آش جاافتاده

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمروز

می‌دونم جوابم خیلی کلیشه‌ایه ولی از بین رمان‌های عاشقانه‌ای که خوندم تاثیر هیچ‌کدوم روم به اندازه بامداد خمار نبوده. شاید به خاطر این‌که در ابتدای نوجوانی بودم و این از اولین برخورد‌هام با یک داستان عاشقانه بود. شاید چون کلا بعدا مسیر زندگی طوری شد که دیگه خیلی کتاب نخوندم. شاید به خاطر اینکه قرار نبود من بخونمش و زیرزیرکی می‌خوندمش. شاید به خاطر محدودیت‌های اون زمان که جای دیگه‌ای رابطه عاشقانه دیده نمی‌شد و همه چیز تو فیلم و سریال‌ها خیلی محدود بود.

تعریف کتاب رو مامانم از همکاراش شنیده بود و خریده بود که بخونه. یه جایی توی کمدش زیر لباس‌ها می‌گذاشت که مثلا دم دست نباشه. ولی خوب سرکار رفتن همان و حمله من به کتاب همان. البته الان که خودم مامانم، بعید می‌دونم که خبر نداشته. حتما متوجه می‌شده من میرم سراغ کتابش ولی به روی خودش نمی‌آورده. من سنم خیلی کم بود، حتی هنوز درست و حسابی نوجوان محسوب نمی‌شدم احتمالا. به نظرم اگه درست یادم بیاد چهارم پنجم دبستان بودم.

عشقی که برام از اون کتاب موندگار شد عشق محبوبه و رحیم نبود‌ها، عشق محبوبه و منصور بود. اون عشق توام با احترام و درایت برام خیلی به‌یادماندنی شد و ردش برای همیشه توی نگاهم به زندگی خودم و دیگران همراهمه. شاید برای همینه که نگاهم توی زندگی هم به عشق بیشتر به اون مدل شبیهه. عشقی که من دوست دارم به جای این‌که پرشر و شور و داغ باشه، جاافتاده است و عمیق. به جای اینکه همه‌چیز رو به آتیش بکشه یه گرمی ملایم داره. به جای یه باربکیو روی شعله‌های داغ، من یه آش جاافتاده که خیلی ریز ریز قل قل می‌کنه رو می‌پسندم.

بامداد خمار رو یه بار و دو بار نخوندم. چندین و چند بار توی خونه پدری خوندمش. هر بار با مردن الماس زار زار گریه کردم و تا زمانی که محبوبه تونست از دست رحیم نجات پیدا کنه براش دل سوزوندم و وقتی که زندگیش رو با منصور شروع کرد براش خوشحال شدم. بعدها  برای نازایی‌اش غصه خوردم. حتی ازدواج خودم رو با همون دیدگاه سنتی پدربزرگ مادربزرگی با وجود خیلی اختلاف‌ها حفظ کردم، مثل محبوبه عاقل آخر داستان، نه مثل اون دختر پر شور و هیجان اول داستان.

چیزی که از اون داستان هنوز بهش نرسیدم پایان داستانه. دلم می‌خواد من هم همین‌طور زندگی‌ای داشته باشم پر از داستان، که وقتی به میانسالی و پیری رسیدم جوون‌های دور و برم بیان و از قصه‌های دور و درازش بشنون. این‌که این آرزو چقدر به واقعیت بپیونده رو خدا عالمه!

بامداد خمار