ماه: اوت 2019

ملکه قلب‌ها و پری دریایی

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سحرگاه

وقتی که قرار شد برای هفته عشق در مورد کتاب عاشقانه‌ای که خوندیم بنویسیم به کتاب‌های زیادی فکر کردم که خیلیاشون رمان‌های معروفی بودن و ممکنه خیلی‌ها اون‌ها رو خونده باشن. دنبال کتاب متفاوتی گشتم که به نظرم عاشقانه باشه و شاید کمتر شناخته‌شده. توی این میون کتابی به ذهنم رسید که وقتی اولین بار خوندمش اصلا انتظار همچین مفهوم بکری از عشق رو توی همچین کتابی نداشتم. کتابی که به اعتبار نویسنده‌ای خریدمش که بیشتر به عنوان نویسنده کتاب کودک می‌شناختمش و ممکنه خیلی‌های دیگه هم نظر منو داشته باشن.

«شل سیلوراستاین» رو خیلیامون به عنوان نویسنده کتاب کودک و نوجوان و اون هم طنز می‌شناسیم. منم توی نوجوانی کتاب‌های سیلوراستاین رو خونده بودم و به شدت تحت تأثیر ادبیات متفاوتش قرار گرفته بودم. ۲۳ یا ۲۴ ساله بودم که توی کتابفروشی یک کتاب از سیلوراستاین دیدم و به یاد روزگار نوجوانی خریدمش. وقتی پشت کتاب رو خوندم که «شل سیلور استاین رو در تمام جهان به عنوان شاعر عشق، آزادگی و لبخند می‌شناسن»، اصلا انتظار مواجهه با یه کتاب عاشقانه رو نداشتم. کتاب ملکه قلب‌ها و پری دریایی شل سیلوراستاین با ترجمه بی‌نظیر چیستا یثربی. روی جلدش نوشته «کتابی از نزدیک قلب». به نظرم تا حدود زیادی درست نوشته.

کافیه کتاب رو باز کنین تا با برخورد با اولین شعر، حس بی‌نظیری که گفتم رو تجربه کنین:
«از وقتی عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم
فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم!
و این عالی است!
هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس را به من بخشیدی
متشکرم!»

من اون زمان به تازگی یه عشق جدید و متفاوت رو تجربه می‌کردم و این شعر حس عجیبی بهم داد. فرصت پرواز کردن و زمین خوردن بدون ذره‌ای ناراحتی اون هم به صرف تجربه یه حس متفاوت و ناب که هر روز می‌تونه یه چیز جدید برات رو کنه. من هنوز هم معتقدم که عاشق شدن فرصت تجربه کردن چیزهایی رو بهمون می‌ده که حتی فکرش رو هم نمی‌کردیم و اولین شعر این کتاب داشت همچین مفهومی رو به من القا می‌کرد.

البته این رو بگم که کتاب هنوز هم تم کودک و نوجوانانه رو داره ولی چند تا شعری داره که من مضمون اون رو توی خیلی از کتاب‌های عاشقانه هم ندیدم. مفهوم آزادی و رهایی که توی عشق هست به همراه اعتماد، تمنا و رشد کردن. امیدوارم اگه این کتاب رو خوندین همون حسی که من تجربه کردم رو داشته باشید.

در انتها هم یه بخش از شعر «بیا مرا ببر» که شعر مورد علاقه من توی این کتابه رو براتون می‌نویسم:
«او می‌گفت:
بیا، مرا ببر «کَری*»
مرا کمی دورتر ببر
مرا یک مایل جلوتر ببر
نمی‌دانم یک مایل جلوتر کجاست
ولی می‌دانم اگر به تو تکیه دهم
می‌توانم به آنجا بروم
پس بیا مرا ببر «کَری»
مرا کمی دورتر ببر…»

* اسم فرد

ملکه قلب‌ها و پری دریایی

خربار

«کار خانگی»

بی‌وقتی

پیر و خسته شدم. دروغ نمی‌گم. بیمار هم هستم. همه چیز انگار دست به دست هم داده. چند ساله مسئول مستقیم کارهای خونه هستم؟ حسابش از دستم در رفته. از کارهای بدنی مثل نظافت و خرید و آشپزی بگیرید تا کارهای فکری مثل رتق و فتق امور مالی، گرفتن وقت دکتر و برنامه‌ریزی (و تکرار مدام این که مبادا یادت بره و جریمه بشی)، از کارهای خارج منزل، کاری که روزی هشت ساعت انجامش میدی و به ازاش پول می‌گیری تا کارهای داخل خونه، کاری که بیست و چهار ساعت هم برای انجام دادنش کمه و به ازاش هیچ پولی نمی‌گیری.

اما من دیگه خسته شدم. خسته و پیر و بیمار شدم. اونقدر که روزی هزار بار از خدا مرگ می‌خوام بلکه بتونم استراحت کنم. هیچ دلیلی به جز عشق (شما بخونین حماقت) سراغ ندارم که وادارم کنه به این ظلم حتی برای یه روز بیشتر تن بدم. بارها شده از خودم پرسیدم که ما چند نفر آدمیم و از این دستشویی استفاده می‌کنیم، اما چرا فقط من مسئول شستن دستشویی هستم؟ چرا فقط من غذا می‌پزم؟ چرا فقط من جارو می‌کنم، چرا فقط من باید حواسم به پر و خالی شدن یخچال باشه؟ چرا وقتی مریضم یک لیوان آب دستم نمیرسه اما من پرستار همه اعضای خونه هستم؟ چرا باید مراقب قبض‌ها و بدهی‌ها باشم؟ چرا فقط من باید مسئول همه چیز باشم؟

یک بار به عمد دستمالی را لوله کردم و گذاشتم جایی جلوی چشم کف آشپزخانه. کمی هم کچاپ رویش ریختم انگار که زمین کثیف بوده و با این دستمال تمیز شده. نتیجه چی شد؟ دو هفته تمام دستمال وسط آشپزخانه ماند و هیچکس واکنش نداشت. خیلی راحت وقت راه رفتن دستمال رو دور می‌زدند! عاقبت خودم دولا شدم و توی سطل انداختمش.

حالا می‌دونید مصیبت بزرگتر چیه؟ این که من تازه وسط این همه بدبختی، فقط از دست خودم عصبانیم و فقط خودم رو ملامت می‌کنم که لابد از اول اونها رو عادت به کار خونگی ندادم. همه تقصیر رو یک تنه به گردن گرفتم. لابد کمال‌طلبی تاریخی مادران ایرانی رو داشتم با این توهم که هیچکس نمی‌تونه به خوبی خودم کاری رو تمام کنه. اما من از تحمل بار ملامت کردن خودم هم خسته شدم. عین خری که زیاد بارش کرده باشن، حاضرم با آخرین سرعت تا دره بدوم و از اولین بلندی خودم رو پایین پرت کنم. به گمانم اون موقع آدم‌های کنارم صدای منو بشنون… صدای خودم رو که نه، صدای خرد شدن استخون‌هام رو.