هر کاری را زیر آفتاب وقتی‌ست…

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شامگاه

بعدازظهرهای گرم و بلند تابستان بهترین وقت برای کتاب خوندنه. مرور دوباره کتاب‌های عزیز قدیمی و اون‌ها که همیشه مزه‌شون زیر دندون‌مون مونده. بعضی کتاب‌ها رو هم دقیقا باید تابستون خوند. توی هوای گرم ولو شده روی ملافه خنک و زیر باد کولر. برای دوباره غرق شدن توی همون صفحه‌های آشنا. این دنیای جادویی کتاب هیچ‌وقت هم تکراری نمی‌شه حتی اگه برای بار دهم بخونیش! این‌جوریه که من هرسال تابستون باید یک بعدازظهر گرم رو به خوندن داستان درخت گلابی اختصاص بدم. کتابم رو باز می‌کنم. «تابستان گرمی‌ست و آفتاب بعدازظهر تا مغز استخوان‌ها فرو می‌رود.»*

اون اوایل بیست سالگی که خیلی توی حس عاشقی بودم بعضی از داستان‌ها بیشتر از بقیه به عمق جانم می‌نشست. دقت کنید گفتم توی حس عاشقی بودم نه این‌که واقعا عاشق شخص خاصی بوده باشم. چون به شدت خجالتی بودم و به طرز احمقانه‌ای از هر نوع جنس مخالفی دوری می‌کردم و فقط توی عالم هپروت خودم عشق رو تجربه می‌کردم. احساسات خیلی زیادی داشتم که همه‌اش رو با شخصیت‌های خیالی تقسیم می‌کردم و توی دنیای کتاب غرق می‌شدم. همون وقت‌ها بود که درخت گلابی رو هم خوندم و حسابی عاشقش شدم.

قبلش فقط یه کتاب دیگه از گلی ترقی خونده بودم. تازه باهاش آشنا شده بودم و بلافاصله عاشق سبک و حال و هوای داستان‌هاش شدم و کم‌کم همه کتاب‌هاش رو خوندم. بین همه کتاب‌هاش (جایی دیگر) برام خاص‌ترین کتابش موند. جایی دیگر مجموعه چند تا داستان کوتاه‌ست. درخت گلابی یکی از این داستان‌هاست. داستان مردی پا به سن گذاشته‌ست که خیلی وقته می‌خواد آخرین اثرش رو که یه کتاب هست خلق کنه ولی دیگه فکر و ذهنش یاری نمی‌کنه و به نظرش میاد که چشمه خلاقیتش خشکیده. از طرفی نمی‌تونه بی‌خیال نوشتن بشه چون احساس می‌کنه پای آبروش وسطه و باید به هر قیمتی شده این اثر آخر چاپ بشه و خودش رو به عالم و آدم و حتی خودش ثابت کنه. برای همین به دنبال سکوت و آرامش برای نوشتن به باغ دماوند میره، باغ دوران کودکی. همونجاست که کم‌کم غبار زمان از روی خاطرات فراموش‌شده‌اش کنار می‌ره و عشق دوران نوجوانی‌اش رو به یاد میاره.

«دوازده سال دارم و دوازده هزار بار به توان صد، بیش از حد تحمل و وسعت قلب و روح کوچکم، عاشقم. گیجم. خوابم. خنگم. خودم نیستم (چه بهتر)، خود همیشگی‌ام… دو تصمیم بزرگ گرفته‌ام: می‌خواهم نویسنده شوم. شاید هم شاعر. دیگر آن‌که قسم خورده‌ام به (میم)، به عشق بزرگ و ابدی‌ام، وفادار بمانم. تا زمانی که زنده‌ام، تا آخرین روز، آخرین دقیقه، حتی بعد از مرگ، در آن دنیا، در بهشت، در جهنم، هرجا که باشم.»*

 * داستان درخت گلابی از کتاب جایی دیگر، گلی ترقی، انتشارات نیلوفر

 

جایی دیگر