سکوت می‌کنم

«مخالفت با اکثریت»

صبح

زمانی که مخالف با نظر اکثریت هستم، نظر خودم را بیان می کنم. اما با شنیدن صدای توجیه یا اعتراض، کوتاه می‌آیم و سکوت می‌کنم. این سکوت تبدیل به عادت شده، عادتی که یاد گرفته‌ام. به گوشم فرو رفته که «‌خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو.»

خوب یادم نیست کلاس چندم دبیرستان بودم. امتحان جغرافیا داشتیم. زنگ تفریح مبصر کلاس گفت: «بچه‌ها از من خواسته‌اند که از دبیرمان بخواهیم امتحان امروز را به هفته بعد موکول کند.» در بین دوستان فقط من مخالفت کرده و گفتم: «دبیر جغرافیا را از دبیرستان قبلی می‌شناسم. نسبت به این درخواست حساسیت دارد. باور کنید که این تقاضا نتیجه خوبی نخواهد داشت. در امتحان شرکت کنیم. اگر نمره‌هایمان خوب نباشد، خواهش می‌کنیم که دوباره امتحان بگیرد.» مبصر نپذیرفت و گفت: «چقدر خودخواهی! خودت آماده امتحانی و…» سکوت کردم. دبیر سر کلاس آمد و با شنیدن درخواست مبصر، مثل فشفشه به هوا رفت و دودش به چشم همه رفت.

یادم می‌آید روزی که برج‌های دوقلوی نیویورک با خاک یکسان شدند، دوستان و همکاران یکسان برای نابودی مسلمان‌ها دعا کردند. جلوی چشمانم به من و یکی از همکاران عرب که زنی آرام و پرکار بود و کاری به کار کسی نداشت، بد و بیراه گفتند. گویی که جمعیت خاورمیانه و مسلمین داخل هواپیما شده و برج‌ها را هدف قرار داده‌اند. گفتم: «‌همچنان که به چشم خود می‌بینید، ما دو نفر امروز سر کار هستیم و به نیویورک هم سفر نکرده‌ایم. نه من خلبان هواپیما هستم و نه این همکار هواپیماربا.» اما آنها گفتند که همه‌تان سر و ته یک کرباسید. سکوت کردیم. یکی از همکاران چنان خشمگین بود که فکر کردم اگر حرفی بزنم سیلی جانانه‌ای صورتم را سرخ خواهد کرد. گاهی وقت‌ها سکوت در مقابل اکثریت موجب نجات جان آدمی می شود. سکوت ما در مقابل اکثریتِ همکاران، احترام گذاشتن به عقاید آنها نبود. ما صبور بودیم.

چند سالی است که در مهمانی‌ها، صاحبخانه تلاش می‌کند که سفره‌اش را رنگین و پر کند. انواع و اقسام پیش‌غذا و غذای اصلی و دسر و میوه و غیره. چندین بار در مورد این موضوع با دوستان بحث و گفتگو کردیم. به نظر من و یکی از دوستان تهیه این همه غذا ریخت و پاش نعمت خداست. مگر آدمی چند تا شکم دارد که می‌خواهد با این همه مواد غذایی پرش کند. داخل بشقاب ها غذا می ماند که دور ریخته می شود. غذای باقی مانده برای فردا و روزهای دیگر کهنه می شود. اکثریت با من و دوستم مخالفت کردند که وقتی نعمت خدا فراوان است، باید استفاده شود. باید به مهمان ارزش و احترام گذاشت. تازه کسی با ریختن غذای باقیپمانده بشقاب‎ها، ورشکست نمی‌شود و… پس به ناچار سکوت کردیم که موجب دلخوری نشویم. اما سکوت ما احترام به عقاید آنها نبود.