بوی پودر تالک

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سپیده‌دم

دبیرستانی بودم، اول یا دوم، کتابخانه مدرسه‌مان کتاب زیاد داشت و اکثرا هم رمان خارجی، گمانم کسی تابه‌حال بهشان دقت نکرده بود. وقت فهرست کردن هم یکی دوتا از بچه‌ها را به‌ کار گرفته بودند که فهرست کنند و شماره بزنند. اگرچه حتی اگر خودشان هم می‌آمدند و چک می‌کردند بعید بود از محتوای کتاب‌ها سر دربیاورند و خدا را شکر که چک نمی‌کردند و سر در نمی‌آوردند. بسیاری از کتاب‌های به‌یادماندنی‌ام را آنجا خواندم. یکی‌شان «خاطرات یک گیشا» بود. انتخابش کردم چون حجیم بود و من عاشق رمان‌های طولانی بودم. یک شب خواندم تا صبح، تمام نشد؛ با خودم بردمش مدرسه و زیر میز، سر کلاس خواندن را ادامه دادم و گریه کردم و خودم را از غصه کشتم و تمام که شد بغلش کردم و عطفش را بوسیدم، کاری که با همه‌ کتاب‌های عزیزم می‌کردم. بعد مرحله دومش شروع شد. یعنی دوباره خواندن و رونویسی از قسمت‌هایی که دوست داشتم. (بعدتر هر وقت دلم برای کتابی تنگ می‌شد، می‌رفتم سراغش در دفتر تکه‌کتاب‌ها -که تا این اواخر و قبل از شیوع پی‌دی‌اف‌ها داشتم- و تکه‌های برگزیده‌ام را می‌خواندم ودلتنگی‌ام تاحدودی برطرف می‌شد.) یک شب تا صبح هم با نوشتن از روی کتاب عشق کردم و بالاخره مدت قرض گرفتن تمام شد و پسش دادم.

هروقت یاد سایوری سان می‌افتادم، یاد عشق عجیب و پاک و کودکانه‌اش به رئیس و بو کردن پودر تالک در مغازه‌ها برای اینکه یاد بوی پوست او بیفتد قلبم از نو می‌شکست. هر وقت یاد لحظات خوش‌ سایوری و رییس می‌افتادم؛ نوبوسان را می‌دیدم که چشم‌هایش را از درد روی هم فشار می‌دهد. هروقت پوست خیلی صافی می‌دیدم یاد مامه‌هاسان می‌افتادم که سنگین رنگین است و پوستش به صافیِ چینی.

انقدر از این کتاب تکه و جمله در خاطرم هست که ممکن است هر چیزی حتی الان و بعد از چهارده سال مرا به‌یاد آن بیندازد و قلبم را بلرزاند.

همان سال کتاب را که خوانده بودم، شب عید با مادرم برای خرید ماهی به خیابان سرچشمه رفته بودیم و در خیابان مردی را دیدم که سی‌دی فیلم روی زمین گذاشته و می‌فروشد. از دور چهره‌ سایوری عزیزم را با آن چشمان آبی افسونگر روی جلد سی‌دی دیدم. لازم نیست بگویم که قلبم از طپش ایستاد. بار اولی بود که فیلم می‌خریدم. باورم نمی‌شد فیلمش ساخته شده باشد و بیشتر از آن، باورم نمی‌شد که انقدر راحت فیلم را به‌دست آورده بودم. در تمام مدتی که فیلم را می‌دیدم از هیحان می‌لرزیدم.

چندسال بعد قرار شد توی کلاس فرانسه، فیلمی را برای بچه‌ها توضیح بدهیم، با افتخار از صحنه‌های فیلم کپی رنگی گرفتم و همه‌ کلاس را با سایوری آشنا کردم.

آخ انقدر دلم تنگ شده که الان دوباره شروع می‌کنم به خواندنش.

خاطرات یک گیشا