عشق و حسادت

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

صبح

یه سال تابستون تصمیم گرفتم چند تا درس‌ عمومی رو به عنوان واحد تابستونی بردارم تا توی ترم عادی روی درس‌های اصلی متمرکز بشم. بیشتر دروس مذهبی رو انتخاب کرده بودم که درس مشترک خیلی از بچه‌ها محسوب می‌شد و برخلاف کلاس‌های تخصصیم که نهایت سی نفر جمعیت توش بود، کلاس عمومی پر بود از دانشجوهای رشته‌های مختلف و از قضا در بدترین ساعت بعد از ظهر. این بود که به جز یکی دو تا ردیف اول، عملا بقیه کلاس مشغول کارهای دیگه بودن. یکی نقاشی می‌کرد، یکی چرت میزد، یکی قضیه خواستگاری دیشب رو برای بغل‌دستیش تعریف می‌کرد، استاد هم که به کسی کاری نداشت و درس خودش رو میداد.

کلاس‌های ترم تابستونی رو اون سال توی یه مدرسه توی خیابون ایتالیا برگزار کرده بودن. یادمه اون سال‌ها من زیاد پیاده‌روی می‌کردم و این بود که ترجیح می‌دادم یه جایی توی بلوار کشاورز پیاده بشم و باقی راه رو، هر چقدر هم که کم باشه، پیاده برم.

فکر کنم توی همین پیاده‌روی‌ها بود که متوجه عکاسی کوچیکی شدم که بیرونش یه جعبه پر از کتاب گذاشته بودن. از آقای پیری که توی عکاسی کار می‌کرد جویا شدم و جواب شنیدم که کتاب‌های دست دومه و به جعبه‌های بزرگتری توی مغازه اشاره کرد. با خودم حساب کردم ملت که سر کلاس همه کار می‌کنن، خب منم یه کتاب می‌خرم و سرم به خوندن گرم میشه تا دو سه ساعت بگذره و شروع کردم به زیر و رو کردن کتاب‌ها و این شروع ماجرای کتاب خریدن‌های من بود. هر بار که کلاس داشتم و از همون مسیر رد می‌شدم، امکان نداشت دست خالی از مغازه بیرون بیام.

میون همون کتاب‌ها یه کتابی بود که که عجیب روی من اثر گذاشت. یه بار خوندمش، گیج شدم، دوباره خوندمش، گیج‌تر شدم. به گمانم عاشق کتاب، یا نحوه نوشتنش شده بودم، یه چیز عجیبی بود. در واقع بیشتر از این که راجع به عشق باشه، راجع به حسادت بود. نویسنده حتی سعی نکرده بود وجه عاشقانه داستان رو برجسته کنه… اما من وسط اون همه حسادت، فقط عشق رو احساس می‌کردم… با همه وجودم.

من کتاب زیاد خوندم، اما هیچکدومش منو به این حس نرسوند. نمی‌دونم چه بلایی سرم آورد، اما حتی همین حالا هم اگه به من بگن می‌تونی فقط یه کتاب از این کتابخونه برداری و بری، من فقط همین کتاب رو برمی‌دارم: پایان یک پیوند، اثر گراهام گرین رو.

پایان یک پیوند