رویابازی شیرین

«مخالفت با اکثریت»

پیش از ظهر

از کودکی و نوجوونیم یه علاقه خاصی به تیپ شخصیتی آدم‌هایی داشتم که توی زمان خودشون رادیکال بودن. به این‌ که برای نشون دادن درستی‌ حرفاشون سال‌ها تحقیق و بارها مناظره کرده بودن و ایده‌هاشون رو توضیح داده بودن. به نظرم این‌ که شخصیتت قوی باشه، به صحت حرفات اطمینان داشته باشی و جلوی نظر مخالف اکثریت بایستی و با دلیل و منطق از حرف خودت دفاع کنی، خصوصیتیه که خیلی‌هامون واقعا راه طولانی داریم تا بهش برسیم. یادمه کلاس دوم دبیرستان که بودم یه بار رفتم برای امتحان تعیین سطح کلاس زبان که یه بخش صحبت کردن داشت. صحبت از آرزوها و آینده شد و من توی نطق قرایی که کردم گفتم دلم می‌خواست یه‌ روز منم یه حرف دل داشته باشم که ارزش ایستادن و هزینه دادن داشته باشه. دوست داشتم یه روزی ایده‌ای داشته باشم که براش سینه سپر کنم، جلوی عالم و آدم بایستم و نشون بدم راه دیگه‌ای هم برای دیدن مساله وجود داره.

واقعیت اینه که حالا اون روزا گذشته و من در اون‌ حد رویاپرداز نیستم که فکر کنم یه روزی هم نوبت من می‌رسه کاری به بزرگی رویاهام بکنم. ولی بعضی وقتا یه جرقه امید یه ایده شیرین ناب میاد تو ذهنم که شاید رادیکال باشه و قانع کردن دیگران در موردش سخت باشه. این جرقه‌های امید، معمولا شبیه قند شیرین هستن، جوری که می‌تونی یه لیوان چایی دبش دم کنی و با شیرینی‌شون رویابازی کنی. این رویاها از واقعیت دورن و برای رسیدن بهشون باید دست‌کم چند تا از قوانین فیزیک رو پس‌ و‌ پیش کنی. ولی بازم دستشون درد نکنه که هستن. دستشون درد نکنه که یه روزی یکیشون به واقعیت می‌پیونده. فرقی نداره رویای من باشه یا تو یا اون دختر دوازده‌ساله چشم‌روشن آفریقایی، یا اون پیرمرد نود ساله که هفته پیش جلوی ساحل لم داده بود و داشت مجله می‌خوند. مهم اینه که باشه، مهم اینه که بیفته توی سر کسی که حاضر باشه به خاطرش جلوی دیگران بایسته و یه کمکی افکارشون رو قلقلک بده تا راه دیگه‌ای برای زندگی کردن بهشون نشون بده.