اشتباه مادرانه

«حسادت‌های خواهرانه»

سپیده‌دم

احتمالا حسادت خواهرانه انواعی داره ولی من با انواع زیادی ازش آشنا نیستم. یعنی خوشبختانه دور و برم زیاد نبوده. الان بیشتر دارم سعی می‌کنم تصورش کنم. توی تصورات من دو تا خواهر به هم حسادت نمی‌کنند مگر اینکه یه چیزی یه جایی خراب باشه. من به پدر و مادر می‌رسم، اگر چه پدرش تو عنوان مطلب جا نشد!

فکر می‌کنم یه چیزی توی خانواده باید ایراد داشته باشه که کار به حسادت خواهرها به هم برسه. پدر و مادر، بچه‌های بزرگتر، بقیه دور و بری‌ها، یه چیزی اونجا می‌لنگه. دنیای بچگی به خودی خود پاک‌تر از این حرف‌هاست. حدسم هم اینه که اینطور حسادتها باید ریشه در همون کودکی داشته باشه نه این که توی بزرگی تازه شروع بشه.

پدر و مادرها واقعا دوست دارند بین بچه‌ها فرق نگذارند و به همه‌شون به یک اندازه رسیدگی و محبت کنند، ولی خوب معمولا این به واقعیت نمی‌پیونده. بچه‌ها با هم فرق می‌کنند. شرایط زندگی در زمان‌های مختلف متفاوته و همه اینها باعث می‌شه در نهایت بچه‌ها برخورد متفاوتی از پدر و مادر نسبت به خودشون ببینند. به خصوص وقتی که یکی از بچه‌ها روحیات و اخلاقش خیلی شبیه پدر و مادره و دیگری نه، این تفاوت برخورد خیلی محسوس میشه. هر دو بچه اون خانواده هستند ولی در عمل اونی که شبیه بقیه اعضای خانواده است، چه پدر و مادر و چه بچه‌های بزرگ‌تر، خیلی عمیق‌تر پذیرفته میشه و روابط محکم‌تری باهاش شکل می‌گیره نسبت به بچه‌هایی که جوجه اردک زشت خانواده هستند. خوب این میتونه مقدمه یک حسادت عمیق خواهرانه بشه.

الان که دارم بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم لزومی هم نداره که این حسادت‌ها ریشه در بچگی داشته باشه البته. پیچ و خم روزگار هم می‌تونه شروعش کنه. خواهری که از نظر درسی یا کاری خیلی موفق بشه در بزرگسالی، نسبت به اونی که نتونه. خواهری که ازدواج نکرده نسبت به اونهایی که ازدواج کردند. خواهری که ازدواجش به شکست منجر شده یا زندگی ناآرام و متلاطمی داره نسبت به خواهری که ازدواج خیلی موفقی داشته و خوشبخت شدند، همه اینها می‌تونه به حسادت منجر بشه.

الان مثالی از همین حسادت‌ها به یادم افتاد. خواهری بود که در زمان زنده بودن مادرش با مردی همسن و سال خودش ازدواج کرده بود و خیلی هم خوشبخت بود. خواهر دوم بعد از فوت مادر و در زمان حضور زن پدر به عقد مردی از اقوام دور زن پدر، خیلی خیلی بزرگتر از خودش، معتاد و بدسابقه در اومد که مدتی بعد هم شوهر پیرش از دنیا رفت. سایه حضور این خواهر مطلقه بدون بچه همیشه روی زندگی خواهر بزرگتر بود. نه این که به روی هم بیارن ولی طبیعی بود که در این شرایط حسودی وجود داشته باشه. از طرفی تنهایی خواهر کوچکتر و بی‌پناهیش باعث میشد همیشه پاش به خونه زندگی خواهر بزرگتر باز باشه… چیزی نگذشت که بندها آب داده شد و صدای رابطه خواهر کوچکتر با شوهرخواهرش درآمد و اون زندگی خوب هم از هم پاشید. حالا می‌بینم چه بهتر که بیشتر از این خاطره‌ای از حسادت خواهرانه ندارم… توی ذهنم نبود که چقدر می‌تونه وحشتناک باشه.