جلز ولزهای عاشقانه

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شبانگاه

تابستون سیزده سالگیم بود و برای اولین بار هورمون‌های عاشقی به طرز غریبی بهم هجوم آورده بودند. عاشق پسر بیست ساله یکی از فامیل های دور شده بودم و دستم هم به کلی ازش کوتاه بود. حس و حالی داشتم ناشناخته و باورنکردنی. حافظ از دستم زمین نمی‌اومد و لحظه به لحظه، درمونده و بیچاره، فال جدیدی می‌گرفتم که بلکه از طریق ماوراء و ناشناخته‌ها، توضیحی برای وضع خرابم پیدا کنم. یادمه وقتی که حافظ گفت: «دل من در هوای روی فرخ، بود آشفته همچون موی فرخ»، چنان حال نزاری پیدا کردم که بی‌شک » دوتا شد قامتم همچون کمانی، ز غم پیوسته چون ابروی فرخ». حالا الان دقیق یادم نمیاد، ولی امیدوارم ابروهاش خیلی هم پیوسته نبوده باشه. واقعا که با اون سلیقه‌م. هر چند که در اون موقعیت خاص فرقی هم برام نمی‌کرد.

به هر ترتیب، در یکی از گشت های که در گیجی و گنگی عاشقی دور خونه می‌زدم و توی هر سوراخی دنبال عشق گم شده می‌گشتم، از زیر دشک خواهر بزرگترم، کتاب «مثل آب برای  شکلات» رو پیدا کردم. هنوز که هنوزه هم می‌تونم به جرات بگم هیچ کتابی واسه من تا به حال نتونسته داغ عاشقی رو به خوبی این کتاب توصیف و تحریر کنه. شایدم که من هیچ وقت دیگه به اندازه اون روز خاص توی سیزده سالگیم عاشق نبودم.

حس ششم می‌گفت کتابی که زیر دشک قایم شده به هیچ وجه نباید دست من دیده بشه. یواشکی برش داشتم و توی شلوارم قایمش کردم و سر پنجه رفتم اتاق مامانم. خودم رو خیلی آروم و آهسته زیر تلی از پتو و لحاف بین تخت مامان و بابا و شوفاژ دفن کردم و با ذره نوری که از سوراخ هوام می‌اومد، مشغول خوندن شدم و عین خیالمم نبود که تو اون ظل گرما، زیر اون تل پتو شرشر عرق می‌ریزم و ممکنه از گرما خفه شم و بمیرم. کتاب از صفحه اول سحرم کرده بود و منو تمام و کمال به دنیای تیتا کشیده بود. تیتا که عاشق بود، اما هیچ نمی دونست که آیا پدرو هم دوستش داره یا نه. تیتا که توی آشپزخونه و لابه‌لای غذاها غرق شده بود و آشپزی می‌کرد و عطرها و بوهای خونه‌شون چنان با زیر و بم توصیف شده بود که انگار می‌کردم، خودم سر میز آشپزخونه‌شون نشستم و دارم از نزدیک کل ماجرا رو تماشا می‌کنم.

یادم میاد دقیقا سر فصلی بود که خواهر تیتا دلباخته یکی از سرکرده‌های شورشی‌ها شده بود. تیتا با برگ گل‌های رز صورتی که به نظرم پدرو یواشکی بهش داده بود، غذایی درست کرده بود که بوش انگار تا پناهگاه من می‌اومد. خواهر تیتا با خوردن اون غذا به کلی عقل از سرش پریده بود و از شدت تب عاشقی، ناچار سعی کرده بود با دوش آب سرد حرارت بدنش رو پایین بیاره. اما چه فایده، قطره‌های آب به تن خواهرک نرسیده، بخار می‌شدند و به هوا می‌رفتند و بعد از چند دقیقه‌ای دیگه اتاقک چوبی حمام کفاف حرارتش رو نداد و آتش گرفت. خواهر بیچاره، لخت و تبدار از در حمام بیرون پرید. اما قبل از این که بفهمه چی شده، شورشی مورد نظر که بوی گل‌های رز بدن دخترک رو از کیلومترها دورتر حس کرده بود، سر رسید و با یه حرکت دختر رو گرفت و سوار اسبش کرد و با خودش برد.

یادم میاد سر این صحنه، قطره عرقی از سر چونه‌ام غلتید و روی کتاب افتاد و دقیقا همون لحظه بود که خواهر و برادرم که متوجه غیبت طولانی من شده بودند، با یه حرکت پتوها رو از سر من کشیدند و مچم رو در حین خوندن کتاب ممنوعه گرفتند. صحنه بدیعی بود واقعا. به نظرم سی ثانیه‌ای طول کشید تا نفسم از شدت شوک بالا بیاد و بتونم موقعیت رو ارزیابی کنم. هنوز شلیک خنده برادرم از دیدن قیافه و حالت من تو گوشمه. کتاب رو پرتاب کردم و عین فنر جهیدم و رفتم توی توالت قایم شدم تا مامانم بالاخره اومد و با ماله‌کشی منو از موقعیت شرم و حیا و خجالت و سکته نجات داد. کتاب اما ضبط شد و چند هفته‌ای طول کشید تا موفق شدم بقیه‌شو بخونم. خدا نَسَخیِ نصفه خوندن کتاب عاشقانه رو نصیب هیچ کس نکنه. جزو دردناک‌ترین حس‌های عالمه.

اگه یه وقتی هوای عشق تبدار کردین و خواستین یادتون بیاد عاشقی موعود چه جوری بود، یه نگاهی بهش بندازین. آدمو بیچاره می‌کنه.

Like Water