ساز مخالف

«مخالفت با اکثریت»

عصر

نه بابا من اصلا جراتش رو ندارم. چقدر بد. برای خودم متاسف شدم. دلم می‌خواست زیر این عنوان داد سخن بدم که، بله بله چرا که نه! نظرم رو می‌گم حتی اگه صدتا مخالف داشته باشم! ولی انگار ترسوتر از این حرف‌ها هستم. البته می‌دونم که همیشه برای نظرات متفاوتم دلیل‌های خوب و زیادی دارم، ولی فن بیان خوبی ندارم. در واقع اصل ترسم از این نیست که بگم مخالفم. خب این یه کلمه گفتنش مشکلی نداره و برام سخت نیست. اون‌چه سخته توضیحات طولانی بعدشه که من واقعا بلد نیستم اون‌قدر حرف بزنم تا بقیه رو روشن کنم. اعتماد به نفس کافی برای طولانی حرف زدن توی جمع رو ندارم. برای همین می‌گم چه کاریه همه نظر من رو بدونن.  خودم می‌دونم بسه دیگه.

مثلا تو یه جمع که همه دارن می‌گن آی امان از این روزگار چقدر همه بد شدن چه زمانه‌ای شده، قدیم که این‌جوری نبود، و هزار حسن درباره سال‌های گذشته می‌گن، از این‌که در دوران بچگی همه چی عالی بوده همه مهربان بودن، وضع بهداشت و معیشت و ادب و تربیت آدم‌ها بهتر بوده و خلاصه این حرف‌ها. بعد من تو دلم فکر می‌کنم که دیگه نه تا این حد. منطقی نیست. مگه میشه بشر پسرفت کرده باشه. اصلا چطوره که همه چند سال قبل‌ترشون رو بهتر می‌دونن. با این‌که خیلی دوست دارم اون وسط ساز مخالف بزنم چیزی نمی‌گم، اگه بخوام با صدای بلند فکر کنم و مخالفتم رو ابراز کنم باید ساعت‌ها حرف بزنم که خب در توانم نیست، پس بی‌خیالش می‌شم.

خب یه وقت‌هایی می‌شه بی‌خیال شد. موضوع مهمی نیست، یا قرار نیست تصمیمی گرفته بشه که نتیجه‌اش روی زندگی من تاثیری داشته باشه. فقط یه سری نظرات متفاوت هستن که به حال من اثری ندارن و منم می‌تونم نظرم رو پیش خودم نگه دارم و طبق اون عمل کنم. ولی اگه توی جمعی در حال تصمیم‌گیری باشیم و نظر اکثریت الف و نظر من ب باشه، اون‌موقع نمی‌شینم نگاه کنم و حتی در حالی که بدونم نظرم اعمال نمی‌شه، می‌گم که مخالف هستم. دلایلم رو می‌گم و یا می‌تونم روی رای جمع اثر بذارم یا نمی‌تونم. از این‌که حداقل تلاشم رو کردم راضی‌ام.