ما به تکنولوژی باختیم

«تکنولوژی»

شامگاه

دل تو دلم نبود که دارم می‌روم ایران. از یک هفته قبل چمدانم را بسته بودم و هر شب لیستم را چک می‌کردم که نکند چیزی جا بگذارم. لحظه آخر تصمیم گرفتم لپ‌تاپم را نبرم و با خودم فکر کردم بار اضافی حمل نکنم و موبایلم کارم را راه می‌اندازد.

هفته اول به مهمانی و ديد و بازديد و گشت و گذار گذشت. هفته دوم تصميم گرفتم یک روز بازار تهران بروم و كمی خرید کنم. صبح زود سوار مترو شدم تا خودم را به بازار برسانم. انبوه جمعیت طوری بود که حتی نمی‌توانستم راحت نفس بکشم و با سیل جمعیت جابجا می‌شدم. راستش از آن همه آدم زیر زمین کمی ترسیده بودم. وقتی از مترو خارج شدم متوجه شدم کیفم را با کاتر پاره کرده‎اند و موبایلم را دزدیده‌اند. گریه‌ام گرفته بود، به تمام عکس‌های داخل موبایلم فکر کردم که دیگر هیچ کدام از آنها نداشتم.

اصلا نفهمیدم بازار چه شکلی بود و سریع خودم را به خانه رساندم. اول با کامپیوتر مامان سعی کردم به ایمیلم وصل شوم ولی از من کد امنیتی می‌خواست که در نبود موبایل و سیم‌کارت کاری از دستم برنمی‌آمد. بعد سعی کردم با فیلترشکن وارد فیسبوک شوم که این پروژه هم با شکست روبرو شد. حالا من مانده بودم و انبوهی از کارهای اینترنتی که  در نبود موبایلم نمی‌توانستم آنها را انجام دهم.

شب وقتی خواهرم به خانه آمد سعی کردیم که با موبایل او وارد شویم که نشد که نشد. بعد از چندین بار تلاش بی‌حاصل تصمیم گرفتم بی‌خیال شوم و فقط کارهای بانکی که قرار بود تا آخر هفته انجام دهم را تمام کنم. با اولین تلاش برای ورود به حساب بانکی‌ام متوجه شدم که بانک به دلیل مشکوک بودن آی‌پی، حسابم را مسدود کرد!

فردای آن روز می‌خواستیم با دوستان دبیرستانی‌ام به کاخ سعدآباد برویم ولی ساعت بازدید را با هم هماهنگ نکرده بودیم و قرار بود آخر شب در تلگرام ساعت مناسب را به من خبر دهند. حالا نه تنها تلگرام نداشتم، هیچ شماره‌ای هم از دوستانم بلد نبودم چرا که تمام شماره‌ها در موبایل سرقت‌رفته‌ام ذخیره شده بود. بسیار عصبانی و ناراحت دنبال یک راه حل برای پیدا کردن شماره تلفن‌ها بودم. با همسرم تماس گرفتم تا از روی لپ‌تاپ شماره‌ها را برایم پیدا کند که فهمیدم اصلا امکانش نیست چون لپ‌تاپ تنها با اثر انگشت من باز می‌شود.

خلاصه دو هفته آخر سفر را به دور از تکنولوژی و با استرس تمام سپری کردم و در تمام مدت با خودم فکر می‌کردم قرار بود تکنولوژی زندگی را برای ما آسان‌تر کند، چطور شد که اینگونه زندگی پیچیده و پر استرس شد؟