یک گزارش

«تن‎فروشی»

عصر

همسایه بغل دستی‌ام است. حدود هفتاد سال از سنش می‌گذرد. از بالکن مرا دید می‌زند و می‌داند که می‌نویسم. دوست دارد پای صحبتش بنشینم و برایم از سرگذشت و زندگی‌اش حرف بزند. بسیار بدزبان و فحاش و بی‌پرواست. سعی می‌کنم از او بگریزم. اما مجالم نمی‌دهد. خود را برای صرف قهوه به خانه‌ام دعوت می‌کند. قهوه را آماده کرده و همراه با کیک، روی میز می‌گذارم. می‌گوید: «دوست دارم حکایت مرا بشنوی و کتابی بنویسی. باور کن زندگی زنانی مثل ما عبرت‌انگیز است.» جواب می‌دهم: «آخر آداب و رسوم و فرهنگ و… حتی حرف زدن من و تو زمین تا آسمان فرق دارد.» می‌گوید: «ول کن این حرف‌های قرتی را. سوال کن و جواب بدهم.» می‌گویم: «نمی‌دانم از کجا شروع کنم و چه بپرسم. خودت شروع کن.»

می‌گوید: «‌از کودکی پیش زنی زندگی می‌کردم که همه لطیفه جان صدایش می‌کردند و من نیز به همین نام صدایش می‌کردم. لطیفه جان زن بسیار مومن و صاف و بی‌شیله‌پیله‌ای بود. شوهرش مرده بود و بجز من بچه‌ای نداشت. خانه‌ای کوچک با همسایه‌هایی مهربان داشتیم. هفت ساله که شدم، مرا راهی دبستان کرد. سه سال درس خواندم. یک روز که از مدرسه به خانه برگشتم، صدای لطیفه جان را شنیدم که با زنی که آرایش عجیبی داشت و نصف سینه‌اش از بلوز یقه بازش نمایان بود، جر و بحث می‌کرد. زن می‌گفت بچه‌ام است و می‌خواهم ببرمش، لطیفه جان جواب می‌داد خودت بچه را نخواستی و به من فروختی. گناه دارد به خدا. برو پی کار و زندگی‌ات و دست از سر این معصوم بردار. او پیش من خوشبخت است. او را پیش ناپدری نبر. اما زن دست‌بردار نبود و می‌گفت خودم زائیدمش. بچه من است. اصلا توی خانه‌ام احتیاج به کلفت دارم. به تو چه… خلاصه زورش رسید و مرا از دست لطیفه جان گرفت و به خانه خودش برد و گفت که مادر واقعی من است. او مرا به مدرسه نفرستاد که گویا خواندن و نوشتن یاد گرفته‌ام و کافی است. شبها به همراه ناپدری سر کار می‌رفت و صبح‌ها که بیدار می‌شدم، برایشان صبحانه آماده می‌کردم و آنها که نزدیک ظهر از خواب بیدار می‌شدند، می‌خوردند. کلفت خانه بودم و خودم هم نمی‌فهمم چرا مادرم دوستم نداشت. بچه بودم و علاقه زیادی به شانه کردن موها و مرتب کردن لباسم داشتم. به همین سبب هم از مادرم خیلی کتک خوردم. می‌گفت پدرسوخته هنوز از تخم بیرون نیامده برای شوهر من عشوه می‌آیی و تحریکش می‌کنی؟ و من نمی‌فهمیدم عشوه آمدن و تحریک کردن چیست. بالاخره پانزده ساله شدم و با زور و پافشاری مادر جلای وطن کردم. او تلاش می‌کرد مرا به غربت بفرستد. می‌گفت آب و نان در این کشور است. برو. سرانجام مرا تسلیم مردی که گویا قاچاقچی یا هر زهرمار دیگر بود سپرد و راهی کرد. اینجا که رسیدم، خود را در فاحشه‌خانه دیدم. جوانی‌ام به روسپی‌گری و پیری‌ام به کارگری در روسپی‌خانه گذشت. خدا به این مملکت برکت و قدرت و ثروت فراوان عطا کند که با این سن و سال و فرسودگی بازنشسته‌ام کرد و لقمه نانی دارم. تو چه می‌دانی که تن‌فروشی چه شغل سخت و دردآوری است.»

می‌گویم: «گناه خودت است. می‌توانستی خودت را نجات دهی. اینجا قانون هست و تو می‌توانستی به قانون پناه ببری. قانون اینجا…» حرفم را قطع می‌کند و می‌گوید: «این همه قانون قانون نگو. این زندگی لعنتی تا با قانون آشنا شود، سوار بر اسب سرعت، دویده و رفته. تا بخواهم به قانون بیاندیشم، زیر تن لش مردی هوسباز و مست و وحشی له شدم. هر شب نه یک بار، بلکه چند بار. تا خستگی در کنم شب رسید و همان آش و همان کاسه. ادعا می‌کنم که پولم حلال است. شما زن‌ها هر وقت عشقتان می‌کشد، هر وقت دلتان می‌خواهد، با همسرتان همبستر می‌شوید. همسرتان هم با شما عاقلانه رفتار می‌کند. مواظب است که موجب درد شما نشود. اما ما این حق را نداشتیم. مشتری مست، با تن و بدن بوگندو، سراغمان می‌آمد و آنگونه که دلش می‌خواست لذت می‌برد و پول را کف دست رئیس می‌گذاشت و می‌رفت. ما باید مشتری را راضی نگاه می‌داشتیم. از من گذشت. اکنون دخترم دارد زندگی مرا تکرار می‌کند. از او می‌خواهم که به دنبال کار شرافتمندانه برود. نظافتچی و کارگر و حمال شود و در این مکان‌ها کار نکند. اما کو گوش شنوا. گویا کار تن‌فروشی‌ پردرآمد است و می‌گوید که از من یاد گرفته است. چه بگویم که از قدیم گفته‌اند (‌آنالار گزن آغاجین، بالالار بوداغین گزر / یعنی دختران کار مادرانشان را دنبال می‌کنند.)»

قهوه‌ای دیگر می‌ریزم. آرام اشک‌هایش را پاک می‌کند و من مبهوت به گونه‌های چروکیده و لک‌افتاده از پودر و کرم زینتی ، به چند تار موی سوخته زیر کلاه‌گیس می‌نگرم. اکنون رنجی را که کشیده، آشکارتر می‌بینم.

او هر از گاهی پیشم می‌آید و درد دل می‌کند. می‌خواهم از سرگذشت او کتابی بنویسم. اما حکایت زندگی‌اش بسیار تلخ است. به قول خودش آن چه که نوشتم، قطره‌ای از دریای کثیف و خون‌آلود دریای زندگی‌اش بود.

2 نظر برای “یک گزارش

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.