تاخیر عاشقانه

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمه‌شب

چهارده پونزده ساله بودم. دبیرستان بنت‌الهدی صدر. یکی از دخترها، یک رمان جیبی رو  زیر میز می‌خوند. دختره میز جلوی من می نشست. او غرق مطالعه می‌شد و من غرق او. گفت تمومش کنم بهت قرض میدم. تموم کرد و بهم داد. توی هفت تا سوراخ باید می‌خوندمش تا حاج‌خانوم مامان جان، جرواجرش نکنه. نه ده ساله بودم که یه جزوه خیلی قدیمی لیلی مجنون رو نمی‌دونم از کجای خونه پیدا کرده بودم. از اینها که با نقاشی‌های عهد عتیق روی کاغذ‌های کاهی چاپ می‌شد. درست جای حساس قصه بودم که خانوم کارآگاه مامان پیداش کرد و مث مامورای ارشاد لاشه ریز ریزش رو توی آشغال‌دونی حیاط ریخت و داغی به دلم گذاشت که سوزشش از شکست عشقی مجنون کمتر نبود.

رمان زیرمیزی نوشته ر. اعتمادی بود: «شب ایرانی». قطعا هرگز لذت خواندن هیچ عاشقانه دیگه‌ای با اون برابری نکرد. یه جورایی مث عشق اول شد واسه من و خاطره‌اش درست به همون اندازه اولین عشق، خنده‌آور. نه که پیتر چشم آبی حرمت چشای شرقی دختره رو نگهداشته  بود و گذاشته بود زفاف وقتی اتفاق بیوفته که عقد ایرانی به رسم ایرانی جاری بشه، دلی از منِ دخترِ حاج خانوم مامان ستانده بود که مپرس.

اصلا کی دلش می‌اومد کتاب رو پس بده. ولی درست مثل یک عاشق صادق دندان طمع کشیدم و  دل کندن از معشوق رو برای اولین بار تجربه کردم. گفتم برو که بخت یارت و کتاب رو پس دادم. من ماندم و احساس گناه. چیزی خونده بودم که خوندنش به هر حال گناه بود علاوه بر گناه نارضایتی مادر.

عاشقانه بعدی رو از کتابخونه دانشگاه شهید بهشتی امانت گرفتم وقتی که ترم‌ یک بودم. برای کنار آمدن با احساس گناه این همه سال وقت لازم داشتم.

حالا که واسه خودم خانوم میانسالی شدم، هر فیلم عاشقانه‌ای رو که می‌خوام ببینم، نظر دختر هفده ساله‌ام رو راجع بهش می‌پرسم تا وقتم رو احیانا هدر ندم. پیشنهادهاش برای من همیشه راهگشاست.

ما که نشد اولئک‌المقربون بشیم، خوبه بچه‌هامون السابقون السابقون شدند.

Shabe Irani