فدای سرت

«تن‎فروشی»

غروب

من کی هستم که بخواد تو رو قضاوت کنه؟ شرم بر منی که از این فکرای صدتا یه‌‌ غاز به مغزش خطور کنه. منی که توی یه خانواده موجه به دنیا اومدم ‌و بی این‌ که تلاش خاصی کنم زندگیم روی روال بوده و کیفم کوک. منی که تنها کاری که به عنوان کودک باید می‌کردم سرسره‌بازی و ساختن قلعه شنی بوده و تنها وظیفه نوجوونی و جوونیم چسبیدن به درس و‌ مشق، اونم در حالی که خیار و سیب و نارنگی پوست‌کنده دلبر رو مامانم می‌ذاشته روی میز تحریرم. منی که دغدغه شخصی‌ام توی اون جامعه سردرگم کثیف، به جای مقنعه با روسری و شال به دانشگاه رفتن بوده یا این‌که بتونم هر رنگ لاکی دلم خواست بزنم. منی که شاید کلی متلک شنیدم توی مسیر هر روزم توی خیابون آزادی و این تلخ‌ترین تضاد زندگیم بوده که زندانی‌ترین و غمگین‌ترین باشی توی خیابونی که اسم احمقانه بی‌منطقش آزادیه. ولی با وجود همه اینا، نه مثل تو خانواده‌ام تنهام گذاشته، نه فقر کشیدم، نه از بدیهی‌ترین حقوقم مثل تحصیل و بهداشت بی‌بهره بودم. من که هیچ وقت مثل تو روحم و تنم تنها نبوده و چینی دلم لب‌پر نشده و جابه‌جا بندش نزدم

تن تو، تن معصوم مغموم تو، تن بی‌نوای بی‌امید تو، همون که ا‌ون‌قدر باهاش بیگانه‌ای و بی‌حس که دیگه برات فرقی نمی‌کنه به کی می‌فروشیش. همون که دیگه با هم قهرین. همون که انگار مال تو نیست و نمی‌شناسیش. همون که باهاش به کریه‌ترین شکل ممکن تحقیرت می‌کنن. همون که مثل تفاله چایی می‌اندازنش دور. همون که انگار تقدیر بی‌منطق غم‌انگیر این روزاش این شده که له بشه.

تقصیر تو نیست. هیچ وقت تقصیر تو نبوده. تقصیر اوناییه که این رنگ بد‌قواره بدترکیب رو پاشیدن روی شهر بی‌روح خسته خاکستری. رنگی که باید سال‌ها افتاد به جونش و با رنج و خشم و دلهره سابید تا شاید یه کم بی‌اثر شه. تازه شاید همون موقع هم برای مدت‌ها بوش بمونه. بویی که از جنس تحقیر و نفرته. بویی که حق تو و شهری که توش زندگی می‌کنی نیست.

تقصیر تو نیست. تقصیر تن تو نیست. هیچ وقت نبوده. تقصیر اوناس که این شرایط رو خودشون به وجود میارن و با وقاحت تمام اسم تو رو ‌می‌ذارن تن‌فروش. اسم تو رو می‌ذارن خراب و تحقیرت می‌کنن. اونایی که ذهنشون از بس خرابه که نمی‌تونن درک کنن که مشکل خودشونن. مشکل مغز مریضشونه. شاید هم تقصیر من و مایی باشه که بی‌تفاوتیم و با سکوتمون انگار در مقابل تو می‌ایستیم. تو تنت رو می‌فروشی. فدای سرت. اما ما چی که گول اونا می‌خوریم و ذهنمونو به هزار فکر و دغدغه بی‌ربط بی‌اهمیت شرم‌آور می‌فروشیم. مایی که یادمون می‌ره تو چه رنجی می‌کشی. ما که دوریم از تو و قصه غمگینت. خیلی خیلی خیلی دور.