دیگر مهم نیست!

«مخالفت با اکثریت»

سپیده‌دم

زمان دانشجویی جمع بزرگی بودیم که با هم سفر می‌رفتیم یا برنامه‌های دسته‌جمعی و بازدید می‌گذاشتیم. اکثریت این جمع مانند هر اجتماع دیگر در آن جامعه برآمده از قشر مذهبی و یا با پیش‌زمینه و باورهای مذهبی بود. بارها پیش آمد که در سفری رای می‌دادند که فلان موزه، فلان جای دیدنی، فلان پارک را نروند و نبینند ولی حتما فلان مسجد کوچک و نه حتی مسجد جامع شهر، بلکه مسجدی که تعریفش را شنیده بودند برویم و ببینیم یا می‌رفتند سر قبر بچه‌معروف‌های قبرستان و برای همه اصرار داشتند بنشینند سنگی بر سنگ قبر بکوبند و فاتحه بخوانند. من خیلی از این موارد یا بهتر بگویم با همه آنها مخالفت می‌کردم. رای می‌دادم که در ازای فلان مسجد می‌توانیم برویم بازار را ببینیم، در ازای فلان مکان مذهبی می‌توانیم برویم موزه را ببینیم، بالاخره شهر شهر است دیگر، کوچه‌هایش را می‌گردیم و برمی‌گردیم. نتیجه مخالفت‌هایم این شد که اندک اندک برای برنامه‌های مختلف خبر نشدم و حذف شدم. تحمل نداشتند برای کسی مکان‌های مذهبی جذابیت ویژه‌ای نداشته باشد. انگار چینی نازک باورشان ترک می‌خورد و می‌ترسیدند.

البته فقط سفر نبود. درست است که از برنامه‌های غیر دانشگاه حذف شده بودم ولی هنوز هم گاهی دورهم در دانشگاه جمع می‌شدیم یا پیش می‌آمد که بحثی در بگیرد و آن موقع هم من مخالفت‌هایی با نظرات و باورهایشان ابراز می‌کردم. برای مثال چند نفری از همان جمع با هم چیک تو چیک شده بودند و بقیه ناراضی بودند که جمع ما جای این کارها نیست، یا پشت سرشان حرف می‌زدند، یا به لباس پوشیدن دختری در سفر یا مهمانی ایراد می‌گرفتند. نظر من اما این بود که به ما ربطی ندارد. از این کارها و از این حرف‌هایی که بهش اعتراض می‌کنند، خیلی هم اتفاق ناگوار و چیز خاصی نیست، دو نفر بهم احساس علاقه کرده‌اند و گیرم مقداری خصوصی‌تر حرف می‌زنند، به ما ربطی ندارد یا از آزادی پوشش آن دختر دفاع می‌کردم. باز هم زبان سرخم سر سبزم را بر باد داد. به دنبال این مخالفت‌ها چند نفری از بین خودشان را مامور آزمایش من قرار دادند تا صلاحیت اخلاقیم برای جمع تایید شود. البته که سعی کردند مخفی باشد. من هم به مجرد اینکه فهمیدم همه‌شان را دم تیغ خشمم گذراندم و عطای جمع را به تنها ماندن در بقیه دوران تحصیلم بخشیدم. جالب اینجا بود که آنها که دوست شده بودند یا جلف بودند کماکان در جمع ماندند و هیچ گذر از آتشی برایشان رقم نخورد، چون سکوت می‌کردند. ولی من که نظرم را گفته بودم و مخالفت کرده بودم به عنوان فرد ناصالح حذف شدم.

من از آن گروه طرد شدم و خودم حتی ازشان دور شدم و تقریبا دیگر تا سال‌ها ندیدمشان. بعدها که یکی یکی از طریق شبکه‌های اجتماعی یا دوستان دیگر یا بازار کار دوباره با یکی دو نفرشان برخورد داشتم و از همین طریق احوال بیشترشان برایم معلوم گشت، برایم خیلی جالب بودند. آدم‌هایی سر تا پا متفاوت بودند. هر آنچه که آن دوران من مخالفت کرده بودم و آنها اصرار ورزیده بودند، حالا دقیقا مقابل آن بودند. آنکه نظرات دمکرات من را به سخره گرفته بود الان عضو حزب سبز فلان کشور بود و فعال حقوق بشر. دیگری چندمین دوست‌دخترش را در خانه ملاقات می‌کند و بی هیچ اکراه و شرمی عکس‌های خصوصیش را همخوان می‌کند. آن کس که به مشروب خوردن دخترها در مهمانی‌ها خرده می‌گرفت و کسر شأنشان می‌دانست، کپشن می‌گذارد که بهترین هم‌پیاله‌اش فلان دختر است و قربان صدقه‌اش می‌رود.

تغییرشان برای من جالب و خوشایند است. خوشم می‌آید ببینم مخالفت آن روزهایم اشتباه نبوده. آن موقع فکر می‌کردم اینها تحمل حرف مخالف را نداشتند، اما اکنون باور دارم همه‌شان در حال گذر از دوره‌ای بودند که من به دلیل ساختار خانواده‌ام سال‌های کودکیم گذر کرده بودم. شاید حذف من برای انکار درد بزرگ‌شدنشان و شیرین کردن تلخی یاد گرفتنشان بود. واکنششان به رفتار من شاید مرهمی بود بر درد شکاندن کلیشه‌های وجودشان و باورشان. هر چه بود من را آزار داد و دوران قشنگم را تلخ کرد. اما دیگر برایم مهم نیست، حتی مهم نیست یادشان مانده با من چه کردند یا نه، بلکه برایم مهم است که از آن مغز بسته گذر کردند. البته بعضی‌شان گذر نکردند فقط رنگ عوض کردند ولی آنهایی که بهتر فکر می‌کنند خوشحالم می‌کنند.