مخالفم

«مخالفت با اکثریت»

نیمروز

من هم خیلی‌ وقت‌ها مثل خیلی‌های دیگه ترسیدم مخالفتم رو توی جمع ابراز کنم. گاهی هم خجالت کشیدم. مخصوصا وقتی در موضع متزلزلی قرار داشتم. یا وقتی نظر دیگران در مورد خودم برام مهم بوده و یا نسبت به نظر خودم تردید داشتم و از درست بودنش مطمئن نبودم. این اتفاق بیشتر سرکلاس رخ میده. وقتی بزرگتری (نه لزوما از نظر سنی) به عنوان معلم آدم رو زیر نظر داره و جواب درست رو می‌دونه. هیچ خوشم نمیاد وقتی یکی جواب رو می‌دونه، من جواب اشتباه بدم. خیلی وقت‌ها هم لزومی ندیدم مخالفتم رو ابراز کنم. ترس و خجالت نبوده. بزرگ‌منشانه کوتاه اومدم. اما همیشه هم این‌جور نیست. گاهی هم شده سفت ایستادم و از نظرم دفاع کردم، حتی اگه هیچ‌کس با من موافق نبوده. چرا نباید مخالفت کنم؟ واقعیت اینه که هر وقت به‌خاطر جمع نظرم رو نگفتم یا کوتاه اومدم (نه کوتاه اومدن بزرگ‌منشانه، نه) بعدش پشیمون شدم و حالم بد شده. از خودم دلخور شدم. اصلا هر وقت کاری رو که فکر می‌کردم درسته یا مورد علاقه‌ منه انجام ندادم بعدش پشیمون شدم. پشیمونی‌ دردناک.

کاش می‌شد یاد می‌گرفتم فرق بین عقل و ترس رو بفهمم. یک دوست خیلی باحالی داشتم از کل‌کل خوشش می‌اومد. هر وقت توی جمعی بود مخالفت می‌کرد. وای به روزی که بین دو تیم معروف فوتبال مسابقه بود. وسط طرفدارهای هر تیمی که بود خودش رو طرفدار تیم مخالف جا می‌زد. این هم یک جورشه به هر حال. هرچی که زمان می‌گذره و سن من بیشتر میشه راحت‌تر مخالفتم رو ابراز می‌کنم. اما باز هم به نظر خودم زیادی مراعات می‌کنم. زیادی ساکت ‌می‌مونم. هنوز خیلی‌ها هستند که از من راحت‌تر عقیده‌شون رو ابراز می‌کنند و خب به نظر خیلی‌ها هم من زیادی راحتم. هر کجای جهان که می‌ایستم همیشه یکی قبل از من و یکی بعد از من ایستاده.

خب به گمونم وقتشه برم و نظرم رو اعلام کنم. می‌دونم که کار سختی خواهد بود.