همیشه ساکت

«مخالفت با اکثریت»

بامداد

از یک پیرمرد صدساله‌ای پرسیدند: «چه شد که شما به این سن رسیده‌اید؟ او گفت: «با هیچ‌کسی بحث نکرده‌ام!» گزارشگر گفت: «خدای من! چنین چیزی ممکن نیست.» پیرمرد گفت: «حق باشماست. ممکن نیست.» (نقل به مضمون)

گمانم من هم سیاستم در قبال مخالفان همین باشد. «باشه! حق با شماست.» من معمولا با کسی که دوستش داشته باشم بحث نمی‌کنم. بله! چون دلم نمی‌خواهد ناراحتش کنم و فکر می‌کنم نشان دادن درست بودن نظرم؛ ارزشش به‌ اندازه ناراحتی کسی که دوست دارم نیست. برای همین است که قید بحث را می‌زنم. راستش توی دلم می‌گویم: «اگر حق با من باشد که بالاخره طرف می‌فهمد که حق با من بوده و گفتن ضرورتی ندارد و اگر حق با من نباشد (که بیشتر وقت‌ها تصور من همین است) ترجیح می‌دهم بحث نکنم و بعد تاوان آن را هم ندهم. کلا دست به عصا راه رفتن را ترجیح می‌دهم.

اما، گاهی شرایطی پیش می‌آید که آن آدم وحشی بی‌اعصاب درونم فعال می‌شود. کی‌ها؟ وقت‌هایی که مساله خیلی خیلی حیثیتی می‌شود و طرف مقابل من هم کسی نیست که ارتباط عاطفی با او داشته باشم. اولین بارش که یادم می‌آید در زمان دفاع ارشدم بود. استاد راهنما در مورد موضوع پایان‌نامه‌ام حرف مسخره‌ای زد و آخرشم هم گفت: «بابا چه‌قدر سخت می‌گیری شما. تو که می‌خوای بدی یکی برات بنویسه چرا انقدر جوش می‌زنی؟» همه خندیدند. یکباره توی جلسه و جلوی همه‌ آن آدم‌ها قاطی کردم و جوری از پایان‎نامه و موضوعم دفاع کردم که عاقبت اعتراف کردند که همین را هم می‌توانند به عنوان جلسه‌ دفاعم حساب کنند.

بار دیگرش همین چند وقت پیش بود که توی یک جلسه‌ بزرگ کاری با حضور همه‌ کارمندان اداره و مشاورین رئیس و معاونین و مدیران و غیره بودیم. مشاورین جدید و یکی از معاونت‌ها، علاقه‌ بسیاری داشتند که همه چیز را پروژه‌بندی کنند. ما به دلیل ماهیت بخشمان که حقوقی است؛ در پروژه‌ها به آن معنا که آن‌ها می‌گفتند نمی‌گنجیدیم اما با این حال برنامه‌های جاریمان را در قالب پروژه تحویل داده بودیم. وقت ارائه، یکی از مشاورین گفت: «په این که نشد پروژه!» گفتم: «آقای محترم شش ماهه که من دارم می‌گم روال کاری ما به صورتی نیست که شما بتونید اونو تو پروژه‌هاتون قرار بدید اما شما قبول نمی‌کنید.» گفت: «نه، اجازه بده من تو رو متوجه کنم.» دقیقا با همین ادبیات. فرد مشاور آدم مهمی بود و من نباید با او بحث می‌کردم. همه‌ همکارانم با چشم و ابرو اشاره می‌کردند که تمامش کن اما آن روی حق‌طلب من رو آمده بود و ول نمی‌کرد. گفتم: «جناب! بنده که کـــــاملا متوجه هستم اما بذارید توضیح بدم که شما هم متوجه بشید.»

بله توضیح دادم و گرچه نپذیرفت که متوجه شده؛ اما حداقل همه‌ همکارانم که تا آن موقع فکر می‌کردند آقای دکتر مشاور و هر چه که می‌گوید وحی منزل هستند فهمیدند گاهی حق با کسی‌ست که همیشه ساکت است.