ممنون بابت حمایت‌های بی‌دریغتون

«حمایت خانواده»

بامداد

خیلی پیش اومده که خیالم راحت بوده که ازم حمایت میشه. شاید هم کار به جایی کشیده نشده که این حمایت رو در بوته‌ آزمایش بگذارم ولی همین حس کافی بوده که حالم خوب باشه. البته خیلی جاها هم از این حمایت کلافه بودم و بیشتر خجالت می‌کشیدم. احساس می‌کردم به اعتمادی که در روابط میان آدم‌ها وجود داره خیانت کردم. عین کسی که دعواش میشه و میره و با بچه محل‌هاش بر‌می‌گرده. همیشه انقدر خودم رو مستقل و قوی می‌دیدم که فکر می‌کردم همه‌جا خودم باید از پس خودم بربیام. الان که در موردش فکر می‌کنم می‌بینم انقدر حمایت شده بودم که چنین خودم رو قدرتمند می‌دیدم. حمایتی که از پدر و مادر به اندازه‌ کافی دریافت کردم. همچنین از خواهرها و برادرهایم. خیلی کم پیش می‌اومد از خانواده کمک بخوام اما کافی بود لب تر کنم، همه در خدمت بودند. البته پدر و مادر خیلی خیلی بیشتر. اما همین حس خجالت و ناراحتی که از حمایت زیادی احساس می‌کردم باعث شد خیلی کمتر این حس رو به پسرهام بدم. و همین هم باعث شده که خیلی راحت‌تر و مستقل‌تر از من عمل کنند. حواسم هم هست که مطمئنشون کنم همیشه هستم و ازشون حمایت می‌کنم.

وقتی مادرم رو از دست دادم متوجه شدم که چقدر به حمایت‌هاش دل بسته بودم و چقدر حالا که نیست احساس تنهایی می‌کنم. وابسته نبودم اما دل‌بسته چرا. انقدر به من سخت گذشت که سعی کردم دل‌بستگیم رو به پدرم هم کم کنم تا بعدا این‌جور دچار مشکل نشم.

یادم میاد که قبلا هر وقت ماشینم دچار مشکل می‌شد سریع به پدرم زنگ می‌زدم و اگر خودش هم در دسترس نبود کسی رو می‌فرستاد تا کارم رو راه بیندازه. بعد از این تصمیم اولین باری که پنچر کردم خودم کنار خیابون لاستیکم رو عوض کردم. دیگه هیچوقت به پدرم برای کار ماشین زنگ نزدم و چقدر هم راحت بود. اما اشکال کار اینجا بود که نمی‌تونستم با پدرم مشورت کنم چون امکان نداشت که ولم کنه و سریع خودش رو می‌رسوند یا مجبورم می‌کرد ماشین رو بهش بدم تا کارم رو راه بندازه. شاید این موضوع خیلی به نظر بی‌اهمیت بیاد ولی نمونه‌ای بود از حمایت بی‌شمار روحی و فیزیکی که از پدرم دریافت می‌کردم.