ما همه تن فروشیم، آقا!

«تن‎فروشی»

بعد از ظهر

این را راننده تاکسی در واکنش به یکی از مسافرها که با دیدن دو سه خانم کنار خیابان پوف بلندی کشیده بود و سرش را به تاسف تکان داده بود، گفت. تا آن موقع خودم را درگیر بحث تاکسی نکرده بودم. خسته و کوفته فقط می‌خواستم بروم خانه. این جمله به گوینده‌اش نمی‌آمد برای همین نظرم به حرف‌هایش جلب شد. مسافری که چنین جمله‌ای جواب گرفته بود بهش برخورده و ابرو در هم کشید. راننده ادامه داد: «نه، جان شما دروغ می‌گم؟! من از صبح پشت این فرمون، نه کمر دارم، نه دست و نه گردن. شمایی که مهندسی همش پشت میز نشستی و گردن درد داری. تازه از مغزتون هم که کار می‌کشید، مغز هم خودش بخشی از تن آدمه دیگه. به هر شغلی نگاه کنی بلاخره داری با بدنت کارت رو انجام میدی دیگه. این کرایه که ما می‌گیریم پول جونمونه تو این ترافیک و دود و دم، شما که سر برج حقوق می‌گیری پول عمرته پشت کامپیوتر، این بنده خدایی هم که وایمیسته کنار خیابون پولش رو می‌گیره دیگه. مردم ندارن آقا، مردم گرسنه‌ان چطوری خودشون و بچه‌شون رو سیر کنن. زنی که نه حمایتی داره نه مایه تیله‌ای، نه تو جوونی آموزش درست حسابی دیده که الان کاری بلد باشه، نه می‌تونه مثل ما مردا قلدری کنه و پول زور بگیره، تازه خیلی‌هاشون خرج مواد شوهر رو از همین راه در میارن، آقا خیلی‌هاشون رو یه بار شوهر یا باباش بابت قرض یا مواد فروخته، حالا از همین راه پول در میاره. زندگی‌های مردم خیلی غریبه آقا.» چنین تحلیلی از راننده تاکسی‌ای با این شکل و شمایل برایم بسیار تعجب‌برانگیز بود. مسافر اعتراض کرد که این همه شغل، عدل باید همین یکی را برای امرار معاشش انتخاب کند؟ راننده گفت: «خب آقا قرعه این بندگون خدا هم اینطوری افتاده، نه که خیلی از کارشون راضی باشن ها، مثل من، مثل شما، مثل این خانم مهندس که اگه دکتر میشد براش بهتر بود.» خواستم اعتراض کنم که چکار به من داری، من نه مهندسم نه دلم می‌خواهد دکتر باشم. ولی سکوت کردم که بحثشان به بیراهه نکشد، دوست داشتم ببینم راننده تاکسی تا کجا و چگونه دفاع می‌کند و چرا. دوست داشتم بفهمم تفکر پشت این حرف‌هایش از کجا می‌آید؟!

ادامه داد: «آقا اونی که کارش رو درست انجام میده، حالا هر کاری باشه، با این شرایط اقتصادی و پرداخت‌ها و حقوق‌های بخور و نمیر، داره پول جون و تنش رو می‌گیره، اونی هم که درست کار نمی‌کنه و دولا پهنا درمیاره که اصلا سراغ کار نمیاد چه برسه به کارهایی که ماها داریم. حالا شما گیرت این بیچاره‌هان؟»

مسافر چیزی نگفت و با اخم و غرولند پیاده شد. ولی راننده حرفش را با من ادامه داد. «خانوم شما که زنی، می‌دونی چه کار سختیه، ولی وقتی چاره نیست چه میشه کرد؟» گفتم: «چقدر خوبه که شما اینجوری بهشون نگاه می‌کنید، واقعا خیلی‌هاشون از سر ناچاری چنین کاری دارن و به محض اینکه بتونن کار دیگه بکنن ادامه نمی‌دن. از صحبت‌‌های شما خیلی یاد گرفتم.»

راننده گفت: «البته خیلی‌هاشون هم تنشون می‌خاره، کار خوب داشتن ولی به بهانه الکی ول کردن اومدن تو اینکار که چی، پولش بیشتره، کوفت بخوری با پول بیشتر. خانوم همه قماشی توشون هست. بعضی‌هاشون خیلی قالتاقن، دزدن. تشنه می‌برند لب چشمه و تلکه می‌کنند فقط. بد زمونه‌ای شده.» هر چند حرفش حساب بود ولی با چند ثانیه قبل خیلی متفاوت بود و من دو شاخ گنده روی سرم سبز شده بود. گمانم از آیینه شاخ‌هایم را دید که ادامه داد: «واسه اون آقا اونجوری گفتم چون دختره رو می‌شناسم. خیلی بچه است ولی مجبوره. به ز شما نباشه با کمالاته. اون آقا ازش معلوم بود خیلی شکم سیره. اینجوری گفتم حرصش دربیاید. در کل خانوم ما نگاه می‌کنیم ببینیم طرفمون کیه و چجوریه بعد باهاش یه جوری حرف می‌زنیم که یک کلام به دو کلام بکشه. حرف نزنیم دق می‌کنیم پشت این فرمون کله سحر تا بوق سگ. مام واسه خودمون یه پا آدم‌شناس شدیم خانوم.»

لبخندی زدم و سری تکان دادم. فکر کنم تمام دخترهای این مسیر را می‌شناخت. فکر کردم حتی اگر فقط حرف‌ و بحث‌های دیگری را هم بازتولید کند باز هم خوب است. او طوطی‌وار می‌گوید ولی شاید کلامش در ذهن یکی ماندگار شد و فکر کرد. امیدوار بودم به حرف‌هایی که می‌زند خودش هم کمی فکر کند و باورشان کند.