سنگام

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

پیش از ظهر

می دانم که با دیدن کلمه سنگام تعجب کردید. فیلم قدیمی هندی چه ربطی به معرفی کتاب عاشقانه دارد! اما حقیقت این است که اولین کتاب عاشقانه‌ای که خواندم، کتاب سنگام بود. گویا کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بودم که به اتفاق فامیل، برای تماشای فیلم هندی سنگام، به سینما رفتیم. تخمه و بادام و کشمش هم برده بودیم. سرود شاهنشاهی که شروع شد، همه از جای بلند شدیم و پس از اتمام سرود سر جایمان نشستیم. بعد از پایان فیلم چراغ‌های سالن روشن و چهره‌های غمگین آقایان و چشمان سرخ‌شده خانم‌ها به خوبی نمایان شد. ماجرای فیلم دهان به دهان گشت و تقریبا همه اهالی شهر به تماشای فیلم رفتند. من تنها چیزی که از فیلم فهمیدم، رقص و آواز قشنگ هنرپیشه‌ها و خودکشی کوپال فداکار بود.

بعد از چند سال، آرزو کردم که بار دیگر فیلم را ببینم. اما نه تلویزیون به شهرمان آمده بود و نه از ویدیو و… خبری بود. یک روز برادرم کتابی در دست به خانه آمد و گفت: «کتاب سنگام را می‌فروختند. پانزده ریال دادم و خریدم.» خیلی خوشحال شدیم. مادرم سززنش کرد و گفت: «حیف پانزده ریال نیست که به این کتاب دادی. مهم‌ترین وظیفه شما درس و مشق است. باید خوب درس بخوانید و دیپلم گرفته و برای خودتان کسی شوید.» طفلک مادرم با خواندن پیک و مجله و کتاب غیر درسی به خصوص عاشقانه مخالف بود. دلش می‌خواست حواس ما شش دانگ پیش درس و مشق باشد. خلاصه کتاب که با کاغذ کاهی چاپ شده بود، دست به دست گشت و در آخر به من که از همه کم‌سن‌تر بودم رسید. یادم می‌آید که چقدر با ولع خواندمش. نویسنده این کتاب، شرح داده بود که دقیقا از روی فیلم سنگام رونویسی کرده است. اما اسم نویسنده یادم نیست.

حکایت سه دوست بسیار صمیمی، دو پسر که عاشق یک دختر می‌شوند و سرانجام یکی از عشاق خود را فدای دوست صمیمی‌اش می‌کند و کنار می‌کشد و این فداکاری به قیمت جانش تمام می‌شود و با خودکشی، خود را از زندگی دو دوست عزیزش کنار می‌کشد. از دیالوگ‌های مورد علاقه من در این فیلم، آخرین گفتگوی این سه دوست است. وقتی کوپال و سوندار در مورد رادا به هم تعارف می‌کنند که من می‌روم، تو بمان، رادا با اعتراض می‌گوید: «‌کی به شما این حق را داده است که باز هم دست به دست هم بدهید و در مورد سرنوشت من تصمیم بگیرید؟ هر کسی ممکن است عاشق شود. عشق جز زندگی آدم است. اما ازدواج یک وظیفه است. یک وظیفه مقدس. من این وظیفه را به خوبی انجام دادم. عشق ممکن است بمیرد و از بین برود، اما ازدواج همیشه مثل کوه پایدار است. من هم مثل شما بشرم. من یک جنس قابل فروش نیستم گه گاهی در خانه این و گاهی خانه آن باشم. گاهی این دوست و گاهی آن دوست مرا قربانی کند.»

راستی قدیم ها در خانه‌ها این همه کتاب پیدا نمی‌شد. در خانه ما، پدر قفسه کوچکی داشت که چند جلد کتاب چیده بود. دیوان حافظ، قرآن کریم، مفاتیح‌الجنان، نهج‌البلاغه، رساله آیت‌الله خوئی و شاهنامه فردوسی. اما وقتی علاقه من و برادرم را برای کتابخوانی و جمع‌آوری کتاب دید، خیلی کمکمان کرد.

Sangam