مامان داشتن یا یخچال پر از خوراکی؟

«حسادت‌های خواهرانه»

غروب

می‌نویسم، ولی موقع نوشتنش خیلی اذیت می‌شم. اگه موضوع فقط حسادت بود نوشتن ازش برای من راحت‌تر بود. این ترکیب حسادت‌های خواهرانه احساس خفگی بهم می‌ده یا نمی‌دونم یه حس بدی که انگار من گناهکارم. معمولا برای چیزای خوب از مثال خواهرانه حرف می‌زنن. محبت خواهرانه، لطف خواهرانه، رابطه خواهرانه، از این جور چیزها، نه حسادت خواهرانه! یعنی چی اصلا؟ حسودی کردن بده چه به غریبه چه به خواهر، الان تهش خواهرانه چسبوندیم که بگیم حالا چون خواهره منظوری نداره؟ یا من وقتی حسادت یقه‌ام رو می‌چسبه هی به خودم بگم خره این خواهرته نباید بهش حسودی کنی؟ یا چون فردی که حسودی می‌کنه خواهرمه راحت‌تر ببخشمش؟ البته که بیشتر مواقع آدم حسود خودش آسیب می‌بینه و در نتیجه ببخش من بی‌معنیه، من منظورم اون وقتیه که به‌خاطر احساس حسادتش یک کاری هم انجام بده مثلا دلت رو بشکنه یا رابطه‌‌ات با دوستات رو خراب کنه. اون موقع بخشیدن کار آسونی نیست.

نمی‌دونم برای بقیه چطوره، شاید اشکال از منه. شاید دیگران آن‌قدر خواهراشون رو دوست دارن که چیزی به اسم حسودی بینشون نباشه. من و خواهرام اصلا رابطه عاشقانه و صمیمی نداریم، شاید چون از من خیلی بزرگتر هستن و رابطه‌ام باهاشون همیشه بر اساس احترام به بزرگ‌تر بوده. متقابلا توقع داشتم اون‌ها برای خواهر کوچک‌ترشون دلسوز باشن و برای من بزرگی کنن. خوشبختانه این مال قدیم‌هاست و الان یاد گرفتم که متوقع نباشم. خیلی راحت‌تر و خوشحال‌ترم.

چیزی که تا امروز از خواهر بزرگم دیدم بیشتر از خواهری کردن احساس رقابتش بوده. واقعا از گفتن این‌که به من حسودی می‌کنه معذب می‌شم. این‌جوری بگم براتون که وقتی من چندین سال پیش داشتم مقدمات عروسیم رو راست‌ و ریس می‌کردم، در حالی‌که مادرم هم فوت شده بود و هر کار و خریدی بدون مادر، اشک به چشمم می‌آورد، اون موقع که دلم می‌خواست خواهر بزرگم به اندازه سر سوزن برام مادری کنه حتی در حد روی خوش نشون دادن و ذوق کردن برای مراسم، در عوض مدام به جونم غر می‌زد و حتی بغض می‌کرد که چرا تو فلان چیز و بهمان چیز رو می‌خری، چرا بابا بهت پول خرید مبلمان هم داد و به من نداد یا چه نیازی هست یخچالت رو پر کنی. چرا برای داماد ریش‌تراش خریدی و چرا چرا چرا و همش مقایسه می‌کرد که برای من نکردند. دیگه نمی‌گفت که اون بیست سال قبل از من ازدواج کرده و اصلا قابل مقایسه نیست و البته که مراسمش توی زمان خودش مثل بقیه هم‌سالانش بود و کم و کسری نداشت. بگذریم، دیگه دلم نمی‌خواد بهش فکر کنم.

ولی این هم باید اضافه کنم که من هم موردی برای حسودی کردن به اون داشتم. این‌که وقتی عروسی می‌کنه مامان داشته، مامان و بابای جوون و سرحال و عروسیش توی حیاط بزرگ و سرسبزمون  بود.