خوش‌شانس‌های کوچک

«حسادت‌های خواهرانه»

سحرگاه

شاید من آدم زیادی خوش‌شانسی هستم، نمی‌دانم. تابه‌حال عزیزتر از خانواده‌ام نداشته‌ام و ندارم. مثلا دوستی‌های دوران نوجوانی را یادتان هست؟ دخترها دائم پی فرصت می‌گردند که با دوستانشان برند دور-دور، من از این دوره‌ها نداشتم. من با خواهرم می‌رفتم دور-دور، می‌رفتم خرید، می‌رفتم گردش، می‌رفتم خیابان‌گردی و هر جای دیگری. خواهر من برای من معیار بود. معیار همه‌ چیز، معیار سلیقه‌ موسیقی، سلیقه‌ لباس پوشیدن، معیار آرایش کردن و حتی معیار دوست داشتن. من وقتی فهمیدم معشوقم را دوست دارم که توانستم با خواهرم مقایسه‌اش کنم. وقتی که دیدم با هم کلی اخلاق مشترک دارند بیشتر عاشقش شدم. خواهرم معلم من بود. اولین کلمات انگلیسی را یادم داد و اولین کتاب زندگی‌ام را برایم خرید. اولین شعری که حفظ کردم را یادم داد و آنقدر پیگیرم شد و کمکم کرد تا دانشگاه تهران قبول شدم؛ چیزی که آرزوی خودش بود.

همان وقت‌ها که نوجوان بودم، دوستی داشتم که هم‌مدرسه بودیم و علاوه بر آن دوست خانوادگی هم بودیم. دوستم زیاد خانه‌ ما می‌آمد و اولین نمایشگاه کتابمان را هم خواهرم بردمان. دوستم یک روز که نمره‌اش کم شده بود آمد خانه‌ ما و خواهر برایش انتخاب رشته دبیرستان کرد؛ کلی گشت و برایش چیزی پیدا کرد که دوست داشت و کلا مسیر زندگی‌اش را عوض کرد و حالا دوستم در کارش که عکاسی است آدم موفقی است و معتقد است همه‌اش به‌خاطر کمک آن روز خواهرم است. آن‌ روز دوستم قول داد خودش هم برای خواهر کوچکترش همینی بشود که خواهر من برای من (و برای او) هست. نشد. نمی‎دانم چرا. نمی‌دانم مشکل از کدام یکی بود. داستانشان بعید می‌دانم از سر حسادت بوده باشد. فقط هیچکدام هم را قبول نداشتند. دعوایشان که می‌شد برای هم آرزوی مرگ می‌کردند. وقتی برای یکیشان مشکلی پیش می‌آمد آن دیگری با پوزخند زخم زبان می‌زد. هر دو هم فکر می‌کردند پدر و مادرشان آن‌ یکی را بیشتر دوست دارند یا به آن‌ یکی بیشتر توجه می‌کنند. دلیل حسادت خواهرانه هم احتمالا همین باشد. همین که آدم فکر می‌کند در صف دوست داشته شدن نفر دوم است و این به اندازه‌ای بد است که دلت می‌خواهد سر به تن نفر اول نباشد.

نمی‌دانم مادر من هم خواهرم را بیشتر از من دوست دارد یا نه! اما اگر هم دوست داشته باشد من به او حق می‌دهم. من خودم هم خواهرم را دوست دارم و مسلما از این که کس دیگری هم دوستش داشته باشد خوشحال می‌شوم و اتفاقا بر عکس زمان‌هایی که فکر می‌کنم توجه مادرم به هر دلیل به من بیشتر از او شده است عذاب وجدان می‌گیرم.

من این حس خوب را مدیون خواهرم هستم. وظیفه‌ سنگینی است اما گمانم راز داشتن یک رابطه‌ خوب خواهرانه به خواهر بزرگ برمی‌گردد. اوست که باید روی دو پا بنشیند تا اندازه خواهر کوچکش بشود و کمک کند او هم همان‌ طور ببیند که او می‌بیند و کمک کند او بهتر ببیند و بهتر باشد. خواهرهای بزرگ از شما ممنونیم.