او اینجا بود

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

غروب

به نظر خودم من که در کتاب خواندن حرفه‌ای هستم، وقتی در دهه‌ چهارم زندگی‌ام قرار شد یک کتاب عاشقانه معرفی کنم، به فکر فرو رفتم. در نهایت بعد از چند روز فکر کردن متوجه شدم مفهوم عشق در نظرم تغییر کرده است و دیگر به هیجان و تپیدن قلب و سرخ شدن صورت برایم عاشقانه نیست.

کتابی که می‌خواهم معرفی کنم «بریت ماری اینجا بود» نوشته فردریک بکمن، با ترجمه فرناز تیمورازف، و چاپ انتشارات نون است. من خیلی اتفاقی از روی اسم نویسنده در حین یک سفر کتاب را خریدم. سی و پنج ساله بودم و کتاب را در هواپیما و قطار خواندم. بریت ماری برای من شبیه به مامانم است که در هر موقعیتی بلد است با کمترین کار، شادی و نور را به آن موقعیت بیاورد.

قصه‌ زنی شصت و سه ساله است که متوجه می‌شود همسرش با زن جوانی رابطه دارد، خانه‌اش را ترک می‌کند و به دنبال کاری می‌گردد، دختری که در کاریابی مسئول رسیدگی به پرونده او است، کاری برای او در «بورگ»، شهر کوچکی که ساکنان آن اغلب به شهرهای بزرگتر مهاجرت کرده‌اند، می‌یابد. بریت سرایدار خانه‌ جوانان بورگ می‌شود که تقریبا در حالت تعطیل است. او از روی اجبار کار را قبول می‌کند و وارد بورگ می‌شود و…

چرا این کتاب از نظر من عاشقانه است؟ چون بریت ماری قانونمند و وسواسی وارد هر فضایی که می‌شود بی‌سر و صدا آن جا را از یک ویرانه تبدیل به یک باغ زیبا می‌کند. بریت حتی حواسش به موش‌ها هم هست و برایشان غذا می‌گذارد. بریت ماری خیلی اتفاقی مربی تیم فوتبال نوجوانان بورگ می‌شود. او فوتبال بلد نیست اما صرف حضورش تیم فوتبال نوجوانان با محوریتی دختری به نام «وگا» تشکیل می‌شود. پلیس بورگ عاشق بریت می‌شود. همسرش»کنت» به دنبال او می‌آید تا او را به خانه باز گرداند اما بریت به دنبال رویایی می‌رود که در نوجوانی با خواهرش اینگرید داشته استو بورگ را ترک می‌کند و با پولی که وگا به همراه باقی بچه‌ها برایش جمع کرده‌اند، به پاریس می‌رود.

بریت برای من نمود عشق است، عشقی که کشش جنسی و هیجانی ندارد، اما سازنده است و رو به آینده است.

بریت ماری