سوار بر کامیون پلاستیکی، قهقهه‌زنان، دور حیاط

«حمایت خانواده»

پیش از ظهر

یه برادر دارم که ۱۵، ۱۶ سالی ازم بزرگتره. بچه که بودم، برام ماژیک و لگو می‌خرید و وقتایی که می‌خواست بره بیرون، رمز کامپیوترش رو برام وارد می کرد که بولدرداش بازی کنم. البته اگر هم سرتق‌بازی در می‌آوردم و رمزشو کف می‌رفتم یا کشف می‌کردم، یا وقتی منتظر تلفن دوست‌دخترش بود، می‌پریدم و تلفن رو برمی‌داشتم، پس‌گردنی می‌خوردم.

کلاس اول که بودم، صبحا منتظر می‌شدم که یکی از خواب بیدار شه و منو از خیابون رد کنه که برم مدرسه. نمی‌دونم قضیه از چه قرار بود که به کلی مدرسه رفتن من، در درجه‌ صدم اهمیت بود. شبا هم باید التماس می‌کردم که تو رو خدا، این صدای تلویزیون رو کم کنین، من بخوابم، فردا مدرسه دارم. گوش هیچ‌کس بدهکار نبود اما.

خلاصه که آقای برادر بالاخره ساعت ۸ اینا کش و قوس‌کنان بیدار می‌شد و سلانه‌سلانه، منو که از شدت حرص خوردن داشتم کهیر می‌زدم، می‌انداخت رو قلم‌دوشش و می‌برد مدرسه. اصلا هنوزم برام سؤاله که بقیه کجا بودن و چرا از اون همه آدم تو خونه، کس دیگه‌ای نبود که منو یه ریزه زودتر از خیابون رد کنه. تعداد زیادی از روزها می‌شد که من زنگ اول رو از دست می‌دادم و باید تا زنگ تفریح می‌نشستم تو اتاق ناظم و زنگ بعد می‌رفتم سرکلاس. یه روزی از روزها کاسه‌ صبر خانوم ناظم بالاخره لبریز شد و زنگ تفریح اومد سر وقتم و با اون صدای جیغ‌جیغوش، شروع کرد داد و هوار و مجبورم کرد که شماره‌ خونه‌مون رو بگیرم که تکلیف بی‌نظمی منو با والدینم روشن کنه.

هنوز که هنوزه، عاشق اون صحنه‌ام که برادرم که تازه دوباره خوابش رفته، از خواب می‌پره و با اون صدای کت و کلفتش یه الو بفرمایید می‌گه که صداش تا دو تا کلاس اون‌‌ورتر می‌ره و همون‌جا خانوم ناظم طفلک یه سکته خفیفی می‌کنه، ولی خودش رو که از تک و تا نمی‌اندازه. با فرض این که داداشم بابامه، شروع می‌کنه از من چقلی کردن: «آقای فلانی، تماس گرفتم خدمتتون عرض کنم که دختر خانومتون امروز بازم دیر اومدن مدرسه. ما دیگه نمی‌تونیم انقدر بی‌نظمی رو تو مدرسه‌مون تحمل کنیم.» برادر منم که از خواب ناز بیدار شده بود و هیچ حوصله‌ این قرتی‌بازی‌ها رو نداشت، درمیاد که: «نمی‌تونین که نتونین. از خداتونم باشه که بچه‌مون تو مدرسه‌تونه. اصلا خودم دیر آوردمش. خیلی هم ناراحتین، میام همین الان می‌برمش، دیگه‌ام نمیارمش.» خانم ناظم بیچاره که اینجاشو نخونده بود، خیلی سعی کرد یه جور کج دار و مریزی اوضاع رو راس و ریس کنه. اما چه فایده. نیش از بناگوش دررفته‌ منو تو اون ۵ سال تو اون مدرسه، تا آخرشم هیچ‌جوری نتونست جمع کنه.

حالا من و خونواده‌م خیلی ساله که از هم دوریم. یه وقتایی می‌نشینیم با برادرم پای تلفن، یهو سه ساعت تموم ماجرا از اون وقتا تعریف می‌کنیم. میگه یادته واسه کنکور دیرهنگامم که درس می‌خوندم، وقتایی که باید جایی می‌رفتم، باهام می‌اومدی و تو ماشین کتاب تاریخ هنرمو بلند بلند می‌خوندی و ازم درس می‌پرسیدی که وقتم تلف نشه. میگم آره والا. بعدش واسه کنکور خودمم حتی، اونجور آدم باسماجتی نبودم. میگم: «یادته دوست پسر پیدا می‌کردم، جرات نمی‌کردم به مامان‌اینا بگم، آدرس شماره‌شونو می‌دادم به تو، که لااقل یکی در جریان باشه کدوم گوری‌ام. خوب غیرتی نمی‌شدیا.» می‌خنده و میگه: «بیچاره کردی تو منو. تو رو که نمی‌شد کنترل کرد. چاره‌ی دیگه‌ای هم داشتم مگه آخه.» میگه حالا خوبی؟ میگم: «قضیه طلاقم مامان‌اینا رو خیلی ناراحت کرده. سکته‌اینا نکنن؟ احساس خیره‌سری می‌کنم.» میگه: «می‌فهمم. خوبم می‌فهمم. ولی تو حواست به حال خودت باشه فعلا. زندگی خودته. خودت از همه بهتر می‌دونی. اگه قراره کسی از به هم ریخته شدن اوضاع زندگی تو به‌هم‌ریخته باشه، خودتی.»

یه برادر دارم که ۱۵، ۱۶ سال ازم بزرگتره و فارغ از درست و غلط بودن تصمیمات و حرکاتم در زندگی، همواره پشتمه.

 

Advertisements

2 نظر برای “سوار بر کامیون پلاستیکی، قهقهه‌زنان، دور حیاط

  1. یه خواهر شوهر دارم که هفت سال از من کوچکتره و مثل خواهر هرگز نداشته خودم دوستش دارم. شاید باور نکنید اگر بگم که که من همون دوست دختری هستم که او به خاطرش پس گردنی میخورد وبالاخره بعد از پانزده شانزده سال دوستی حالا دیگه مدتهاست که زن داداش اون هستم. همیشه رشد توانایی و استعداد او را نظاره و البته تحسین کردم و شاید به جرات بتونم بگم که حتی اولین نوشته هایش هم بسیار دلنشین بود. خوب که نگاه میکنم روح افسار گسیخته برادر را در وجودش میبینم که حالا چاشنی جسارت نسلهای جدید و البته پشتیبانی خانواده به اون اضافه شده. گاهی از خودم میپرسم آیا همین یاغی گری تو و من و خیلی از دخترهای ایران نیست که باعث آزار اونها میشه؟ بگذریم، عزیزم خیلی خوشحالم که در این فضای جدید میتونم نوشته های قشنگت را بخونم و امیدوارم همیشه همینطور ساده و دلنشین به نوشتن ادامه بدی و مطمئن باش که یه طرفدار پر و پا قرص و علاقمند داری.شاد و موفق باشی دوست عزیزم.
    آره،یه خواهر شوهر دارم که هفت سال از من کوچکتره و مثل خواهر هرگز نداشته خودم دوستش دارم.

    دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s