور. از منِ من. حالا مگر می‌شد؟ نه… این امکان‌پذیر نبود… اصلاً امکان‌پذیر نبود.

 تجربه‌ بارداری من شاید مثل بیشتر ‌زن‌ها با اولین «عُق» همراه بود. اینکه تمام محتویات غذایی که خورده بودم را بالا آوردم. به حساب خودم مسموم شده بودم. و فردایش… و پس فردایش… و این بالا آوردن‌ها بعد از چند روز که تکرار شد با یک تست بارداری مشخص شد که مسمومیت نیست و چیز دیگری‌ست. چیز عجیبی به نام «بارداری». نمی‌دانستم آن لحظه که تست بارداری داشت کم‌کم سبز می‌شد و من همان‌طور روی توالت فرنگی با یک دست زیر چانه نشسته بودم، و سبز شد… سبز … نمی‌دانستم باید گریه می‌کردم یا می‌خندیدم. نمی‌دانستم باید خوشحال می‌شدم، یا غمگین… اصلاً موضوع برایم مثل یک شوخی می‌آمد… آنقدر برایم عجیب و دور از ذهن بود.

دو سه ماه اول بارداری با آن شوک و حالت تهوع، فقط بیماری بود، دل و روده‌ام بود که هر روز صبح به صبح کنده می‌شد، سِرُم بود، دکتر بود، بیمارستان بود… هیچ حسی نبود. انگار وسط یک بازی به زور پرتاب شده باشی، انگار دستت را گرفته باشند و گفته باشند «حالا بیا تو هم بازی کن» و تو حتی قواعد آن بازی را ندانی و فقط نگاه کنی و به هزاران هزار زنی فکر کنی که در طول تاریخ این تجربه را بارها و بارها و بارها از سر گذرانده‌اند و این دلگرمت کند. و صبح به صبح وقتی بالا می‌آوری به این فکر کنی که تو تنها زنی نبودی و نیستی که این تجربه را از سر می‌گذرانی.

 طبیعتاً سخت بود. بعد کم کم به آن موجود درونت عادت می‌کنی، به تکان‌هایش، به هر لحظه رشد کردنش… و کم کم عاشق می‌شوی… و تمام آن صفات برایت متبلور می‌شود.

هنوز اگر کسی بپرسد عجیب‌ترین اتفاق زندگی‌ات چیست؟ بدون شک و بدون مکث خواهم گفت‌ «بارداری… زایمان… مادرانگی…»

قلبِ به تو

آزمایش بارداری: مثبت

پیش از ظهر

به نظر خودمون می‌دونستیم باید چکار کنیم: طریقه‌ مصرف قرص ضد بارداری به صورت اورژانسی رو یاد گرفته بودیم. اینکه دوتا قرص به فاصله‌ هر دوازده ساعت بخورم. اما نمی‌دونستیم در واقعیت قراره چه اتفاقی رخ بده: از یک ساعت بعد از قرص حالت تهوع بسیار شدیدی گرفتم و تا سی و شش ساعت در حال تلوتلو خوردن بودم. بار اولی بود که از قرص اورژانسی استفاده کرده بودیم. چند ماه بعد که برای بار دوم از این روش استفاده کردیم، معده‌ام دوام نیاورده بود و کل محتویاتش رو بیرون ریخته بود. یک بار. دوبار. چندبار. تخمین زده بودیم که از زمان جذب قرص گذشته. نگذشته بود.

پریودم عقب افتاده بود. فکر کردیم شاید بد نباشه یه تست بدیم. هر دو نفرمون خندیده بودیم که ممکن که نیست گند بزرگی زده باشیم و سعی کرده بودیم به اون خارشک پشت مغزمون اعتنا نکنیم. جواب تست که اومد، منتظر بودیم دری باز شه و بهمون بگن اشتباه شده. یک نفر توی صورتمون بادکنک بترکونه و بگه بینگو یا یکی روی شونه‌هامون بزنه و بهمون دوربین مخفی رو نشون بده. دو نفرمون نوجوان بودیم و نمی‌دونستیم حالا باید چکار کنیم. بدتر از اون هم، اولین افرادی در بین دوستانمون بودیم که در چنین مخمصه‌ای افتاده بودیم. روزها با التهاب شروع به رد شدن کردن و من، با تعجب انگشت‌هام رو چند سانت پایین‌تر از نافم گذاشتم.

دوست داشتم دوستش داشته باشم. دوست داشتم چشم‌هام رو شب‌ها قبل از خواب ببندم و دست‌هام رو روی پوستی بذارم که می‌دونستم اون داره کمی پایین‌تر قد می‌کشه و جا باز می‌کنه. وقت نداشتم اما. زمان جلوتر از من می‌دوید. اون زودتر از توان من بزرگ می‌شد و من نمی‌تونستم همپاش حرکت کنم. هر میلیمتری که می‌فهمیدم رشد کرده، بدنم جایگاه معجزه می‌شد و من تنهاتر می‌شدم. حضورش، بین «ما» فاصله انداخته بود. قبل از اون من و میم زوج خوبی بودیم. حالا بینمون یک دره فاصله افتاده بود. دره‌ای در بطن من.

چند شب قبل از اینکه از بدنم جدا شه، از میم پرسیدم دوستش داری؟ بهش فکر می‌کنی؟ شوکه شد. برای اون اتفاق ناخوشایندی بود که رخ داده بود و باید زودتر به جهان امن سابق برمی‌گشت. مکث کرد. نگفت آره. نگفت نه. بعدها بارها ازش پرسیدم بهش فکر می‌کنی؟ برات مهم هست حالا اگر بود چند وقتش بود؟ هیچ وقت فکر نکرده بود. هورمون‌ها اما تن من رو بمباران کردند. من سعی کردم فراموش کنم و خوابش رو می‌دیدم و توی خواب سقط می‌کردم و هر ماه جنین کامل‌تر بود. من بهش فکر نمی‌کردم و بچه‌هایی رو در سطح شهر می‌دیدم که جنین مرده نبودند. قد و بالا داشتند و می‌شد باهاشون بازی کرد. هورمون‌ها این وقت‌ها بی‌تاب‌ترم می‌کردند و من به زمان پناه می‌بردم.

می‌دونم که پسر بود. خواب دیده بودم.

 

فیلسوف

آزمایش بارداری: مثبت

صبح

ما آدم‌ها با خودمان درگیری داریم، تا چیزی را نداریم بال‌بال می‌زنیم برای داشتنش و تا به دست می‌آوریم یا دلمان را می‌زند، یا نگرانش می‌شویم و می‌خواهیم مسئولیت را بین هزاران نفر تقسیم کنیم تا سهم ما یک بخش جزیی و کوچک باشد. درست حکایت تصمیم برای فرزند‌دار شدن.

ما خودمان می‌خواستیم که فرزندی داشته باشیم، در واقع من به عنوان زن خانه، بیشتر از همسرم اصرار و پافشاری داشتم. او هم ممانعتی نداشت جز اینکه گفت حواسم باشد که خواسته‌ام زودگذر و سرسری نباشد و این یک قلم را دیگر تا تهش باید بایستم.

از ماه اول که پریود نشدم هر روز چک می‌کردیم که مثبت شده یا نه. یک تست گران‌قیمت هم خریده بودیم که مو لای درزش نمی‌رفت. تا اینکه خطوطی که باید، آشکار شدند، شاید هم محو! آن لحظه به شدت توی دلم فرو ریخت، استرس یک عمر مادری کردن، بزرگ‌کردن کسی که که خودش یک هویت مستقل دارد، نحوه تعامل با فرزند و هزاران اگر و اما به سراغم آمد. اینکه موجودی در درون تو، از خودت شکل می‌گیرد، و بخشی از وجود مردی را دارد که به شدت دوستش داری و می‌شود نقطه پیوند بزرگتر شما، حس هیجان‌انگیز و عجیبیست. ترس دارد در عین اینکه شیرین است، نگرانت می‌کند در عین اینکه خواسته خودت بوده. بارش را حس میکنی، نه در شکمت، که روی شانه‌هایت، که از این پس مسئولی. مسئول آنچه خواسته بودی و این مسئولیت با هیچ مسئولیت دیگری برابری نمی‌کند: این تو بودی که برای «بودن» شخص دیگری تصمیم گرفته‌ای و این، کم نیست. زنجیری را ادامه داده‌ای در بشریت، برای نسل‌های بعدی. در واقع من هنگام دیدن آن دو خط، تبدیل به یک فیلسوف شدم قبل از اینکه مادر شده باشم.

تجربه نگرانی و فیلسوف شدن بعد از مثبت بودن تست بارداری تجربه یکتایی‌ست، به تعداد هر بارداری همان حس نگرانی و شادی دوباره پیدا می‌شود.

پدر بچه کجاست؟ مشغول مطالعه یک کتاب فلسفی! به هر حال از این به بعد با یک فیلسوف زندگی خواهد کرد، باید روشش را بلد باشد.

دو روی سکه

آزمایش بارداری: مثبت

سپیده‌دم

برای آزمایش بارداری نه، که برای احتمالِ ضعیف وقوع بارداری هم وحشت کرده‌ام، بارها و بارها. مدتی بود که تا یک دقیقه پریودم دیر می‌شد وحشت تمام وجودم را فرامی‌گرفت که نکند باردارم؟! صرف اینکه قرار باشد تصمیم بگیری و با خودت کنار بیایی تا موجودی را به اراده خودت و نه به درخواست او به این دنیا بیاوری و تا ۱۸ سالگی مسئولش باشی که تازه آن موقع شاید بتواند به عنوان یک فرد کامل و توانمند وارد جامعه شود، به اندازه کافی وحشت‌آور است، که حالا بخواهد یکی از نیازمندی‌های اولیه هم بلنگد. همیشه فکر می‌کنم، البته قبول دارم خیلی ایده‌آل‌گرایی‌ست ولی من اینطور فکر می‌کنم دیگر. وقتی کارم، جیبم، زندگی‌ام و موقعیت اجتماعی‌ام سر و سامان گرفت و به یک ثبات قابل قبولی رسید یا حداقل جوری باشد که بتوانم در تلاطم کمتری زندگی کنم آن وقت می‌شود به بچه‌دار شدن فکر کرد.

زمانی بود که خیلی از اینها می‌لنگید و من هر بار تنم می‌لرزید که نکند باردار شوم. از بد حادثه یا خوب حادثه‌اش را نمی‌دانم ولی از چند تا از دوستانم شنیده بودم که چند تا از دوستانشان در شرایطی حامله شدند که پریود هم می‌شدند. یک نفرشان که تا ماه پنجم نفهمیده بود. چون هم بچه خیلی ریز بود و هم مادر خیلی تپل بود و بچه در بدن مادر خودش را نشان نداده بود و هم مادر تا ماه پنجم حاملگی پریود می‌شد. این بود که خیلی وقت‌ها حتی با وجود علائم عدم بارداری، به بارداری خودم شک می‌کردم. چند بار بی‌بی‌تست می‌گرفتم و چک می‌کردم. گاهی حتی به بی‌بی‌تست شک می‌کردم که نه این اشتباه است، یا خراب شده، یا تاریخ مصرفش گذشته، مارکش بیخودی‌ست. می‌رفتم باز هم می‌خریدم و چک می‌کردم. جرات آزمایش خون هم نداشتم. چیزی که خیال من را بسیار راحت می‌کرد سال به سال معاینه پزشکی بود که وقتی می‌رفتم با خیال راحت می‌گفت برو اگر برایت نامه آمد یعنی بارداری باید دوباره بیایی و من تا دو هفته چشمم به صندوق پست خشک می‌شد تا نامه نمی‌آمد و حداقل چند ماهی خیالم راحت بود که حتی اگر باردار بشوم هم زمان برای جبرانش وجود دارد. اینطور مالیخولیای فرزند ناخواسته داشتم.

خنده‌دار ماجرا اینجاست که از آنهایی هستم که به قدرت تکرار ایمان دارند. یعنی به هرچه بیشتر فکر کنی، زودتر و قوی‌تر سراغت می‌آید؛ پس به چیزهای خوب فکر کن. و هربار که فکر بچه دوباره در مغزم وول می‌خورد خودم را دگنک می‌زدم که احمق جان به چیز دیگری فکر کن بلاخره سرت میاد.

دوران نه چندان کوتاهی با همین تصورات سپری شد. نه که بگویم تمام مدت و بیست و چهار ساعت ذهنم درگیرش بود ولی کم هم در ذهنم نمی‌چرخید. امروز اما با اینکه هنوز مهیای پذیراییش نیستم، ولی نمی‌ترسم. گاهی فکر می‌کنم بروم یک تستی بگیرم ولی زود از صرافتش می‌افتم. به خودم می‌گویم اگر بود بود، قدمش روی چشم، اگر نبود هم که خب نخواستی که باشد.

نمی‌دانم آن روزی که تصمیم بگیرم دعوتش بکنم روزی چند بار امتحان کنم.ه نمی‌دانم آن روز چطور تا فهمیدن خبر آمدنش صبر پیشه کنم. ولی می‌دانم که آن موقع دلواپس این می‌شوم که اگر نشد چه؟ و به خودم می‌گویم احمق جان اینقدر فکرش را بکن تا واقعا نشود.

حمایت بی‌پایان

آزمایش بارداری: مثبت

سحرگاه

آن‌وقت‌ها زن می‌رفت با استرس و دلهره و بیم و امید می‌ایستاد جلوی گیشه پذیرش آزمایشگاه و چشم می‌دوخت به دهان مسئول مربوطه. وابسته به جواب مسئول و وابسته به موقعیت زن، واکنش قابل پیش‌بینی بود؛ یا خوشحالی و گریه‌ شوق یا ناامیدی و اشکِ بیچارگی. حالا اوضاع فرق کرده و دیگر لازم نیست برویم توی صف بایستیم و جلوی چشم ده‌ها نفر واکنش بروز بدهیم. حالا خیلی شیک و مرتب می‌رویم دستشویی و دو قطره، خرجِ تست بارداری می‌کنیم و می‌نشینیم تا ببینیم خط‌های روی کیت، چه رنگی می‌شوند. بعد هم خیلی آرام و با وقار می‌توانیم برویم تست را سربه‌نیست کنیم و دنبال دکتر آشنا یا آمپول سقط‌کننده بگردیم یا عکس کیت تست را بفرستیم برای همسر و مادر و خواهرمان و همان‌وقت شال و کلاه کنیم و برویم جوراب‌های کوچولو و گل‌سر بخریم و از همان وقت خودمان را دو نفر حساب کنیم و مراقب کالری‌ها و وزن و فشار خون و وزن‌گیری بچه باشیم.

در تنها باری که نشسته بودم و به کیت توی دستم زل زده بودم تا رنگش تکلیفم را روشن کند، به قسمت اول فکر می‌کردم. به این‌ که اسم آمپول را فراموش کرده‌ام، به این‌که دکتر آشنا ندارم، به این‌ که به کسی اطمینان ندارم و هیچ کمکی از هیچ‌ کجا برایم نخواهد رسید. وقتی خیالم راحت شد که خبری نیست؛ بلند شدم و خودم را کش آوردم و آرام شدم. بعد، دلم گرفت. حس کردم چقدر دلم می‌خواست مثل مدل دوم رفتار کنم؛ عکس را برای همه بفرستم و مطمئن باشم توی دلم یک دخترکوچولو وول می‌خورد و قرار است عشق کوچک من باشد و قرار است بهترین لحظه زندگی‌ام به دنیا آوردنش باشد و بهترین خاطراتم بزرگ شدنش.

حالا دیگر از آن‌روز گذشته‌ام. حالا از بچه‌ها می‌ترسم. از آن حس خوب به دنیا آوردن گذشته‌ام و فقط به بزرگ کردنش فکر می‌کنم و می‌ترسم. از سؤال‌های بی‌پایانی که می‌پرسد و من جوابی ندارم.  از ترس‌هایی که خواهد داشت و من امنیتی برایش ندارم. فکر می‌کنم من – و فقط من – مسئول هر ترس و ناامیدی کوچکی هستم که او در آینده داشته باشد. راستش امیدوارم تست‌هایم همیشه منفی باشد. دلم می‌سوزد برای کودکی که باید تنها در این دنیای ترسناک رهایش کنم.

بیا بغلم کودک ناداشته‌ام!  بگذار با نداشتنت حمایتت کنم.