ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد…

«حمایت خانواده»

مهمان هفته: رضو

می‌گویند در لحظه‌ مرگ تمام اتفاق‌های خوب و بد زندگی، مثل یک فیلم برای شخص مرور می‌شود، فکر می‌کنم آن لحظه برای من بیشتر پر باشد از خاطرات و لحظه‌ها و حس‌های خوب. شاید خیلی خوش‌شانس بوده‌ام و خوش‌بخت.

برای نسل ما که در دهه‌ شصت نه آن‌قدر کوچک بود که نبیند و نفهمد و نه آن‌قدر بزرگ که بتواند در مناسب‌های اجتماعی نقش پر رنگی داشته باشد، دنیا به شدت خاکستری بود. برادر زاده‌ کوچکم چند وقت پیش خیلی جدی می‌گفت اون دوره‌های همه چیز خاکستری بود و سیاه‌ و سفید؟ از بس که عکس‌ها و فیلم‌های آن دوره سیاه و سفید و خاکستری‌اند.

بین آن‌همه رنگ سیاه، چادرهای یک‌دست‌سیاه، لباس‌های تیره و چرک‌گرفته، بیشترین چیزی که در ذهنم مانده زنبیل قرمز مادر است که بعد از ساعت‌ها در صف ایستادن، با گوشت، برنچ، پنیر یا کره‌ کوپنی به خانه می‌رسید. صف‌هایی طولانی بدون حق اعتراض، در حدی که امروز دولتمردان آن‌روز را دچار توهم کند که دچار قحطی نشدیم و دهه، دهه‌ی طلایی(!!) ۶۰ بود. رد سرخ خون را هم یادم هست روی ریش‌های پدرم… و جوراب سفیدی را که باعث اخراج خواهر هفت‌ساله‌ام از مدرسه شد.

یادگارهای خانوادگی یادگارهای سختی هستند  و بیشتر وقتی سختیشان را می‌فهمی که به هر علتی دیگر در دسترس نباشند، مثل تمام کتاب‌هایی که مجبور به چال کردنشان شده‌ای. در آن دوران خاکستری که تنها رنگ قالب رنگ خون بود، دنیای خانه امن بود، شاید امن نبود اما برای ما امن بود، که نگرانی بیرون را نبینیم، خستگی پدر را، نگرانی مادر را و ناامیدی خواهر را که دانشگاهش تعطیل شده بود و برادری را که رفته بود و هر چند ماه می‌فهمیدیم که توی كدام منطقه‌ عملیاتی است. این نگرانی‌ها برای ما نبود، یعنی قرار نبود بفهمیم.

ما قرار بود در حد امکان فضایی امن و گرم را تجربه کنیم، و به شیطنت وقتی «علامتی که می‌شنوید، وضعیت قرمز است، محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید» می‌شد، بی‌خبر به پشت بام برویم، رد ضدهوایی‌ها را نگاه کنیم و دل مادر را بلرزانیم!

فکر می‌کنم هنوز هم نفهمیدیم، هیچ وقت هم نتوانیم بفهمیم که پدرها، مادرها چه گذشت تا کم‌تر دل ما بلرزد، هر چند همه‌ ما اشک‌هایشان را پنهانی دیدیم، نیمه‌شب‌ها وقتی قرار بود خواب باشیم.

 

3 نظر برای “ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد…

  1. نوشته تون هم همون رنگ و تصویرهای اون زمان رو برام تداعی کرد سیاه و سفید با لکه‌های قرمز. شبیه انیمیشن پرسپولیس.
    خیلی قشنگ بود و غمناک.

    پسندیده شده توسط 1 نفر

  2. متن بسیار زیبایی بود، مخصوصا برای منی که تجربه زندگی در اون روزها رو ندارم و همیشه کنجکاو شنیدن روایت‌های آدم‌ها از سنین مختلف و با ‌پیش‌زمینه‌های مختلف هستم و سعی می‌کنم این قطعات پازل رو کنار هم بذارم و با تاریخ کشورم ارتباط برقرار کنم. به نظرم یکی از جاهایی که این قصه‌ها و روایت‌ها به معنای واقعی کلمه جذاب می‌شن، وقتاییه که در مورد روابط انسانی حرف می‌زنیم. در مورد این حرف می‌زنیم که آدم‌ها ‌چه‌جوری توی شرایط سخت با هم کنار اومدن و رفیق هم بودن. چه رفاقتی قشنگ‌تر ار رفاقت خانواده و چه شرایطی سخت‌تر از شرایط جنگ؟

    این متن خیلی به دل من نشست. به نظرم یه صداقتی توش بود که باهاش راحت ارتباط برقرار می‌کردی. صداقتی که شاید از بچه‌های دهه‌شصتی می‌شه فقط انتظار داشت. همونایی که قشنگ‌ترین روزای زندگی‌شون و کودکی‌شون توی جنگ و ناامنی و قحطی گذشت. همون‌هایی که یه نیروی شگفت‌انگیز کودکانه معصوم توی وجودشون بود که با تمام قوا جلوی هرچی بدی بود می‌ایستاد و می‌خواست کودکی کنه. همون‌هایی که همون طور که توی متن شما بود، پدر و مادرهایی داشتن که نمی‌خواستن آب توی دل بچه‌هاشون تکون بخوره و به معنای واقعی کلمه حمایت رو نشون می‌دادن. یکی از چیزهایی که خیلی خیلی دوست داشتم تصویرهایی بود که توی متن بود و ارتباط برقرار کردن باهاش رو آسون می‌کرد. دستتون درد نکنه. از خوندن متنتون کلی لذت بردم و به دلم نشست.

    پسندیده شده توسط 1 نفر

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.