دسته: آخرین روز عمر

آخرین قطرات

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

نویسنده مهمان: علی

راستش من معمولا وقتی با یه مساله و یا چالش روبرو می‌شم سعی می‌‌‌کنم شخصیت‌ها و موقعیت‌های مختلف مربوط به اون چالش رو توی ذهنم بسازم. این اتفاقیه که ناخودآگاه در لحظه اولِ روبرو شدن من با اون چالش می‌افته. دست خودم نیست. مثلا به محض شنیدن «اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد…» بی‌‌اختیار آدم‌های مختلف رو در موقعیت‌های متفاوت تصور کردم. از زندانی محکوم به اعدام که تاریخ اعدامش رو اعلام می‌‌‌‌‌‌‌کنن گرفته تا مامور آتشنشانی که به قصد کمک به فلان کشور در خاموش کردن سکوی نفتی اعزام می‌شه و می‌‌‌دونه تموم کسانی که پیش از او وارد مهلکه شدن جان سالم به در نبردن. حتی یاد سربازهایی افتادم که به اجبار به فلان جنگ و فلان درگیری اعزام شدند و امید بازگشت نداشتند.

می‌خوام بگم شنیدن جواب این سوال بسته به شرایط مخاطب می‌تونه خیلی متفاوت باشه. اون زندانی اگر به ناحق به اعدام محکوم شده باشه می‌تونه جوابی کاملا متفاوت به این سوال داشته باشه تا اینکه به حق و طبق قانون محکوم به اعدام شده باشه. ولی جدا از موقعیت مکانی و زمانی که با این سوال روبرو می‌شیم یه اتفاق دیگه هم هست که فکر می‌کنم ناخودآگاه واسه همه کسانی که از تاریخ مرگشون باخبر می‌شن می‌افته و اون مرور خاطراته. شنیدم موقع مرگ تمام صحنه‌های زندگی از جلوی چشم آدم رد می‌شه. احساس می‌کنم واسه اون دسته از آدم‌های بدبخت و یا شاید هم خوشبخت که یه روز زودتر از پایان زندگی‌شون باخبر می‌شن هم همین اتفاق می‌افته. بی‌اختیار شروع می‌کنن به مرور خاطراتشون. به بازیابی اطلاعاتشون. به بررسی لحظه‌های حساس زندگی‌شون و تصمیمات بزرگی که گرفتن. انگار که اول زندگی دست‌شون رو کردن توی یه چشمه آب و تا حدی که می‌تونستن آب برداشتن و حالا شاهد چکیدن آخرین قطرات اون آب هستن و شاید هم بیشترین تلاششون رو بکنن که از اون آخرین قطرات بهترین استفاده رو ببرند.

یادمه دبیرستان که بودم خیلی اتفاقی از طرف مدرسه توی مسابقات دوی استقامت سه هزار متر مدارس شرکت کردم. از اول مسابقه به این فکر می‌کردم که چطوری بدوم که واسه دورهای آخر کم نیارم. واسه همین تصمیم گرفتم تقسیم انرژی کنم و همه انرژی‌ام رو صرف دورهای اول نکنم. به خیال خودم فکر بکری کرده بودم و می‌تونستم تا آخر مسابقه نفس داشته باشم. ولی دور آخر که رسید هر چه دویدم که به نفرات اول برسم نشد. فاصله‌ام زیاد شده بود. توی اون مسابقات پنجم شدم. از اینکه هنوز انرژی و توان دویدن داشتم ناراحت بودم. احساس می‌کردم توانم رو حروم کردم. همیشه فکر می‌کردم اگر باز توی مسابقات سه هزار متر شرکت کنم با تموم توانم می‌دوم. تا اینکه بیست سال بعد باز هم این فرصت نصیبم شد و باز هم ناخودآگاه همون کار رو کردم و کل انرژیم رو مصرف نکردم. نمی‌دونم شاید این برخاسته از نگرش من به زندگی و اتفاقات غیرمنتظره‌ست ولی احساس می‌کنم خیلی از آدم‌ها به واسطه همین احتیاط و آینده‌نگری از همه انرژیشون واسه زندگی کردن استفاده نمی‌کنن. توی مسابقه دو من می‌دونستم چند دور مونده به پایان ولی توی زندگی این جوری نیست. البته درست نیست زندگی رو به رقابت تشبیه کنیم ولی منِ نوعی اصلا دوست ندارم وقتی زندگی کردنم به پایان می‌رسه هنوز کلی لحظات ناب و دوست‌داشتنیِ دست‌نخورده داشته باشم. هنوز کلی خنده و گریه زیر پوستم جا مونده باشه. کلی غم و غصه شسته‌نشده تو دل عزیزام باقی مونده باشه. کلی راه‌نرفته و کتاب‌نخونده پشت سرم مونده باشه.

یه جایی توصیف جالب و تاثیرگذاری از جهنم یا شاید هم قیامت خوندم: در آخرین روز زندگی‌ات بر روی زمین، آن شخصی که از خودت ساخته‌ای شخصی که می‌توانستی باشی را ملاقات خواهد کرد. دوست دارم اگر این اتفاق افتاد حس بدی نداشته باشم. حسی شبیه پشیمونی. یه چیز دیگه که بعد از شنیدن اون سوال ذهنم رو مشغول کرد این بود که چه کارهایی رو میشه و چه کارهای رو باید توی اون یه روز باقیمونده انجام داد؟ برای من و امثال من که دور از ایران و شاید خیلی از عزیزانمون هستیم احتمالا دیدن عزیزانی مثل پدر و مادره. من که ترجیح می‌دم روز آخر کنار پدر و مادر و عزیزای دلم بشینم و فقط نگاهشون کنم. دیدن و شنیدن خنده پدر و مادر و همسر و فرزند و هر عزیز دلی خود زندگی است. دوست دارم روز آخر فقط ببینم و گوش کنم. و دلم گرم شود و گرم شود و گرم شود.

از روز آخر حرفی نزن

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

بامداد

چه سوال سختیه… اگه فردا آخرین روز عمرم بود چیکار می‌کردم؟! مرگ ترسناک‌ترین اتفاق زندگی منه و بدترینش…

به مادر و پدرم فکر می‌کنم که کیلومترها ازشون دورم. آیا خودم رو بهشون می‌رسوندم؟ آیا این روز آخر رو کنار اونها می‌گذروندم؟ کنار برادرم، عزیزانم، خانواده‌م؟! به بچه‌هام فکر می‌کنم، به عشق‌های زندگیم. اما بیش از اونکه فکر کنم چه می‌کردم، فکر می‌کنم اونها بدون من چیکار می‌کردن.

اگه فردا آخرین روز زندگی من بود، همه وقتم رو با بچه‌هام می‌گذروندم، کنار اونها می‌خندیدم، باهاشون بازی می‌کردم، بیشتر در آغوششون می‌گرفتم و هر لحظه بهشون می‌گفتم که چقدر عاشقشون هستم و اونها تمام امیدهای من برای زندگی کردن و نفس کشیدن و تلاش کردن بودن، که هر کاری کردم، که هر ساعتی که کنارشون نبودم، فقط برای فراهم کردن زندگی بهتر براشون بوده. ازشون معذرت می‌خواستم که من رو ببخشن که تماما مادر نبودم واسشون، که کنارشون نبودم، که دعواشون کردم، که سرشون داد کشیدم، که شاید گاهی ناامیدشون کردم و قلب کوچیکشون رو شکوندم، که همیشه سفت و سخت بودم تا اونها رو مستقل بار بیارم برای همین روزهایی که ما نباشیم و اونها بلد باشند بدون ما زندگی کنند.

به همسرم می‌گفتم که چقدر دوستش دارم، که با همه اختلاف‌ها همیشه ته قلبم دوستش داشتم، که گرمای آغوشش حتی زمان‌هایی که من رو از خودش می‌روند، امن‌ترین نقطه جهان برای من بوده. بهش می‌گفتم که کنار اون رشد کردم و بزرگ شدم و بال درآوردم و پرواز کردم، گاهی بدون اون… ولی من عاشقش بودم حتی اگه همین لحظه که فکر می‌کنم کمتر از بیست و‌چهار ساعت دیگه زنده‌م، این رو فهمیده باشم.

این سوال سختیه، حتی الان، فکر کردن بهش حالم رو دگرگون کرده و بغض راه گلوم رو بسته. من نمی‌خوام بدونم چه روزی آخرین روز زندگی من هست چون سرشار از عذاب وجدان میشم و همون لذت جزئی که هر روز می‌برم، دود میشه و به هوا می‌ره و تمام مدت زنده بودنم فقط زار می‌زنم برای تمام کارهایی که نکردم. با من از مرگ حرف نزنید، من می‌خوام زندگی کنم، می‌خوام که زندگی کنم…

 

سپر انداخته

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

نیمه‌شب

آخرین روز عمر من میتونه امروز باشه، یا یک هفته پیش، یا پارسال یا سال دیگه. چه اهمیتی داره اگه بدونم امروز واقعا دیگه فردا رو نمی‌بینم؟ آیا عاقل‌تر، بخشنده‌تر، مهربون‌تر یا کلا خوب‌تر می‌شم؟ که چی بشه؟ اگه قراره برای خودم کاری بکنم خوب معلومه که دراز می‌کشم از آخرین ساعت‌های عمرم در حال استراحت و یادآوری خاطرات خوشایند گذشته لذت می‌برم. اگه قراره به دیگران فکر کنم… خوب مردم، حتی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی هم بیشتر بدی‌های آدم یادشون می‌مونه تا خوبی. کافیه ده‌ها سال دستت رو تا آرنج تو عسل کرده باشی و گذاشته باشی در حالیکه عسل رو از رو دستت لیس میزنن غر بزنن و آخرش هم گازت بگیرن، همون یه لحظه که از درد دستت رو پس بکشی می‌شی آدم بده، آدم بی‌چشم و روئه. خلاصه که حال نمی‌کنم آخرین ساعت‌های عمرم رو بذارم برای خوشحال کردن دیگران. اگه دلی رو شکستم، لابد حقش بوده (هاهاهاها) اگرم دستی رو گرفتم، خودم بیشتر حال کردم از این عمل نیک. دیگه؟…

خب شاید بعد از اینکه از دراز کشیدن حوصله‌ام سر رفت برم برای خودم چای دم کنم، با هل و دارچین و لیمو عمانی و زنجبیل (عجب معجونی می‌زنم من)، بعد تا چای دم می‌کشه بشینم یه کم برای خودم گریه کنم، مثلا اینکه چرا تا الان گربه نداشتم یا چرا یه بار هم که شده موهامو بلوند نکردم. چرا اون همه فیلم معرکه رو رو سی‌دی حبس کردم و دیدنشو موکول کردم به یک زمان نامعلومی که قرار بوده وقت کافی و حال خوب داشته باشم برای دیدنشون و حظ کردن و آخرش هم اونا هزاران هزار کیلومتر دورتر جا گذاشتم. یا اون لباس سبز رو که عاشقش شدم نخریدم یا پوشیدن اون کفش خوشگل‌ها رو این‌قدر به تعویق انداختم که چرم روش ترک خورد، به بهانه واهیی که مثلا بذارمش سر یک مراسم خیلی خاص. آخرشم پا می‌شم می‌رم یه چای لیوانی برای خودم می‌ریزم و میشینم دم پنجره، هورت می‌کشمش و می‌گم به درک.

روزی مانند روزهای دیگر

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

شبانگاه

نمی‌دانم از عوارض در آستانه‌ میانسالی ایستادن است، یا نتیجه‌ اتفاقاتی است که در زندگی برایم رخ داده است،  که اگر فردا روز آخر زندگی‌ام باشد به نظرم هیچ تغییری در روند کارهایم به وجود نمی‌آورم و دوست ندارم دیگران بداند که من می‌دانستم که فردا نیستم.

صبح مانند هر روز بیدار می‌شوم، همسرم را با همه‌ بدقلقی‌اش بیدار می‌کنم، بعد از دستشویی و مسواک زدن، اگر شیر داشته باشیم، لیوانی شیر می‌خورم، اگر نداشته باشیم، میوه می‌خورم و اگر آن هم نباشد، لیوانی آب می‌خورم، لباسم را عوض می‌کنم، احتمالا روسری یا مقنعه‌ام را اتو می‌کنم و شاید خوشحال باشم که دیگر فردا لازم نیست لباس اتو کنم. واقعا اتو کردن لباس برایم سخت است. دوست دارم پیاده به سمت محل کارم بروم، در میان راه، درخت‌ها و ابرها را ببینم.

حوالی ظهر مامانم زنگ می‌زند و مرا در جریان امور خانواده می‌گذارد، در مورد سریال‌هایش برایم می‌گوید، یادم باشد به خواهرم یا همسرم بگویم که سریال‌های مامان را از کدام سایت برایش دانلود کنند. عصر که می‌شود لپ‌تاپم را خاموش می‌کنم، شاید فکر کنم رمز ورود به لپ‌تاپم را به فردی بگویم تا فردا بتوانند از آن بدون دردسر استفاده کنند، اما احتمالا به فردی نخواهم گفت. با همسرم قرار می‌گذارم تا شب به خانه‌ مامانم برویم، سوار مترو می‌شوم و خانم‌ها را نگاه می‌کنم و با خود فکر می‌کنم چقدر عجیب است که من فردا نیستم ولی این خانم‌ها و این فضا هستند. به خواهرم زنگ می‌زنم و در مورد هر چرندی صحبت می‌کنم و احتمالا دلم می‌خواهد به او بگویم تو قوی‌تر از آن چیزی هستی که فکر می‌کنی اما نمی‌گویم.

در خانه‌ مامانم با همسرم غذا درست می‌کنیم و با خانواده‌ برادرم کلی چرند می‌گوییم و می‌خندیم. همیشه وعده‌های غذایی که همه دور میز هستیم، ساعت‌ها طول می‌کشد. آخر شب که به خانه‌مان باز می‌گردیم، هی دلم می‌خواهد به او بگویم در کمدها و کابینت‌ها چه خبر است، اما نمی‌گویم، فقط از او تشکر می‌کنم که با همه‌ی بدی‌ها و خوبی‌ها، این همه سال با هم زندگی کردیم. او احتمالا که از خستگی نا ندارد، خمیازه‌ای می‌کشد و بریده‌بریده می‌گوید دوستم دارد.

به مادرم چه بگویم؟

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

شامگاه

چند سال پیش تا دم مرگ رفتم. در یک چشم برهم زدن روی زمین ولو شده و به زحمت گوشی به دست گرفته و عزیزانم را خبر کردم. در آن لحظه به هیچ چیز به جز رفتن نمی‌اندیشیدم. خود را به زحمت به طرف قبله کشیده و سرگرم دعا شدم. خدایا بچه‌هایم را به تو می‌سپارم. خدایا حلالم کن. تنها صدایی که به خاطر دارم، صدای التماس اشک‌آلود پسرم بود: «تو رو خدا نگذارید بمیرد. نجاتش دهید…» چشم که باز کردم، روی تخت بیمارستان بودم و اولین چهره‌ای که دیدم، چشمان پر از اشک پسرم بود. اکنون که به آن روز می‌اندیشم، با خود می‌گویم: «شاید شانس آوردم که زنده ماندم.» اما در اصل معتقدم که خدا دلش به اشک‌های پسرم سوخت و به من شانسی دوباره داد.

شب اول در بیمارستان خواب از سر خسته و رنجورم پرید. اگر می‌مردم، یا داخل سردخانه در انتظار کفن بودم و یا داخل قبر منتظر نکیر و منکر. از تنها چیزی که در زیر خاک می‌ترسم، سوسک‌ها و موریانه‌ها و بدتر از همه خرخاکی‌هایی است که منتظر متلاشی کردن تن و جانم هستند.

اگر خبردار شوم که فردا آخرین روز از عمرم است، شام دلخواه بچه‌هایم را می‌پزم. آنها را دور خود جمع کرده و شبی خوش و به‌یادماندنی با آنها سپری کرده و در آخر خبر رفتنم را می‌دهم. با آنها به عزا می‌نشینم و سپس تسلی‌شان می‌دهم که هر آمدنی، رفتنی دارد. از آنها می‌خواهم که همیشه و در همه حال کنار هم باشند. از مال و منال دنیا بجز کتاب‌ها و گل‌ها چیز دیگری ندارم. در همان شام آخر بین آنها تقسیم می‌کنم. جهیزیه‌هایی را که برای نوه‌هایم تهیه کرده‌ام به مادرانشان می‌سپارم، تا به عنوان یاد و خاطره‌ای از من برایشان نگه دارند. اما مادرم. با مادر پیر و فرسوده ام که همیشه دعا می‌کند و می‌گوید: «روز عاشورا وقتی امام حسین، علی اصغر را به میدان آورد، حرمله از شمر پرسید که چه کنم پسر را بزنم یا پدر را؟ و شمر به او امر کرد که پسر را بزن، پدر می‌افتد. خدا داغ فرزند را بر والدینش نشان ندهد. خدا داغ تو را نشانم ندهد.» آخر او داغ دو پسر دیده. به اینجا که می‌رسم، مغزم از کار می‌افتد. راستی با مادرم چه کنم؟ به او چه بگویم؟

ببخشید کم بودم به هر حال

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

غروب

می‌دونم که دوستم داری و می‎دونی که دوستت دارم. اخلاق گندم رو ببخش. هرجا که با کلام یا رفتارم آزارت دادم ببخش. بیا بریم کمی با هم وقت بگذرونیم. چیزی از من می‌خوای که نگفته باشی؟ کاری هست که برات انجام بدم؟

می‌دونی که همه می‌میرن. می‌دونی که دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. می‌دونی که چند سال دیگه واقعا فرقی نداره که کی کِی مرده. حتی می‌دونی که این روزها هرچه زودتر بمیری درد و رنج کمتری رو شاهد هستی. هرکس که میره براش آرزوی آرامش کنیم اگه به زندگی بعد مرگ معتقدیم. برای رفته آرزوی زندگی بهتری رو داشته باشیم اگه به زندگی دوباره معتقدیم.

من می‌ترسم، من نمی‌خوام بمیرم. من چکار کنم؟ تو چکار می‌کنی بعد مردنم؟ خیلی ناراحت میشی؟ بچه‌ها رو چکار کنم؟ کی مراقبشونه؟ چطوری دلداریشون میدی؟ چطوری کنار میان؟ مامان و بابام؟ اونا چی می‌کشن؟ مرگ فرزند خیلی دردناکه. دوستام چه حسی دارن؟ من نمی‌خوام بمیرم. نمی‌خوام کسی بدونه. نمی‌خوام کسی رو بترسونم یا ناراحت کنم. ولی به تو نمی‌تونم نگم. من می‌ترسم. دارم از ترس می‌میرم حتی. میشه شماها حالتون خوب باشه لطفا؟ میشه خیلی غصه نخورین؟ هر وقت خواستین گریه کنین ولی خیلی به من فکر نکنین. زندگیتون رو بکنین. خوش بگذرونین. ازدواج کنین. اما من نمی‌خوام بمیرم. قفل شدم. کاری نمی‌تونم انجام بدم. دیگه برام اهمیت نداره. می‌خوام پیش بچه‌هام باشم. می‌خوام برای آخرین بار مطمئنشون کنم که خیلی دوستشون دارم. می‌خوام خیالشون راحت باشه که بهترین بچه‌های دنیا بودن. ولی نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم. حتما گریه می‌کنم. حتما بدترش می‌کنم. براشون نامه بنویسم خوبه؟ تو بهشون میگی؟ تو عزیزترین کسم بودی. مرسی که بودی. مرسی که هستی.

خداحافظ.

لطفا همه‌ کاغذهایم را بسوزانید. بدهی مالی به کسی ندارم، اما خیلی دوستت دارم بدهکارم. خیلی آغوش و بوسه، خیلی لبخند. زندگی‌های نکرده‌ام باد هوا شد. مهم نیست. چیز جالبی هم نبود. اما از آنچه دارم هر چه خواستید برای خودتان بردارید و مابقی را ببخشید. نگه ندارید. می‌دانم خودم باید می‌کردم. ببخشید حالش را نداشتم.

پیش از غروب

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

عصر

هجده تا دفتر سایزهای مختلف هستند که باید معدوم شوند. افکاری هستند که صبح‌ها بعد از بیدار شدن بلافاصله مکتوب شده‌اند. پر از قضاوت از آدم‌ها، رازهای دلدادگی و آرزوهای بزرگ. سه تا هم دفتر خواب دارم. یک آرشیو پت و پهن از عکس‌های خودم و آدم‌هایی که با هم خاطره ساختیم هست که بین خودمان بوده و قرار نیست دست بقیه بیفتد.

غذای بچه هم هست. روز آخری برای چند ماهش غذا باید بگیرم و بگردم تا برایش مادر جدید پیدا کنم. توضیح هم بدهم که من از فردا نیستم وگرنه که جای پسرکم روی تخم چشم‌های من بوده و هست. در واقع از غذا و تشویقی و مابقی مخلفات به عنوان وسوسه‌ای برای مادر بعدی استفاده کنم. بعد برویم واکسن بزنیم. تست سلامت بدهیم. هزار بار ببوسمش و تکرار کنم که چقدر بابت تمام لحظاتی که نشانم داده من براش با تمام جهان فرق دارم و عزیزترم، ممنون و سپاسگزارش هستم.

قدم بعدی بستن اکانت‌های شبکه‌های اجتماعی شاید باشد. من از اینکه بعد از نبودنم اطلاعاتی از این دست از من بین مردم و شرکت‌ها باقی بماند، ترسیده که نه، منزجرم. بدتر از این، از اینکه زیر آخرین عکس و نوشته‌ام کسی پیغام بنویسد که وای و باورم نمی‌شود و چرا و چه حیف، موهای زنده و مرده‌ام سیخ می‌شود.

گردگیری می‌کنم. ظرف می‌شورم. برای سلامت گلدان‌ها یادداشت می‌گذارم. اجاره‌ آن بخش ماه که سپری شده را واریز می‌کنم و هر چقدر پول داشتم از بانک خارج می‌کنم.

بعد با رفیقم قرار می‌گذارم. اگر آن روز خانه یا ملک داشتم محضر قرار می‌گذاریم و سریعا انتقال مالکیت می‌دهم. هر چقدر پول هست با نوشته‌های مانده و موبایل و لپ‌تاپم (یا حداقل هارد لپ‌تاپ) می‌سپارم دستش که امانت نگه دارد و ده سال، بیست سال بعد اگر خواست دوباره خاطرات من را ورق بزند. وگرنه که اجازه بدهد زمان من را کمرنگ کند. تا از حافظه‌ زمان هم کم‌کم روبیده شوم. از بین آدم‌ها فقط همان یک نفر بوده که من بدون نقاب را دیده. به گمانم مابقی انسان‌ها حق دارند فکر کنند من همان بودم که فکر کی‌کردند.

و دست آخر، به بابا زنگ می‌زدم. و بابت تمام سال‌های بودنش تشکر می‌کردم. بوسه‌ خداحافظی می‌فرستادم و تماس با آدم‌ها را برای همیشه قطع می‌کردم.

کاش نباشه

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

بعد از ظهر

در حال حاضر اگه بدونم فردا آخرین روز عمرمه، مشخصا گوشی رو برمیدارم و به یکی از بیشعورترین آدم‌هایی که به اجبار باهاشون رابطه خانوادگی داریم، زنگ می‌زنم و هرچی از دهنم دربیاد بهش میگم. چون من و عشقم رو خیلی اذیت کرده. کلا هم چند دقیقه بیشتر وقت نمی‌گیره. ولی در عوض بسیار زیاد دلم خنک میشه. بعد از این تماس پنج دقیقه‌ای حسابی شارژ میشم. خب بعدش چه کارهایی دارم؟ هیچی. فقط یک چیز عزیز در زندگیم دارم اونم عشقم، از دلتنگیش ناراحت میشم، پس تمام مدت بغل هم می‌مونیم تا من بمیرم.

توی یک روز فرصت هیچ کار دیگه‌ای نیست. در کل برنامه هم ندارم که زنگ بزنم به  فلانی و بهمانی و بگم دوستشون دارم و دلتنگشونم و از این حرف‌های صد تا یه غاز. من تا دلتون بخواد دل‌شکسته‌ام. از دست نزدیک‌ترین کسانم. شاید هم لوسی و دل‌نازکی از خودم باشه، ولی هر چی هست درست یا غلط من دلم باهاشون صاف نمیشه. پس دم مرگ بودن هم چیزی رو عوض نمی‌کنه. دوست‌نداشتنی‌ها همچنان دوست‌نداشتنی هستن.

آیا فرض بر اینه که قبل از مرگ حسرت‌هایی دارم؟ آره دارم. مثلا حسرت ورزشکار حرفه‌ای بودن. خب حالا بگن فردا روز آخر زندگیته هیچ اتفاقی نمیافته و اصلا باعث نمیشه احساس پشیمونی کنم. انگار خیلی پوستم کلفته. چون اگه ورزش نکردم دلیلش تنبلی خودم بوده. نهایتا دلم لمیدن روی مبل رو به تلاش و تمرین و سختی کشیدن ترجیح داده و از لم دادن لذت برده. پس لذتم رو بردم و دارم می‌میرم. جای نق زدن نیست. اگه آدمی‌ام که خیلی ادعا می‌کنم که زندگی رو نباید حیف کرد، باید همین الان عملیش کنم، نه وقتی باورم شد رفتنی‌ام. توی رسیدن به اهداف و آرزوهام، توی زمینه ارضا حس جاودانگی و نام ماندگار شدن، یه تکونی به خودم بدم. این‌ها چیزهاییه که از همین امروز بیشتر بهش فکر و عمل خواهم کرد.

فکر می‌کنم طرح این عنوان برای رسیدن به حرف‌های مهمتری بوده و من خیلی ساده نوشتم. شاید خودم ساده‌ام.

هیچی!

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

نیمروز

به نظر خیلی ترسناک می‌رسد که از فردا به بعدی وجود نداشته باشد. کلی آرزوی نرسیده دارم، کلی کار شروع نکرده، کلی آدم ندیده. هر چه فکر می‌کنم این همه کار را نمی‌رسم انجام دهم. حتی یکیشان را نمی‌رسم به نحو احسن تمام کنم.

فکر می‌کنم کاش به وضع مالی ثابتی رسیده بودم، کاش درسم تمام شده بود، کاش قسط‌ها را تمام می‌کردم. ولی برای اتمام تمام اینها برنامه‌ریزی بلند مدتی لازم است که از فردا خیلی دیرتر است. ناراحت خواهم شد که بار تمام اینها می‌افتد روی دوش همسرم ولی چاره‌ای نیست. کاری نمی‌توانم برای بهبود اوضاع بکنم. از برنامه‌مان عقب نیستم ولی دیگر پس‌فردایی ندارم. پس می‌بوسمش و به خاطر همه‌چیز تشکر می‌کنم.

فکر می‌کنم که چقدر دلم برای دوستان و خانواده و مادرم تنگ است. شاید باید بی‌درنگ بلیط بگیرم و بروم ببینمشان. ولی نمی‌توانم با همه هماهنگ کنم و همه را ببینم. تازه فقط به دیدن که نیست باید فرصت کنم با همه حرف بزنم و پای درددلشان بنشینم. اینکه نصفی از آخرین روزم را در هواپیما باشم و نتوانم کاری جز طی طریق انجام بدهم خوشم نمی‌آید. تازه برسم ایران همه شوکه و مشکوک می‌شوند که چه شده که من سرزده رفته‌ام، بدون برنامه قبلی. تا بیایم توضیح دهم که خیلی ساده آخرین روزم است، آن نصف باقیمانده هم رفته و من هیچ نکرده‌ام. با اینکه خیلی دلتنگشانم و حیف است ندیده وداع کنم ولی نه، نمی‌روم. رفتنم کار بیهوده‌ای خواهد بود.

بد نیست حالا که نمی‌روم تمام روز بنشینم پای اینترنت و از راه دور با تک‌تکشان یک دل سیر حرف بزنم. از همه‌جا و همه‌کس بگوییم و اندکی عقده دل باز کنیم. ثانیه‌ای نمی‌گذرد که از این هم پشیمان می‌شوم. هیجان دیدن همه را دارم ولی تمام روز ذل زدن به صفحه مجازی را نمی‌پسندم. از دلم مانند همیشه می‌گذرد که ای کاش حداقل مادرم ویزا داشت و دست‌کم او کنارم بود. ولی با این وقت کم نمی‌شود بیاید اینجا و پیشم باشد. لاجرم باید با دلتنگی شدید با مادرم وداع کنم.

غمم می‌گیرد. آخرین روز را، فردا را در تنهایی و غصه سپری خواهم کرد. فکر می‌کنم کاش حداقل فلان کتاب را نوشته بودم، کاش فلان کتاب را خوانده بودم، آن سفر و این سفر را رفته بودم. به مقصدهای نزدیک و دلچسب فکر می‌کنم ولی این برنامه هم چنگی به دل نمی‌زند و سر شوقم نمی‌آورد.

چیزی که برای آخرین روز زندگیم نمی‌خواهم عجله و استرس و بدو بدو و حسرت است. دوست دارم فردا را در صلح و آرامش کامل سپری کنم. فکر می‌کنم به غم ایران که این روزها رهایم نمی‌کند، نگرانی برای آینده خودش و ساکنانش، دلتنگی برای از دست داده‌هایم. خبرهایی که برای انتشار به این دقت نمی‌کنند که فردا آخرین روز من است. باز حالم را بدتر می‌کنند.

نه، نمی‌گذارم فردا یک روز معمولی یا بدتر از آن یک روز غم‌انگیز بشود. باید یکی از بهترین روزهایمان باشد. فردا را مرخصی می‌گیرم، چون معمولا فرداها روز تعطیل نیستند. صبح زود بیدار می‌شوم و با هم صبحانه مفصل و هیجان‌انگیزی می‌خوریم. برای خرید رفتن اندکی زود است، دست به کار نظافت منزل می‌شوم ولی نه خیلی زیاد، آنقدری که جلوی چشممان برق بزند و خانه مرتب باشد. هم‌زمان با چند نفری در ایران تلفنی یا تصویری حرف می‌زنم. از بالای لیست شروع می‌کنم، مکالمه‌هایی عادی و صمیمی. اول وقت مغازه‌ها به بازار می‌روم. در راه برگشت بازهم با هر که جواب تلفنش را بدهد حرف می‌زنم. به خانه که رسیدم بهترین غذایی که بتوانم را می‌پزم. خیلی وقت صرفش نمی‌کنم، همان که خوشمزه‌ترین باشد کافی‌ست. همزمان که آشپزی می‌کنم رادیو گوش می‌دهم و با آهنگ‌های محبوبم می‌رقصم. چایی یا قهوه دم می‌کنم و در بالکن مشغول خواندن کتابم می‌شوم. کمی هم کارهای اداری و بانکی را رتق و فتق می‌کنم که تا حداکثر زمان ممکن همسرم در امان باشد. آخر از اینطور کارها گریزان است. ناگهان فکری به سرم می‌زند، تقویم گوگلم را باز می‌کنم و تمام پرداخت‌های دوره‌ای و قرارهای رسمی و هر چه که ممکن است یادش برود را ثبت و همخوان می‌کنم. بعد یک فایل درست می‌کنم که بگوید هر کدام را چطور انجام دهد و رمز عبور هر جایی و هر حسابی چیست. ذهنم درگیر کامل کردن این فایل است که به وقت تهران ظهر می‌شود و به مادرم زنگ می‌زنم. تا می‌توانیم حرف می‌زنیم. به دیگران نگفتم ولی به مادرم می‌گویم که آخرین روزم است. دوست ندارم و ندارد که اخبار مربوط به من را از من نشنود. بلاخره شارژ گوشی تمام می‌شود و تا دوباره بتوانم به عزیز دیگری زنگ بزنم آلبوم را برمی‌دارم و خاطرات را با همراهی شراب دوره می‌کنم. پشت بعضی عکس‌ها را بازنویسی می‌کنم. روی بعضی دیگر یادداشت می‌چسبانم. لباس می‌پوشم و از خانه بیرون می‌زنم. حسابی به خودم می‌رسم. در خیابان قدم می‌زنم و انسان‌ها را نگاه می‌کنم. از در و دیوار شهر و زندگی‌ای که درش جریان دارد لذت می‌برم. گاهی در کافه‌ای استراحت می‌کنم. یک جایی که خیلی حس خوبی بهم بدهد از خودم عکس می‌گیرم، سه تا عکس می‌گیرم یکی مخصوص مادرم، یکی همسرم و یکی هم برای همه عزیزانم. نمی‌توانم برای همسرم تصمیم بگیرم، ممکن است آن فردای آخر من را بخواهد برود سر کار. اگر نرفت که هیچ با هم قدم می‌زنیم. ولی اگر سر کار رفته باشد، راهم را سمت محل کارش کج می‌کنم و تنظیم می‌کنم که همزمان با تعطیلی‌اش به او برسم. خوش‌خوشان سمت خانه روان می‌شویم. غذا می‌خوریم و می‌نوشیم و او از روزش و من از روزم می‌گوییم. در تمام احوال هم بوسه‌ای و بغلی و الباقی قضایا را فراموش نخواهیم کرد. باید خاطره این آخرین فردا زندگیمان را سیراب کند. می‌توانم آرزو کنم فردا دوشنبه نباشد. اگر بود که هیچ او برنامه موردعلاقه‌اش را می‌بیند و من در آغوشش لم می‌دهم. اگر نبود با هم بهترین فیلم لیستمان را تماشا می‌کنیم و باز من در آغوشش لم می‌دهم و چون آخرین لحظه‌هاست، از خودمان با یک ظرف بزرگ چیپس و پنیر و شراب ناب در رختخواب پذیرایی می‌کنیم. فیلم تمام شده ولی من هنوز تا تمام شدن فردایم وقت دارم. به چشمانش زل می‌زنم و حرف می‌زنیم. می‌بوسمش و حرف می‌زنیم. نوازشش می‌کنم و حرف می‌زنیم. او همیشه زودتر از من خوابش می‌برد، اینبار هم بیدارم که پلک‌هایش سنگین می‌شود. ولی من تا آخرین ثانیه‌های فردایم نگاهش می‌کنم و می‌بوسمش.

نمی‌خواهم هیچ لحظه‌‌‌ از آخرین فردایم بدون عشق سپری شود. به هرکه دوستش دارم در آن واحد فکر می‌کنم و آرزوی آرامش برایشان. نمی‌دانم لحظه آخر فردا چطور می‌رسد و چطور می‌فهمم که دیگر نیستم ولی مهم نیست. مهم آن بود که برای لذت بردن از فردایم نهایت تلاشم را کردم، درست مثل هر روز.

تمام می‌شوم امروز در حضور یک آغاز

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

پیش از ظهر

کاش جمعه نباشد روزی که می‌فهمم فردایش قرار است آخرین روز زندگی‌ام باشد. حالا اگر بود هم بود. بالاخره می‌‌توانم مرخصی بگیرم. مرخصی را گذاشته‌اند برای همین روزها. اصلا مگر نمی‌گویند مرخصی سفید به درد روزهای سیاه کار می‌خورد؟ (ببین کار با ما چه کرده که برای مردنمان هم منتظریم ببینیم اداره چه می‌کند و برای اداره چه کار باید بکنیم. دردناک است، نیست؟)

گمانم  اول از همه باید زنگ بزنم به مادرم و بگویم برای یک سفر کاری یا تحصیلاتی‌ای چیزی دارم می‌روم خارج  -خیلی هم ناگهانی- و ممکن است تا چند سال نتوانم بیایم یا تماس تلفنی بگیرم اما پیام صوتی و ویدیو می‌فرستم و بعد چندتایی ویدیو و پیام صوتی ضبط کنم و بگذارم دست یک نفر آدم مطمئن که به مرور بفرستد برایش. یادم هست چندسال پیش قرار بود برای یک فرصت مطالعاتی بروم پراگ، حالا هم می‌توانم همان را علم کنم.

بعدش … برای بعدش مطلقا هیچ ایده‌ای ندارم. یعنی کار خاصی نیست که بخواهم انچام بدهم. احتمالا فقط یک خداحافظی سریع با خانواده‌ام (برای همان سفر که گفتم) و بعد برگردم خانه و بروم توی بالکن بنشینم و سیگار بکشم و کتاب بخوانم و چت کنم و باز همه‌ی این کارها از اول. دلم برای هیچ‌ چیزی در دنیا تنگ نمی‌شود اما احساسات زیادی هستند که دلتنگشان می‌شوم. همه‌ حس‌هایی که یک بار در زندگی قلبم را لرزانده‌اند. احساس اولین دیدار عاشقانه، احساس موفقیت، آغوش دوست قدیمی، همدردی، بغل گرفتن نوزاد، گریه در بغل مادر، گریه خوشحالی…

دلم برای خود مرده‌ دلتنگم خیلی می‌سوزد. تمام امیدم به این است که آن طرف هیچ‌چیز نباید و من بتوانم با خیال راحت در عدم گم بشوم. آن وقت فقط دلم برای نزدیکانم که ترکشان کرده‌ام می‌سوزد. برای لحظه‌هایی که یاد من می‌افتند و من نیستم. –خاصه اینکه وقتی کسی می‌میرد مدام خاطرات خوب از او یادمان می‌آید و بدتر دلمان می‌سوزد- امیدوارم زود یادشان برود. حتما راست است که می‌گویند انسان از نسیان می‌آید و فراموشی از عناصر سازنده آدمی است. مثل تمام کسانی که قرار بود بدون آن‌ها بمیریم اما بالاخره با درد و غم ناشی از دوریشان کنار آمدیم و زنده ماندیم. (راستی یادم باشد یک آدم مطمئن برای ارسال آن فایل‌ها برای مادرم پیدا کنم. اه چه کار باید بکنم که نفهمد من مرده‌ام؟ کسی ممکن نیست بهشان بگوید؟ چه کنم؟ یادم باشد خوب خوب بهش فکر کنم.) دوست ندارم به کسی بگویم دارم می‌میرم. برای همین وقت کافی دارم تا با خودم همان‌طور که می‌خواهم خلوت کنم. (ممکن است دلم برای خودم هم تنگ بشود.)

باید روز آخر یادم باشد از تمام حواس پنجگانه‌ام استفاده کنم. آغوش بگیرم، لمس کنم، ببینم، بچشم، ببویم و بشنوم. بعد بیایم بنشینم آخرین چایهایم را بخورم و توی نوری که از پشت پرده‌های قرمز می‌ریزد توی خانه دراز بکشم و کتاب بخوانم. دلم می‌خواست داستان هم بنویسم. کسی چه می‌داند شاید وقت شد و چند تا داستان نصفه‌ام را هم به سرانجام رساندم. (آدمی که دارد می‌میرد باید کمی ایده‌آل‌گرا بودن را بگذارد کنار دیگر!)

دلم می‌خواست وقت می‌کردم که بروم و همه را بغل کنم. مادرم را، خواهر و برادر و پدرم را، دوستان دور و نزدیکم را، بچه‌های کوچک را، بچه‌گربه‌های ملوس را، درخت‌ها و سبزه‌ها را، مجسمه فردوسی را و برج ایفل را… خب! نمی‌شود اما می‌توانم به جایش بروم تمام عکس‌های توی گوشی‌ام را از اول اول ببینم و تا دلم می‌خواهد دلتنگ شوم و غصه بخورم و گریه کنم. (راستی ممکن است دلم برای گریه کردن هم تنگ بشود.)

*مصرع اول شعری است که چندسال پیش نوشته بودم.

 

تلخ و شیرین

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

صبح

اگه از یه راه غیبی متوجه شده بودم که فردا آخرین روز زندگیمه اولین کاری که می‌کردم این بود که یه ساک کوچیک دستی برمی‌داشتم و آماده یه سفر یه روزه می‌شدم به مقصد شهری که بزرگه و قشنگ و من عاشقشم و در عین حال با چهار ساعت رانندگی می‌تونم خودمو بهش برسونم. بعد زنگ می‌زدم به چند نفری که احتمال می‌دادم بتونن همراهم بیان و من عاشقشون هستم و سعی می‌کردم راضیشون کنم به این سفر بیان.  حواسمو جمع می‌کردم بروز ندم که چرا دارم اینقدر اصرار می‌کنم. چون نمی‌خواستم ناراحتشون کنم و در عین حال نمی‌خواستم فردا حتی به اندازه سر سوزن به این‌که آخرین روز زندگیمه فکر کنم. بعد شروع می‌کردم و دل‌نوشته‌هامو می‌نوشتم برای کسایی که عاشقشونم و می‌دونم فرصت نمی‌شه قبل از رفتن ببینمشون. بعد هم به چند نفری که همدیگه رو رنجوندیم می‌نوشتم و عذر می‌خواستم و آرزوهای خوب براشون می‌کردم. وقتی برنامه سفر فردا رو چیدم و خیالم راحت شد دیگه تنها کاری که باید بکنم پریدن توی ماشین و رانندگی برای چهار ساعت و رسیدن به شهر مورد علاقمه، مسواک می‌زدم، لباس خوابمو می‌پوشیدم، ساعت رو برای ۵ صبح کوک می‌کردم. بعد می‌رفتم توی تخت و رویابافی می‌کردم که فردا به کدوم بخش شهر بریم و چی بخوریم و چی کار کنیم. برنامه‌ریزی می‌کردم که کجا عکس بگیریم، چه طعم بستنی رو امتحان کنم، کدوم خط مترو رو سوار شیم و توی شهر دور دور کنیم و چه جوری خوش باشیم.

اگه از یه راه غیبی متوجه شده بودم که فردا آخرین روز زندگیمه اولین کاری که می‌کردم این بود که در اتاقمو قفل می‌کردم و زل می‌زدم به دیوار روبه‌رو که شبیه گچ سفید شده و منم شبیه گچ سفید می‌شدم. بعد شروع می‌کردم به غصه خوردن و غصه خوردن و غصه خوردن… به افسوس خوردن برای کارایی که نکردم، آرزوهایی که بهشون نرسیدم. ستاره‌هایی که توی آسمون بودن و من‌ می‌خواستمشون اما به دستشون نیاوردم. می‌نشستم و اونقدر گریه می‌کردم تا خسته شم و خوابم ببره. فرداش رو هم همین‌جوری سر می‌کردم تا مرگ بیاد و دستم رو بگیره و ببره. تا تموم شم.

کاش می‌تونستم کنترل کنم که این خبر چه روزی به دستم می‌رسه. چون نتیجه‌ بستگی داره به حال دل من که در نوسانه. متن من می‌تونه به شیرینی پاراگراف اول باشه یا به تلخی دومی.

زندگی در یک روز تعطیل

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

سپیده‌دم

هیچ کار خاصی نمی‌کنم. همین به همین راحتی. یک روز تعطیل را زندگی خواهم‌ کرد. اگر بدانم فردا روز آخر زندگیم است نمی‌توانم سه‌هزار دلار خرج کنم و بروم پیش مامانم و محکم بغلش کنم. چون تا برسم پیشش خورشید فردا طلوع کرده‌ است. مراسم دفن هم حتی اگر به حرفم گوش بدهند و مرا بسوزانند هم خرجش بالاست. پس سه هزار تا به درد خانواده می‌خورد.

اگر بدانم فردا می‌میرم حتما دلم می‌خواهد که پیش خواهرم بشینم، در حالی که بازوهایمان به هم می‌خورد و هر دو به دیوار جلوی رویمان خیره شده‌ایم اما اگر منطقی بخواهم فکر کنم شاید حتی نتوانم یک دل سیر با خواهرم از طریق اسکایپ حرف بزنم.

اگر بدانم فردا روز آخر است خودمان سه نفری راه می‌افتیم و سه ساعته خودم را میرسانم به ساحل اقیانوس. صبحانه را در رستوران محبوبم در بین راه می‌خوریم. سینی مخصوص را سفارش خواهم داد که از همه چیز مزه کرده باشم و دوباره راه می‌افتیم از تپه‌ها و مزارع و چمنزار‌ها و جنگل‌ها رد می‌شویم و من قصه‌ همه‌ اینها را بلندبلند برای کودکم تعریف می‌کنم‌. وقتی رسیدیم می‌نشینم به نظاره اقیانوس و ابر و آسمان و مردم و بازی کودکم.

زود از اقیانوس دل می‌کنم و برمی‌گردیم به خانه. در بین راه تمام گل‌هایی که دوست‌دارم را می‌خرم و در پارک‌ کنار خانه تاب‌بازی ‌می‌کنم. برای شام قیمه درست‌ خواهم‌ کرد. کودکم را در آغوش می‌کشم تا بخوابد و تازه آن موقع تا صبح زمان دارم که با یار و همراهم باشم. حرف‌بزنم، عشق‌بازی کنم،سفارش‌ کنم… و باهم ده‌ها ویدئوی کوتاه ضبط‌ کنیم برای کودکی که مرا به‌ خاطر نخواهد داشت. نزدیکی‌های نیمه‌شب به مادرم زنگ خواهم زد. احتمالا خودش می‌داند خبری است و به رویم نمی‌آورد‌. به من خواهد گفت مراقب خودم باشم. من هم می‌گویم باشه. و بعد کنار گربه‌ام خواهم خوابید، چشم‌هایم را می‌بندم و روی نوازش همسرم تمرکز می‌کنم.

تمام.

آخرین روز زندگی من

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

سحرگاه

چند روز است که به این موضوع فکر می‌کنم. دو جنبه‌اش برام پررنگ شده. یکی این که هر چی فکر می‌کنم هیچ کار خاصی نخواهم کرد. به قول یکی از دوستان همون گه همیشگی رو می‌خورم احتمالا. یکی هم بحث شبکه‌های اجتماعی.

از نظر اول فقط تلاش خواهم کرد اون روز یک روز عادی ولی عمیق و گرم باشه. همون آدم‌هایی که همیشه می‌بینم. همون کارهای همیشگی ولی با عمیق‌ترین حضور. با حس کردن لحظه‌لحظه‌اش. با غرق شدن در نگاه و لمس و صدای افراد و محیط. همین. چرا باید آخرین روز زندگی متفاوت باشه؟ مگر هر روز ما آخرین روز نیست؟ من همین یک بار این روز رو زنده هستم و هر لحظه‌اش که می‌گذره در اون لحظه می‌میرم و تمام میشم. البته که در هیاهو و شلوغی زندگی من، دقت کردن به این نکته و این طور آگاهانه زیستن رویایی بیش نیست ولی برای اون روز آخر سعی می‌کنم خوب و زیبا و حاضر در لحظه و با حضور قلب زندگی‌اش کنم. همین.

در بعد دوم، این اواخر شاهد خبر مرگ دو نفر فعال در شبکه‌های اجتماعی بودم. یکی خبر نداشت فردا نخواهد بود و صفحه‌اش پر از تعجب و اندوه و سوگواری شده. دومی می‌دونست روزهای آخرش هست و یک تشکر و خداحافظی خیلی مختصر توی صفحه‌اش گذاشت و الان روزهاست که دیگه نیست. یکی از جنبه‌های نوظهور مرگ در روزگار ما اثری هست که بعد از ما در این شبکه‌ها باقی خواهد ماند. آیا اونقدر شجاع هستیم که متن خداحافظی بنویسیم؟ روز آخر در شبکه‌های اجتماعی‌مون چگونه خواهد گذشت؟ این بخش هنوز جای فکر زیاد داره و من در موردش به فرض اینکه خیلی رویایی از روز مرگم خبر داشته باشم، نمی‌دونم چه خواهم کرد.

از همه تلخ‌تر اینه که کل این نوشته بر اساس یک رویاست… بدانیم چه روزی نوبت رفتن ماست. افسوس که خدا در این مورد ما رو شریک نکرد. به خصوص برای یک مادر، این خیلی سخته که ندونی تا کی وقت داری با بچه‌هات باشی. مهم‌ترین درد برای من در مورد روز آخر زندگیم اینه که ازش خبر ندارم.